اوهام یک مهاجر مجموعه اشعار کارلوس دروموندد آندراده، شاعر برزیلی است که ملیحه بهارلو آن را به فارسی برگردانده است.
درباره کارلوس دروموندد آندراده آندراده در ۳۱ اکتبر ۱۹۰۳ در ایتابیرا روستایی در جنوب شرقی برزیل زاده شد و در ۱۷ آگوست ۱۹۸۷ از دنیا رفت. او از بزرگترین و تاثیرگذارترین شاعران قرن بیستم برزیل محسوب می شود. شعرهای اولیه اندراده مایه طنز داشتند و وابسته به فرم بودند اما با شروع مدرنیسم در شعر برزیل در دهه بیست میلادی تغییرات زیادی در شعر او پدیدار شد. آندراده اولین شعرش را در سال ۱۹۳۰ منتشر کرد که شخصیت شاعرانهاش را به خوبی نشان میداد. در طول زندگی اش حدود پانزده مجموعه شعر و شش مجموعه کرونیکا داشت. معروف ترین شعر آندراده ژوزه نام دارد که در ۱۹۴۲ منتشر شد. این شعر ردباره خستگی یک جوان از آپارتمان نشینی و زندگی شهری است.
Carlos Drummond de Andrade foi um poeta, contista e cronista brasileiro. Formou-se em Farmácia, em 1925; no mesmo ano, fundava, com Emílio Moura e outros escritores mineiros, o periódico modernista "A Revista". Em 1934 mudou-se para o Rio de Janeiro, onde assumiu o cargo de chefe de gabinete de Gustavo Capanema, Ministro da Educação e Saúde, que ocuparia até 1945. Durante esse período, colaborou, como jornalista literário, para vários periódicos, principalmente o Correio da Manhã. Nos anos de 1950, passaria a dedicar-se cada vez mais integralmente à produção literária, publicando poesia, contos, crônicas, literatura infantil e traduções. Entre suas principais obras poéticas estão os livros Alguma Poesia (1930), Sentimento do Mundo (1940), A Rosa do Povo (1945), Claro Enigma (1951), Poemas (1959), Lição de Coisas (1962), Boitempo (1968), Corpo (1984), além dos póstumos Poesia Errante (1988), Poesia e Prosa (1992) e Farewell (1996). Drummond produziu uma das obras mais significativas da poesia brasileira do século XX. Forte criador de imagens, sua obra tematiza a vida e os acontecimentos do mundo a partir dos problemas pessoais, em versos que ora focalizam o indivíduo, a terra natal, a família e os amigos, ora os embates sociais, o questionamento da existência, e a própria poesia.
* در گوشهای از اتاق نشیمین آلبومی بود از عکسهای توانفرسا، عکسهایی که ارتفاعشان به چندین متر میرسید، و عمرشان به هزاران دقیقه، که هرکس خم میشد و نگاهی میانداخت و مردگان فراکپوش را مسخره میکرد کِرمی شروع به جویدن کتهای بیروح کرد صفحههای آلبوم را، نوشتههای پشت عکسها را و حتی گرد و غبار روی صورتها را جوید تنها چیزی که نجوید، هقهق بیپایان زندگی بود که از آن صفحههای قدیمی بیرون میزد و به اطراف میپاشید
* در این زمان از عشق آوازی نمیخوانیم، عشقی که زیر زمین پناه گرفته آوازی از ترس میخوانیم، ترسی که آغوشها را سترون میکند از نفرت آوازی نمیخوانیم، چرا که نفرت وجود ندارد تنها ترس است که وجود دارد، ترس از پدران و همراهانمان، ترس از زمینهای دور، دریاها و بیابانها، ترس از سربازان، ترس از مادران، ترس از کلیساها، ما ترس از دیکتاتورها را آواز میخوانیم و ترس از دموکراتها را ما ترس از مرگ را آواز میخوانیم و ترس از پس از مرگ را سپس از ترس میمیریم و از گورهایمان گلهای زرد ترسان میرویند
* نابغهای بود آن که به بخش بخش کردن زمان اندیشید و هر بخش را سالی نامید فکر خوبی بود برای کشاندن اُمید ساختگی تا آخر راه دوازده ماه برای هرکس کافیست تا خسته و تسلیم شود بعد، دوباره، معجزهی نو شدن میآید و تغییر سرنوشت عدد دیگری انتخاب میکنیم با این اُمید که از حالا به بعد همهچیز فرق خواهد کرد... برایت آرزو میکنم رسیدن به رؤياهایت را، عشقی را که منتظرش هستی، اُمیدِ تازهات را برایت آرزو میکنم همهی رنگهای زندگی را، همهی خوشیهایی که خنده را بر لبانت مینشاند، همهی ترانههایی که به هیجانت میآورد
* زمانی میرسد که از مرگ هم کاری ساخته نیست، زمانی میرسد که زندگی اجبار است؛ زندگیِ محض، بیهیچ گریزگاهی
من خیلی شعردوست نیستم و ارتباطم با شعر آنقدرها خوب و برقرار نیست؛ اما از این مجموعه شعر و نگرش و دغدغههای شاعر لذت بردم. ترجمه چنگی بهدلم نزد، ولی با همه اینها، اشعار انتخابی و د آندرادس خوب در دلم جا باز کردند.
در کل یه بحثی هس که میگه شعر قابل ترجمه شدن نیست، اما آندراده برای من همون شاعر شعر ژوزه بود که چندین سال پیش هر روز و هر روز با صدای احمدرضا احمدی و ترجمهی محمدرضا فرزاد تو گوشم میپیچید. وقتی این شعر رو توی کتاب دیدم واقعن تعجب کردم که چقدر میشه اونهمه احساسات صمیمی رو نابود کرد.( به قیمت وفادار بودن؟) نمیتونم بگم هیچکدوم از ترجمهها خوب نبودن، خیلیهارو هایلایت کردم یه گوشه. اما بخاطر اینکه بعضی جاها انتخاب کلمهها تو ذوقم میزد حالم گرفته شد. مثلن یکی از شعرای کتاب اسمش هست غیاب. بعد آندراده گفته: For a long time I thought that absence is lacking و مترجم نوشته: "برای زمان زیادی فکر میکردم غیاب را کم دارم" که lacking اینجا معنی فقدان میده و شاعر این دو تا مفهوم رو برابر قرار داده در حالی که مترجم اون رو وضعیتی در نظر گرفته که شاعر به دنبالشه، من تخصصی در ترجمه ندارم ولی وقتی جمله ی There is no lacking in absence رو ترجمه کرده "کمبود غیاب در بین نیست" واقعن از نظر مخاطب این جمله یعنی چی؟ اصلن به فارسی معنی میده؟
شعرایی که دوست داشتم: باقیمانده فعل بودن خودت رو نکش شانههایت بار جهان را به دوش میکشند دفاعیه در دادگاه
شعرهایی با مفهوم اگزیستانسیالیستی و دغدغه های انسان مدرن. اشعار به پستوهای روان مخاطب رخنه کرده و با مواجه کردن ما با دغدغه های بنیادین بشر، تمنای دائمی برای کشف این مفاهیم را به ما یادآور می شود. محتوای اشعار به گونه ای است که گویا از حس هایی سر به مهر در درون ما سروده شده که خاموش به نظاره نشسته اند تا روزی بالاخره به سراغشان برویم. دغدغه هایی صرفا انتزاعی، درونی و منزوی شده که به قدری در شلوغی زندگی ماشینی انکارشان کرده ایم که همیشه همچون گمشده ای در زندگی، جای خالی پاسخ های یافت نکرده برای آنها را حس می کنیم.