نمایشی دارای هشت صحنه که ماجرای آن حول یک عتیقه فروشی، صاحب آن و شاگردانش جریان دارد. آقای صحافی که مالک این جاست مدت هاست که از خوابیدن محروم شده، او دقیقا به خاطر نمی آورد که آخرین بار کی خوابیده است اما تا آن جایی که یادش هست نتوانسته حتی برای دقایقی کوتاه هم به خواب برود…
محمد رضاییراد فیلمنامهنویس، نمایشنامهنویس، کارگردان و پژوهشگر در سال ۱۳۴۵ در محلۀ بیستون رشت متولد شد. فیلمنامههای او برنده جوایز متعددی از جشن خانه سینما و جشنواره فیلم فجر و جشنواره آسیا پاسفیک شدهاست. فیلم کودک و سرباز با فیلمنامه ای از او برنده بالن نقره ای جشنواره سه قاره نانت فرانسه شد. رضاییراد از سال ۱۳۵۸ در کلاسهای تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شرکت کرد. در سال 1366، دبیرستان را نیز به پایان رساند. در سال ۱۳۶۴ در کلاسهای انجمن سینمای جوان شرکت کرد. پس از پایان دبیرستان به دانشگاه آزاد رشت رفت و آنجا ادبیات فارسی خواند. در این سالها فعالیت مطبوعاتی مختصری نیز داشت. او پس از آنکه خدمت سربازیاش به اتمام رسید تحصیل در مقطع فوق لیسانس را آغاز کرد و در دانشگاه آزاد تهران در رشتۀ فرهنگ و زبانهای باستانی ادامه تحصیل داد. رضاییراد در سال ۱۳۷۲ نخستین فیلمنامهاش را با نام بچههای مدرسۀ همت به رضا میرکریمی میفروشد که بعدها به مجموعهای ۱۳ قسمتی تبدیل میشود. او در این سالها به کارهای پژوهشی و فعالیت مطبوعاتی نیز مشغول است. در سال ۱۳۸۶ تدریس تاریخ نمایش و نمایشنامهنویسی در دانشکدۀ هنر و بعد در دانشگاه سوره و دانشگاه تهران را آغاز میکند. در سال ۱۳۸۸ به فرانسه رفت و فعالیتهای پژوهشی و فیلمنامهنویسیاش را آنجا دنبال کرد. بعد از حدود ۱۰ سال دوری از تئاتر بار دیگر از روز ۵ تیر ماه ۱۳۹۳ نمایش و آنک انسان را به روی صحنه برد. او همچنین در سال ۱۳۸۴ نمایش «بازگشت به خان نخست» را در سالن قشقاییِ تئاتر شهر و در سال ۱۳۹۶ نمایش «فعل» را در سالن چهارسوی تئاتر شهر به صحنه برد.
نمایشنامه های رضایی راد نمونه ای از ایده های خوب و پرداخت درست هستن. ایده هایی که به درستی بهشون پرداخته شده و حیف نشدن فضای عتیقه فروشی و ارتباطش با تاریخ و وهم انتخاب اسم شخصیت ها و ارتباطی که با داستان و شخصیت های دیگه داشتن همچنین بیمار های مختلف که در دل تاریخ جا موندن و گزارش دکتر از اونها برام خیلی جالب بود. همه چیز خیلی درست و سر جای خودش بود و دقیق بودن نویسنده حتی در کوچیکترین جزئیات باعث شد من هم خودم رو جایی در دل تاریخ توی اون انباری ببینم و جز آدم هایی باشم که روزی آرمانی رو در سر داشتم و صحافی بهم پناه داده.
در راستای یه پروژهای خوندمش. بیشتر از همه تطبیق دادنش با فرشتهی تاریخ برام جذاب بود. شباهتای زیادی دارن به هم که حتی میشه فرشتهی تاریخ رو بازنویسی گزارش خواب دونست. با قابلیت اجرایی بیشتر و کیفیت بهتر. سیری که از نظر ساختار روایی و دو/چندگانههای ساختار معنایی از گزارش خواب تا فرشته تاریخ سیری طی شده که قابل بررسی. همچنین تغییر مدل نگاه رضاییراد هم. بیشتر مینویسم برای شروع تمرین ریویونویسی.
ایدهی جالبی بود ولی اگر من بودم کلا به شیوه متفاوتی به این ایده میپرداختم. نمایشنامه و رمانهای رضایی راد تا اینجایی که من خوندهم، عموما شخصیتهای غیرعادیای دارن که به قولی به جای دیالوگهای عادی روزمره، افکارشون رو تو شطحیاتشون نمایش میدن؛ این قضیه با این که خیلی جالبه ولی بنظرم تا حد زیادی جایگزین کنشهای مهم نمایشنامه میشه. در کل نمایشنامه جالب و خیلی خوبی بود بنظرم.
از کارهای اولیهی رضاییراد که سعی داره دیالکتیک در سکونِ بنیامینی رو (در مختصات تاریخ معاصر ما) درون اثر بِتَنه (دیالکتیکِ مدنظر بنیامین شکل مدرنی از دیالکتیک کلاسیکِ -خطیِ- هگلیه). هرچند اینجا تلاشش تا حدی خام و کلیشهای -و بعضاً با ادعایی بیش از توان اثر- به نظر میاد، با اینهمه رضاییراد بعدها ایدهی تصویر دیالکتیکی (لحظهی مسیحایی) رو در فعل و فرشتهی تاریخ به فُرمی نو، ساختارمند و قدرتمندتر عرضه میکنه. . (یکی از بامزهترین کاربردهای این ایده رو توی ماهی بزرگِ تیم برتون میشه دید. لحظهای که شخصیت اصلی، توی سیرک عاشق دختری میشه و همهچیز ناگهان بیحرکت میایسته) . عکسها حقیقتاً حیرتانگیزن؛ یک لحظه که در زمان جاری میشه و حرکت میکنه. تناقض سکون و حرکت تنها در عکس حل میشه... و این یعنی حرکت جوهری. این رو ببین (عکس به دار کشیدگان مشروطه را نشان میدهد.) اونها همیشه بالای دار آویزونن...
«و زمان مثل آواری بر من فرود میآید، و شب و روز از من ربوده میشود، و پلکهای سنگینتر از سلسلهجبال من باز مانده است و آدمها میآیند و میروند، و رویاها میروند و زمانها میگذرند و تاریخ میگردد و روزگار میچرخد و من در دهلیز رها میشوم، درون سیاهی سیاهچالهی بیانتها...و همهی اینها به سان خوابیست که گزارش آن منم.»
کاش ما هم به جای حُبّ آزادی، حَب آزادی داشتیم. نه از بهر آنکه خویشتن را به ساحل دریای آفتابی درافکنیم و عریان از خویش در آن غوطه خوریم، به جای آن همه خونها و زخمها با این حبه نشاط، شادمان و بی بذل خون به ساحل آزادی میرسیدیم... اما ما شادی را گم کردهایم صدایمان نتراشیده و خشدار شده بس که فریاد سر دادهایم.
عجیب بود. وهم اصلی ترین کلیدواژه تفسیر این نوشته ست و اونطور که من از تاریخ آخر نوشته برداشت میکنم کل داستان در یک روز نوشته شده. وهم آلود و برام جالب بود که زمان های تاریخی باهم مخلوط شده بودند. درست شکل یک خواب
و نمایش گزارشیست از این تاریخ که نمیگذرد بلکه هر بار بازمیگردد و چون خوابگردان در چرخهای باطل هرز میگردد و این همه همچون کابوسیست که نمایش در شرح آن است و پس جز گزارش خواب نمیتواند باشد.