Jump to ratings and reviews
Rate this book

در وضعیت کوانتوم

Rate this book

104 pages, Unknown Binding

1 person want to read

About the author

بهزاد خواجات

6 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
1 (16%)
2 stars
5 (83%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Alialiarya.
226 reviews86 followers
January 30, 2022
بهزاد خواجات را با مصاحبه‌ی عجیبش درباره‌ی شعر مدرن ایران و مشخصا رضا براهنی شناختم. در آن مصاحبه خواجات منکر نو بودن براهنی شده و ذات شعر او را همان شعر قرن‌های گذشته می‌داند.
در وضعیت کوانتوم پانزده شعر متوسط و جذاب دارد که در آن‌ها ترکیبی جذاب{تصادف} میان شعر نو و حجم فارسی و شعر پست مدرن آمریکایی شکل گرفته. یعنی شعر دچار آن گیجی وهم‌انگیزشعرای نو ایرانی و هم‌چنین زبان گیرا و سرراست شعرای آمریکایی‌است که از ساده‌ترین موضوعات و اشیا در شعرشان به کار می‌برند.اما در بقیه‌ی اشعار زجر‌آور است. یک سردرگمی بی‌پایان. مشخصا در ادبیات پست مدرن هم همین است اگر ندانی چه می‌کنی و به فهم فلسفی سبکت نرسیده باشی کتابت ترکیبی می‌شود از تقلید و گیج‌کردن خود و مخاطب. در پایان کتمان نمی‌کنم که بعضی اشعار بسیار به جانم نشست. اما کتاب خوبی نبود.
نمونه‌ای از اشعار:
گذشتی از کنار جزیره‌ی من
و رنگ پوستم دوباره عوض شد
دوباره شرجی و شب دوباره زیر دو پلکم
دوباره کشتی یونانی بی‌حکمت و بی‌تصمیم الکی
بر آب‌هایی که لازمشان دارم
برای نوشتن این متن
من از یک بطری درآمده‌ام آقایان

https://www.isna.ir/news/8406-09530/ مصاحبه‌ی خواجات
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
March 21, 2020
*بهزاد خواجات؛ در وضعیت کوانتوم*
.
‏.
وَ عَجیب اینکه
شاعِران هَم می‌میرَند
با چشم‌های و دَست‌های ِشان؛
.
‏.
که دُرُست در آستانه‌ی شَهر ایستاده باشی
و توّرم ِ قصّه‌های ِاین شب ِخاموش
نگذارَد که پا بگذاری
به یکی از پَنجشَنبه‌های مَردُم ِخوشبَخت
.
‏.
دَر این مجمر
که دُختری
مِش‌کرده به خون
و نشسته‌اَم من که کوک دَهَم به سَنتور
طی‌الارض ِ نگاه ِ تو، آیا
جاذبه‌ی زَمین را
وتو خواهَد کرد!؟
.

شَب!
شَب تا ته ِ خود رَفته و بازنگشته
.
وَ چه واهی‌ست
قَراری که خود بیقَرار تر از ماست
عزیزِ دلم
.
‏چیزی بده
که خالی نَمانَم
.
مرا عابری بدانید
در یکی از همین کوچه‌ها
که در یک روز عادی ِ عادی
در مواجهه با این گلدان شکسته
ناگهان سال‌های سال نشسته
و ناگهان نمی‌داند که نشسته
.
این بیولوژی ِ من است
که می‌گوید دوستت دارم
و تو با عصب‌های گردنت
سر تکان می‌دهی و می‌خندی
.
بیا این هم تابوت باد
.
در حالی که تو نیستی
و من آموخته‌ام که خود را بشنوم
و اسم بسازم
برای وضعیتی
که شعله‌ها زبانه می‌کشد در ته دریا
.
کُجایی، کُجایی
که در بی‌کُجایی
تمام تابوت‌ها را
سفرهایم درمی‌گشاید یکایک
.
من باقیمانده‌ای خودم هستم
و برای یک پرِ سوخته
هیچ نامی
نمی‌توان جست
.
مَن رابطه‌ای ندارَم با شُما
و این شعر
تنها سوء تفاهمی ‌ست
از یِک سینه‌ی بُریده
.
و سَطرهای بَعدی را کشته‌ام با دست‌هایَم
تا رابطه‌اَم بهتر شود با شُما
این قَطره‌های خون است
دَست بکشید
.
زَن‌ها
هَمیشه
از دَرون به دَرون می‌ریزَند
.
و دکمه‌های پیراهَن َم، رهسپار ِ عدم بودند
.
هَمین چشم‌های تو
که بلد نبودَم بخوانَم‌اَت
اما تو بلدخوانی
.
و بایَد بدانی
فهم ِ تصمیمات ِ یک مرد
تَنها در نیمه‌های ِ شَب امکانپذیر َست
وقتی که تنش را صاعقه‌ها گاز می‌زنند
.
اینجا که من ایستاده‌ام
زمین هم گاز دارد
هم گاز می‌گیرد
.
وقتی دختری تمام ِ خودش را درمی‌آورد
تا به تکه‌ای ابر در آسمان جلفا وارد شود
از هیچ شاعِری کاری برنمی‌آیَد؛
.
دیده‌اید که پرندِگان
راه ِ گلوله را باز می‌کنند دَر هَوا
.
تا چَند روز ِ دیگر
دستانَت بُخار می‌شوند
.
در دوردست به خود می‌نگرم
و تبت، لُخت به صَحنه می‌آیَد
.
به عاشقانه عادَت ندارم
یا می‌زنم چشم نرگس کور می‌کنم
یا آبروی کمان می‌شکنم
غزل‌های منزوی، پَر
آیدا و درخت و خنجَر، پَر
کوچه‌ی مُشیری، پَر
.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.