"روایتهای کوچک از محرم، برای نسل زدِ شهری" در زانتشنگان ماجرا با نیت خوبی شروع میشود، بازخوانی تجربههای شخصی درباره محرم، از دل زیستهای متنوع، در قالب جستارهای کوتاه؛ ۲۴ روایت ناداستانی از مواجهههای فردی با عاشورا، از بوشهر گرفته تا بوسنی. اما همینکه شروع به خواندن میکنی، کمکم بوی بستهبندی فرهنگی، بوی سفارشی سازی و بوی برندسازی به مشامت میرسد. مشکل «زان تشنگان» فقط این نیست که سطحیست یا احساساتی. مسئله اصلی این است که این کتاب تجربه دینی را تبدیل میکند به کالایی فرهنگی برای مصرف مخاطبی خاص. چیزی که باید صیقلنخورده، بیقرار، و تا حدی چالش برانگیز باشد، یعنی رابطه انسان با امر مقدس، در این کتاب «تلطیف» شده، «تزیین» شده و «قابل عرضه» شده. شاید کتاب به نیت وصل کردن نسل جدید به محرم نوشته شده باشد، اما نتیجهاش چیزیست شبیه محرم برای کسانی که دیگر اتصال ندارند، اما دلتنگشاند. در این بستهبندی، محرم دیگر نه یک آیین و شور مذهبی است و نه یک بحران تاریخی؛ بلکه صرفاً یک حس نوستالژیک است. و آیا این، کمترین شکل مواجهه با عاشورا نیست؟
مثل پارسال که منتظر رستخیز بودم، امسالم چشمم انتظار این مجموعه را میکشید. جزء سری اول بودم که پستی دستم رسید و خواندمش. روایت هایی از زندگی های عادی که با حسین و متعلقاتش مثل هیئت و روضه و... گره خورده. اصلا زندگی همه ما گرهی با حسین دارد. و بین این روایت ها یک جا که با راهی هم گره میشویم، چه حس نابی در ما سرازیر میشود. در زان تشنگان مسئله جالب تنوع مکان ها و شهرهایی بود که رخدادها در آن ها اتفاق افتاده بودند. از افغانستان و بوسنی و چین تا یزد و خراسان و خرم آباد و شاهرود و تهران. با روایت های هیئت مادرها نزدیک است، سوسوزلارین، کربلایی مامان و در گران گم کرده ام ارتباط بیشتری گرفتم و فوگا هم شگفت زده ام کرد. و روایت مهدی شادمانی عزیز که دیگر نیست... دست مریزاد نشر اطراف. مانا باشید.
به معنای واقعی کلمه از خواندن ش لذت بردم. در مترو و دانشگاه و محل کار، زمانی که طول می کشید تاکسی پر شود و حرکت کند، آن قسمت های سخنرانی هیئت که نمی خواستم با تمام حواسم گوش دهم و ... هر لحظه و هرجا که می خواندم ش، آن جا می شد مجلس روضه.
خیلی بهتر از جلد قبلی کآشوب یعنی رستخیز بود ولی به خاطر چند تا روایتی که فکر می کردم فقط چون اسم امام حسین و هیئت و محرم را آورده، برای چاپ انتخاب شده اند، یک امتیاز کمتر می دهم.
آن قدر روایت های خوب زیاد بودند که نمی شود این جا اسم شان را برد ولی عاشورای شخصی افراد در عاشوراش و شب اعظم و خشکی می بینم! خشکی را دوست داشتم. ارتباط خاص شان با امام را دوست داشتم. جواب آخرعباس بخوانید و هیئت مادر ها نزدیک است را دوست داشتم. غربت دو تا روایت بوسنی را دوست داشتم و شیرینی نخل چیذر و ناظم ها را. ولی بیشتر از همه معنای حرمت روایت منبرخانه را دوست داشتم که حرمت چیزی است که اگر کسی آن را بشکند باید جلویش را بگیری و نگذاری. حتی به قیمت جانت.
