تروکاژ نمایشنامهای از محمدرضا قلیپور است که نخستین بار در مهر و آبان ۱۳۹۷ به عنوان اولین تئاتر دوبله در ایران روی صحنه رفت. تروکاژ رتبه اول ششمین جشنواره تئاتر شهر را کسب کرده و به عنوان بهترین متن بخش نمایشنامهنویسی این جشنواره شناخته شده است.
این نمایشنامه دراماتیک و جذاب پلاتی بسیار پیچیده و حساب شده و دیالوگی خاص و منحصر به قلم نویسنده دارد.
داستان تروکاژ در زمان پهلوی میگذرد، منوچهر افخم هنرپیشنه، دختری به اسم فروزنده دارد که وارد فعالیتهای سیاسی گروههای تشکیلاتی شده است و حالا افخم در کلانتری در حال بازجویی درباره دخترش است که طبق شواهدی گفته شده که به قتل رسیده است. عکسی از از یک جسد سوخته به او و زنش نشان میدهند و زن تایید میکند که این جسد فروزنده است در حالی که افخم اعتقادی به این موضوع ندارد. در بیست و دو پرده این نمایشنامه به ترتیب با بازجویی افخم و حال و روز فروزنده و همدستش طلا روبه رو میشویم تا راز جنازه سوخته برایمان آشکار شود.
روایتهای تروکاژ در دو بازه زمانی مختلف و به طور موازی پیش میروند. حس نوستالژیک و حال و هوای دهه پنجاه ایران در سراسر نمایشنامه به چشم میخورد و به لذت بخشتر شدن اثر میافزاید.
استوار: یه کاباره آتیش زدن، میگن ما نبودیم، انداختن گردن ما.
سرگرد: مگه ما مرض داریم کاباره آتیش بزنیم؟
استوار: والا، باز اگه مسجد بود، یه چیزی جناب سرگرد.
سرگرد: آخه واسه چی آتیش بزنیم؟ دیگه؟
[استوار پروندههای دیگر را به میان میآورد.]
استوار: قربان سه هفته پیش هم دو تا سربازو سر پست خلع سلاح کردن، هر دو تا قبضه و خشابا و فشنگاشونو بردن.
سرگرد: اینم بذار باشه استوار.
استوار: آتیش سوزی کاباره چی؟ اون به کارمون نمییاد؟
سرگرد: نه، رد این قماشو با اسلحه بگیر. آتیش زدن و فلنگ شدن و بوق کردن یه مدل دیگهس. بندازش اونور، دیگه؟
[استوار پرونده را کنار میگذارد.]
استوار: همینا بود قربان.
سرگرد: خوب، منظری داشکنی. میشنوی چی میگم؟
استوار: حرف به حرف
سرگرد: میری دم خونهٔ افخم اول. نه پیش خودش، پیش زنش. یه عکس صورت معلوم از همین آخرای فروزنده میگیری.
اول طبق معمول بگم،که حقش ۲/۵ بود و با اغماض ۳ ستاره نصیبش شد.
مسئلهی دوم اینکه در توضیحاتش نوشته بود «نخستین تأتر دوبله» که من متوجه نشدم یعنی چه،مشابه یک نمایش رادیویی بود،اینکه در اجرای عمومی شکل خاصی داشته با نه،نمیدونم. چون من نسخهی صوتیاش رو از طاقچه گوش دادم.
مورد سوم اینکه دیالوگهای مشابه «مسعود کیمیایی» زیاد داشت،یک جور غلو در بیان رفاقت و اینها.
مسئلهی آخر به نظرم محتوای جالبی داشت در عین اینکه روایت ها اپیزودیک بود،شخصیت اصلی یا همون فروزنده یک روال مثبت خالص به خاکستری را طی کرد و خیلی خوب متحول شد،یعنی در نهایت هرچند نجات پیداکرد اما،این رهایی را در کمال خودخواهی و با فدا کردن جان دوستان خائن و غیر خائن پیدا کرد. به نظرم اتفاق جالبی در شخصیتپردازی بود.روال داستان تقریبا در عین پایان خوش داشتن ظاهری،برای همه سرانجام خوشی نداشت.