Jump to ratings and reviews
Rate this book

کوآرتت نهایی #1

فراخوان رنگ‌ها

Rate this book
‫دور از چشم ما، زیر پوست جهانی که می‌شناسیم، نورها و رنگ‌ها با هم در نبردند. در لوای دو سازمان مخفی مدافعان بین‌المللی صلح و حامیان ملل پیشرفته، قوی‌ترین و مستعدترین انسان‌ها سال‌هاست که برای بقای آرمان‌های خود می‌جنگند.
‫اما دست تقدیر شیطان و ببر و پرنده‌ی کوچک را کنار هم قرار می‌دهد و این‌چنین تعادل ترازوی قدرت را به‌هم می‌زند: شیطان برخاسته از خاکستر خیانتی کهنه در اندیشه‌ی جهنم است؛ ببر زخم‌خورده در تابوت عشقی ازدست‌رفته خفته و پرنده‌ی کوچک رؤیای سرودن نغمه‌ای نو در سر می‌پرورد.
‫اینک زمانی فرا رسیده که نورها به سایه‌ی خویش بدل می‌شوند؛ زمانی که در گرگ‌ومیش دروغ و توطئه، خیر به لباس شر درمی‌آید و شر نقابِ خیر می‌پوشد…
‫آیا تاریکی آواز پرنده‌ی کوچک را خواهد بلعید؟ هنگام فراخواندن رنگ‌ها، کدام نور از این نبرد پیروز بیرون خواهد آمد؟

316 pages, Paperback

First published January 1, 2020

18 people are currently reading
329 people want to read

About the author

Armina Salemi

3 books348 followers
Writer, Dreamer, Believer.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
90 (35%)
4 stars
92 (36%)
3 stars
47 (18%)
2 stars
16 (6%)
1 star
6 (2%)
Displaying 1 - 30 of 108 reviews
Profile Image for aLirEza nEjaTi.
348 reviews
September 4, 2020
فراخوان رنگ‌ها (کوارتت نهایی 1)
امتیاز : 4.5/5

"آدم‌ها فک می‌کنن احساسات مثل هم‌ان، همه‌ی خشم‌ها یکی‌ان، همه خوشحالی‌ها یا ناراحتی‌ها. ولی ماها باید بدونیم که هر احساس نت خاصی داره نت خوشحالی از تولد فرزندت هیچ‌وقت با نت خوشحالی از پیداکردن کتابی که می‌خواستی یکی نیست."

چی بگم براتون از این سفر چرخ‌وفلک‌وار پر از احساسات!
روایت فراخوان رنگ‌ها روایت خیلی‌هاست ،روایت افرادی که توی زندگی خیلی کارها می‌تونستن بکنن ولی اجازه بهشون داده نشده، روایت اونایی که زندگی‌شون تحث تاثیر افراد قرار گرفته و هاله‌شون رو به خاموشي رفته! یا روایت افرادي که محکم وایسادن و تسلیم نشدن. روایت من، روایت شما، روایت ما! :)

داستان کتاب با آشنایی با رها شروع میشه! دختر بیست‌و‌چندساله‌ای که توی زندگیش توی دوراهی قرار داشته و حالا با وارد شدن دو سازمان رقیب به زندگیش، بر تعداد دوراهی‌هاش اضافه میشه و زندگی روی سخت‌تر خودش رو نشونش میده!

داستان فراخوان رنگ‌ها به‌نظر من در ابتدا مثل سایر کتاب‌های هم‌ژانر خودش با ریتمی آرام و حتی قابل پیش‌بینی شروع میشه و ایده‌ی نه‌چندان جدیدی ارائه میده اما با تمام این حرف‌ها هر چی داستان جلوتر می‌رفت بر جذابیتش افزوده میشد و حدس‌زدن ادامه داستان رو سخت‌تر می‌کرد تا اینکه صفحات پایانی داستان هیجان بین کلمات داستان به‌شدت بالا بود و من میخکوب بهشون 🔥_🔥

بدون شک یکی از نقاط قوت این کتاب (که واقعا واقعا شگفت‌زده‌ام کرد و برام بسیار هیجان‌انگیزناک (بله کلمه جدید 😁)بود) پردازش قوی و ماهرانه شخصیت‌های داستان بود که به‌راحتی وارد داستان می‌شدن و به‌راحتی پرداخته می‌شدند و توی دل‌ خواننده جا می‌گرفتند! شخصیت‌هایی که می‌دونم وقتی بخونین حتما دوست‌‌شون خواهید داشت و به‌طرز عجیبی باهاشون حس نزدیکی خواهید داشت، انگار چندین ساله می‌شناسین‌شون و اصلا باهاشون زندگی کردین!

زیاده‌گویی نمی‌کنم :دی
علمی‌تخیلی ژانریه که کمتر بهش پرداختم و توی ایران هم طبق دیده‌ها و شنیده‌هام به نسبت ژانر فانتزی مهجور واقع شده، اما خب باید با حمایت از آثار خوبی مثل کوارتت نهایی راه رو برای آثاری حتی بهتر از این مجموعه هموار کنیم :دی
حتما پیشنهاد میکنم بخونین این کتاب‌رو و لذت ببرین و سفر ماجراجویانه خودتون رو باهاش تجربه کنین :)
Profile Image for Mohadese.
425 reviews1,141 followers
September 15, 2021

"می‌دانست بعد از این تجربه زندگی‌اش تغییر خواهد کرد، ولی هرگز به ذهنش خطور نمی‌کرد که این تجربه چه اندازه می‌تواند بزرگ باشد.
انسان‌هایی که هرگز افسانه‌ای شکل نمی‌دهند از درک نخستین لحظات شکل گرفتن یک افسانه عاجزند."

خب نمی‌دونم ریویو رو دقیقا چطوری شروع کنم، چون هرچی بگم اسپویله و از طرفی توضیح پشت جلد کتاب هم خیلی راه‌گشا نیست، در واقع وقتی تا نیمه کتاب رو خونده باشید متوجه استعاره‌های ظریفش می‌شید، پس فکر می‌کنم مستقیم باید بریم سراغ نظراتم!

من مسئول همخوانی کتاب کوارتت بودم، یک گروه حدود ۱۱۵ نفری رو باید مدیریت می‌کردم و روز اول انقدر از خوندن کتاب گیج شدم که خودم نتونستم به سهمیه تعیین شده برسم!
چرا اینو گفتم؟ چون شمایی که این ریویو رو می‌خونی حواست باشه حدود ۵۰ صفحه اول رو باید با دقت بخونی، یک عالمه شخصیت‌های مختلف بهت معرفی می‌شن که همگی تو داستان نقش دارند، پس لطفا سر صبر و باحوصله بخون و حتی اگه فکر می‌کنی لازمه یک کاغذ و قلم بذار کنار دستت!
اما این گنگی فقط اولشه، کم‌کم با ساختار کتاب آشنا می‌شی و روی غلتک میفتی و با شخصیت‌ها رفیق می‌شی و از رنگ‌ها و هاله‌های کتاب لذت می‌بری و شاید مثل من تا صبح بیدار نگهتون داشت!


این کتاب در دسته علمی‌تخیلی‌هاست اما سافته. فضاسازی و شخصیت‌پردازی کتاب بسی خوب و زنده‌س هرچند من گاها احساس می‌کردم به توصیفات بیشتری در کلیات فضا نیاز دارم. (مثل ساختار جزیره و قلب و ارتباط‌شون) شاید احساس کنید با ایده کتاب آشنایید، اما ساختار کتاب، شخصیت‌ها و تفکرات‌شون خیلی خاص و دوست‌داشتنیه. از طرفی فراخوان‌رنگ‌ها جلد اول یک مجموعه‌س و خیلی از نویسنده‌های معروف هم حتی جلد اول مجموعه‌هاشون رو برپایه یک داستان قدیمی می‌ذارن (با اقتباس از اون داستان مخاطب رو با شخصیت‌ها آشنا می‌کنند و دنیاشون رو بهمون نشون میدن)، پس ایده کتاب تکراری نیست ولی شباهت‌هایی میشه بینش با سایر کتاب‌ها پیدا کرد و از طرفی طوری تموم میشه که واقعا نمیشه هیچ پیش‌بینی برای اتفاقات داشت.

کتاب پر از رفرنس‌های تاریخی، سینمایی و کتابیه که محسوس و نامحسوس در بخش‌های مختلف کتاب گنجونده شده و از همه قشنگ‌تر و خلاقانه‌تر هم فهرست کتاب که متشکل از اسامی کتاب‌ها و فیلم‌های معروفه. کتاب کلمات جدید و کمتر دیده شده‌ای داره که برای من خیلی جالب بودند. (و بسیار منو یاد بهنام حاجی‌زاده و ترجمه‌هاش می‌انداخت، چون ایشون هم از کلمات خاصی استفاده می‌کنند. :دی )

دوست دارم یک نقل‌قول از صفحه ۱۸۲ کتاب براتون بیارم:
"واقعیت این است که برخلاف تصور شنوندگان هر روایت، قهرمان آن روایت مرکز کائنات یا حتی جهان خودش نیست. در وانفسای اتفاقاتی که در زندگی او رخ می‌دهد، جهان و انسان‌های دیگر نیز به‌میزان درخور توجهی حائز اهمیت‌اند."
داستان از زاویه دید دانای‌کل روایت میشه و این‌که راوی خودش هم گاها نظراتش رو میگه برام خیلی جالب بود. (تنوع‌طوری و سبک متفاوت)
اما بخشی که از کتاب نقل کردم مناسب‌ترین توضیح برای شخصیت‌پردازی کتابه. هیچ شخصیتی حتی فرعی اضافه نیست و ما حضورش رو، هاله‌هاش رو و احساساتش رو می‌بینیم. و این زوایا دید متفاوته که به داستان معنا می‌بخشه. نکته خوب دیگه‌ای که تو شخصیت پردازی میشه بهش اشاره کرد اینه‌که هر فرد لحن و شیوه صحبت متفاوت خودش رو داره، و این تفاوت‌ها به‌نحوی امضای اون شخصیته و از بقیه متمایزش می‌کنه.

و اما عشق!
این کتاب پر از عشقه اما رمنس نداره!
خیلی خوب به روابط بین افراد پرداخته شده و روابط بین افراد واقعا زیباست و مفهومی که از عشق صفحه پایانی کتابه، خود خودشه! یه ترازوی در حال تعادل...

سیر داستانی کتاب منطقیه هر چند یک‌جاهایی تند میشه، پایان کتاب هم خیلی کامل و دل‌نشینه، همه شخصیت‌ها دقیقا سرجاشون قرار می‌گیرند و من (ما) به‌عنوان خواننده تک‌تک‌شون رو شناختم و حالا باید بریم جلد دوم تا ببینیم چند مرده حلاجن و چه اتفاقاتی پیش روشونه! و واقعا درک نمی‌کنم چطوری قراره تموم شه. با این شخصیت‌هایی که تو جلد اول خوندیم حداقل باید سه چهار جلد داشته باشه.

× این کتاب اثر اول نویسنده‌س و به‌عنوان یک اثر اول خیلی تر و تمیزه و به نظر من ایرادی نداره به‌جز مواردی که در واقع سلیقه متفاوت من به‌عنوان یک خواننده‌س. مثلا من توقعم از یک کتاب ایرانی یک فضای ایرانیه! ب_ب
( اینم یه بخش کوچیک از سنگایی‌که قبل از نوشتن ریویو با نویسنده وا کندم :)) )

×خانم سالمی اسپین‌آف فصل صفر هم بنویس لطفا.

بعدا نوشت:
یک نقل قول از ریویو سورن براتون میارم چون خیلی باهاش موافقم:
"به امید سلطنت نیک به جزیره!"
Profile Image for Shaghayegh.
370 reviews109 followers
October 16, 2021
اصلا نمیدونم در مورد این کتاب چطوری باید بنویسم که حق مطلب رو ادا کنه.
نمیدونم ولی شاید تجربه بیست سال جنایی خوندن یکی از دلایلی بود که خیلی زود باعث شد من متوجه دو مهره اصلی ماجرا بشم ولی غیر از اون، داستان، اتفاقات، شخصیت‌ها و کلا مفهوم کلی ماجرا رو دوست داشتم.
البته که یه ایرادایی بهش وارده، ولی برای نویسنده وطنی که همچین پلاتی مینویسه و مشخصه در موردش مطالعه داره ایستاده کف میزنم.
ایران به آرمینا سالمی‌های بیشتری نیاز داره.
Profile Image for Arezoo Alipanah.
247 reviews147 followers
July 31, 2020
خب من این کتاب رو دوست داشتم!*-*
هر چیزی از این کتاب به دل من نشست. از نامگذاری جالب‌تک تک فصلا، از اسم شخصیتها، از توضیحای کوچیکی که تو پاورقی میومد بگیر تااااااا فضا سازی عالی و ریشه و ایده ی کل داستان😍
در کل به عنوان اثر اول نویسنده(تاکید میکنم *اثر اول😍*) به نظرم کار فوق العاده ای بود! و من الان تنها مشکلم اینه که شدیدا تو خماری بقیه ی داستان موندم :)) و بی صبرانه منتظر جلد دومم!
از آرمینای عزیز ممنونم که همیشه از هرچیزی که نوشته انقدر انرژی گرفتم و انقدر تاثیر مثبت روم گذاشته که الله اعلم! و بهش از همین تریبون خسته نباشید میگم!(*-*)یکی از همون حسگرایی که "با کتابش گریه کردم و خندیدم و احساسات رو از عمیق ترین گوشه کنارهای قلبم کشید بیرون، تقویت کرد و بهم برگردوند."همینطوری با قدرت ادامه بده و هاله ات رو به وجودمون بتاب!😍
Profile Image for Reza Qalandari.
193 reviews6 followers
April 5, 2022
راستش، در حالت عادی یحتمل ۴ می‌دادم به کتاب. شاید بعداً که بازخوانیش کردم ۴ رو بدم؛ اما وقتی کتاب تألیفیه و ازم انتظار می‌ره نظری پاش بنویسم، پروسه‌ی خوندنش هم سخت‌تر می‌گذره هم لذتش کم‌تره، طوری که بیشتر از دو هفته طول کشیده خوندنش درحالی‌که تو شرایط عادی باید ۴ روزه تموم می‌شد. 🚶🏻‍♂️
این‌طوری که نقاط قوتی که پایین‌تر ذکر می‌کنم، نهایت تأثیرشون رو نتونستن روم بذارن :دی

این رو اضافه کنم: در حالت عادی من کلاً یک امتیاز رو به نثر اخصاص می‌دم، چیزی که فقط نویسنده‌هایی مثل کلر نورس، گیمن، امیلی لاکهارت، راتفوس و براون می‌تونن ازم بگیرن. پس به‌صورت پیش‌فرق حساب کنید به کتاب سه از چهار داده‌م‌ :)))

خب، از این‌ها که بگذریم، ریویو نوشتن برای این کتاب سخته. خیلی چیزها تو ذهنم دارم، اما نمی‌دونم تو نوشته‌هایی که پایین‌تر می‌آرم، درست انتقال‌شون داده‌م یا نه.

کوارتت کتابِ احساسات بود. این واضح و ساده‌ترین توصیفیه که می‌شه درباره‌ش نوشت.
نویسنده با «فراخوان رنگ‌ها» به هدفش رسیده؛ این کتاب خودش یه حس‌گره، می‌تونه حس خوب رو درون‌تون زنده یا تشدید کنه، می���تونه هاله‌ی خاموش‌‌شده‌ی احساسات‌تون رو روشنی ببخشه.

کوارتت کتابیه که خواننده‌ها راحت می‌تونن امتیاز کامل رو بهش بدن. چون همون ابتدا، جرقه‌ای رو که برای این کار لازمه، می‌زنه. تنها کتابی که چنین اتفاقی موقع خوندنش برام پیش اومده، «ما دروغگو بودیم»ئه، که از همون صفحه‌ی اول فهمیدم این کتاب قراره جایگاه خاصی پیش من داشته باشه. و می‌دونم که کوارتت برای خیلی‌ها چنین خواهد بود و اون اخگر رو به تو دل خواننده خواهد کاشت.