سومین کتاب از مجموعه ی "کاشوب" هست که خوندم. دو تا را محرم سال 1399 و این هم سهم محرم سال 1400 . تجربه ای زیبا و خوش خوان و متفاوت از حال و هوای روزهای محرم. کتابی که به زیبایی خواننده را با تجربیات آدم های اطرافمان در مورد محرم و روضه هم راه میکند. نمیدونم باز هم از این مجموعه چاپ شده یا نه ولی من که از خواندن داستان و تجربه های دیگران در مورد محرم، گاهی با نگاه عاشقانه نوشته شده بود و گاهی با نگاه منتقدانه، لذت بردم کارهای خانم مرشده زاده رو دوست دارم و به نظرم کتابهایی که به نحوی اسم ایشون روی جلدشونه ارزشمند هستند و خواندنی
اولینباری که صدایش را شنیدم، همان سالی بود که برای سفر دانشجویی به کربلا اسم نوشتهبودم. سرش را آورد بیخ گوشم و با صدای خشدار دورگهای گفت «اونجا رفتی به حسین جوشکار سلام منو برسون.» پرسید «میدونی حسین جوشکار کیه؟» به نشانهی «نه» سرم را بردم بالا. گفت «حسین جوشکار همون امام حسینه دیگه.» ... «میدونی چرا میگم جوشکار؟ چون جوشزدن کاری که از دستت دراومده کار خودشه. حتی وقتی از اون بالایی میبُری، باز اونه که واسطه میشه و دوباره وصلت میکنه.»
این که آدم بتونه امام حسین، عزاداری و روضه رو از نگاه آدمها و فرهنگهای دیگه ببینه، خیلی جذابه. و این کتاب بیشتر از جلد قبلیش تونسته این کارو انجام بده.
عالیه این کتاب... به جز سه چهار روایت مابقی رو دوست داشتم، طوری که انتخاب روایت مورد علاقهم کار سختیه. اما در کل مدار بسته، سهم گهواره، به نیابت کربلایی محمدرحیم، یا الله و یا نصیب، فوگا، شب اعظم، کربلایی مامان، عاشوراش، عباس بخوانید، هیئت مادرها و خشکی رو دوست داشتم، و البته فوگا و هیئت مادرها رو بیشتر از بقیه.
مجموعه کآشوب همسفر و همسفرهی روزها و شبهای دههی اول محرم من شده است. سومین سال با روایتها قبل هر منبر و روضهای همراه میشدم چون خلوت قصههای واقعی آدمها با ماجرا برای من تکاندهندهتر است از هر شروعی برای مواجهه با واقعه. این مجموعه بیشتر از هر چیزی کمک کرده نسبت من با خودم در مجالس اباعبدالله عوض شود، با خودم مهربانتر شدهام، فکر نمیکنم یک درست مطلق هست که هرکسی پای هر روضهای باید دلش بشکند، فهمیدهم مهم همین است که هویت من با این ماجرا گره خورده اما هیچوقت حواسم نبوده به نقش آن در چیزی که امروز هستم. کآشوب کمک کرده در جلسات سیدالشهداء آرامتر باشم، عذاب وجدان نداشته باشم، خیالم راحت باشد روایتی در من در حال شکلگیریست، مهم این است که در این قصه بمانم و جا نزنم و نروم، جایی هم اوج روایتم خواهد رسید، روزی که قصهام برای دیگران هم گفتنی بشود، اما صبوریام بیشتر شده و با خودم راحتترم. امتیاز ۵ به «زان تشنگان» برای همین است که دنبالهای از کآشوب و این حرکت است، اما اگر بنا بر قیاس و آن هم بر اساس حظ باشد، امتیاز این جلد با جلدهای قبل برابری نمیکند، نه چون این کتاب به خودی خود چیزی کم دارد، چون ذهن مقایسهگر من با آن قبلیها بیشتر کیف کرده است. در این جلد روایت «سوسوزلارین» دلم را برد، «شرح یک مرگ عادی» و «چطور میشود در حسینیهی حاجییوسف باادب بود؟» ذهنم را درگیر کردند و کیف کردم از جایی که راوی نشسته و زاویهی دیدش به دنیا، «زندهای که از یاد نمیرود» برایم کلاس درس بود، «عباس بخوانید»، «عاشوراش» و «شب اعظم» داغم را تازه کردند، حرفهایگری راوی «مدار بسته» سر ذوقم آورد، «جانفزا پی در پی» هم من بیرغبت به دیدن هر کشوری در دنیا را مشتاق دیدن بوسنی کرده و هوس یکجور کربلای تازه به جانم انداخته؛ اما کدام روایت را بیشتر از همه دوست داشتهام؟ «هیئت مادرها نزدیک است». نفیسه مرشدزاده و نشری که راه انداخته و اجداد و ذریهاش مأجور باشند.
یه دونه جمله توی یکی از روایتای این کتاب وجود داشت که به حـــدی دلبری بود که با همون یک خط یک ساعت گریه میکردم و همون یک جمله برای من کافیه تا عاشق این کتاب باشم. هر کی توی هر روایتی با هر جملهای دلش رفت نوش جووونش.
