یه داستان بلند یا رمان کوتاه دربارۀ رابطۀ دیرینه و عمیق ما ایرانی ها با سیاست و زخم هایی که همیشه بهمون زده و میزنه؛ رمان دربارۀ مردمی هست که همه شون "پُشته" دارن، یعنی قبرهای بدون نام و نشانی که زیرش کشته های سیاسی به خواب اَبَدی فرو رفته ن؛ قبرستان هایی که بیشتر شبیه خارزار هستن، چون هیچ کسی حق نداره مرگ اونها رو به رسمیت بشناسه.
داستان نثر و روایت سر راست و بدون تکنیکی داره؛ البته توصیف ها زیبای طاهری رو از فضای زیبا و بِکر جنوب ایران نمیشه ندید گرفت. تعریف میکنه و میره جلو؛ ولی خب چیزی که میگه اونقدر نزدیکه به حال و هوای این روزهای ما - این روزهای سیاست زده و ملتهب و پر از سرکوب و زورگویی و ستم ما - که برام جالبه چطور بهش اجازۀ چاپ داده ن؛ احتمالن زیر پوشش مربوط بودن به دوران سلسلۀ پهلوی تونسته اجازۀ چاپ بگیره؛ اما این بدین معنا نیست که به امروز ما نمیخوره؛ اتفاقن فکر میکنم طاهری این داستان رو برای الان ما نوشته.
و یه نکتۀ دیگه ای که خیلی زیبا در داستان نشون داده شده بود شکافی بود که قدرت بین مردم عادی ایجاد میکنه؛ شکافی که خودی و وابسته به قدرت رو از غیر خودی و آزادی خواه جدا میکنه و میونشون تفرقه و جنگ میندازه؛ ولی در نهایت این قدرته که از این شکاف و تفرقه سود میبره و هر دو گروه رو به نفع تداوم خودش قربانی میکنه.
"بابابزرگ همیشه با عمو عباس جر و بحث داشت و عمو عباس همیشه می گفت به خاطر سربلندی مردم. بابابزرگ هم میگفت سربلندی مردم، برگ هیچ درختی نیست و هیچ دردی را درمان نمی کند" (ص7) از کتاب.
توصیه میشود.