*بهزاد خواجات؛ در وضعیت کوانتوم*
.
.
وَ عَجیب اینکه
شاعِران هَم میمیرَند
با چشمهای و دَستهای ِشان؛
.
.
که دُرُست در آستانهی شَهر ایستاده باشی
و توّرم ِ قصّههای ِاین شب ِخاموش
نگذارَد که پا بگذاری
به یکی از پَنجشَنبههای مَردُم ِخوشبَخت
.
.
دَر این مجمر
که دُختری
مِشکرده به خون
و نشستهاَم من که کوک دَهَم به سَنتور
طیالارض ِ نگاه ِ تو، آیا
جاذبهی زَمین را
وتو خواهَد کرد!؟
.
شَب!
شَب تا ته ِ خود رَفته و بازنگشته
.
وَ چه واهیست
قَراری که خود بیقَرار تر از ماست
عزیزِ دلم
.
چیزی بده
که خالی نَمانَم
.
مرا عابری بدانید
در یکی از همین کوچهها
که در یک روز عادی ِ عادی
در مواجهه با این گلدان شکسته
ناگهان سالهای سال نشسته
و ناگهان نمیداند که نشسته
.
این بیولوژی ِ من است
که میگوید دوستت دارم
و تو با عصبهای گردنت
سر تکان میدهی و میخندی
.
بیا این هم تابوت باد
.
در حالی که تو نیستی
و من آموختهام که خود را بشنوم
و اسم بسازم
برای وضعیتی
که شعلهها زبانه میکشد در ته دریا
.
کُجایی، کُجایی
که در بیکُجایی
تمام تابوتها را
سفرهایم درمیگشاید یکایک
.
من باقیماندهای خودم هستم
و برای یک پرِ سوخته
هیچ نامی
نمیتوان جست
.
مَن رابطهای ندارَم با شُما
و این شعر
تنها سوء تفاهمی ست
از یِک سینهی بُریده
.
و سَطرهای بَعدی را کشتهام با دستهایَم
تا رابطهاَم بهتر شود با شُما
این قَطرههای خون است
دَست بکشید
.
زَنها
هَمیشه
از دَرون به دَرون میریزَند
.
و دکمههای پیراهَن َم، رهسپار ِ عدم بودند
.
هَمین چشمهای تو
که بلد نبودَم بخوانَماَت
اما تو بلدخوانی
.
و بایَد بدانی
فهم ِ تصمیمات ِ یک مرد
تَنها در نیمههای ِ شَب امکانپذیر َست
وقتی که تنش را صاعقهها گاز میزنند
.
اینجا که من ایستادهام
زمین هم گاز دارد
هم گاز میگیرد
.
وقتی دختری تمام ِ خودش را درمیآورد
تا به تکهای ابر در آسمان جلفا وارد شود
از هیچ شاعِری کاری برنمیآیَد؛
.
دیدهاید که پرندِگان
راه ِ گلوله را باز میکنند دَر هَوا
.
تا چَند روز ِ دیگر
دستانَت بُخار میشوند
.
در دوردست به خود مینگرم
و تبت، لُخت به صَحنه میآیَد
.
به عاشقانه عادَت ندارم
یا میزنم چشم نرگس کور میکنم
یا آبروی کمان میشکنم
غزلهای منزوی، پَر
آیدا و درخت و خنجَر، پَر
کوچهی مُشیری، پَر
.