فکر میکنم یکی از دلایل مقبولیت و محبوبیت این مجموعه روایتهای محرم نشر اطراف اینه که بعضی از رفتارها و افکار و عقاید راوی هارو خودمونم داشتیم و درک کردیم اما شاید به این خاطر که روی اونا دقیق نشدیم و درباره شون فکر نکردیم و ننوشتیم تا قبل از خوندن روایتها برای ما غریب بودن. بیشتر از همه روایتهای “عباس بخوانید” ، “فوگا” و “هیئت مادرها نزدیک است” رو دوست داشتم و به جز دو سه مورد همه روایتها خواندنی بود. از ابتدای روایت “عباس بخوانید” حتی بدون درنظر گرفتن انتهای روایت از ارتباط بین زمان ها و رفت و برگشت و قلم مهدی ترابی خیلی لذت بردم. دو روایت مربوط به بمب گذاری حرم امام رضا (ع) در روز عاشورا و آتش سوزی مسجد ارگ هم به خوبی نوشته شده بودند.
ارتباط عاطفی و معنوی ام با این مجموعه کتاب ویژه است و خواندنش بخشی از مناسک محرّمهایم شده. امّا این باعث نمیشود که ضعف ها و ظرفیت های بالفعل نشده اش ناراحتم نکند. تکرار میکنم که ایدهٔ عالی و اجرای متوسّط، خیلی حیف. زان تشنگان از دو جلد قبلی ضعیفتر بود. روایت مورد علاقه ام از این جلد: مداربسته
خوندن این کتاب برای من تقریبا بیش از یک سال طول کشید. از بس که خوب بود. هر چند وقت یکبار یکی از داستاناش رو میخوندم. فقط میتونم بگم که خیلی خوب بود.هم همه ی داستان ها، بهترین موضوع عالم رو داشتن و هم این که خیلی واقعی بودن، خیلی. پ.ن. : دو تا از نویسنده های این مجموعه طی همین یک سال فوت کردن، مهدی شادمانی و روح الله رجایی. خود این ماجرا یه حالی بود که موقع خوندن داستان ها، نویسنده هاشون هنوز این ور خط بودن و بعد دیگه نیستن.
نمیدونم این سه جلد برای آدمایی که تجربههای مشابه روایتها نداشتن هم به اندازه ما دوستداشتنی و دلنشین هست یا نه. ولی من بارها با روایتها و وقایع کتاب (هر سه جلد) گریه کردم. 📍روایتهای قابل توجهی هستن که برای آشنایی با آیینهای عزاداری مردم شهرهای مختلف و احتمالا مطالعات مردم شناسی مفیده (مثلا روایتهای ۱۳و ۱۶ و ۱۸ و ۱۹ این جلد) 📍روایت ششم و پانزدهم بنظر من بهترین روایت های این جلد بودن. 📍عموم روایتهای این مجموعه سه جلدی یا از خاطرات خوش کودکی در محرم نوشتن یا تجربههای باورمندانه در بزرگسالی. روایت چهاردهم ازین نظر که یک فرد با اعلام اینکه فرد مذهبی نیست روایت و مواجههی خودش رو از محرم نوشته یکی از مهمترین روایتها در این جلد و حتی شاید هر سه جلد مجموعه بود،
سومین سال بود که جلدی از این مجموعه رو تو محرم میخوندم. نمیدونم مشکل از من بود یا از کتاب، به اندازهی جلدهای قبل به دلم ننشست. داستانهای «سهم گهواره»، «دُرّ گران گم کردهام»، «صدا همیشه از اتاق دیگر میآید»، «عاشوراش» و «خشکی میبینم! خشکی» رو بیشتر دوست داشتم.
کتاب سوم از مجموعه کاشوب را در احوال غریبانه محرم و صفر کرونایی خوندم حقیقتش مجموعه کاشوب از بهترین کتاب های خوانده شده ام هست ولی اگر بخوام بر اساس علاقه م سطح بندی کنم اول رست خیر بعد کاشوب و در آخر زان تشنگان... زان تشنگان روایت وصل بود قصه ی دست به دست شدن سرسپردگی ابدی روایت ها به قوت رست خیز و کاشوب نبود اما از میانشان روایت های نابی را هم میشد پیدا کرد که قلم و توصیفاتش جذبت کند مجموعه کآشوب را باید مزه مزه کرد کتاب ۲۳۶ صفحه ای را در دوماه خواندم انشاءالله که نشر اطراف برای سال بعدمان باز کاشوب داشته باشد...امسال که سعادت نداشتیم
بالاخره تمام شد. به جز یکی، دو روایت بلااستثنا همه را دوست داشتم. مثل کآشوب، هر روز را با یک روایت زندگی کردم. از حسین جوشکار و بمب گذاری حرم امام رضا تا جنگ بوسنی! همه عالی بودند و خواندنی. یکی، دوتا روایت از بوسنی داشت و همون ها باعث شدند که علاقه ام به بوسنی بیشتر بشه و وارد دایره ذهنیم بشه و بیشتر بهش توجه کنم.