کلیت داستان ایده‌ی جذابی داره، یکی از دلایلش هم اینه که مرزهای ژانر رو داره می‌شکنه. داستان دقیقاً روی خط باریک بین فانتزی و علمی‌تخیلی قرار داره و طرفداران هر دو ژانر، می‌تونن ازش لذت ببرن.

حقیقت اینه که خودم داستان‌های بومی رو ترجیح می‌دم؛ اما داستان‌های بی‌مرز رو هم به‌همون‌اندازه دوست دارم. کوارتت از همین‌ها بود، بی‌مرز، از هر فرهنگی آدم توش بود اما ورای همه‌ی این‌ها، بالاتر از تمام این فرهنگ‌های تکی و شخصی، چیزی قرار داشت به‌اسم «فرهنگ انسانیت» که همه رو تحت پوشش خود قرار می‌داد. و همینه که کوارتت رو به داستانی بی‌حد‌ومرز تبدیل می‌کنه.

شخصیت‌پردازی کتاب یکی از برجسته‌ترین نکاتشه؛ بسیار لذیذ بود. از بیشتر شخصیت‌ها شناخت کافی گیرم اومد و همه‌شون رو دوست داشتم (لیبرا یه‌کم کم‌تر :-")، اما با «نیک» بیش‌از‌حد هم‌ذات‌پنداری کردم. هرچند باید اعتراف کنم که با وجود شناخت کافی از همه، در مقایسه با سه شخصیت اصلی درک کمتری نسبت به فرعی‌ها حس می‌کردم.⁨ البته شایدم دلیلش همون هم‌ذات‌پنداری عجیبم با نیکه :))) اما همچنان می‌گم، هیچ‌کدوم از شخصیت‌ها استریوتایپ و محدود نبودن و این خیلی تو شخصیت‌پردازی مهمه. که شخصیت‌ها «شخصیت‌» داشته باشن :دی


و دیالوگ‌هاش! چه خوب بودن دیالوگ‌هاش! هر شخصیت لحن خاص خودش رو داشتِ، دایره‌ی واژگان خاص خودش رو داشت. گفت‌و‌گوها کافی بودن و وظیفه‌ی خودشون رو انجام می‌دادن و نقش‌شون تو شخصیت‌پردازی و ارائه‌ی اطلاعات به‌وضوح قابل‌رویت بود.

همه‌ی این‌ها روی هم، کافیه که کوارتت از اکثر کتاب‌های یانگ ادالت ژانری که می‌بینیم، سرتر باشه.
اما نوبتی هم که باشه، نوبتِ چیزهایی‌ان که «از نظر من» بین نقاط ضعف قرار می‌گیرن، یا درست کار نمی‌کردن.
و بیایید با رو مخ‌ترینش شروع کنیم :دی

۱- پانویس‌ها
سه دسته پانویس داشتیم، که هر سه به‌شدت اذیتم کردن :)))

دسته‌ی اول: پانویس‌های نالازم. شامل چی‌ها می‌شه؟ همون اوایل کتاب اسم جزیره‌ای می‌آد که تو داستان هیچ نقشی نداره و شخصیت‌ها هیچ‌وقت به اون‌جا نمی‌رن. این حتا نیاز نبود تو خود داستان هم درباره‌ش توضیح داده شه، چون خب هیچ نقشی نداشت و مهم نبود. اما پانویس شده بود و با خوندنش فقط اذیت شدم.

دسته‌ی دوم: توضیح واضحات. این‌ها هم تو داستان جایی نداشتن، اما خیلی رو مخ‌تر از مورد قبلی بودن. می‌شه چی‌ها؟ می‌شه اون پانویس‌های توضیحی که برای «هری پاتر» و «فرنکنشتاین» نوشته شده بود. آخه یعنی، واقعاً؟ :))))

دسته‌ی سوم: معانی. این از دو مورد قبلی خیلی جدی‌تره و در نظرم بیشتر از دوتای قبلی به کتاب و روایتش ضربه می‌زنه. چرا؟ ساده‌ست. مترجم‌ها معانی و توضیحات این‌چنینی رو پانویس می‌زنن، چون نمی‌تونن تو متن نویسنده‌ها دست ببرن. اما نویسنده که می‌تونه همین‌ها رو تو خود داستان و در سیر روایت بیاره. معنی اسم نیک می‌تونست تو خود داستان بیاد. معنی اسم جری هم، و تمام اون‌هایی که پانویس شده‌ن. اطلاعاتی که درباره‌ی «سیک» و «خاندا» ارائه شده بودن هم می‌تونستن جای پانویس تو خود متن داستان جا بگیرن. بعد یه جایی، اگه اشتباه نکنم، پدر بود یا یکی دیگه، به یکی توضیح می‌داد «لیبرا» یعنی چی. و بااین‌حال باز هم این اسم قبل از اون پانویس شده بود. این یه مورد به‌تنهایی نشون می‌ده که تمام موارد دیگه هم می‌تونستن تو داستان جای بگیرن. اگه برای داستان مهمن، باید جای بگیرن.

البته، اشتباه نشه، نویسنده‌ها می‌تونن پانویس بزنن. اما به‌شرطی که جزوی از داستان باشه. چیزی که بهش می‌گین متافیکشن یا فراداستان. چیزی که تو پانویس‌های «دزد آتش» یا «جاناتان استرنج و آقای نورل» شاهدش هستیم.

۲- ریتم

از نظرم، ریتم مشکل اساسی کتاب بود، که هم روی باقی چیزها تأثیر می‌ذاشت و هم خودش متقابلاً تأثیر می‌گرفت. مشکل این نبود که ریتم داستان در جایی که نباید تند بود یا درجایی که نباید کند، بلکه اینه که از همون خیلی تند بود و هی هم تندتر می‌شد. اما نه به این معنی که اتفاقاً سریع رخ می‌دادن، بلکه دلیل این‌که چنین مشکلی به وجود اومده، اینه که خیلی از اتفاق‌‌ها کلاً از روشون پریده شده. شرح داده نشده‌ن. درکی که باید صورت نگرفته.
دم‌دستی‌ترین مثال‌ها رو می‌زنم: یه صفحه داشتیم می‌دیدیم که لیبرا پا به جزیره گذاشت. صفحه‌ی بعد، دیدیم داره با بکو اینا زندگی می‌کنه. این خلأئی که ایجاد شده برای من آزار دهنده بود. به‌خصوص این‌که می‌خواستم واکنش لیبرا به این زندگی جدید رو ببینم و ندیدم. یا مورد بعد، فصل هفت بود. قبلش شخصیت‌ها داشتن آزمون پایان سه‌یک اول رو از سر می‌گذروندن، بعد فصل هفت آزمون پایانی سه‌یک دوم رو تشریح می‌‌کرد. من در تمام طول ماجرا نفهمیدم چه اتفاقی داره می‌افته، فکر کردم همون اوایل سه‌یک دومه و صرفاً دارن تمرین می‌کنن. هیچ اما هیچ فکر نکردم که این آزمون نهاییه. و مشکل این‌جا بغرنج‌تر شد که هی به هشت ماه قبل فلش‌بک می‌زد و من نمی‌فهمیدم چه‌طور شده که الان هشت ماه گذشته.

مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، درسته که شخصیت‌پردازی خیلی خوب بود و روابط بین شخصیت‌ها درست کار می کرد، اما شخصاً شاهد شکل‌گیری روابط نبودم و این اذیتم می‌کرد. یعنی می‌دیدم که آره، این‌جا با این اتفاق اینا دوست شدن! اما خب، شکل‌گیری روابط یه پروسه‌ی طولانیه و این رفاقت‌ها هم مثل عشق در نگاه اول بودن که شخصاً به‌شون باور ندارم :))

۳- فضاسازی

بعد از ریتم، بیشترین مشکل رو با فضاسازی داشتم.
می‌تونم بگم تنها تصویری که از جزیره دارم، یه آسانسور شیشه‌ایه، یه رستوران که تو نقطه‌ی مرکزی جزیره قرار داره و خونه‌ی بکو اینا.
خودم معتقدم که تو توصیف نباید زیاده‌روی کرد، که نصف کار رو به خواننده سپرد و فقط نصفش رو خود نویسنده انجام بده. اما تو کوارتت، بااین‌که فضاسازی شهودی کتاب نسبتاً خوب بود، اما از لحاظ حسی و تصویری نویسنده نه پنجاه درصد، که تنها ده درصد کار رو انجام داده بود. و این برای خواننده‌های تو تیپ من، یعنی کسایی که انتظار داریم دست‌کم اون پنجاه درصد رو نویسنده انجام بده، خیلی نقطه‌ی منفی‌ایه. مثلاً، فصل یازده بهترین فصل کتاب بود و بااین‌حال من هنوز هیچ تصویری از دادگاه محاکمه ندارم. نمی‌دونم ساختمان‌های جزیره چه رنگ و شکل تقریبی‌ای دارن، چیدمان‌شون چه‌طوریه، بین بلندترین‌ و کوچیک‌ترین‌شون چه‌قدر اختلاف هست؟ مثلاً جز یه فصل که تو کریسمس رخ داده، شاهد تغییر فصل‌ها نبوده‌م‌. باران ندیده‌م. هوای ابری ندیده‌م. سرما و گرما رو حس نکرده‌م. ریزش برگ درختان رو ندیده‌م. اگر هم درختان همیشه سبزند، دراین‌باره مطلع نشده‌م.

درواقع، اگه نویسنده همون‌اندازه که به توصیف هاله‌ها پرداخته بود، درباره‌ی این چیزها هم یه قدمی برمی‌داشت، کتاب متحول می‌شد.
چون هر سه مورد که گفتم، پانویس و ریتم و فضاسازی، تأثیر مستقیمی روی هم داشتن. ریتم باعث شده بود قدرت فضاسازی بیاد پایین و برعکس، ریتم و فضاسازی یکی از عاملان ایجاد پانویس‌ها بودند و برعکس.

ختم کلام این بخش؛ فضاسازی برای من این‌طور بود که اگه فراخوان رنگ‌ها یه آدمه، اون آدم تیشرت (توصیف شهودی) تنشه، اما شلوار (توصیف حسی) نه.

این سه مورد باید تو جلدهای بعد توجه ویژه‌ای به‌شون شه، که تکرار نشن. البته خب می‌دونیم که این نظرها سلیقه‌ای‌ان و نه لزوماً درست :)))

می‌خوام ریویو رو ببندم، یه‌سری چیزها هست که بهتره با خود نویسنده صحبت کنم راجع‌بهش، اما یه مورد نهایی هست که کوتاه اشاره می‌کنم:

۴- هدف
داستان هدف نداشت. هدف فرعی داشت، هدف اصلی نه. شخصیت‌ها سؤال‌برانگیز بودند، اما خود داستان نه. گویی داستان صرفاً روزمرگی شخصیت‌ها رو نشون می‌داد و خطِ سیرش مشخص نبود، نمی‌دونستی که این رود به چه سمت جریان داره.
و بیشتر از این‌که کتابی مستقل از یه مجموعه باشه، شبیه بخش اولِ اون کتاب بود. قیام سرخ، کتاب اول، بخش اول هم به‌تنهایی هدف نداشت (البته داشت، ولی برجسته نبود) ولی بخش دوم که کنارش می‌اومد، می‌شه یه کتاب مستقل که خط داستانیش هدفمنده. شاید بهتر بود تو کوارتت هم دو کتابش یکی می‌شدن؟ این رو نمی‌تونم تصمیم بگیرم. که چه‌طوری می‌شد بهتر می‌شد. باید منتظر موند و دید. شاید هدفمندیِ جلد دوم و پایانی مجموعه این مورد رو کلاً از ذهنم پاک کنه.

اما تا اون‌موقع، از خواننده‌ها می‌خوام به این نکته توجه کنید: این کتاب رو باید بخونید. نه چون تألیفیه و باید حمایت شه؛ بلکه چون کتاب خوبیه. خوندنش لذت‌بخشه. جدای این‌که حس خوبی می‌ده به آدم، باوجود این‌که به‌نظرم مورد چهارم که اشاره کردم حقیقتاً وجود داره، داستان جذابیه. ایده‌ی قشنگیه. پلات و شخصیت‌ها پیچیدگی دارن و معلومه قراره بسیار جذاب‌تر هم باشه. و هرچند که خودم تقریباً تمام فصول رو سه بار خوندم تا متوجه بشم که چیه (برام گنگ بود، تا نمی‌فهمیدم دقیقاً چی شده نمی‌تونستم برم جلو) به نظر می‌رسه که برای بیشتر خواننده‌ها این‌طوری نبوده که این نشونه‌ی خوبیه :))

پس چه کنیم؟ من که خوندم و ریویو نوشتم و اتمام حجت کردم، حالا نوبت شماست که کتاب رو بخونید و ازش لذت ببرید و بعد، با ریویوهای قشنگ و صادقانه‌تون به کمک این نویسنده‌ی دوست‌داشتنی بیایید.

من یکی که خیلی برای ادامه‌ی ماجرا و باقی مجموعه‌های نویسنده هیجان دارم!!
3 reviews30 followers
July 8, 2020
اگر به کتابی چهار ستاره بدم به این معناست که با وجود لذت بردن، ایرادی در ساختار داستان ندیدم اما زمانی که به کتابی پنج ستاره بدم یعنی کتاب تکه‌ای به وجودم اضافه کرده. چیزی که به وجودم اضافه میشه میتونه شخصیت‌هایی باشن که تا مدت‌ها با من قدم خواهند زد، سوال یا پاسخی باشه که در ذهنم روشن شده و دنیایی جذاب باشه که بخواهم در آن قدم بزنم.

فراخوان رنگ‌ها پنج ستاره داره.

ابتدای کتاب آرام‌آرام با دنیای انسان‌های مستعد آشنا خواهید شد و تعدادی از شخصیت‌های جذاب وارد خواهند شد. نکته‌ی قابل توج�� اینه که با وجود تعداد شخصیت‌هایی که معرفی شدن گیج نشدم چون کم‌کم با هرکدوم آشنا شدم و مهم‌تر از اون انقدر هر شخصیت منحصربه‌فرده که باهم اشتباهشون نگرفتم که برای کسانی که، مثل خود من، با ازدیاد شخصیت‌ها شاید کمی گیج بشن، خبر خوبیه.

نویسنده در نخستین اثرش ریسک بزرگی کرده و راوی دانای کل خاصی رو انتخاب کرده؛ به صورتی که در هر فصل دیدگاه‌ها و عقاید همه‌ی شخصیت‌ها نوشته شده. لحظه‌ای کنار شخصیت لیبرا راه می‌روید و لحظه‌ی بعد با طرز فکر پدر آشنا خواهید شد. این قمار نویسنده جواب داده و با داستانی روبه‌رو شدم که از احوال همه باخبر بودم ولی بااین‌وجود ��از هم قسمت‌های غافلگیرکننده داشت.

دیالوگ‌ها از جذابیت‌های مهم کتاب محسوب میشه؛ با دیالوگ‌ها داستان و شخصیت‌ها زنده شدن. بعد از هر کتابی عادلانه‌ست که بتونیم حداقل شخصیت‌های اصلی رو تصور کنیم و حدس بزنیم اگر کنار ما نشسته بودن چی میگفتن و چه رفتاری داشتن که خیلی از کتاب‌ها ممکنه چنین هدیه‌ای رو به خواننده ندن اما با اطمینان میگم که فراخوان رنگ‌ها به من شخصیت‌هایی رو معرفی کرده که تا ابد کنارم قدم میزنند.

