*کامیار شاپور/ اتاقی در حومهها* . من موسمهای سکوت را در سطح دیوار درو میکنم . ضربهها ادامه دارند و من هنوز میگریم . فقط مشتهای گره خورده فقط مشتهای گره خورده میدانند تا کجا میتوان فَریاد کشید . برهنگی شانهات عطرِ دریای ِ دوردست پنجره را دارد . وقتی که شعر باشد من هم میآیم . کسی بر دیوار باغ نوشته این جنون ِ زیبا . من با مدادم در آسمان ابری میکشم تو با اندوه ِ چشمانت ابر مرا خاکستری میکنی . من سکوت گلدانها را از پنجره دور میاندازم . تو بر شانههای من گریستی و اشکت سیارهی گرم اندوه را بر پوست من کشید . با اطلسی هایت به ملاقاتم بیا در کوچههای مرگ . بهار گونههایت را لمس میکرد تو فرزند درختهای خواب آلود بودی .