روال کاشوب این است که داستان هایش کاملا معمولی باشند و ما ایرانیان عادت کرده به معجزه در داستان های امام حسین را کمی با واقعیات ملموس و خیلی معمولی اطرافمان آشنا کند. من در ابتدا در کاشوب نمیتوانستم با این ترفند خوب انس برقرار کنم؛ اما دوستش داشتم و بشدت لذت بردم. به خصوص که نویسندگان توانایی؛ نوشتن روایات را بر عهده داشتند. از رستخیز بی نهایت بار لذت بردم و اشک ریختم و بشدت دوستش داشتم. و اکنون زان تشنگان : زان تشنگان را دوست داشتنی شروع کردم ولی آرام آرام متوجه میشدم که چیزی سرجای خودش نیست ! روایات بیش از حد از اصل منحرف میشدند و شاخ و برگ های خیلی اضافی موجود در داستان ها رمق را میگرفت. اکثرا هم شباهت های ریزی با یکدیگر داشتند و این ضعف پوشیده نبود. هنگامی که به کوعسشن باکس یک همراه فوق کتابخوان در اینستاگرم پاسخ دادم که مشغول خواندن چه کتاب هایی هستم ، او با شیر کردن ریسپونس من نوشت :" کاشوب را بیشتر دوست داشتم" و آنجا بود که متوجه شدم قضیه واقعا جای تامل دارد. اما بازهم زان تشنگان از من اشک گرفت. همان اشک های پنهان و خفته را. امیدوارم مثل فصل های سریال ها هرچه جلوتر میرود بدتر نشود و به اوج کاشوب سال 96 بازگردد. انگار به جای تحلیل ، روایت خودم را نوشتم !
«زان تشنگان» قسمت سوم از مجموعه «کاشوب» است که انتشار روایتهای شخصی مرتبط با واقعه عاشورا را دنبال میکند.
این کتاب شامل 24 روایت از 24 نفر است. معیار انتخاب نویسندگان یا روایتها برای درج در این مجموعه مشخص نیست.
برخی روایتها به تاثیر واقعه عاشورا و مراسم مرتبط با آن بر زندگی خود راوی یا اطرافیان وی میپردازند ولی بعضی از آنها ارتباط حداقلی با این واقعه دارند که توصیف مستقیم این ارتباط در معدودی از روایتها از چند جمله فراتر نمیرود.
تعدادی از راویان، بهویژه راوی روایت «عاشوراش»، بیشتر از این که به هدف ادعایی روایت بپردازند، درگیر ارائه توصیفات مفصل و -به نظر مرورنویس- بیفایده از مکانها یا حالتهای فرعی شدهاند. در یکی از روایتها (قتلینگ گینه) نیز راوی برخی مکالمات شخصیتها را به زبان محلی در کنار ترجمه آن آورده است که کمکی به پیشبرد داستان نمیکند.
به نظر میرسد که فقط چند روایت به هدفی که در مقدمه کتاب به آن اشاره شده است، نزدیک شدهاند.
این مرور مبتنی بر برداشت و دیدگاه «شخصی» مرورنویس است.
نمیدونم به خاطر جنس کار و کتابهای دنبالهداره یا دلیل دیگهای داره ولی واقعا قابل مقایسه با کاشوب که یکی از بهترین کتابهای آیینیه، نیست و هر چی این مجموعه جلوتر رفت بیشتر افت کرد و انگار نویسندههای جدید به جای بیان حس و تجربههای واقعیشون تلاش کردن از رو دست روایتهای کاشوب بنویسن و ناخودآگاه اون حس شخصی بودن و منحصربهفرد بودن تجربه از بین رفته و بعضی روایتها تکراری شده و کم رمق…
روایت های متفاوت از یک تجربه مشترک. همه ما طعم چای روضه را چشیده ایم و با مداحی های هیئت یا روضه خانگی مان اشک ریختیم. حالا اما دونه دونه آمده اند و روایت کردند از نکاه خودشان. و مانند نوری در شیشه، به هزاران رنگ تبدیل شده. . «زان تشنگان» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/63101
خوبی کتاب اینست که مجموعهای است بیشتر از تجربهها و روایتهای شیرین و واقعی افراد از نسبتشان با محرم و مراسم آن. نگران بودم یک سری انشای ادبی دربارهی محرم باشد و خوشبختانه این طور نبود!
بسیاری از روایتهای این کتاب را در سحرهای ماه مبارک رمضان خواندهام. روضههای منثور پیش از نماز صبح حال عجیبی برایم داشت. به رسم جلدهای پیشینش ارزش این کتاب به اشکهایی است که جاری میکند.