تنها ایراد کتاب کم بودن حجمشه. نه اینکه نویسنده کم گفته باشه یا داستان مشکل داشته باشه؛ فقط به‌خاطر اینکه تمایل دارم خیلی بیشتر راجع‌به این شخصیت‌ها بخونم.
Profile Image for Ayda.
60 reviews19 followers
October 5, 2023
خب. چطوری ریویو بنویسیم؟ :D
خب بذارید اول بگم که من در تجسم همه چی واقعا افتضاحم. یعنی ممکنه نویسنده چندین صفحه صرف توضیح قیافه شخصیتش یا حتی محوطه جنگ کنه و آخر سر چیزی که در ذهن من باقی می‌مونه، شبیه نقشیه که یکی تو برنامه پینت کشیده باشه. الان هم نمی‌خوام ادعا کنم که این کتاب چشم سوم من رو باز کرد و یهو همه چیز جلوی چشمم شکل گرفت ولی فرقی که برای من داشت حسش بود. همونطوری که تو خود کتاب هاله‌ها بیشتر از جملات می‌تونن حس رو منتقل کنن برای من هم حین مطالعه کتاب همچین اتفاقی می ‌افتاد. انگار که نویسنده هاله خودش رو گسترده باشه و اجازه بده از اون دریچه به دنیاش نگاه کنی. مکان‌ها، آدم‌ها، هاله‌ها جلو چشمم شکل می‌گرفتن بدون این که نیازی به جملات طولانی برای توصیف هرکدومشون باشه. شخصیتی با یک جمله کوتاه منظورش رو می‌رسوند و نیاز به توضیح اضافه‌تری وجود نداشت. همه چیز به اندازه و کافی بود.
و از شخصیت‌ها براتون بگم. بیشتر وقتا شخصتایی تو کتابا هستن که حضورشون صرفا به این دلیله که باید اونجا می‌بودن. قصه‌ای برای تعریف ندارن و واقعیتش گاها دلت می‌خواد از شرشون خلاص بشی ولی اینجا همچین اتفاقی برای من نیفتاد. تو یه درمان‌گری که فقط سه چهار تا جمله داره؟ اشکال نداره. تو هم مستحق تعریف کردن داستان خودت هستی.
احتمالا چند وقت دیگه دوباره کتاب رو بخونم، چون با وجود تلاشم برای آروم خوندن و مزه مزه کردن همه‌ی جملات باز حس می‌کنم یه چیزایی از زیر دستم در رفتن و خب شاید این دفعه حواسم بیشتر جمع باشه برای مارک کردن جملاتی که دوست داشتم. :))

...............................................
دیگر چیزی درونش نبود که به او قدرت ببخشد. کسی می‌میرد؛ جهان معنایش را از دست می‌دهد و آدمی نمی‌فهمد چرا بقیه متوجه این واقعیت مسلم نمی‌شوند. از او می‌خواهند از گرمای خورشید، خنکای نسیم سحرگاهی و درخشش ستارگان آسمان لذت ببرد، بی‌خبر از اینکه تمام این‌ها در جهان او نابود شده‌اند.
Profile Image for Fatemeh Bahrami.
146 reviews96 followers
September 25, 2021
خب خب خب، بعد یه مدت واقعا طولانی، فراخوان رنگ‌ها هم تموم شد؛ و چه بد که تموم شد :( حس می‌کنم بخشی از خودم رو میون صفحات جا گذاشتم. این کتاب توی روزای سختی همراه من بود، جاهای عجیبی خوندمش، کنار آدم‌های غریبی ورق زدمش و به معنای واقعی کلمه باهاش زندگی کردم.

مشخصا داستان بی‌عیب و نقصی نیست، ایراداتی داره. ولی نقاط قوتش به ضعف‌هاش می‌چربه. کتابیه که عاشق شخصیت‌هاش می‌شی، شوکه می‌شی، دیالوگ‌های قشنگش رو بارها می‌خونی و تهش غمگینی که تموم شده! فراخوان رنگ‌ها همون داستان تالیفی‌ای هست که بعداً سراغش می‌ری و دوباره و دوباره می‌خونیش... ویژگی‌ای که خیلی کمیابه، خاصیتی که واقعاً ارزشمنده.

خلاصه که من حقیقتا دوستش داشتم و بی‌صبرانه منتظر جلد دوم می‌مونم.

جمله‌ی پایانی رو همونی می‌نویسم که نویسنده‌ی عزیز کتاب رو باهاش تموم کرده و اشکِ منِ دل‌نازک رو درآورد:
«نورت رو روشن نگه دار!»
و همین، نورت رو روشن نگه دار.
Profile Image for Sarvenaz.
129 reviews5 followers
July 2, 2022
اوایل داستان به نظرم اومد که با داستان قوی روبه‌رو هستم و درست فکر می‌کردم.
ایده داستان عالی بود.
اواسط داستان این حس رو داشتم که نمیتونم با داستان ارتباط بگیرم و جای تعجب داشت واسم ولی گذاشتم بیام جلوتر و داستانی که اینهمه تعریف شنیده بودم ازش و می‌گفتن جز بهترین تالیفی های گمانه زن هست رو نصفه رها نکنم.
فراخوان رنگ ها رو دوست داشتم ولی جز بهترین تالیفی هایی که خوندم نیست.
Profile Image for Afra Nouri.
17 reviews9 followers
August 15, 2020
خب در ادامه معرفی اینستاگرام یه چندتا نکته هم اینجا بگم..

یکی این که اون حسی که نویسنده در نوشتن این کتاب گذاشته تماما به من خواننده انتقال پیدا میکرد. میتونم به طور قطع بگم که خوندن این کتاب رو روابطم با بقیه آدم ها از بعد این اثر گذاشت...و دیدی که نسبت بهشون دارم.
بازم میگم گاهی از توصیفات و تشبیهاتی که در متن بود این قدر خوشم میومد که چندبار میخوندمشون و دلم نمیومد رد بشم.در کل واقعا نثر دلنشینی داشت
سرعت کتاب رو خیلیا میگفتن سریع بوده ولی من مشکلی با سرعت نداشتم
شخصیت ها اولش یه کم کلیشه ای به نظرم اومدن، مخصوصا جری، یه پسر مغرور و خفن که به کسی محل نمیده.. ولی هرچی گذشت و بیشتر ازش فهمیدم این حسم برطرف شد و برام ملموس تر شد.
شخصیت نیک هم که هرچی میگذشت برام پیچیده تر میشد و بیشتر از همه در مورد اون کنجکاوم ببینم که به کجا میرسه. آیا واقعا درونش هنوز خوبی ای که بشه باز روشن شه هست؟ بریم تا جلد دوم ببینیم چجوریه (راستش اگر قرار به شیپ کردن هم باشه لیبرا رو با نیک بیشتر شیپ میکنم، چون زوج خاص و جدیدی خواهند بود واقعا :))) )
خود شخصیت اصلی هم احساسات ضد و نقیضی بهش دارم، گاهی از سادگی و خوش قلبیش کیف میکردم و گاهی فکر میکردم دیگه داره شورش رو درمیاره. اما برخلاف یه سری نظرات، به نظرم این جور شخصیتی میتونه تو دنیای واقعی هم باشه، که کار واقعا منفی انجام نده. ولی دیگه این که در باطن و تفکرات و احساساتش هم ندیدم نسبت به شخصیت های دور و برش حتی یه ذره حس نفرت یا کینه بروز بده برام عجیب بود.
دیالوگ ها هم، یه سریشون خیلی اثرگذار و خفن بودن جوری که عکس میگرفتم و ذخیره میکردم برای خودم. ولی یه سریشون مخصوصا اون هایی ک قرار بود حالت خیلی عامیانه یا لاتی باشن (مثلا از زبان فایلن، چیکو...) زیاد جالب درنیومده بود. یعنی یه سری کلمات و اصطلاحاتی که به کارمیرفت حتی از زبان یه ایرانی هم اگر بشنوم در حال حاضر ملموس نیست،چه برسه بدونم این مثلا ترجمه شده حرفیه که شخصیت خارجی تو کتاب گفته. شاید تنها مشکل من با کتاب همین بود که خب مشکل جزئی ای محسوب میشه و شاید هم فقط در نظر من این طوره.
و پایان کتاب... پایانی که باعث شد بی درنگ یه ستاره به ستاره های امتیازم اضافه کنم. دقیقا نمیشه گفت غیرقابل پیش بینی. ولی خیلی خوب به هم مرتبط کرد وقایع رو و گره ها رو باز کرد (هنوز یه سری گره های بازنشده هم برای جلد بعد باقی گذاشت) و جوری بود که بعد پایان تا نیم ساعت فقط برمیگشتم به صفحات قبلی تا سرنخ های مختلفی که نویسنده گذاشته بود رو بررسی کنم و بگم ااااا پس قضیه این بوده ...
Profile Image for The reyhan!.
3 reviews8 followers
August 16, 2020
این یه نقد ادبی نیست، یه ریویوی (استاندارد) شخصی هم نیست. به هر حال موضوعش دغدغه‌مندی من در انتهای کتابه، و حاوی اسپویلر هم هست. :))

«تاریخ جهان رو، [هدف‌ها، عارزوها، انگیختگی‌ها و انفعال‌های] عادم‌ها می‌سازن». اگه کوارتت نهایی زبون داشت و می‌تونست در یه جمله بگه قراره در طی صفحاش چی قراره بهم نشون بده، این جزو تاپ 10 جملات بود قطعن. نویسنده حوادث رو یواش یواش برات باز کرده، جزئیات تک تکشون رو نشونت داده، این که پشت صحنه چه اتفاقاتی افتاده و توی ذهنِ هر فرد درگیر چی می‌گذشته رو لای کتاب قرار داده و کنار هم میاردشون تا بفهمی هر عضو از این دنیا، توی بافت حوادث چه نقشی داشته و فلان حرکت انتحاری یا فلان بی‌عملیش، چه تاثیری روی عاینده گذاشته. «تو مهمی. انتخاب‌هات مهمن.» به نظرم، برای همینه که کاراکترها زیادن؛ واسه این که پیامِ این اهمیت، بتونه عمیقن برسه به هر جور مخاطبی. (هنر کردم البته، خود عارمینا همیشه داره می‌گه که می‌خواد هر کسی بتونه کاراکتری رو که انتخاب‌ها و تمایلاتش بهش نزدیکن، توی کتاب پیدا کنه و باهاش کشیده بشه در طول روایت)

و من خب این رو می‌دیدم توی کتاب. از پیچیدگی و لایه لایه شدنِ ماجرا، از رنگارنگیِ طیف حقیقت که هر قد عمیق‌تر ازش پی می‌بردی، با رنگ متفاوتی خودنمایی می‌کرد و از چیره‌دستی نویسنده توی کنترل کردن و هماهنگ کردنِ همه‌ی کاراکترا توی تار و پودِ جهانش، لذت می‌بردم. شخصیت عادم‌های واقعی رو که انتخابای متفاوتی دارن و چرا انتخاباشون اینطوریه، می‌دیدم و چون از دریچه‌ی دانای کلِ کتاب می‌خوندمش، بگی نگی می‌فهمیدمشون. می‌تونستم به ذهنشون نزدیک‌تر بشم.. حس کنم که اونقد سخت نیست، و بخوام که توی واقعیت هم بیشتر سعی کنم تا بفهمم عادمای مختلف رو.

دقیقن تا سر هر صحنه‌ای که این دخدره، نقش اول، رها / لیبرا / «اون حس‌گر دیوونه‌هه» میومد وسط کتاب. ای تف به این زندگی که صحنه‌های زیادی عم ایفای نقش می‌کرد لامصب. :|

پسر، چه‌طور.. چه‌طور ممکنه واقعن! این نقش اول کتاب، تنها جونوری بود که من نمی‌فهمیدمش اکیدن. چی می‌خوای از زندگی؟! هدفت چیه؟ به چی می‌خوای برسی؟ بعضیا هستن که می‌خوان نفعی بهشون برسه و بعضیا می‌خوان نفعی برسونن و بعضیا فقط اومده‌ن که خوش بگذرونن، تو چی می‌خوای؟! چطور این‌قد.. ورلدواید و گسترده عشقتو نثار هر موجود زنده‌ای می‌کنی و می‌خوای بهترش کنی؟! چطور این‌قد.. بی‌تلاش، به‌سادگی، پذیرای همه‌جور چیزی هستی و ادعاتم می‌شه که واقعی‌ای؟! چطوری ممکنی!

من چنین عادمی توی زندگیم ندیدم، و اگرم می‌د��دم ازش خوشم نمیومد. یک جور برتریِ ناب و غیر قابل عالوده‌کردن توی این موجود (حتا نمی‌شه گفت این مدل عادما، چون جدن چنین "مدلی" وجود نمی‌تونه داشته باشه. امیدوارم که وجود نداشته باشه) هست که من رو عازرده می‌کنه. کمابیش یه جور برتریِ خداگونه و خدشه ناپذیر؛ برتریِ کسی که نمی‌شه همیشه داشتش، از وجودش بهره‌ برد یا ازش چیزی گرفت، مگر این که درست باشی. توی جای درستی باشی. ینی چی! این درست بودنت چرا اینقد گسترده و عامه؟!

وای خدا. می‌فهمم چی نیک رو اذیت می‌کنه. چی تا حد مرگ عصبانیش می‌کنه. تو به من علاقه‌مند نیستی چون جذابم، سارکستیکم، به طرز وحشت‌انگیزی باه��شم یا صرفن خطرناکم و تو از پسرای خطرناک خوشت میاد، چون فک می‌کنی من درستم! کجای من درسته؟! چرا نادرست بودن، بر حق نبودن و در عین حال شدیدن در حوزه‌ی کاری تخصصیم موفق بودن رو ازم دریغ می‌کنی؟! به چه جرئتی انتخابای دقیق و کاملن عاگاهانه‌ی زندگیم رو به میل خودت تفسیر می‌کنی؟! چرا گفتن اینا روت تاثیری نداره؟! چرا از زندگیِ کوفتیم فاصله نمی‌گیری؟! چرا عازرده نمی‌شی و فقط گورتو گم کنی؟! [پایان عربده‌کشی در محل نگارش ریویو]

خلاصه. این لیبرا، در عینی که عادمیزاده، و شما ممکنه فکر کنین که اگه روزی در خیابون ببینینش، هزاران نفر مانندش در ابعاد مختلفی ظاهر و ناپدید می‌شن و وجود داشتن خودش و امثالش عاسونه، از نظر من کاملن غیر ممکنه.

و خب این یعنی نویسنده کارشو خوب انجام داده، چون حسگری به قدرتِ این دختره، تقریبن هرگز از بدو تشکیل دو سازمان توی جهان دیده نشده.
Profile Image for Arghiiw.
260 reviews
January 14, 2024
وقتی ۲۰_۳۰ صفحه مونده بود که تموم بشه امتیازم بهش ۳.۵ بود شایدم ۴. ولی فصل آخر و موخره نویسنده باعث شد بشه ۵. 🥲❤️
خیلی خیلی زیبا بود. شخصیت‌ها دوست‌داشتنی، عزیز و پیچیده بودن و به بهترین نحو ممکن آدم باهاشون ارتباط برقرار می‌کنه.
راستش ریدینگ اسلامپ طولانی باعث شده بود توی یک سال اخیر از خوندن کتاب‌هایی که بیشتر از ۳۰۰ صفحه هستن بترسم و نرم سراغشون.
به زور خودم رو وادار کردم که این کتاب رو (بعد از یک سال توی کتابخونه‌م نشستن) بردارم و بخونم. و خیلییی سخت بود!!
قلم نویسنده زیبا بود ولی برای من دنبال کردنش یجاهایی سخت می‌شد و دقیقاً متوجه نمی‌شدم چه اتفاقی داره میوفته و منظور شخصیت‌ها از حرفاشون چیه.
تنها ایرادی که می‌تونم بهش بگیرم اینه که مهم‌ترین بخش داستان بدون هیچ پیش زمینه‌ای توی یکی دو صفحه اتفاق میوفته.

پ‌ن۱: بی‌نهایت از فاطمه ممنونم که اجازه داد کتابش این همه مدت دست من بمونه و حتی یکبار هم غر نزد که چرا نمی‌ری کتابی که ازم قرض گرفتی رو بخونی:)))
مرسی که اجازه دادی به دنیای رنگ و نورها وارد بشم. ^^

پ‌ن۲: خیلی اکلیلی می‌شدم از رفرنس به فیلم و کتاب‌های معروف. نویسنده واقعاً انسان زیبا و آگاهیه و این خیلی خوندن کتاب رو قشنگ‌تر کرد.

