Rachel Aviv joined The New Yorker as a staff writer in 2013. She has written for the magazine about a range of subjects including medical ethics, criminal justice, education, and homelessness. She was a finalist for the 2018 National Magazine Award for Public Interest for “The Takeover,” a story about elderly people being stripped of their legal rights, and she won the 2015 Scripps Howard Award for “Your Son Is Deceased,” a story on police shootings in Albuquerque. Her writing on mental health was awarded a Rosalynn Carter Fellowship, an Erikson Institute Prize for Excellence in Mental Health Media, and an American Psychoanalytic Association Award for Excellence in Journalism. She has taught courses in narrative medicine at Columbia University Medical Center and the City College of New York. In 2010, she received a Rona Jaffe Foundation Writers’ Award. She was a 2019 national fellow at New America.
هدیه اشتراک یکساله ترجمان بود. سه جستار با موضوعات متفاوت بود
جستار اول درباره دختری سیاهپوست بود که بر اثر یک اشتباه پزشکی دچار مرگ مغزی شده بود و خانواده قبول نمیکردن که دستگاه ها جدا بشه و خوندن این جستار بارها موجب شد به مرگ مغزی و تصمیمات خودم در این باره فک کنم که برام تجربه دلچسبی بود خوندنش
جستار دوم درباره گسستگی دختری به اسم هانا بود گسستگی ی حالت روانی نادری هست که شخص هویت خودش رو از دست میده موضوع جدید و جالبی بود برای من
جستار سوم که نام کتاب و عکس مربوط بهش هست درباره مردیست که دهه ها در یک انفرادی بوده با ارمانهای ازادی خواهانه و با زندگیش بعد ازادی از زندان همراه میشیم جالب بود
خوندن کتابی بدون پیش زمینه قبلی (برعکس کتابهایی که با تحقیق و خوندن دربارشون میخرم معمولا) تجربه جالبی بود برام. [ی چیزی مثل شافل پخش کردن آهنگ ها]
یکی از عجیبترین و تامل برانگیزترین کتابایی که خوندم.سه جستار مختلف اولی حول مرگ مغزی دومی درباره جوانی که از اختلال روانی نادری به نام گسست رنج میبرد و جستار آخر درباره مردی که ۴۰ سال در انفرادی بوده و اکنون آزاد شده است. ریچل اویو نویسنده آدمهای بیمار،بدنام یا مطرودی است که مردم تقبیحشان میکنند و رسانهها فراموششان کردهاند.
کتاب از سه جستار ریچل اویو که در نیویورکر منتشر شده، تشکیل شده. جستار اول در مورد خانوادهای است که دخترشان مرگ مغزی شده اما معتقدند این مرگ نیست و تا زمان تنفس، زنده است. جستار دوم که جالبترین جستار کتاب بود در مورد دختری است که مبتلا به بیماری گریز میشود و زمان تاثیر بیماری همهچیز را فراموش میکند و سر از جاهایی عجیب درمیآورد. مقاله دوم من را یاد کتاب « بینام» جاشوا فریس انداخت؛ در آن کتاب هم شخصیت اول بیماری مرموزی دارد که وادارش میکند راه برود تا بیهوش شود.جستار سوم هم در مورد سیاهپوستی است که بیش از چهل سال در انفرادی بوده و البته ناعادلانه. و تمام این مدت سعی کرده الگو باشد و روحیهاش را حفظ کند. ترجمهی کتاب هم اگرچه قابل فهم و خواندن بود اما جای کار و بهبود داشت.
