Jump to ratings and reviews
Rate this book

مجموعه آثار سهراب سپهری

Rate this book
هشت کتاب نام مجموعه اشعار سهراب سپهری است.

410 pages, ebook

2 people are currently reading
6 people want to read

About the author

Sohrab Sepehri

81 books615 followers
Sohrâb Sepehrî (Persian: سهراب سپهری‎) (October 7, 1928 - April 21, 1980) was a notable modern Persian poet and a painter.

He was born in Kashan in Isfahan province. He is considered to be one of the five most famous modern Persian (Iranian) poets who have practised "New Poetry" (a kind of poetry that often has neither meter nor rhyme).

Sohrab Sepehri was also one of Iran's foremost modernist painters.

Sepehri died in Pars hospital in Tehran of leukemia. His poetry is full of humanity and concern for human values. He loved nature and refers to it frequently. The poetry of Sohrab Sepehri bears great resemblance to that of E.E. Cummings.

Well-versed in Buddhism, mysticism and Western traditions, he mingled the Western concepts with Eastern ones, thereby creating a kind of poetry unsurpassed in the history of Persian literature. To him, new forms were new means to express his thoughts and feelings.

http://en.wikipedia.org/wiki/Sohrab_S...


سهراب سپهری (۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده‌است. ستایش طبیعت و روستا و همچنین توجه به عرفان و نگرش توحیدی از مهم ترین مضامین شعری او بودند. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (شهید مدرّس فعلی) (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان خرداد ۱۳۲۲ گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد.در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و نشان درجه اول علمی را دریافت کرد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ شعر خود را با عنوان زندگی خواب‌ها منتشر کرد. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D...


http://www.sohrabsepehri.com

http://www.goodreads.com/group/show/8...

see also Sohrab Sepehri
https://www.goodreads.com/author/show...

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
7 (41%)
4 stars
7 (41%)
3 stars
3 (17%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
Read
January 30, 2021
پنجره‌ای در مرز شب و روز باز شد

و مرغ افسانه از آن بیرون پرید .

میان بیداری و خواب

پرتاب شده بود.

بیراهه ی فضا را پیمود،

چرخی زد

و کنار مردابی به زمین نشست .

تپش‌هایش با مرداب آمیخت ،

مرداب کم کم زیبا شد .

گیاهی در آن رویید ،

گیاهی تاریک و زیبا

مرغ افسانه سینه خود را شکافت :

تهی درونش شبیه گیاهی بود .

شکاف سینه‌اش را با پرها پوشاند .

وجودش تلخ شد :

خلوت شفافش کدر شده بود .

چرا آمد ؟

از روی زمین پرکشید ،

بیراهه‌ای را پیمود

و از پنجره‌ای به درون رفت.

مرد ، آنجا بود .

انتظاری در رگ هایش صدا می کرد .

مرغ افسانه از پنجره فرود آمد ، سینه او را شکافت

و به درون رفت .

او از شکاف سینه‌اش نگریست :

درونش تاریک و زیبا شده بود .

به روح خطا شباهت داشت .

شکاف سینه‌اش را با پیراهن خود پوشاند ،

در فضا به پرواز آمد

و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت .

مرغ افسانه بر بام گمشده‌ای نشسته بود .

وزشی بر تار و پودش گذشت :

گیاهی در خلوت درونش رویید ،

از شکاف سینه‌اش سر بیرون کشید

و برگهایش را در ته آسمان گم کرد .

زندگی‌اش در رگ های گیاه بالا می‌رفت .

اوجی صدایش می‌زد .

گیاه از شکاف سینه‌اش به درون رفت .

و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند .

بال‌هایش را گشود

و خود را به بیراهه ی فضا سپرد .

گنبدی زیر نگاهش جان گرفت .

چرخی زد

و از در معبد به درون رفت .

فضا با روشنی بیرنگی پر بود .

برابر محراب

وهمی نوسان یافت :

از همه ی لحظه‌های زندگی‌اش محرابی گذشته بود

و همه رویاهایش در محرابی خاموش شده بود .

خودش را در مرز یک رؤیا دید .

به خاک افتاد .

لحظه‌ای در فراموشی ریخت .

سر برداشت :

محراب زیبا شده بود .

پرتویی در مرمر محراب دید

تاریک و زیبا .

ناشناسی خود را آشفته دید .

چرا آمد ؟

بال‌هایش را گشود

و محراب را در خاموشی معبد رها کرد .

زن در جاده‌ای می‌رفت .

پیامی در سر راهش بود :

مرغی بر فراز سرش فرود آمد .

زن میان دو رؤیا عریان شد .

مرغ افسانه سینه او را شکافت

و به درون رفت .

زن در فضا به پرواز درآمد .

مرد در اتاقش بود .

انتظاری در رگ‌هایش صدا می‌کرد .

و چشمانش از دهلیز یک رؤیا بیرون می‌خزید .

زنی از پنجره فرود آمد

تاریک و زیبا .

به روح خطا شباهت داشت .

مرد به چشمانش نگریست :

همه خواب هایش در ته آنها جا مانده بود .

مرغ افسانه از شکاف سینه زن بیرون پرید

و نگاهش به سایه ی آنها افتاد .

گفتی سایه پرده ی توری بود

که روی وجودش افتاده بود .

چرا آمد ؟

بال‌هایش را گشود .

و اتاق را بهت یک رؤیا گم کرد .

مرد تنها بود .

تصویری به دیوار اتاقش می‌کشید .

وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود .

وزشی ناپیدا می‌گذشت :

تصویر کم کم زیبا می‌شد

و بر نوسان دردناکی پایان می‌داد .

مرغ افسانه آمده بود .

اتاق را خالی دید .

و خودش را در جای دیگر یافت .

آیا تصویر

دامی نبود

که همه زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود ؟

چرا آمد ؟

بال‌هایش را گشود

و اتاق را در خنده ی تصویر از یاد برد .

مرد در بستر خود خوابیده بود .

وجودش به مردابی شباهت داشت .

درختی در چشمانش روییده بود

و شاخ و برگش فضا را پر می‌کرد .

رگ‌های درخت

از زندگی گمشده‌ای پر بود .

بر شاخ درخت

مرغ افسانه نشسته بود .

از شکاف سینه اش به درون نگریست :

تهی درونش شبیه درختی بود .

شکاف سینه‌اش را با پرها پوشاند ،

بال‌هایش را گشود.

و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت .

درختی میان دو لحظه می‌پژمرد و

اتاقی به آستانه ی خود می‌رسید .

مرغی بیراهه فضا را می‌پیمود .

و پنجره‌ای در مرز شب و روز گم شده بود.
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.