دو کلام دربارهی دو داستان از این مجموعه:
یکی آن خورشید دم غروب که دربارهی کامپسونهاست، قبل از خشم و هیاهو، وقتی کونتین و کدی و جیسن یازده و هفت و پنج ساله بودن: بیخبر و بیخیال از رنج آینده، از سر و صدای کرکنندهی بنجی، از سرنوشت کونتین، از فرار کدی و از تلخیِ ابدی جیسن... خود داستان چندان تلخ نبود، اما گذشتهای که اون آیندهش باشه عجب دلتنگکننده میتونه باشه. و یکی هم داستان ملکهای که بود، داستان سارتوریسها بعد از همهی اون کرّ و فرّ شون، وقتی که دیگه نه از سرهنگ جان سارتوریس در این دنیا خبری هست، نه از پسرش بایارد، نه از نوهاش جان و نه حتا از نتیجههاش بایارد و جان. همهگی مردهن و تنها سارتوریسهای باقی مونده خواهر سرهنگ، ویرجینیا (جِینی) نود ساله و نبیرهی ده سالهش بنبوئه. یکی داستان آرامش قبل از توفان و یکی آرامش بعد از توفان، اگه اصلن قبل و بعد از توفان بشه از چیزی به اسم آرامش حرف زد.
داستان سپتامبر بیباران هم بهیادماندنی بود و جذابیتش از همون عنوانش شروع میشه:
در آن غروب سپتامبر خونین در پی شصت و دو روز نباریدن باران، داستان، شایعه و یا هرچیز دیگری که بود، مثل آتشی که به جان علف خشک بیفتد، همه جا پیچیده بود. ماجرای مینی کوپر و یک سیاهپوست بر سر زبانها بود: بهاش حمله کرده؟ اهانت کرده یا نه؟ فقط ترسانده بودش؟ هیچکدامشان درست نمیدانستند چه اتفاقی افتاده. آن عصر شنبه جمع شده بودند توی دکان سلمانی که پنکه سقفیاش بی آنکه جایی را خنک کند میچرخید و هوا را با بوی ماندهی ادوکلن و روغنِ سر و بوی بدن و دهان مشتریها جابهجا میکرد. (از داستان سپتامبر بیباران – ص 98)