قبل از نوشتن از کتاب باید نویسنده و هدفش از این نگارش این کتاب را درک کرد، در پشت جلد پاسخ به این سوال به خوبی بیان شده، ریچل اویو نویسندهٔ حاشیههاست، نویسندهٔ آدمهای بیمار، بدنام یا مطرودی که مردم و نخبگان تقبیحشان میکنند و رسانهها فراموششان کردهاند، آدمهایی که جامعه هنوز داستانشان را نشنیده و حکم گناهکاریشان را صادر کرده است. اویو از دل چنین سرگذشتهایی جستارهایی درخشان بیرون میکشد. جستار اول دربارهٔ بحثهای تودرتویی است که حول مرگ مغزی در آمریکا شکل گرفت، آنهم بعد از یک اشتباه پزشکی که منجر به مرگ نوجوانی سیاهپوست شد. جستار دوم دربارهٔ جوانی به نام هاناست که ناپدید میشود و بعد معلوم میشود از اختلال روانی به نام “گسست” رنج میبرد. جستار آخر دربارهٔ آلبرت وودفاکس است که ۴۱ سال از زندگی خود را در زندان انفرادی گذرانده و برای سیاهپوستان آمریکا نماد مبارزه و ایستادگی شده است. من بیشتر از خواندن جستار سوم این کتاب لذت بردم. [ اگر مرگ قلمرو آزادی است، پس از راه مرگ به سوی آزادی می گریزم. ] [ در ۴۱ سال انفرادی، خواندم و خواندم. بعد به آینه نگاه کردم و پسری بیست ساله دیدم که با فقر مطلق مبارزه می کند، کم کم با این واقعیت تلخ کنار آمدم که هویتم، در مقام فردی سیاه و مقیم قعر جهان، چه بود. ]
حقیقت اینه که من این کتاب رو نخریدم، فقط چون دفعات زیادی میومدم خونهی رفیقم تصمیم گرفتم بخونمش، و خب توی کمتر از سه ساعت تمومش کردم!
کتاب سه بخش داره؛ معنای مردن چیست؟ چگونه زنی جوان هویت خود را گم کرد؟ چگونه آلبرت وودفاکس از انفرادی جان به در برد؟
بخش اول دربارهی مسالهی مرگ مغزی و بحثهای پیرامون اونه. بخش دوم دربارهی اختلال روانی نادری به اسم گسست. و بخش سوم دربارهی آدمی که چهل سال توی انفرادی بوده!
کتاب برای من غم داشت؛ و البته کلی سوال. ترجمهی بدی نداشت. شیوهی پرداختنش به وقایع، و البته انتخاب سوژهها جالب و نو بود. و البته ادبیات پرداخت و بررسی و تحلیل وقایع کاملا غربی بود. چیزی که من رو بیشتر به این نتیجه رسوند که سوای از راه و مسیر ما برای حل مسائل، شیوه و ادبیات ما باید کاملا متفاوت از آمریکا باشه و براساس فرهنگ و هویت خودمون جلو بریم...
سه جستار متفاوت و جذاب. باید اعتراف کنم که این کتاب رو به دلیل حجم کمش در اولویت خوندن گذاشتم تا کمک کنه به تکمیل چالش ۲۰۲۱😜 جستار اول در مورد دختری که دچار مرگ مغذی شده و مادرش قبول نمیکند. دومی در مورد نوعی بیماری بنام گسست که فرد برای مدتی هویت خود را فراموش میکند و سومی هم در مورد مردی سیاه پوست که ۴۱ سال زندان انفرادی را تحمل میکند هر سه مورد بخوبی نوشته شده بودند و به اندازه کافی جذاب بودند تا کتاب را تمام کنم
روزنه های کوچک در راهروهای تاریک یادداشتی بر کتاب « گم شدن در انفرادی » نوشته ریچل اویو کتاب « گم شدن در انفرادی » هدیه نشر ترجمان بود. کتابی که در کنار شماره جدید مجله بدستم رسید و با دیدن طرح جلد و نام ریچل اویو مشتاق شدم برای خواندنش. کتاب از ۳ جستار تشکیل شده که هر یک یک ماجرای تراژدیک را روایت می کنند و به نوعی بستر اتفاقات واقعی بر سیر تبعیض بین رنگین پوستان شکل میگیره. کتاب جستارهای خوبی داره و خوشحالم که فرستی شد تا بخونمش. به دوستداران جستار و مقاله کوتاه هم پیشنهاد می کنم اگر دوست داشتید بخوانید
در یک جمله: آمریکا هنوز تا برابری کامل میان سیاه و سفید راه زیادی را باید طی کند تمام روایتهای خاص و تاثیرگذار کتاب با صدای علی بندری در گوشم میپیچید به وقت خواندن.