پ‌ن۳: کاش انقدر دوسش نداشتم!!
الان می‌خوام جلد بعدی رو بخونم ولی نسخه الکترونیکی که موجود نیست، توی کتابخونه‌ها هنوز نیومده و خب عمرا بتونم با قیمتی که داره بخرمش :)))
Profile Image for Feri Ketabkhor.
125 reviews124 followers
September 4, 2020
“چند تا نور دیگه که خاموش شن تا دنیای مزخرف تو روشن‌تر شه؟”

من خیلی منتظر این کتاب بودم. وقتی هم که چاپ شد مطمئن بودم قراره اولین کتابی باشه که بعد از کنکورم می‌خونم.
الآن که تمومش کرده‌م باورم نمیشه که چقدر این کتاب و شخصیت‌هاش جذاب بوده‌ن، ولی راستش اون اول بطرز وحشتناکی خورد توی ذوقم.
چون نیمه‌ی اول «فراخوان رنگ‌ها» شبیه یه بچه‌ی پنج‌شیش ساله‌ی لجباز و اخمو بود که مشتش رو باز نمی‌کرد تا من ببینم چی دستشه. حجم عظیمی از اطلاعات رو جلوی من گذاشته‌بود که نه من می‌دونستم باید باهاشون چی‌کار کنم، نه خودش با اونا کاری می‌کرد. برای همین هم طول کشید تا شخصیت‌ها به جایگاه خودشون عادت کردن و من افتادم توی فضای کتاب. مدت بیشتری طول کشید تا تونستم به شوخی‌های شخصیت‌ها بخندم و راهم رو از وسط کلاف سردرگم داستان پیدا کنم؛ مخصوصاً با توجه به نحوه‌ی روایت پراکنده‌ی داستان که در عین هوشمندانه بودنش گاهی گیج‌کننده بود.
بنابراین نیمه‌ی دوم کتاب از فرط خوب بودن ترسناک بنظر می‌رسید. انگار مال یه داستان دیگه بود کلاً. وادارم کرد برای کرکترها ارزش قائل باشم و بهشون گوش بدم. و خداوندا، اونجا بود که هایپ دور این کتاب رو فهمیدم. راجع‌به شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌ها، همه‌چی اونجا بود که معنی پیدا می‌کرد. هرچند شخصیت‌ها برخلاف چیزی که شنیده بودم واقعی نبودن، فقط خیلی... بطرز خوشایندی متعصب بودن و معتقد. و این به جای اینکه عصبانی‌م کنه خوشحالم می‌کرد. چون آدم‌های اطراف من با وجود لاف اعتقاد داشتن به خیلی چیزها، در عمل به همه‌چی شک دارن و این ایمان راسخ شخصیت‌های کتاب‌ها بوده که همیشه نجاتم می‌داده؛ حتی اگر اغلب مواقع -مثل اینجا- خودشون دقیقاً نمی‌دونستن که به چی معتقدن.
ولی در نهایت برای من تمام کتاب خیلی ماشینی بنظر می‌رسید. انگار که خیلی تلاش می‌کرد بی‌نقص و هدفمند باشه ولی به جاش باعث می‌شد بتونم اسکلت داستان رو ببینم و این برنامه‌ریزی‌شده بودن همه‌چی یه کم اعصابم رو به هم می‌ریخت. (شاید یه بخشی از مشکلم با نیمه‌ی اول کتاب بخاطر همین بود. چون اونقدری اتفاق توی داستان نمی‌افتاد که من توجهم معطوف اون‌ها باشه و این چیزی بود که بیشتر بهش دقت می‌کردم.) اما زرق‌وبرق و زیبایی‌های بی‌اهمیت خیره‌کننده‌ای داشت. مثل اسم فصل‌ها و فلسفه‌ی پشت اسم شخصیت‌ها و همین‌طور کلمه‌هایی که جای درستی استفاده می‌شدن. این‌ها من رو توی جو کتاب نگه می‌داشتن و اون حس کنجکاوی‌م رو تحریک می‌کردن تا صبر کنم و بقیه‌ی نمایش قدرت نویسنده و چیره‌دستی‌ش توی گفتن حقایقْ بدون اشاره‌ی مستقیم به اون‌ها رو ببینم.
و الآن هم که دارم پلی‌لیست کتاب رو گوش میدم کنار گذاشتن این شخصیت‌ها و قصه‌شون برام سخته. میشه گفت از پایانش راضی‌ام، ولی از کور بودن خودم و ناتوانی‌م در دقت کردن به همه‌ی نکته‌هایی که جلوی روم بوده؟ نه زیاد :))

پ.ن. علاوه بر تضادهای شخصیتی نیک، من تضاد مفهومی معنی اسمش توی فارسی و هلندی رو هم خیلی دوست داشتم. بهش می‌اومد.
پ.پ.ن. در پایان باید اضافه کنم من از اون هیولاهایی‌ام که توی کتاب‌هاشون می‌نویسن و هایلایت می‌کنن، و عزیزی در پروسه‌ی خوندن این کتاب بهم گفت اکثر صفحه‌ها رو شبیه دفتر نقاشی کرده‌م، که خب این بدون شک نشونه‌ی خوبیه :)))
Profile Image for Ali Book World.
489 reviews249 followers
January 3, 2021
فراخوان رنگ‌ها کتاب جالبی بود، البته از اون دسته کتابهاست که با اینکه از کلیت داستان خوشم اومد ولی با اینحال یکسری جاها ناامید کننده بودند. اول سعی میکنم نکات مثبت رو بنویسم. موضوع و کلیت داستان رو دوست داشتم و با اینکه به نظر ایده‌ی جدیدی محسوب نمیشد ولی باز هم خوندش جذاب بود. دیالوگ‌های کتاب جوری بودن که هم دوست داشتم و هم نه. (نکات منفیش رو بعدا میگم)... اما مشخص بود که برای دیالوگ‌های کاراکترها کار شده و اکثرا بامعنی بودند... شخصیت پردازی هم متوسطِ رو به بالا بود یعنی خیلی خوب محسوب نمیشه اما قابل قبوله.! جوری نبود که نشه باهاش ارتباط برقرار کرد اما اگر کمی بیشتر به این بخش پرداخته میشد درک شخصیت‌ها کار راحت تری بود.


شروع داستان هم قوی بود و هم گنگ، حدودا تا صد صفحه خیلی از مسائل گیج کننده بودند و فکر میکنم همین مغزم رو درگیر میکرد که ادامه بدم. به مرور همه چیز مشخص شد اما اون جذابیت اولش رو نداشت. چرا؟ چون مشکلم با دیالوگ نویسی بود. حرف زدن بین دو نفر خیلی طولانی می‌شد به طوری که میدیدی یک نفر حدود یک صفحه است که داره حرف میزنه، به شخصه از این مسئله خوشم نیومد و جز آزاردهنده‌ترین نکات منفیِ کوراتت بود. در حقیقت موضوع داستان بر پایه‌ی دیالوگ بنا شده که با توجه به ایده و متن اگر اینطور نبود خیلی بهتر میشد.


برسیم به تعداد کاراکترها... شخصیت‌های اصلی و مهم به اندازه و خوب بودند ولی یکسری شخصیت‌ها هم وارد میشدن که اصلا وجودشون رو درک نمیکردم و در حقیقت کاراکترهای فرعی بیش از حد بودن که اگر این وقت برای عمق دادن به کاراکترهای اصلی صرف میشد، عالی بود. شخصیت مورد علاقه‌م "نیک" بود. از اون دسته آدماست که نه میدونی مثبته و نه منفی!.!... جالب بود.


در کل کتابی بود که با تمام این نکات مثبت و منفیش دوستش داشتم و از ایده‌اش لذت بردم و پایانش کاری کرد که منتظر انتشار جلد دومش هم باشم✌... امیدوارم که جلد دوم خیلی قوی‌تر و بهتر از "فراخوان رنگ‌ها" باشه...❤
Profile Image for Fereshte .
196 reviews115 followers
January 17, 2025
چند روز پیش که رفتم کتابفروشی باژ دیدمش ها ولی چون کتاب زیاد گرفته بودم گفتم دفعه بعد میخرمش
الان می‌بینم همتون تعریف کردین، پنج ستاره دادین دلم خواست! :(
________________________

بعد از بازخوانی: آقااااااااااا زبانم قاصره :) عالی بود عالی! این دفعه با دقت خیلی بیشتری خوندم و نوت‌برداری کردم و همچین به دلم نشست که اصلا نمیتونم درست وصفش کنم. شخصیتا، دیالوگا، پلات همش برای من چند لِول بالاتر رفت :)
در ادامه حرف قبلم که گفته بودم نمیدونم لیبرا رو با نیک شیپ کنم یا جری به جواب قطعیِ هیچکدوم رسیدم! و در عوض هر سه تا شونو با خودم شیپ میکنم 😭😂 البته لازم نیست که به کمیستری فوق العاده نیک و جری اشاره کنم دیگه نه؟ اوکی خودمم همین فکرو میکردم :)))

پ.ن. یعنی میشه یه روز ببینم فیلم یا سریالشو ساختن و آرزو به دل نمونم؟ 🤌🏼😭😭
پ.ن. 2 نمیدونین نیکو این دفعه چقدر بیشتر دوس داشتم :)) تازه با این وجود که دفعه اولم دوسش داشتم!
حرف آخر: بینهایت دلم میخواد بهش پنج ستاره بدم ولی احساس میکنم جلد دوم قراره حتی از این هم بهتر باشه و پنج ستاره رو نگه داشتم برای اون :)

________________________

4.5 ستاره!

خب بالاخره تمومش کردم!

راستش رو بخواین نمیدونم از کجا شروع کنم...
بذارین از این براتون بگم که منی که به سختی این کتاب رو به نیمه رسونده بود (البته ناگفته نماند که حجم امتحانات هم باعثش بود) هیچ رقمه نمی‌تونست درک کنه چرا این کتاب اینقدر واکنش مثبت گرفته و بیش��ریا بهش پنج ستاره دادن.

یکی از مشکلات اساسی من با این کتاب گنگ بودنش و عدم انتقال درست مطلب به مخاطب بود. از طرفی با خودم میگفتم، خب شاید بخشیش طبیعی باشه از اونجاییکه این کتاب اول نویسنده‌ست. اما از یه جایی به بعد کفرم سر این قضیه دراومده بود و از اون بدتر دیدن ریویوهایی بود که اکثرا بدون اشاره به این موضوع بهش پنج ستاره میدادن و تحسینش میکردن. فکر میکنم فصل هشتم بودم که کم کم با کتاب ارتباط گرفتم و تونستم روون تر و راحتتر پیش برم. که از نظر من یه کتاب نباید از شما دو سوم کتاب وقت بگیره تا بالاخره مشتاقتون کنه بخواین بفهمین آخرش چی میشه و سرنوشت شخصیت‌ها قراره چجوری رقم بخوره.

اما بعد از اون کم کم با خودم فکر کردم شاید این گنگ بودن ضعف نویسنده در انتقال پیام نیست، شاید قصدشه! آره، شاید خانم سالمی دوست داره فراخوان رنگ‌ها همینطور گنگ باشه تا ساده از کنارش نگذریم و موقع خوندنش کمی بیشتر از مغزمون کار بکشیم تا بفهمیم کی به کیه.

یکی دیگه از چیزهایی که باعث میشد کندتر پیش برم طولانی بودن فصل‌ها بود. بنظرم اگه فصل‌ها نصف چیزی که الان هستن بودن، خیلی خوب میشد.
آقا از اسما براتون نگم که هر کی رو که من فکر کردم دختره پسر از آب دراومد و برعکس😂🤦🏻‍♀️
البته بجز جری و نیک و هی‌وا

از نظر من به داستان یا همون پلات هیچ نقصی وارد نیست و لازمه بگم برای من باعث افتخاره که همچین آثاری داریم که می تونیم به عنوان ادبیات تالیفی ازشون یاد کنیم. و خانم سالمی، برای جسارت خلق این دنیا و این کرکترها، بی‌اندازه برای من محترمن :)

خب راجع به شخصیت ها حرف بزنیم؟ :)

رها/لیبرا

رها یا لیبرا فرقی نمیکنه چون این کرکتر به این دلیل که لیبراست قوی نیست، قویه چون تو وجودشه! (امیدوارم تونسته باشه منظورم رو برسونم)
میدونم هممون خیلی جاها بخاطر توجه‌هایی که به نیک داشت حرص خوردیم؛ من خودم چندباری حرص خوردم اما از یه جایی به بعد درکش کردم حتی بخاطر همین بیشتر از لیبرا خوشم اومد. شاید در نگاه اول تصور کنین لیبرا چرا وقتی به نیک میرسه خنگ بازی درمیاره و کلا میشه یه آدم دیگه؟ چرا وقتی نیک به وضوح بهش میگه میخواد بهش آسیب بزنه، با قطعیت میگه هنوزم بهش اعتماد داره؟ اما لیبرا این کارو بخاطر حماقت یا شاید جذابیت‌های نیک نمیکنه این کارو برای این میکنه که از رو بازی کردن نیک خوشش میاد.

و آه خدای من! هیچوقت تا این حد با یه کرکتر همذات پنداری نکرده بودم! بنظر من آدم‌هایی که بدن و اون بدی رو نشون میدن یا به قول خود لیبرا آدمایی که حتی کارهای خوبشون رو هم بد جلوه میدن چون چشم‌داشتی به تشکر بقیه ندارن شرف دارن به آدم های ریاکاری که به وفور اطرافمون می بینمشون.

یه جنبه دیگه از شخصیت لیبرا که تحسین منو برمی‌انگیزه شجاعتش، جسارتش و اینکه اهمیت نمیده خودش چه صدمه‌ای می‌بینه همیشه کار درست رو انجام میده؛ است. و خیلی از خانم سالمی برای خلق همچین کرکتر قدرتمندی متشکرم چون تو بیشتر کتاب‌ها و فیلم و سریالا دیدیم که اون کرکتر قدرتمند بیشتر یه مرده. در صورتیکه بنظر من زن‌ها خیلی قدرتمندترن :)

✨نیک✨

برخلاف بقیه که کلا از نیک خوششون نمیاد من همچین حسی بهش ندارم. باید بگم آرمینا (عیبی نداره با اسم کوچیک صدات بزنم؟؟) این کرکترو با همه ی پیچیده‌گی‌هاش خیلی قشنگ درآورده بود :)
آره، شخصیت پردازی نیک بنظر من فوق‌العاده بود.
پ.ن. آخه چطوری توقع دارین اسم واقعی نیک، بندیکت باشه و من بتونم ازش متنفر باشم؟ :))))) (پی نوشت صرفا جهت فانه وگرنه نیک، حداقل برای من، خیلی بیشتر از این حرفاست)

✨جری✨

شاید شخصیتش پیچیده‌گی شخصیت نیک رو نداشته باشه اما این که شش‌هفتمه یعنی قدرتمندتره پس نمیشه به سادگی ازش گذشت...
شخصیتش رو دوست داشتم. کم حرفیش، اینکه بیشتر وقتا اهمیت نمیداد که بخواد جواب طرف مقابلش رو بده، اینکه همیشه مختصر و مفید حرف میزد یا اینکه بعضی وقتا همون حرف نزدنش هم کلی حرف توش بود رو دوست داشتم.

آیا من لیبرا و جری شیپ میکنم؟ حقیقتا نمیدونم! وقتی لیبرا با جریه با هم شیپشون میکنم. وقتی با نیکه با نیک شیپش میکنم . مریضم خودتونین 😂

آها بذارین بگم وقتایی که لیبرا رو لیبرشن صدا می‌کرد بنظرم خیلی کیوت بود :))

اونجاهایی که نیک و جری به هم میوفتادنم خیلی خوب بود بنظرم. یه جورایی انگار دو قطب مخالف بودنشون همدیگه رو تکمیل می کرد.

از این جا به بعد ریویو حاوی اسپویل است.

