What do you think?
Rate this book


Hace veinticinco años que no mata a nadie. Hace tiempo que lo cambió todo por llevar una vida normal. Pero Unji, su hija, lleva días sin pasar por casa y los números del teléfono se desdibujan cuando intenta llamarla. ¿Cómo funcionaba esto exactamente? ¿Cuál era el número? De hecho… ¿a quién quería llamar?
Para este asesino en serie retirado, la vejez no es el camino tranquilo que esperaba. Los primeros síntomas del alzhéimer se manifiestan al mismo tiempo que en su barrio comienzan a producirse una serie de crímenes. Alguien está secuestrando y matando a mujeres jóvenes, mujeres como su hija, ahora en paradero desconocido. Y, por si fuera poco, solo hace unos días que esta decidió presentarle a su prometido, un hombre con los ojos fríos como el hielo.
En Quién sabe si mañana seguiremos aquí, Kim Young-Ha narra la lucha solitaria de un hombre contra el olvido, una batalla contrarreloj que le enfrenta a las brumas de su memoria para encontrar pistas sobre la desaparición de su hija. Un combate sin aliados en el que ni siquiera se puede fiar de sí mismo.
«Nihilismo del bueno, del de toda la vida. Esto es noir coreano.» – Los Angeles Times
152 pages, Kindle Edition
First published April 16, 2019
کیم بیونگ سو دارد اختیار ذهنش را پاک از دست میدهد. حافظهاش را، عقلش را. یادش نمیآید سگی داشته یا نه، یادش نیست آخرین بار چه کسی را کشته.... یک زمانی کارکشتهترین قاتل زنجیرهای دوروبرش بوده، عرق ریخته و در کار به استادی رسیده، محض زیبایی و لذت، آدم کشته و حالا سالهاست دستش را به خون نیالوده... اما اگر جانی بیرحمی به قتل زنجیرهای دختران جوان شهر آمده باشد، اگر از قضا دردانهدخترش در کمین عشق قاتل افتاده باشد، آیا او به شکار آخر برخواهد خاست؟... و اگر کشتن از یادش رفته باشد چه؟
مدتی طولانی به کلاسهای شعر رفتم. تصمیم گرفته بودم اگر کلاس حوصلهسربر شد، معلم را بکشم، ولی خداراشکر جالب از کار در آمد. معلم چندین و چندبار به خندهام انداخت، و حتی دوباری هم بابت شعرهایم تشویقم کرد. همین شد که گذاشتم زنده بماند. خودش احتمالاً هنوز که هنوز است خبر ندارد عمر دوبارهای گرفته. تازگیها مجموعه شعر تازهاش را خواندم که حالم را گرفت. یعنی باید همان موقعها قبرش را میکندم؟ فکرش را بکنید با آن ذوق و قریحهی نیمبندش همینطور برای خودش شعر میگوید، آن وقت آدمکش بااستعدادی مثل من قتل را بوسیده و گذاشته کنار. چه قدر این مرد رو دارد.
کلمهها آهسته آهسته از یادم میروند. سرم دارد شبیه خیار دریایی میشود. حفرهای دارد دهان باز میکند. لزج است و همه چیز تویش سر میخورد. صبحها، روزنامه را از اول تا آخر میخوانم. خواندنم که تمام میشود، حس میکنم بیشتر از آنکه به یاد سپرده باشم از یاد بردهام. با این حال، به خواندن ادامه میدهم. هربار جملهای میخوانم، حس میکنم دارم به زور دستگاهی را سرهم میکنم که چندتایی از قطعات اصلیاش گم شده.