در صدایش چیزی بود که جذب می کرد . چیزی که نمی شناختمش ، که حسش می کردم . نمی دانم ، انگار رگه هایی که از دل جدا شود و با حرف قاطی شود و گرمی دل را و خون دل را بر دل نشاند .
باز زمزمه اش بود « مرنجان دلم را که این مرغ وحشی … »
برگ ریزان بود و باد نبود و آسمان که بغ کرده بود و به غم نشسته بود و حالا ، ردیف چراغ ها تمام شده بود و تاریکی بود و زمزمه آب بود .
عصر که از خانه می زدم بیرون ، صدای زنم از تو ایوان بلند شده بود که :
خیال می کنی این مستیها و این شبگردیها راه علاجه ؟
و من رو عتابه در اتاق ایستاده بودم و گفته بودم:
نه زن … می دونم که راه علاج نیس … اینو می دونم ، اما دست کم راه گریزه .
و بعد ، انگار که با خودش حرف بزند گفته بود :
پس من چی ؟ … من ! من که مادرم !