✨پدر، هدایتگر ارشد✨

لازمه اشاره کنم آرمینا چه هوشمندی‌ای به خرج داد که آخر کاشف به عمل اومد ویلن ما نیک نیست، پدره!
این آدما همیشه از نظر من خطرناکن چون به اسم دین و خدا فکر میکنن اجازه دارن هرکاری انجام بدن.
من یاد جمله ی دین وینچستر افتادم...
"یعنی میشه یه روزی خدا، ما رو از نصف آدمایی که فکر میکنن دارن کار خدا رو انجام میدن خلاص کنه؟"

✨هی‌وا✨

چقدر خوب بود که داستان با هی‌وا تموم شد و ازش بیشتر خوندیم. طبیعتا چون شخصیت اصلی داستان لیبراست ما فکر کردیم با قدرت‌هایی که داره، اون کسیه که قراره حس‌گر مادر بشه و در کمال ناباوری دیدم که نه. نه تنها هی‌وا زنده‌ست بلکه اونه که به حس‌گر مادر تبدیل شده :)))) و من چقدر از این ساختارشکنی خوشم میاد. خوندن کتابی که برخلاف چیزی که تو ذهنته پیش بره و تا آخر نتونی حدس بزنی قراره چی بشه حقیقتا جذابه :)

پ.ن. البته خدا رو چه دیدین؟ شاید لیبرا هم حس‌گر مادر شد :)
اگه لیبرا هم حس‌گر مادر بشه، بنظرتون فرزندش جریه یا نیک؟ :))

شخصیت پردازی ها عالی بودن واقعا.
این که آرمینا هر شخصیت رو جوری خلق کرده بود که افکارش و تیپ شخصیتیش با بقیه متفاوت بود یا بهتر بگم، هیچ دو شخصیتی رو پیدا نمی کردی که 100 درصد مثل هم فکر کنن واقعا زیبا بود و هنر نویسندگیش رو می‌رسونه. چون حتما شما هم دیدین، بعضی کتاب‌هایی که داستانشون خوبه بخاطر تک‌بعدی بودن وشبیه بودن کرکترها به هم، به دل آدم نمیشینن.

دیالوگ‌ها هم بنظرم بینظیر بودن! یعنی با اینکه بیشترشون جملات کوتاه یا قصار بودن به راحتی حق مطلب رو ادا کرده بودن.

راستییییی! جلد کتاب خیلی قشنگه بنظرم. نیک و جری، و لیبرا وسطشون که کلا خلاصه میکنه رابطه ی این سه تا در طول کتاب چجوریه :) ولی، اون یکیِ دیگه کیه؟؟؟... یعنی هدایتگر ارشده؟...

خب، خیلی پرحرفی کردم ببخشید و ممنون که تا اینجا خوندین. در آخر میخوام چندتا از جمله هایی که خیلی دوستشون داشتم رو نقل قول کنم. :)))

"اگر در جامعه‌ای زندگی میکنیم که سربازان محافظش خیانتکارن و کودکان معصومش گناهکار، کسی که زیر سوال میره اون سرباز یا اون کودک نیست؛ رهبر اون جامعه‌ست. کسانی که باید محاکمه شن، بزرگان اون جامعه‌ان."

"من به دنیای بدون مرز معتقدم... دنیایی که توش جا برای همه ی افسانه‌ها هست."

"من خوب نبودم اما همه ی سعیم رو کردم که درست باشم. و فکر میکنم تهش روز که تموم بشه، این تنها چیزیه که اهمیت داره. که امروز اینجا بایستم و بگم، می تونید نور من رو ازم بگیرید، ولی درستیم رو هرگز." :))))))))
Profile Image for Mob.
250 reviews2 followers
April 17, 2023
وای خدایا می‌خوام گریه کنم الان. موخره‌ رو حتما بخونید.
وای مغزم کار نمی‌کنه بعدا یه چیز درست درمون می‌نویسم.

بعدا:
نقطه قوت کار شخصیت‌پردازیش بود. پر از شخصیت‌های متفاوت از هم که دنیاها از هم فاصله دارن ولی تو یه جزیره کنار هم جمع می‌شن و باهم دوست می‌شن، شاید هم دوست نشن و تبدیل شن به دشمن‌شیپی که عای خدا می‌شه کشتشون انقدر خوبن.
و بله بعضی از شخصیتا زیادی پرفکتن. این یکم شاید بره روی مخ و امیدوارم یه اشتباهی بکنن. شایدم کردن ما خبر نداریم. انی‌وی!
روابط بین شخصیتا خیلی خیلی دوست‌داشتنین برام. من کلا از نحوه‌ی شناخت پیدا کردن آدما از هم لذت می‌برم و طوری که نیک و لیبرا همو آروم آروم شناختن و جری و لیبرا یهویی همو شناختن و کلا! همش>>
اسامی زیادی دوست‌داشتنی بودن برام اینکه نویسنده رو اسامی کار کرده بود و دنبال معنیشون گشته بود و خلاصه که حسابی پسندیدم. ایده‌ی زندگی مجدد هم خیلی دوست داشتم. کلی دربارش خیال پردازی کردم که خودم و تک تک آدمای دورم چه شکلی می‌شدن و می‌خواستن باشن.
طوری که اتفاقات کنار هم چیده شده بودن، آروم آروم بهشون نزدیک می‌شدیم، گاهی اوقات هشدار می‌گرفتیم که آره قراره اتفاق بیفتن جالب بود. ولی یکم باعث گنگی می‌شد. کلا یکم گنگ بود بعضی قسمتا و مشخصا تا وقتی تا آخر مجموعه رو نخونی برات گنگیشون باز نمی‌شن. ¬_¬
از فلش‌بک هایی که نیک می‌زد یکم ناراضی بودم. یه بخشایی رو گنگ تعریف می‌کرد یعنی نمی‌فهمیدم الان برگشتیم به حال یا هنوز تو گذشته‌ایم. ولی به نظرم بهترین روش برای شناختنشه. برای دوست داشتنشه.
من کتابو دوست داشتم و امیدوارم شماهم دوستش داشته باشید.
Have fun 😌🦦
Profile Image for Fatemeh Safari.
123 reviews5 followers
January 4, 2022
کتاب بیشتر شبیه یه مقدمه بود
ایده‌ی نویسنده کاملا جدید و جذاب بود ولی خیلی خوب از دنیایی که ساخته بود استفاده نشده بود
توصیفات خیلی کمی داشت
بیشتر داستان درمورد روابط بین شخصیت ها بود
درمورد شخصیت ها بخوام بگم...راحت میشد باهاشون ارتباط برقرار کرد ولی من نمیتونستم با شخصیت لیبرا کنار بیام
یعنی همونطور که نویسنده میگفت تو وجود هرکس یک ذره خوبی هست
تو وجود همه ذره ای بدی هم هست
ولی لیبرا سفید مطلق بود و نویسنده این موضوع رو بارها در طول کتاب بیان می‌کرد و یه جورایی نمیذاشت خود خواننده درمورد رفتارهاش تصمیم بگیره
از بعضی موضوعات هم خیلی سریع گذشته بود و به اندازه کافی بهشون نپرداخته بود
ولی به طورکلی داستان کشش خودش رو از دست نمیداد و خواننده رو خسته نمیکرد
و پایان بسیار جذابی هم داشت 😢
Profile Image for ZohreH.
183 reviews
November 21, 2023
اول تصمیم گرفتم اصلن برای این کتاب چیزی ننویسم. اما بعدش گفتم چرا که نه! پس می نویسم

همین اول باید بگم درود بر بانو آرمینا سالمی. کار مهم و سختی رو به پایان رسوند. کاری که واقعا درخور قدردانی و ستایشه
🙋‍♀️🌟📚🌍

موضوع کتاب خیلی جالب و قابل لمس بود. هاله آدمها. اینکه همه دارن اما بعضی بهش آگاهن و می تونن کنترلش کنن. از همه فصل هام فصل آخر تنها فصلی هست که منو ترغیب کرد تا جلد بعدی رو بخونم. غافلگیرانه و غیرقابل پیش بینی بود. دوسش داشتم

کتاب سختی بود. حداقل برای من. چه سایز متن، چه مفاهیم و فصل بندی های طولانی، چه اسامی توصیفی و چند کلمه ای برای آدمها و مکانها و ... و؟ و حالا میگم

پر رنگ ترین موضوعی که الان توی ذهنم دارم در مورد راویه! که یک مومن و معتقد به خداست و جایی عنوان می کنه که اگه این زیبایی ها نشون قدرت خدا نیست پس چیه (البته فراموش کردم صفحه شو یادداشت کنم برای همین جمله دقیقشو نمی تونم بنویسم. اگه پیداش کنم حتمن ادیت می کنم). که یه طورایی نژادپرسته و برای خطاب قرار دادن اشخاص از ویژگی نژادی یا کشوری که ازش اومدن استفاده می کنه مثلا سیاه پوست، چشم بادامی، هندی و ... که ایرانیه و با اینکه جو داستان یه طورایی نشون دهنده جهان وطن بودنه ولی یه جاهایی توضیحاتی میده که ایرانی بودن رو تو چشم مخاطب فرو می کنه. مثل صفحه 109 که توی پاورقی توضیح داده که اسم پانیا یه اسم اصیل ایرانی هست(حالا نمیدونم توضیحات پاورقی رو به حساب راوی باید بذارم یا نویسنده یا هر دو یا ...؟) در حالی که فکر نکنم هیچ جای دیگه معنی هیچ اسمی رو با آوردن "اصیل" روش تاکید کرده باشه. مثلا نگفته اسم اصیل آلمانی یا اسم اصیل ژاپنی یا ... این با جهانی بودن فضای داستان یکم تضاد داره. که عقاید سیاسی خودشو یه طورایی مطلق می دونه و حتی یک ذره شک هم در موردش نداره. مثل ص 87 که معتقده حادثه 11 سپتامبر و برجهای دوقلو کار خودشون بوده و برای جنگ افروزی در افغانستان و داستانهای آشنای این مدلی صورت گرفته

نمیدونم قبلا هم با چنین راوی ای برخورد داشتم یا نه. ولی این یکی شدیدا ذهن منو درگیر خودش کرده. یک عدد راوی که خودش یکی از شخصیتها نیست ولی کلی جهت گیری و استقلال رای و نظر داره! راوی انگار میخواد داستان خودشو تعریف کنه. نمیخواد بی طرف باشه و ما رو از ذهنیت و افکار شخصیتها آگاه کنه. هرجا تونسته عقاید خودشو وسط داستان ابراز کرده. برام یکم عجیب و ناخوشایند بود. ناخودآگاه جلوش هی جبهه می گرفتم. گاهی دوست نداشتم حرفاشو گوش بدم. یکی دیگه از دلایلی که خوندن کتاب خیلی خیلی طول کشید همین مشکلاتم با راوی بود. شایدم این یه شیوه روایت و زاویه دیده! نمیدونم

یه سری مشکل دیگه هم دارم

اینکه وسط گفتگوها گاهی وقتا چند تا پاراگراف توضیح اومده که یا توصیف شخصیتهاست یا گذری به گذشته یا ذهنیات و مکالمات درونی و ... که خیلی وقتها رشته کلام رو از دستت می گیره و بعد که یهو داخل گیومه یه نقل قول و مکالمه در ادامه میاد، اصلا یادت نیست کی داشته چی می گفته. حواس من خیلی پرت میشد. این مدل ترکیب گفتگو و توصیفات اتفاقا برای تعلیق خیلی خوب و مناسبه به نظرم، اما توی این کتاب ازش خیلی زیاد استفاده شده. تقریبا همه مکالمه ها به همین روش هستن. یعنی حتما وسطشون کلی توضیحات و توصیفات اومده و به ندرت گفتگویی رو دیدم که بین دو طرف بصورت پیوسته باشه. همین دقیقا یکی از دلایلی بود که منو دل زده می کرد و دلم نمیخواست ادامه بدم. چون مرتب رشته افکارم پاره میشد و هی باید برمیگشتم بالا ببینم کی چی گفته

یه موضوع دیگه ای که اصلا نمی تونم هضم کنم اینه که : فرض کنید یه سری آدم هستن که دارای قدرتهای فرابشری هستن و با ردگیری یه آدمی توی یه نقطه خاص که مدنظرشون هست کاملا میتونن در جریان اموراتش باشن و ردشو هرجا که میره بزنن. به سهولت و براحتی. بعد یه سوال مهم برام پیش اومده و اونم اینکه اینا چرا باید صبر می کردن تا رها بره توی هواپیما و اونجا یه کاری کنن که هواپیما سقوط کنه!!! و دختره بمیره. خب اینایی که از راه دور می تونستن خیلی از آدما رو کنترل کنن و اتفاقایی که میخوان رو پیش بیارن، وقتی رها توی ایران بود، همون یک هفته ای که تا پروازش وقت بود، از همین کنترلهای از راه دور کمک می گرفتن و یه تصادف فرمالیته و یه مرگ دست و پا میکردن!! منطقشونو که چرا حتما باید صبر میکردن تا سوار هواپیما بشه و بعد بکشنش!! درک نمی کنم. مگه اینکه داستان رو کلا عوضی متوجه شده باشم. یا توضیحاتی که لازم بوده در خصوص قدرت دوستان به ما داده بشه، دریغ شده و باعث شده چیزی رو که نویسنده می دونه ما ندونیم

حالا این به کنار. اینایی که از کجا رد اینو لب مرز ایران زدن و هاله شو شناسایی کردن، چطور بعد از سقوط متوجه نشدن که هنوز زنده هست؟ مگه توی جزیره دیوارای ضد تشخیص هاله نصب شده بود؟ مثلا جزیره رادار گریز بود؟ یا چی؟ حتی خود جزیره هم نه. بعد از سقوط هواپیما تو اون فاصله ای که جسم شو به جزیره منتقل کردن چی؟ تو اون فاصله افراد تیم رقیب کجا بودن که متوجه نشدن؟ میدونی منطق داستان رو اینطور جاها اصلا نمی تونم بپذیرم. یعنی بعد از سقوط دقیقا چه اتفاقی افتاد که تیم حامیان دیگه قادر به رهگیری و پیدا کردن رها نیستن؟ چرا دیگه نمی تونستن هاله شو ببینن؟

مشکل بعدیم در مورد روند سریع اتفاقاست. بعضی از اتفاقا با اینکه نیاز به نشون دادن گذر زمان از روشون بود، خیلی سریع رفع و رجوع میشدن و به نتیجه می رسیدن. مثلا وقتی رها توی جزیره فهمید که داستان چیه و قرار نیست دیگه خانوادشو ببینه همون جا سریع قبول کرد و نه مقاومتی نه ناراحتی نه گریه و زاری نه عزاداری نه انکاری نه تلاش برای فرار نه شک و شبه ای! هیچی هیچی!! کاملا خنثی و منطقی با این موضوع برخورد کرد و همون جا پا شد رفت که ببینه اطرافش چه خبره!! بعد از به هوش اومدن، حداقل چند روز باید توی شوک می بود. اونم کسی که حس گره! احساسای عمیق داره. خیلی خیلی منطقی برخورد کرد و پا شد رفت دنبال کاری که ازش خواسته بودن. یعنی تولد مجدد و این داستانا. یکم عجیب بود. جاهای دیگم این سریع پیش رفتن عجیب بود. با اینکه کل داستان خیلی کند و آروم پیش میرفت ولی جاهایی که انتظار داشتی گذر زمان نشون داده بشه، چیزی دریافت نمیکردی

بعضی از روابط هم مصنوعی و غیرقابل باور بودن برام. مثل رابطه پدر با همه. این پدر و فرزند گفتن بیشتر برام شبیه طنز بود تا یه رخداد و گفتگو. رابطه نیک و لیبرا. اصلا شخصیت نیک خیلی فیک به نظر می اومد. درکش نمی کنم. تقریبا با هیچ کدوم از شخصیتها رابطه عمیقی برقرار نکردم

به غیر از فصلهای خیلی طولانی که جذابیت داستانو یه طورایی کم می کرد و سرعت رو بشدت پایین می آورد، اسم گذاری ها هم روی اعصاب بودن. حس می کردم دارم یه متن ترجمه شده می خونم. خب نویسنده یه فارسی زبانه، احتمالا می تونست کلمه های مانوس تر و ترکیب های ملموس تری پیدا کنه. مثلا اسم گذاری دو تا سازمان ، اسم گذاری هاله ها، اسم بعضی از مکانها مثل زیرشاخه هجومی آسیا!! مگه توی داستان غیر از زیرشاخه آسیا جای دیگه ای هم بررسی شد که مرتب اینو تکرار می کرد! آیا ما به زیرشاخه هجومی یا دفاعی اروپا یا آفریقا رفت و آمد میکردیم؟ همه می دونستیم که نیک واسه آسیا کار می کنه. وقتی می خواست بره سراغ نیک یا یکی بره نیک رو برداره بیاره اسم دفترو باید با یه یدک کش حمل می کردن
🚶‍♀️🕵️‍♀️🤷‍♀️


طبق قانونی که برای خودم گذاشتم حتما حتما کارهای وطنی رو بیش از یک بار می خونم. چون همیشه می گم شاید من برداشتم اشتباه بوده. شایدم نکته هایی رو نگرفتم و با دوباره خوندن ممکنه حل بشه. این کتاب یکم فرق داره. هم اینکه خوندنش خیلی طول کشید و خیلی برام سخت بود. هم اینکه دو جلدی هست. اینه که فکر کنم اول جلد دو رو بخونم بعد اگه فرصتی پیش اومد، یه شانس دوباره به این جلد میدم🤝

به امید آثار درخشان و ناب
✨📚✨
Profile Image for Yeganeh.
28 reviews11 followers
August 12, 2020
کوارتت اولین کتاب تالیفی من در ژانر علمی تخیلی بود و به قول لیبرا، پسر عجب چیزی بود. احتمالا طولانی ترین ریویوی من تا این زمان هم اختصاص داره به کوارتت.

