پیشی جان: گرچه روزی که گفتم زن دارم از شدت تعجب، چشمهایت از حدقه بیرون پرید، اما تنها کاری که توانستی بکنی این بود که عصبی بخندی. آن قدر چشم و گوش بسته و ناوارد بودی که فکر می کردی تنها فرق بین یک مرد و یک پسر در حلقهای است که به انگشت میکنند و اگر مردی حلقهای به دست نداشته باشد، حتما مجرد است. در مورد روابط زنها و مردها هیچ اطلاعی نداشتی. یک سری تصورات رمانتیک و افلاطونی و کودکانه در این مورد توی ذهنت بود. انگار چیزهایی را که توی مدرسهها موقع تحصیل یادت داده بودند، زیادی جدی گرفته بودی....
خیلی زخم داشت... خیلی درد داشت... قشنگ از عمق وجودش نوشته بود این کتاب را و این زن ها لعنتی اند... و بلاتکلیفی خیلی لعنتی است و رها شدن خیلی لعنتی است و گم شدن معنای دوست داشتن در هزار توی این قبیله خیلی لعنتی است...