تلخ و ترسناک. 3 داستان متفاوت که به نظر من با وجود شباهت چندان ربطی به هم ندارند. داستان اول درباره مرگ مغزی تعارض اساسی در موضوع را نشان میدهد، داستان دوم عارضه فراموشی خود را و داستان سوم انفرادی طولانی. هر سه داستان به خوبی باز میشوند اما هر سه بی پایان اند. بی پایانی نه به دلیل واقعیت داستانی بلکه به نظر من بی نتیجگی خود نویسنده. ربط داستان ها هم زیاد نیست. داستان سوم کنترل شخصی دارد اما در داستان های اول و دوم حوادثی خارج از کنترل هستند. شخصا سومی را بیشتر دوست داشتم
یک هفته گذشته رو مشغول خواندن این کتاب بودم، نمیتونم چیز زیادی دربارش بگم با اینکه به شدت تحت تاثیرش بودم. ریچل اویو در این سه جستار کاری کرد به این مهم فکر کنم که زندگی واقعی هر انسان به تنهایی میتونه یک داستان منحصربه فرد باشه برای تعریف کردن، شاید افرادی رو دیده ایم یا خبرش را داشته باشیم که دچار مرگ مغزی و یا گرفتار زندگی نباتی شده باشد و ما راحت و تا حدودی بی تفاوت از کنار این مسئله عبور کرده باشیم ولی اویو با بازگو کردن داستان زندگی جاهی مک مث ما را وادار میکنه دوباره و به شکل دقیق تری به معنای مردن فکر کنیم، به تبعیض نژادی فکر کنیم و اینکه اگه جاهی سفیدپوست بود شاید الان داشت بک زندگی شیرین رو تجربه میکرد. به ��انا آپ فکر کنیم و به اینکه چرا همچین فرد مفید و ارزشمندی دچار یک همچین مشکل وحشتناکی شده و گاهی اوقات از خودمون بپرسیم الان کجاست، آیا دوباره حافظه اش رو بدست آورده و با مادرش تماس گرفته یا نه. به آلبرت وودفاکس هفتاد و سه ساله و دو دوستش فکر کنیم که چطور قربانی یکی ناعادلانه ترین و نژادپرستانه ترین حکم قضایی در آمریکا شدن، چطور این سه مرد زندان آنگولا تونستن، روی هم رفته بیش از صد سال حبس در یک سلول انفرادی تحمل کنند بدون اینکه کارشان به دیوانگی و مرگ ختم بشه.
این کتاب را بهعنوان هدیه اشتراک فصلنامه ترجمان دریافت کردم. عنوان بسیار جذابی دارد که رغبتم را برای مطالعه بیشتر کرد . هر سه داستان از ماجراهای واقعی و عجیبیست که کمتر به گوش کسی رسیده و حتی تصور زندگی کردن در هر یک از شرایط توصیف شده دشوار است اما شیوه روایت داستانها به نظرم ناملموس بود و بهنحوی مستندوار واقیع را گزارش میداد که خواننده را خسته میکرد .. شاید کم کردن اسامی افراد و مکانها و اضافه کردن توصیفات ادبیتر از وضعیت، جلوه بهتری به داستان میداد . بهرحال خواندن این ۱۴۳ صفحه ما را به در شرایطی قرار میدهد که کمتر در جامعه دیده/شنیده میشود .. شرایطی که برای همه ما ممکن است اتفاق بیافتد و این پرسش را تقویت میکند که عکسالعمل ما در چنین شرایطی چه خواهد بود؟
ریچل اویو در این سه جستار، قصهی آدمهایی رو روایت میکنه که انگار در حاشیههای دنیا گم شدن، اما قلبشان هنوز برای زندگی میتپه. من به عنوان یک خوانندهی معمولی که عاشق کتابهای غیرداستانیام، از این کتاب هم لذت بردم و هم به فکر فرو رفتم.
درسی که از جستار اول گرفتم: امید میتونه حتی از دل تاریکترین لحظهها هم جوانه بزنه و قطعا امید آخرین چیزیه که میمیره.
درسی که از جستار دوم گرفتم: همدلی با آدمهایی که در ذهنشان با خودشان تو جنگن، دنیا رو زیباتر میکنه. تاثیر خانواده در تربیت بچهها و اتفاقاتی که در آینده براشان میفته رو دست کم نگیریم.
درسی که از جستار سوم گرفتم: اتفاقات غیرقابل پیشبینی زیادی ممکنه تو زندگی رخ بده، از اونجا که غیرقابل پیشبینین؛ بهترین کاری که میشه براشان انجام داد اینه که ماهیچههای استقامت و اراده خودت رو قویتر کنی.
پ.ن: اگه میشد، ترجیح میدادم امتیاز ۴.۲۵ یا حتی کمی نزدیکتر به ۴.۵ بهش بدم و دلیل اینکه ۵ نشد هم این بود که یه سری جاها بیش از حد سراغ آمار و ارقام رفته بود؛ من اتفاقاتی که تو دل رویداد بود رو بیشتر دوست داشتم.