قبل از اینکه برم سر نقاط قوت و ضعف بگم دلم خیلی برای همخوانی این کتاب با حضور نویسنده تنگ میشه. (زانوی غم بغل میکند). تو این چند روز من هم عاشق کتاب هم عاشق شخصیت نویسنده شدم.

کوارتت من رو یاد فضای ملکه سرخ مینداخت. با این تفاوت که ملکه سرخ یک لکه تاریک پر از نفرت و خشم و بی رحمی بود و کوارتت یک هاله ی رنگی از امید و عشق و فرصت.

از نقاط قوت کتاب دیالوگ های محشرش بود. خیلی وقت بود کتاب به این پری نخونده بودم. همه کلمات با دقت وصف نشدنی کنار هم قرار گرفته بودن و شوکه‌ می کردنت. برای من اینجوری بود که میگفتم اکی بعد تموم کردنش دوباره میخونش تا فقط مفاهیم عمیقش رو یکبار دیگه لمس کنم. از این کتاب میشه یک دفترچه جملات سنگین و عمیق در آورد.

قوت دیگه‌ی کتاب شخصیت هاش بود. با اینکه نزدیک 40 تا شخصیت داشت اما همشون می یومدن و با یک لبخند تو ذهنت حک میشدن. هیچکدوم سیاه و سفید مطلق نبودن به وقتش بی رحم میشدن و برای باور و منطقشون همه چی رو به خاک و خون می کشیدن.
از طرفی شخصیت ها حتی عبوس ترین ها و حتی بددهن ترین هاشون بازم محبت من رو جلب میکردن و فقط میخواستم برم تو کتاب یک دور همشون رو بغل کنم. البته به جز پدر و بلوم :/

یک قوت دیگه توصیف های کتاب بود. البته یک جاهایی چون نمیتونستم از سرعتم کم کنم بی دقت می خوندمشون و بعد وقتی خیالم راحت میشد دوباره برمیگشتم و با دقت دوباره خوانی میکردم و میفهمیدم چقدر نکات جالب بوده که تو لحظه اول ندیدمشون.

و اگه بخوام از جری، نیک و لیبرا بگم میتونم یک کتاب فقط بنویسم. من عاشق این سه تا شخصیتم یعنی عااااشق ها. *-*
لیبرا دوست داشتنی ، جنگجو ، پر از امید و مهربونی و شخصیتی که میدون رو خالی نمیکنه. نیک شرور ، سیاه ، نفرت انگیز و.... اما یک چیزی توی نیک بود که فقط لیبرا میدید و من اون رو با همه وجودم احساس کردم. نمیدونم نیک در آینده چیکار میکنه اما مطمئنم توی عمق چشم های سیاه نیک یک نور آبی کوچیک سوسو میزنه، نوری که لیبرا بهش جون داده. و اما جری سخت و پرصلابت که مثل یک برادر مهربون و نگرانه.

من انتظار هیجان بیشتری از کتاب داشتم که چون کتاب اول، مقدمه و بیشتر در باب آشنایی با فضا بود طبیعی بود هیجان معمولی تری هم داشته باشه.(هرچند یک جاهایی از هیجان قلبت وایمیستاد اما بخصوص برای فصل های آخر من هیجان بیشتری طلب می کردم.) امیدوارم در کتاب دوم بُعد هیجانیش پر رنگ تر شه.

نکته بعدی، به نظر من توصیفات شمشیر دو لبه هستن هم باعث میشن خواننده شخصیت ها و موقعیت ها رو بهتر درک کنه هم تو بعضی شرایط خاص مثلا شرایط هیجانی یا جاهایی که همه چی اونقدر پیچیده میشه که کسی سر در نمی یاره، توصیفات سنگین و نیاز به فکر خواننده رو خسته میکنن. میشد یک جاهایی از توصیفات کاست و به هیجان اضافه کرد یا از ابزار های دیگه برای درک خواننده استفاده کرد.

از طرفی توصیفات در باب قدرت ها و هاله ها کم و یک جاهایی گنگ بود. من خودم رو جای رها میذاشتم که تازه وارد این فضا شده و میخواد همه چی رو یاد بگیره اما سرعت رها با خواننده یکسان نبود. رها به سرعت همه چی رو یاد میگرفت و کمی از دانسته هاش رو به اشتراک میذاشت و خواننده ازش عقب می افتاد و من احساس خنگ بودن بهم دست میداد که هنوز درست درک نکردم همه چی رو D:
البته با کمی تلاش و کوشش میشد تکه های پازل رو کنار هم گذاشت و به یک نتیجه نسبتا رضایت بخش درباره هاله ها رسید اما من دوست داشتم بیشتر و دقیق تر از هاله ها بدونم.

و از کتاب دوم انتظار غافلگیری های شوکه کننده تری دارم. از اون مدلا که کتاب رو میبندی و با دهن باز زل میزنی به دیوار و مغزت فریاد میزنه چییییی؟چییییی شد دقیقا؟

در آخر، من عاشق کوارتت نهایی شدم، باهاش زندگی کردم،خندیدم، بغض کردم ، قلبم به درد اومد و از همه مهم تر هسته اصلی احساساتم درگیر شد. و درنتیجه به این نکته پی می بریم که نویسنده خودش یک پا حس‌گرِ حرفه ایِ.

پ.ن : ایده کتاب رو هم خیلی دوست داشتم انقدر برام واقعی و ملموس بود که تو ژانر علمی تخیلی جا نمی گرفت. هاله ها از زندگی واقعی گرفته شده بودن و تو تار و پود همه ما هم دیده میشن و این باعث میشد احساس قدرتمندی بکنم و رنگ های اطرافم رو به وضوح ببینم.

پ.ن 2 : اونطور که خودم در طی تحقیقات فراوانم به نتیجه رسیدم یک چهار هفتم : حسگر،تحلیلگر،جستجوگر و عملگر دفاعی ام. (وی از خوشحالی دو بال درآورده و در آسمان ها سیر می کند)

پ.ن 3 : به توصیه نویسنده هم گوش میدم و تلاش میکنم نورهام رو روشن نگه دارم. ♡
Profile Image for Anisa.
114 reviews
August 16, 2021
من باید اینو دوبار بخونم که فقط جملات طلاییشو بگم. حالا ریویو هم مینویسیم براش! *-*
--------------
کوآرتت نهایی رو توی زمانی که میشه گفت مسافرت توی کوه و کمر بودیم خوندم و میگفتم که ممکنه بهم نچسبه یا نفهممش، خب نفهمیدن با اینکه به صورت ناگهانی پرت شدیم وسط داستان طبیعی بود اما لذت بردن از کوآرتت یه چیز دیگه ست که فقط بعد از خوندنش میشه درک کرد. کوآرتت اثری نیست که توی یه روز به ذهن نویسنده رسیده باشه و چاپ بشه و خب فکر کنم این همه زحمت و اشتیاق نویسنده+ ویراستاری معرکه خانم مطلوب همچین خروجی ای هم قابل انتظاره.

توی دنیای هاله ها همه رنگ، هاله و آدمی پیدا میشه. فضایی که جلوی ماست یه دنیای منحصربه فرده. هر انسانی یه هاله ای داره و بعضی ها با پرورش اون تبدیل به مستعد ها میشن. جالب اینجاست که هاله ای مثل عمل گر هجومی اگه مورد ظلم قرار بگیرین ممکنه بیدار شه. کوارتت داستان انسان هاییه که وقتی قدرتش رو داشتن خودشون رو خاموش کردن تا این همه بی رحمی رو نبینن و انسان هایی که حاضر نشدن خاموش بمونن:)

طرح جلد تصویر "پدر" هستش که روش سه شخصیت اصلی تر کتاب یعنی "جری"، "لیبرا" و "نیک" هستن و پس زمینه کتاب و حتی لکه های رنگی ای که روی کتاب هم هستن درباره هاله ها هستن. پشت جلد هم ببر و پرنده کوچولو... یه خاصیتی که طرح جلد داره میبینی ایییی چرا همه چی هست، کل کتاب خلاصش رو جلده! من به شخصه عاشق جلدشم و علاوه بر معناش کلا قشنگه:"

آه نثر کتاب رو که نگم. چقدر کلمات درست انتخاب شده بودن، چقدر آوا ها و شکل قرار گرفتن ها کنار هم جالب بود. نثر کتاب از اون هایی نبود که پیشرفت کنه و همش یه خط صاف بود اما خطش از بالا شروع شده بود. جاهایی که نویسنده برای دیالوگ ها خیلی ناگهانی همه چی رو عوض می کرد و لحن داستان از پدرِکشیشِ با ادعا تبدیل میشد به فایلنِ لاتِ خودمونی خیلی جالب بود. کوارتت یه فیلم بود بیش تر و وقتی میخوندی فکر می کردی اون دکمه لعنتی پلی رو زدی و همه چی جلوی چشمت ظاهر می شد.

گفته بودن که کوارتت جایی برای زندگی همه ست و وقتی فصل صفر رو رد کردم، بهم ثابت شد. شخصیت های کتاب خیلی زیاد هستن، در واقع همه جور آدمی با هر شخصیتی پیدا میشه از پرنده کوچولو تا شیطان! از جهتی ریختن این همه شخصیت یکم خواننده گیج میشه اما یه نقطه قوت هم به حساب میومد(البته بشینین با دقت بخونین چون اولش قطعا گیج می شید). کوارتت مکانی برای زندگی همه ست، اون قدر شخصیت هست که اون وسط با یکی همذات پنداری کنیم. شخصیت پردازیِ به شدت قوی ای داشتT-T هویت و ظاهر شخصیت ها اون قدر منحصر به فرد بود که مشابه ش رو نه تنها توی کتاب بلکه توی کتاب های دیگه هم نمیشد پیدا کرد. توصیف ظاهر و افکار شخصیت ها هم مثل داستان بود و هر چی پیش می رفت واضح تر میشد؛ طوری که اگر نمی دونستیم موی یه شخصیتی چه رنگیه نویسنده اون ویژگی رو تبدیل به لقب می کرد و توی متن راوی از اون استفاده می کرد.

فضاسازی نه اینکه بد و ضعیف باشه اما کم بود. توصیفاتی که از فضا میخواستم اون قدر زیاد نبود و خب فضای داستان جدید بود نه جنگل و سرزمین مشخصی! فناوری هایی که وجود داشت جالب بودن و به معنای واژه علمی-تخیلی نه جادویی. میتونستیم فضا رو تصور کنیم اما بیشتر تار بود. با توجه به اینکه اولین اثر نویسنده ست خیلی خوبه و شاید اگه این کتاب توی خارج از ایران چاپ میشد استقبال فوق العاده ای داشت که امیدوارم توی ایران هم ازش استقبال بشه.

از خلاصه کتاب نمیخوام کلمه ای بگم چون از هر طرف نگاه می کنم یه اسپویل ازش بیرون میزنه اما ایده نو ای بود.

" برای بازگرداندن تعادل به دنیا باید مدافعانی به همان اندازه قدرتمند در سوی دیگر ظهور می‌کردند. تعادل همیشه بشریت را نجات داده بود؛تعادل بین فقیر و غنی، خوب و بد، زشت و زیبا."
تعادل بین عشق و رومنس هم توی این کتاب موج میزنه. یعنی عاشق رابطه هاشونم، همه با هم خوبن و دوستی و عشق خالص هست اما رومنس توی کتاب خیلی کمه. در واقع اون قدر رومنس کتاب کمه که مینشستم هر کی دم دستم بود رو با بقیه شیپ می کردم.

