در بخشی از این کتاب میخوانیم: «تو هستی و باز هم در دریای چشمانت، این منم که غوطهورم و آنقدر محو خواستنت که ببخش مرا اگر ترا رنجاندم، براستی چرا محبوب، برای هر که جان دهی آهویی گریزپا میشود! مگر دلدادگی بد است؟ بگذریم.. کجا بودیم...آه، بگذار چشمانم را ببندم و بار دگر تو به خواب من بیا.»
موضوع ابتدایی کتاب جالب بود شراره دختری است که همزمان سلمان و فرهاد را میخواهد اما نویسنده در شخصیت پردازی شراره اغراق کرده و بعد داستان به سمت کلیشه عاقبت بخیر شدن ادمهای خوب و بدبختی آدمهای بد پیش میره و قسمت اسارت هم که انگار یک تکه جدا است که به زور به ادامه کتاب وصل شده