کتاب گم شدن در انفرادی، سه جستار از ریچل اویو ، ترجمهی علی امیری و آرش رضاپور، نشر ترجمان، ۱۴۳ صفحه، قیمت ۲۲۰۰۰ تومان
ناشر در ابتدای کتاب در مورد ریچل اویو مینویسد: "نویسندهی حاشیههاست، نویسندهی آدمهای بیمار، بدنام و مطرود که نخبگان علمی و اخلاقی تقبیحشان میکنند. مردم آنها را مقصر بدبختیهایشان میدانند و رسانهها فراموششان کردهاند، آدمهایی که جامعه آنها را گوشهی رینگ بوکس قضاوتهایشان گیر انداخته و پیش از آنکه داستان را بشنود حکم گناهکاریشان را صادر کرده است."
اویو در این کتاب سه جستار را روایت کرده است: اولی داستان مادری سیاهپوست (نیلا) است که مرگ مغزی دخترش (جاهی) را باور ندارد، به سیاستهای نظام سلامت آمریکایی دربارهی سیاهپوستان اعتماد ندارد و برای جدا نکردن دخترش از دستگاه تنفسی راه طولانی و پر مشقتی را در پیش میگیرد. ساندرا، مادربزرگ جاهی که سی سال سابقهی پرستاری دارد، معتقد است: "درسته، بچههای سیاهپوست زیادی توی اوکلند میمیرن و مردم برای بچه هاشون تشییع جنازه میگیرن، اما معناش این نیست که همهی ما این طوری هستیم. مگه قراره به مردن بچههامون عادت کنیم؟ فکر میکنی این چیزیه که سیاهپوستها معمولا باید تحمل کنن؟" برادر جاهی هم در شبکه های اجتماعی فعال شده و در این مورد اطلاعرسانی میکند. یکی از حامیان برایش می نویسد: "اونا میخوان ما رو یا مرده ببینن یا تو زندون، نمیخوان ما رو زنده ببینن." در طی این تلاش برای اثبات زنده بودن جاهی بحث های زیادی در مورد مفهوم مرگ مغزی صورت گرفت و اینکه اساسا معنای مرگ چیست. ادموند پلگرینو، رئیس شورای ریاست جمهوری دربارهی اخلاق زیستی در سال ۲۰۰۸ در یادداشتی نوشت: " تلاشها برای صورت بندی مرزهای مرگ به نوعی استدلال دوری ختم میشود، به تعریف مرگ بر اساس زندگی و تعریف زندگی بر اساس مرگ، بدون تعریف حقیقی از هیچکدام".
دومین جستار در مورد هانا آپ، معلم جوان مقطع متوسطه مدرسهای در هارلم است که در اولین روز مدرسه ناپدید شد و دو هفته بعد در حالیکه صورتش رو به پایین بود و بدنش در آب بالا و پایین میرفت، توسط دو جاشو پیدا و نجات داده شد. هانا اما هیچ خاطرهای از این دو هفته ندارد و این آغاز زندگی با اختلالی روانشناختی به نام گریز گسستگیست. آرون کراسنر، یکی از روان پزشکان بخش روانپزشکی کلمبیا در این مورد میگوید: "در موارد گسست کیفیتی ناگفتنی وجود دارد، آنها فهم سنتی از واقعیت را به چالش میکشند." بحثهایی که در این بخش پیرامون گسستگی وحدت شخصی، هویت و مذهب صورت میگیرد جای تامل بسیار دارد. در جایی از کتاب، اتزل کاردنیا، استاد روانشناسی دانشگاه لوند در سوئد میگوید: "ما در فرهنگمان روایت تروتمیزی داریم که مطابق آن شخصیتها ثابت هستند اما این برای قصههاست. در واقع وقتی که شخصی وارد گریز شده و تبدیل به شخص دیگری میشود - یا اصلا (هیچکس) نیست- نسخه ی اغراقشدهایست از چیزی که همهی ما هستیم."