در نهایت از خدا برای همه کسایی که جلد اول رو تموم کردن درخواست صبر دارم. برین بخونین رو بشر کراش بزنین غش کنین :د میدونم خیلی حرف زدم و نصفش هم بی معنی بود اما اون قدر دوستش داشتم که نمی دونستم چطوری توصیفش کنم.
Profile Image for Shadi.
135 reviews
June 13, 2022
این دومین باریه که فراخوان می‌خونم. نمی‌دونم طی این دو سال من خواننده‌ی بهتری شدم، یا چون دفعه‌ی دومه این‌طوری بود. اما این بار خوندن براخوان برام خیلی راحت تر بود. بهتر با شخصیت‌ها ارتباط می‌گرفتم و راحت‌تر پیرنگ رودرک می‌کردم.
اینجا اضافه کنم، دنیاسازی فراخوان رو خیلی دوست دارم. هاله‌ها، مستعدها، جوری که چیزها توی جهان داستان کار می‌کنن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آمیزش رنگ‌ها و احساسات، قدرت و خشم، عشق و انزجار...
دیدین یه سری آدم‌ها هستن، یه کاری رو آروم آروم انجام می‌دن و بعد تو نهایتا دو یا سه جمله شسته رفته نظرشون‌ رو می‌دن، من دقیقا برعکس این تایپم، اگه بهم وقت بدن ساعت‌ها می‌تونم تحلیل کنم و هی از دیدهای مختلف بهش نگاه کنم، تقریبا جالب، تقریبا حوصله سر بر. :دی
اما کوارتت فرق می‌کرد، یه جورایی به کلی دقت نیاز داشت و واسه همین تقریبا سرعت آدم نامتمرکزی مثل من رو می‌آورد پائین.
فصلای آغازین یه نمه گنگ بودن، کلی شخصیت وارد داستان شدن با اسم‌های جالب و ویژگی‌های منحصر بفرد و لحن حرف زدن مخصوص به خودشون.
وای حرف زدناشون! *چشمان قلبی-ستاره‌ای * چه بسا دیالوگ‌های خفن و جذابی که من‌ رو وادار به خوندن کردن و باعث شدن بخندم، بغض کنم، گیج بشم و تعجب کنم و این خودش یه عالمه خفنه، بخصوص واسه خواننده‌های تایپِ من که عاشق دیالوگ‌های مرموز و عمیقن.
یه نکته‌ای که می‌خوام راجع به پلات‌های کتاب بگم اینه که یه جورایی پخش و پلا بودن و به سرعت عوض می‌شدن؛ یه جاهایی بود که یه اشاره خیلی کوچیک به شخصیت می‌شد و همون شخصیت از اول تا آخر پلات فعال بود و خب یه نمه گیج کننده بود.
کلماتی که توی متن استفاده شده بودن یه جورایی قلمبه سلمبه بودن و از روان بودن متن کم می‌کردن اما مثال‌هایی که گاه و ناگاه زده می‌شدن باعث می‌شدن اون کلمه‌ها تقریبا به چشم نیان. :دی
توصیفات از نظرم به اندازه کافی قدر نبودن!
یه مثال می‌زنم، وقتی لیبرا و فایلن و پانیا و چیکو و سافیدا تو سالن گیر افتاده بودن و بعد لیبرا به پا خاست و با هاله‌ش کل سالن رو منفجر کرد و خروشید؛
منِ خواننده اون موقع حرکات سریع و دستپاچه می‌دیدم، خشم و انزجار می‌دیدم، ترس می‌دیدم و حتا منفجر شدن و ریختن ستون‌ها و پرت شدن و زخمی شدن مستعدهارو می‌دیدم ولی نصفه و نیمه.
نمی‌تونستم متصور بشم که الان لیبرا چطوری داره حرکت می‌کنه، تا چه حد به قدرتش تسلط داره، چه احساسی داره و دقیقا چی تو سرش می‌گذره.
نمی‌تونستم سالن رو دقیق متصور بشم، چقدر بزرگه، چه شکلیه، دستگاه‌های الکترونیکیش چطوری کار می‌کنن و کجا قرار گرفته‌ن و...
انگار اتفاقات می‌افتادن ولی تو یه فضای سفید که اون فضا ذهن خواننده‌ست، یا حتا کاغذ صفحات کتاب.
یکی از جذابیت‌های کتاب فلش بک‌هاشه، داری می‌خونی و لذت می‌بری یهو بر می‌گردی به سرگذشت شخصیت ودرکش می‌کنی و می‌فهمی چه حسی داره و پشت رفتار‌هاش چه دلایلی مخفی شدن و اون صدای سناریوسازِ تو ذهنش کیه. :دی
اگه بخوام بین فلش بک‌ها موردعلاقه‌م رو ذکر کنم، فلش بک بچگی نیک منتخبمه.
درکل شهودی بودن توصیفات به نظرم چیز جالبی بود، سخت تصور شدنی و عمیق، انگاری نویسنده می‌خواسته یکی از اون یادداشت‌های مختص خودش رو یه گوشه‌های دنجی از کتاب جا بذاره. ^^
ولی کتاب به توصیفات حسی هم نیاز داشت! به نظرم اگه کلیات حسی بودن و جزئیات کوچیک و مهم شهودی، بهتر می‌شد.
من از اون دسته آدماییم که علمی-تخیلی رو بصری ترجیح می‌دن ولی سر خوندن فراخوان رنگ‌ها بهم خوش گذشت.
پی‌نوشت: حسن ختام ریویو این یکی از دیالوگ‎هاییه که خیلی خوشم اومد ازش:
- اگه کار درستی کرده‌م، چرا این‌قدر احساس مزخرفی دارم؟
- این خاصیت کارهای درسته پرنده کوچولو؛ همیشه به آدم حس مزخرفی می‌دن. فکر کردی من برای چی دست از انجام دادن‌شون کشیدم؟
Profile Image for KiMia.
15 reviews1 follower
August 5, 2020
خب بالاخره بعد از کلی انتظار خوندمش و کاملا ازش لذت بردم. جوری نبود که حتی بشه گفت به "عنوان اثر اول نویسنده"....، چون خیلی پخته‌تر از این حرفا بود. ایرادات کوچیکی داشت که باعث شد ۴ امتیاز بدم. مثلاً یه جاهایی موقعیت رو درست درک نمی‌کردم. پرت می‌شدم وسط جایی که نمی‌دونستم کجاست و توضیحات زیادی هم داده نشده بود. البته باید اینم گفت که این اتفاق خیلی محدود بود و در مقابل توصیفات دقیق و واضح و در عین حال خلاصه خیلی خوبی داشت. یه مشکل دیگه که در ابتدا داشتم این بود که احساس می‌کردم در مقایسه دو سازمان، راوی حالت قضاوت‌گر داشت، که البته بعد از فصل‌های آخر این مسئله هم تا حد خوبی بر طرف شد. و آخرش هم که این شکلی بود: "بوووومم!!" عالی و غیر منتظره...
یه نکته مثبت دیگه که الان یادم اومد این بود که اول کتاب مواجه شدم با یه دنیای جدید و کلی آدم جدید و متفاوت و ترسیدم که ای وای این همه آدمو من یادم نمی‌مونه... اما در روند داستان انقدر تکرار شدن و دونه دونه باهاشون آشنا شدم که الان تک تکشون رو مثل کسایی که مدت‌ها باهاشون در ارتباط بودم، به خاطر میارم...
تو یکی از ریویوها راجع به زیادی از حد خوب و سفید بودن لیبرا خوندم... ولی باید بگم من کاملاً لیبرا رو درک میکردم و اتفاقاً به نظرم این احساس عذاب وجدان دائمی و مقصر دونستن خودش در خیلی از موقعیت‌ها، نه از خوبی و قدرتش، که از ضعفش میومد و احتمالا خیلی جاها دردسر سازه!
در نهایت این کتاب شاید ایرادات مختصری داشت اما کتابی بود که در یک کلمه "دلنشین" بود و خوندنش بهت میچسبید. کتابی که وقتی تو کتاب خونه‌ت چشمت بهش میوفته لبخند میزنی و ارزش چند باره خوندن رو داره.
به شدت هم منتظر جلد دومیم :))
Profile Image for Mahdi.
63 reviews41 followers
April 1, 2021
شروع کتاب پرقدرت و جذاب بود.
این رو دوست داشتم که داستان جریان داشت. که آدم‌هاش زنده و پویا بودن و روایت جاری بود نه ساکن و گزارشی.
شخصیت‌‌پردازی کاراکترها خیلی خوب انجام شده بود و هر کدوم با یک سری خصوصیات و خلق و خوی خاص از هم‌دیگه سوا شده بودن و قابل‌درک بودن. و این که به جبهه مقابل داستان هم توجه شده بود و بخشی از قضیه، هر چند اندک رو از زاویه دید اون‌ها می‌دیدیم هم جذاب بود.
قلم نویسنده دوست‌داشتنی و زیبا بود‌؛ شاهد توصیفات و تشبیهات خیلی خوب و جالبی بودیم.(که بعضی جاها شگفت‌زده‌م می‌کرد.) و همچنین دیالوگ‌ها و گفت‌و‌گوهای جذابی هم داشتیم. توی کتاب فلش‌بک‌های خوبی هم داشتیم که لابه‌لای داستان اصلی بیان می‌شدن.
توجه به جزئیات رو دوست داشتم؛ مثلا توجه به لهجه ژاپنی ریمور یا لهجه افغانستانی‌ها.
این رو دوست داشتم که کتاب دغدغه‌ داشت، و بخش مربوط به جنگ افغانستان کتاب با اینکه کوتاه بود ولی یکی از تاثیرگذارترین و بهترین بخش‌های کتاب دراومده بود. (کلا صحنه‌های زیبا و تاثیرگذار زیاد بود)
ارجاعات بسیار زیبایی داشتیم. فقط به یک نمونهٔ دیالوگ کشتن مرغ مقلد اشاره می‌کنم، که چه‌قدر قشنگ و عالی در اومده بود اون بازی با دیالوگ در متن و داستان.
و چه غافل‌گیری و کلیف‌هنگر عالی داشت پایان داستان!
یه ضعفی که من احساس کردم گنگی و کمبود اطلاعات توی برخی از بخش‌ها بود.

در نهایت نمی‌گم کتاب خالی از ضعفه، اما قطعا اونقدر کفهٔ نقاط قوت سنگینی می‌کنه که ازش لذت می‌برید. و بسیار مشتاق ادامه داستان پرنده کوچولو و ببر زخم‌خورده و شیطان و جدال نورها در سایه‌های دروغ و توطئه هستم D:
و دست مریزاد به خانم سالمی و کوشش و تلاش و اشتیاق فراوان‌شون.
Profile Image for Mahsa.
22 reviews3 followers
July 22, 2022
خب خب همخوانی این کتابم تموم شد
بریم سراغ ریویو!

اول از همه با نثر کتاب شروع میکنم. نثر کتاب خیلی روان و شیوا بود . خیلی ادبیاتش خاص بود برام . حال و هواشو دوست داشتم.

دیالوگ ها! دیالوگ ها مشخصا خیلی روشون کار شده بود . خیلی خیلی خاص و جادویی بودن برام. یه وقتایی بود که به خودم میومدم میگفتم:"وای این چقدر منه!" یا "چقدر راست گفته. دقیقا همینه!"

فضا سازی هاش خیلی خوب بود . توصیفاتش خیلی دلنشین بود و تصور رو خیلی راحت میکرد. هاله ها تصورشون یکم سخت بود که اون هم برای این بود که برام جدید بود که هاله ها و حرکاتشونو تصور کنم. البته کم کم راه افتادم.

شخصیت پردازی هاش خیلی زیبا بودن! آدم هاش زیبا و خاص بودن! اینطور نبود که شخصیت های اصلی همه چیز تموم باشن یا نویسنده خواسته باشه همه چیز بهشون بده ولی در عین حال در نظر خواننده هیچ چیز نداشته باشن!

رمنس کتاب! خب در واقع رمنس نداشت ولی من همینشو خیلی دوست داشتم . اکثر کتاب ها عشق بین دو معشوق رو نشون میدن و تمرکزشون روی اونه ولی این کتاب عشق به دوست ، عشق به وطن، عشق به خانواده و خیلی عشق های دیگه رو در بر گرفته بود و این خیلی جذاب بود برای من. شخصیت ها اینطوری نبودن که هر ثانیه از کتابو در حال ابراز محبت باشن:)

ایده ی کتاب خیلی نو و جدید بود برام. قدرت های مستعد ها خیلی جذاب بودن.

و نگم از اسم شخصیت ها! خیلی دقیق و با ظرافت انتخاب شده بودند. من بسیار بسیار پسندیدمشون!

و اینکه اولش خیلی کند پیش میرفت ولی کم کم همه چیز سرعت گرفت. البته اینم بگم که اول های کتاب باید کند پیش میرفت چون شخصیت های جدید داشتن وارد میشدن ، فضای کتاب داشت شکل میگرفت و خب باید یکم هم خودمون رو جای رها میزاشتیم و میفهمیدیم چقدر همه چیز سخته بوده براش اولش . و در واقع خانم سالمی میخواستن فضا و شخصیت های کتاب رو توی ذهن خواننده تثبیت کنند .

راستش من اولش وقتی پشت جلد کتاب رو خوندم داشتم از خریدنش منصرف میشدم ولی خوشحالم که خریدمش چون بعداً پشت کتاب برامون معنی و مفهوم عمیقی پیدا کرد.

و نگم از لقب هایی که نیک و جری به لیبرا داده بودند. لیبرشن و پرنده‌کوچولو:")

طراحی جلد کتاب هم جذاب بود. و من هر دفعه که کتابو میبینم برای مهر روش و بوک‌مارک ست‌اش ذوق میکنم😂

و اما آخر های کتا! وقتی داشتم میخوندمش اصلا انگار خودم اونجا بودم و دهنم باز مونده بود مخصوصا دو فصل آخر!

و در آخر بگم براتون از رفرنس های کتاب! اینکه هر سر فصل رفرنس به یک فیلم ، کتاب یا انیمیشن بود خیلی دوست‌داشتنی بود .

همین دیگه. مشتاقانه منتظر جلد دوم و فرعی های کتاب هستم و این کتاب رو به شدت پیشنهادش میکنم. از دستش ندید که بسیار بسیار جادویی و جذابه.🔥
Profile Image for Sara.
108 reviews43 followers
August 3, 2020
بالاخره :)) از حجم ریویویی که قراره بنویسم، می‌ترسم و امیدوارم که چیزی رو جا نندازم.

خب، اول از همه، برای کسی که داره سبک سنگین می‌کنه که این کتاب رو بخونه یا نه، یک چیز نسبتا عمومی‌ای می‌گم. شروع این کتاب نسبتا تکراریه، بعضی از شخصیت‌هاش همین‌طور، و حتی روند داستان. یعنی، من تا حالا چند بار کوارتت رو در مراحل مختلفش خوندم، و هر بار اوایلش فکر می‌کردم «آهان، چه ادبیات قشنگی، چه توصیف‌های محشری، چه نیک زیبا و فریبنده‌ای ولی خب، در حد بین خوب و خیلی خوب می‌مونه.» و هر بار آرمینا کاری می‌کرد که من واقعا متحیر بشم. و حالا در ادامه درباره‌ی این بیش‌تر توضیح می‌دم. ولی به صورت خلاصه، کتابیه با شخصیت‌پردازی قوی، توصیف‌های فوق‌العاده (که بدون ذره‌ای تلاش توی ذهن‌تون شکل می‌گیره.) و داستانی که توی ذهنت می‌مونه. و من قطعا پیشنهادش می‌کنم. بی‌نقص نیست، ولی چیزیه که خوندنش با نخوندنش تفاوت داره.

