اینکه اینقدر همه چیز تو ایران نوین ما (اصلاً وارد بحث ایران پیش از مدرن و کهن نمیشم که اگه بشم دیگه خیلی ترسناک میشه) ثابت مونده و تغییر نکرده، هولناک نیست؟ اینکه یه رمان مربوط به فساد اداری و سیاسی و ترقی در اجتماع از راه رشوه و پاچه خواری و زیر و رو کشیدن در دورۀ اواخر پهلوی - که البته دربارۀ حوالی سالهای 1320 نوشته شده، اینقدر به امروز ما میخوره یعنی چی؟ یعنی اینکه ما امروز هنوز همون جایی هستیم که اون موقع بودیم. یعنی مسائل و دغدغه های جهان ما تغییر نمیکنه. پیشرفت نمیکنه. کم نمیشه. بلکه همونه. همه چیز همونیه که بود. یعنی در این جهان تغییرپذیر و زیرو زبر شونده، ایران و ایرانی جماعت گیر کرده تو یه باتلاقی که دست کم از مشروطه به این طرف اجازۀ تکون خوردن بهش نمیده. این باتلاق رو چطور میشه شناخت و ازش بیرون اومد؟ نمیدونم.
غیر از این، رمان در مقام رمان و اثر ادبی خیلی چیز خاصی نبود. بسیار سریع خونده میشه و به عبارتی خوش خوانه. پرداخت رئالیستی همراه با طنز قوی ای هم داره. اما بسیار درون قالب ها و چارچوبها مونده و به عبارت دیگه درمقام اثر ادبی خیلی حرفی نداره.