سومین جستار مربوط به شخصی به نام آلبرت وودفاکس از اعضای حزب پلنگ سیاه است که چهلوچهار سال در سلول انفرادی زندانی بوده. وودفاکس از دوران نوجوانی دست به سرقت میزده و تجربهی زندان داشته تا اینکه در هجده سالگی از یک مشروبفروشی سرقت کرده، بازداشت شده و به پنجاه سال زندان محکوم میشود و بعد از همان دادگاه فرار میکند و خیلی کوتاه و بیتاثیر با حزب آشنا میشود. اما دوباره بازداشت و به بند پلنگ سیاه در زندانی در اورلئان منتقل میشود، در آنجا اعضای این حزب که برای آزادی و دفاع از حقوق سیاهپوستان مبارزه میکردند، کلاسهایی درباره ی سیاست، اقتصاد، جامعهشناسی و تاریخ بردهداری برگزار میکردند. اینبار این آشناییِ همراه با آموزش، منش، نگرش و رویکرد وودفاکس را به زندگی تغییر میدهد. در طول این زمان ماجرای دیگری اتفاق میافتد و او به ناحق و برای جلوگيري از تاثیر روی سایر زندانیان، همراه دو نفر دیگر به سلول انفرادی منتقل میشود. وودفاکس در جایی میگوید: "همیشه خود را زندانی سیاسی میدانستم نه چون به دلیل ارتکاب جرمی سیاسی بازداشت شدهام، بلکه چون در نتیجهی نظام سیاسیای اینجا هستم که به طرز هولناکی مرا از احساس فرد بودن و شهروند بودن در این کشور محروم ساخته است." فاکس با آموزش به خود و بالابردن توانایی ذهنی سالها در انفرادی دوام آورد. او نقطهی قوتش را توانایی پنهان کردن آنچه میدید که در اعماق وجودش جاری بود. آلبرت وودفاکس میگوید: "بزرگترین ناامیدیِ آزادی، فهمیدن این بود که چیز زیادی تغییر نکرده است. همان آمریکای قبلیست".
شخصا از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم. اگر به دنبال داستانی با پایان مشخص و یا نتیجهگیری خاص هستید قاعدتا این نویسنده، سبک او و کتاب مزبور انتخاب خوبی نیست. در غیر این صورت هر جستار حرف برای گفتن بسیار دارد. کتاب کوتاه است و میشود آن را به سرعت خواند اما واقعیت این است که بسیاری جاها در کتاب باید متوقف شد و به آن خطوط، خوب و دقیق فکر کرد. دنبال منابع دیگر رفت و چیزهای جدید آموخت. هر کس بنا بر نگرش شخصی و تجربهی زیستهاش ممکن است با یکی از این جستارها ارتباط بیشتری برقرار کند. برای من گریز هانا و سیر و سلوکش بهانهای برای جستجو در مورد موضوعی شد که دوستش دارم و سرگذشت فاکس و تغییر نگرشش در زندگی یادآور روزها و آدمهایی بود که هنوز ادامه دارند، آدمهایی که امیدوارند اینبار بعد از آزادی چیزی تغییر کرده باشد.
با ارفاق ۴ احتمالاً همهی خوانندههای این کتاب، به همراه اشتراک فصلنامهی ترجمان هدیه گرفتند این کتاب رو. جستار اول کتاب، «معنای مردن چیست؟» توقعتون رو از دو جستار دیگه حسابی بالا میبره و در کمال تأسف اون دو تا به خوبی اولی نیستند. نکتهی آخر این که برای من به شدت یادآور پادکست معروف علی بندری (چنل بی) بود و حتی با صدای ایشون تو ذهنم میخوندمش. =)
کتابی با ترجمه ی خیلی خوب که جای تقدیر داره و از مجموعه ی انتشارات ترجمان. این کتاب شامل سه داستان کوتاه هست که در کمتر از یه روز خونده میشه اما بسیار جذاب و منسجم هست.
سه تا داستان در سه موضوعِ "چیستیِ مرگ" ، "از خود گمگشتگی" و "آزادی" با تمِ حمایت از سیاهپوست ها... با توجه به کوتاه بودن داستان ها اسامیِ نامبرده توش خیلی زیاد بود اما انسان رو به فکر فرو میبرد در کل ارزش خوندن توی مترو و اتوبوس رو داشت!
کتاب خوب و جذابی بود. سه داستان واقعی که سرگذشت های عجیبی را روایت میکند و آدم را به فکر فرو میبرد. نوع روایت کمی پراکنده است و بعضا خسته کننده میشود. ترجمهها هم چندان قوی نیست. اما در کل کتاب جذابی شده است که ارزش خواندن دارد.
کتابی مه در مورد جدال میان یقین و شک حرکت می کند. در جایی که قضاوت در محال ترین حالت ممکن مقابلمان قرار می گیرد. کتاب از لحاظ ترجمه کمی گنگ بود و فهم مساله را سخت تر می کرد
کتاب خیلی wokeی هست! من از این دسته از ادبیات بدم میاد. توی طاقچه میتونید پیداش کنید، شخصا پیشنهاد میکنم پیداش نکنید. https://taaghche.com/book/103574/%DA%...