حالا، نظر خیلی مفصل‌ترم:
من واقعا این توانایی آرمینا توی توصیف کردن رو تحسین می‌کنم. یعنی وسط کوارتت خوندن، یاد آنی شرلی میفتادم که توی دوران راهنمایی‌م به معنای واقعی کلمه عاشقش بودم و حتی برای اونم، وقتی که داشت از آب‌های درخشان و شکوفه‌های بهاری می‌گفت، من کلا تقریبا نمی‌خوندم. از بس که هیچ فرقی به حالم نداشت. ولی آرمینا خیلی دقیق حرکات افراد و احساساتشون رو توصیف می‌کنه. خوندنش، بعضی وقت‌ها شبیه فیلم دیدن می‌شد برای من. ولی مثلا در زمینه‌ی همین توصیف‌ها، بعضی جاها به نظرم توصیفات پیچیده‌ای شده بود که واقعا لازم نبود یا کلا وجود داشته باشند، یا این‌قدر پیچیده باشند. یعنی فکر می‌کنم ما وقتی از توصیفات پیچیده استفاده می‌کنیم که باعث بشه توصیفمون دقیق‌تر بشه، یا زیباتر. ولی بعضی از توصیف‌ها، صرفا باعث می‌شد متن سنگین‌تر بشه.
مورد بعدی، نه دقیقا شخصیت‌پردازی، که پیدا شدن بعضی شخصیت‌های کم‌تر پرداخته‌شده بود. مثلا من دقیقا تمام جزئیات هیوا رو الان یادمه، و شخصیتی مثلش یادم نمیاد. یعنی آرمینا حتی اون‌قدر هم به هیوا نپرداخته بود، ولی الان من می‌تونم کاملا هیوا رو ببینم، درک کنم، و واقعا هم دوستش دارم. یا، کلیمیت. راستش قبل از فصل مربوط به محفل لیبرا، امتیازم به کوارتت بیش‌تر توی مایه‌های سه و نیم تا چهار بود. و بعدش، بین چهار و پنج شک کردم. ولی داشتم از کلیمیت می‌گفتم؛ من واقعا توی یک صفحه، علاقه‌ی قلبی عمیقی به این فرد پیدا کردم، و سخن‌رانی‌ش توی محفل واقعا به نظرم زیبا بود. جایی بود که برای اولین بار تمام وجودم درگیر شده بود. من با کلیمیت موافق نیستم دقیقا، ولی می‌فهمیدمش. و این به نظرم خیلی برای نویسنده باید موفقیت محسوب بشه.
نقاط قوت کوارتت کم نیستند، ولی من یکم هم باید به نقاط ضعفش اشاره کنم، که در واقع، بهتره بگم پاراگراف‌های بعدی مخلوطی‌اند از اختلاف سلیقه، جاهایی که من شاید اشتباه متوجه شده باشم، و در نهایت جاهایی که خود کتاب مشکل داشته.
اول از همه، مخصوصا توی نیمه‌های کتاب، یک شخصیت توی ذهن من بود، که اشک توی چشم‌هاش جمع می‌شد، سرش رو بین دست‌هاش می‌گرفت و آروم و با بغض می‌گفت «چرا همه این‌قدر داد می‌زنند توی این کتاب؟» یعنی جدی می‌گم؛ خیلی همه چیز شدید بود. بعضی از شخصیت‌ها خیلی اغراق‌شده بودند. و همین شخصیت‌های اغراق‌شده، خودشون خیلی واکنش‌های -حتی به نسبت خودشون- اغراق‌شده‌ای داشتند. یک پاراگراف می‌خوندی، یکی به یکی حمله می‌کرد، یکی فریاد می‌زد، یک نفر اون وسط عاشق می‌شد، جری و لیبرا هم که همیشه‌ی خدا در حال دوست شدن با هم بودند :)))
یعنی، در خیلی از صحنه‌ها، به نظرم ضرب‌آهنگ اتفاقات خوب نبود، یا می‌تونست بهتر باشه. یک مقدمه‌ای وجود داشته باشه، و همه چیز این‌قدر تند اتفاق نیفته.
یا همون‌طور که اشاره کردم، بعضی از شخصیت‌ها واقعا اغراق‌شده بودند و به نظرم اگه همون ماهیت درخشان و شدید رو بذاری توی یک فردی که رفتار ظاهری نرمال‌تری داره، خیلی جالب‌تر می‌شه. مثلا من یک شخصیت یکم جری‌مانند توی زندگی‌م دارم، و این فرد از نظر اکثر افرادی که دیدنش، خوش‌خنده‌ترین فردیه که باهاش مواجهه داشتند. ولی خب، مثلا من می‌دونم در عمق چقدر به چیزهای اندکی چیزی شبیه به احساس داره، و چقدر کم پیش میاد که به حال کسی اهمیت بده. یا مثلا، یکی از مشکلات اساسی من این بود که اصلا و ابدا شخصیت لیبرا رو نمی‌فهمیدم. یعنی دقیقا صفر. چون خودم شبیهش نیستم و برای مثال اگه یک گروه یک هواپیما رو منهدم کنند، چون می‌خوان من از بین برم، من مطلقا خودم رو مقصر هیچی نمی‌دونم. و توی کتاب هم، لیبرا واقعا از دید انسانی بررسی نشده بود. خاکستری نبود، کاملا سفید کشیده شده بود. یعنی حدسم اینه که با اشاره که به بعضی از ضعف‌های واقعا نامهمش، مثل اینه که مثلا بافتنی‌ش ضعیف بود :))) یا قیافه‌ی بی‌نمکی داشت، تلاش شده بود که مثلا لیبرا هم شخصیتش واقع‌بینانه باشه. حجم قابل توجهی از کتاب، به این اختصاص یافته بود که لیبرا چقدر روشن، قوی، جنگ‌جو و باکمالاته. و، این شاید دقیقا ضعف محسوب نشه، ولی توی کتابی که بیش‌تر از هر چیزی راجع به آدم‌هاست، و آدم‌ها خاکستری‌اند، یکم توی ذوق می‌زد.
و یک مورد دیگه هم، بازم اغراق توی دیالوگ‌ها بود. که درسته که این شخصیت‌ها از جاهای مختلفی اومدند، ولی اصولا مدت خیلی زیادی در یک محیط زندگی کردند. واقعا خوندن همچین لحن‌های متفاوتی، پشت سر هم، خیلی خوشایند نبود.
و این که همه چیز خیلی تند پیش می‌رفت. یعنی، حرفم رو تکرار نمی‌کنم، منظورم اینه که روند داستان به صورت کلی، خیلی تند بود. کیه که از یک رولر کوستر احساسی لذت نبره؟ ولی موضوع اینه که بعضی جاها، من احساس می‌کردم توی رولر کوستر نیستم؛ دارم یک جورهایی دنبالش می‌دوم :))) یعنی همه چیز توی این کتاب در خدمت داستانه و این واقعا نقطه‌ی قوته، ولی نمی‌دونم، شاید بهتر بود اگر یکم مکث می‌کرد و می‌ذاشت که توش بیش‌تر غرق بشی.
در نهایت هم، دنیای کوارتت واقعا دنیای جالبیه به نظرم؛ شخصا دوست داشتم یکم بیش‌تر به اون فضا پرداخته بشه. مخصوصا این که آرمینا از علم برای ساختن این فضا استفاده کرده بود، و این یعنی دستش توی توضیح دادن خیلی باز بود. یا مثلا شاید بهتر بود که یکم راجع به این استعدادها، و دامنه‌شون توضیح داده می‌شد. البته این یکم به بی‌دقتی من هم ممکنه برگرده، ولی به نظرم رابطه‌ی میون استعدادهای هر کس، و بدنش، و بین جنگ هاله‌ها و آسیب‌های فیزیکی‌ای که به افراد وارد می‌شئ، خیلی مشخص نبود.

اینم از این. و در کل چیز خیلی جالبی که من توی آرمینا و کوارتت می‌بینم، اینه که مثلا، یکی از سوالاتی که من داشتم، این بود که دقیقا چه چیزی هست که لیبرا رو از بقیه‌ی حس‌گرها متمایز کرده؟ چیه که باعث می‌شه رفتار نیک، باهاش فرق کنه؟ و پاسخ این سوال، در واقع یک جورهایی بین کوارتت و لیبرا مشترکه؛ کوارتت در نگاه اول کتاب قوی و خوندنی‌ایه ولی چیزی نیست که من توی طبقه‌ی «نور» کتاب‌هام بذارمش. در نگاه اول، یکم کلیشه‌ای و قابل حدس به نظر میاد، ولی توش که پیش می‌ری می‌بینی برخلاف تصورت، یک جورهایی جذبت می‌کنه. از اون زمینه‌ی تکراری، به چیزی می‌رسی که حدسشم نمی‌زدی و تا حالا هم شبیهش رو ندیدی.
Profile Image for Ronak .
114 reviews1 follower
November 28, 2022
لیبرا به آرامی ادامه داد :«همه آدم ها لازم دارن، بکو. همه آدم ها رو با یکم اعتماد بیشتر میشه نجات داد. می‌دونم بزرگتر از اونم که... می‌دونم باید منطقی باشم ولی هنوزم می‌گم نه! باور نمی‌کنم کسی تو این دنیا وجود داشته باشه که نشه نجاتش داد.»
-----------

چجوری وصف کنم این کتابو؟ یکی از بهترین کتابایی بود که امسال خوندم و واقعاً عاشقش شدم
این کتاب واقعاً برام مثل یه داروی مسکن عمل کرد و اونقدر دوسش داشتم که بعد از مدت ها پیوسته نخوندن کتابا اینو سریع خوندمش...

حقیقتش شخصیت اصلی رو خیلی دوست داشتم. ایراد که قطعاً داشت و اونم این بود که یه کمی کلیشه ای رفتار می‌کرد و اگه اونجوری نبود میتونستم خودمو توش پیدا کنم. ( البته که شاید همین الانشم پیدا کرده باشم) رها یا لیبرا از همون اوایل خیلی دوست داشتنی بود و حقیقتا بیشتر باهاش همراه شدم تا اینکه به شخصیت پردازیش فکر کنم.
شخصیت بعدی نیک بود... حقیقتش یه همچین پسری تو کتابای دیگه هم بود و کم کم داره کلیشه ای میشه ولی نیک درخشید... فلش بک های مورد علاقم توی کتاب هم همه متعلق به نیک هستن.
و جری! چقدر به نیک شبیه بود و چقدر انکارش می‌کرد . بنظرم همه جری ها و نیک ها نیاز به یدونه لیبرا دارن تا بیشتر خودشون باشن.


ایده این کتاب برام خیلی جالب بود کنجکاوم بدونم خانم سالمی از چی ایدش رو گرفتن که اینقدر خاصه.
حقیقتش من نتونستم با دنیاسازی فراخوان ارتباط بگیرم نمیدونم واسه این بود که به اندازه کافی توصیف نشده بود یا واقعاً دقت به خرج ندادم ( اوایل کتاب کلی توضیح مهم وجود داره که ممکنه حوصله سربر به نظر بیاد ولی خب در ادامه کتاب بشدت مهم میشن) ولی کلماتی مثل مستعد ها، هاله ها و ... کلماتی بودن که من ندیده بودم ازشون استفاده بشه.
من همیشه وقتی تصور یه کتابی سخت میشه واسم با فن آرت دیدن ازش راحت تر تصورش می‌کنم ولی چون این کتاب تألیفی بود هنوز نتونستم اگه باشه فن آرتی ازش پیدا کنم

نثر کتاب رو دوست داشتم. چون دومین تالیفیم بود نمیدونستم باید انتظار چه نوع نثری رو داشته باشم ولی نثر فراخوان اوکی بود.
دیالوگ های کاراکتر ها و سبک های حرف زدنشون خیلی جالب بود، اصطلاحاتی که فقط خودشون ازش استفاده میکردن و ...
همه ویژگی های مثبت این کتاب(و حتی اون یذره منفی) باعث شد من عاشق این کتاب بشم و بهش 5 ستاره رو می‌دم. افتخار میکنم همچین نویسنده ای در این ژانر و برای این رده سنی توی کشورم وجود داره و واقعاً به تألیفی ها بشدت امیدوارم کرد.
Profile Image for Ali Alahyari.
54 reviews20 followers
October 20, 2020
از پیش بگم که من منتقد نیستم و ریویو صرفا نظرات خودمه :)
کوراتت کتاب جالبی بود بعضی‌ از قسمت‌هاش باعث می‌شد که کتاب رو دوست داشته باشم و بعضی از قسمت‌هاش منو به این فکر می‌انداخت که چند صفحه رد کنم و برم جلو.
نقاط مثبت و منفی درست در دست هم جا‌به جای کتاب رو گرفته بودن. خب بریم سر اصل مطلب:
نقاط مثبت:
۱. نثر داستان:
یکی از نکاتی که متاسفانه همچنان توی ادبیات فانتزی تالیفی ایران لنگ میزنه همین نثر داستانه. اکثر اثرها نثر ترجمه‌ای دارن و انگار یک ربات جای نویسنده بوده، من به شخصه از این قضیه متنفرم. اما این اثر اینطور نبود و یک نثر جذاب و کاملا بومی داشت. و این درخشانترین نقطه قوت اون محسوب میشه

۲. شخصیت پردازی:
شخصیت پردازی بسیار جذابی داشت و شخصیت‌های جری، رها و نیک عالی از آب در اومده بودند. اما شخصیت‌سازی یه سری ایرادات داشت که در ادامه میگم.
۳. دیالوگ:
دیالوگ‌ها فوق‌العاده بودند. کاملا مبتنی بر شخصیت‌ها و مفید. در هیچ جای کتاب یک دیالوگ رو نمیبینید که بشه حذفش کرد.
مطمعنا کتاب نقاط مثبت دیگری هم داشت اما برای من این نقاط مهمتر از بقیه بود.
اما بریم سراغ نقاط منفی:
۱. نحوه روایت: نوشتن کتاب شبیه اینه که توی خیابون جلوی یک نفر رو بگیری و خواب دیشبت رو واسش تعریف کنی و نه تنها ازش توقع داشته باشی که ده ساعت از وقتش رو به شنیدن خواب تو صرف کنه بلکه میخوای که این خوابت رو به بقیه معرفی کنه و ازش حمایت کنه. اما و اما وقتی نتونی نحوه روایت خوبی نداشته باشی نمیتونی توقع چندانی از مخاطبت داشته باشی. کوراتت رفت و برگشت‌های زیادی بین حال و گذشته و افراد مختلف داشت که همینطور بدون هیچ پیش زمینه و پل اتصالی این اتفاقات رخ میداد که این خواننده رو به شدت گیج میکنه. خواننده مجبوره حداقل یک صفحه رو بخونه تا بدونه کجاست و چی شده و بعد سریعا صحنه عوض میشه و روز از نو روزی از نو.
مثال واضح این مشکلم فصل هفتمه. که من ته فصل فهمیدم که قضیه از چه قراره. این نحوه روایت در بطن خودش زمانی مشکلی نداره که تعداد این رفت و برگشت‌ها کم باشه نه به اندازه کواراتت.
۲. ساختار سه پرده‌ای:
عموم اثرهای داستانی یک ساختار سه‌پرده‌ای دارند که از اون به ساختار ارسطو هم یاد میشه که اینجا جای توضیح اون نیست. اما به نظر من کوراتت فقط و فقط به جای سه پرده، دو پرده نخست رو داره. پرده اول و نقطه بحران و پرده دوم تا حدودی به خوبی کار شده اما خبری از درگاه دوم و پرده سوم نیست. فراخوان رنگ‌ها رو بیشتر بخش اول یک کتاب دو بخشی میدونم تا جلد اول یک مجموعه دو جلدی.
۳.شخصیت سازی:
تعداد شخصیت‌های فرعی بی فایده خیلی زیاده. و به اون‌هایی هم که در روند داستان موثر هستند به خوبی بهشون پرداخته نشده. من حتی تا پایان صفحه اخر کتاب هم بعضی از شخصیت‌ها رو نمیشناختم.
۴. علمی تخیلی؟:
(این قسمت رو صرفا نظر من بدونید)
من مشکل اساسی با ژانر کتاب داشتم و اون رو علمی تخیلی نمیدونم. ماهیت هاله‌ها مشخصه: امواج مغزی!
اما اینکه این هاله چطور دیده میشن و چطور فعالیت و کنترل میشن تقریبا پشتوانه علمی ندارن.
و چند جای کتاب هم گفته میشه که فردی میتونه این هاله‌ها رو ببینه که بهشون اعتقاد داشته باشه :/ که هب این تقریبا همون جمله‌ایه که میگه فردی میتونیه این جادو رو انجام بده که بهش اعتقاد داره
و در اخر من کورارتت رو دوست داشتم ولی معتقدم که حای کاری بیشتری داشت و ارزوی موفیقت‌های بیشتر دارم برای خانم سالمی.
پایان/
Profile Image for Neda.
17 reviews
September 16, 2020
عاه :) با خوندنش، قلبم پر از امید و نور شد. :)
فکر می‌کردم از نیک خوشم نمیاد ولی ته دلم دوستش دارم. :بغض
و پسر، دوباره خوندنش خیلی بیشتر می‌چسبه. و جلد بعدی! منتظرتیم!

«من خوب نبودم، ولی همه‌ی سعی‌ام رو کردم که درست باشم.» لحظه‌ای چشمانش را بست. طوری که نمی‌شد گفت این‌ها را خطاب به محفل می‌گوید یا به خودش. «و فکر می‌کنم تهش، روز که تموم شه، محفل که تموم شه و ماجرا که تموم شه، این تنها چیزیه که اهمیت داره...» حالا که خودش آرام‌تر و مطمئن‌تر بود، نگاهش را به‌سمت صلح‌گرها چرخاند. نفس عمیقی کشید و لبخندی زد. «که امروز اینجا بایستم و بگم می‌تونید نور من رو ازم بگیرید، ولی درستیم رو هرگز.»
Profile Image for writtenbyshana.
73 reviews44 followers
March 14, 2021
چرا ۵ ستاره دادم خب معلومه چون فقط همین قدر می تونستم امتیاز بدم وگر نه هزار امتیاز میدادم ‌بهش

تموم شدن کوارتت از یه ور کلی حس عجیب برای پایان باحالش داشت و از یه ور دیگه کلی ناراحت شدم که تموم شد و باید صبر کنم تا خانم سالمی کتاب بعدیو بنویسند
این کتاب اینقدر دیالوگ خوب و باحال داره که حد نداره😻
خیلی وقت بود کتابی رو دستم نگرفته بودم که دلم نخواد تموم شه و برخلاف همیشه به جای اینکه به این فکر کنم که اخرش چی میشه بگم وای نهههههه داره تموم میشه😭
ولی واقعا نمی شد بهش گفت اولین کتاب یه نویسنده انگار قشنگ چند تا امتحان شده بود تا این در اومده بود

خانم سالمی جلد دو لطفا😻
Displaying 1 - 30 of 108 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.