مستور تلاش می کند معنویتی را به طور نه چندان محسوس وارد روایتهایی کند که همه زمینه ای مشترک دارند. زمینه مشترک در داستانهای این مجموعه پیرامون عشق است. اما مشکلی که پیش می آید این است که وقتی این دو - معنویت مدنظر نویسنده و عشق - با هم درآمیخته می شوند، نیاز به پروراندن داستان و نقش ها و صحنه ها به شکلی است که برای خواننده تصویر کلی ملموس و باورپذیر باشد. اما به نظرم نویسنده از خلق چنین فضایی عاجز است گرچه خودش هم می داند که برای تاثیرگذاری نیاز به خلق چنین فضایی دارد. نمونه اش هم بیان جزئیاتی است که ارتباط معناداری با داستان برقرار نمی کنند یا از آن عجیب تر نمادسازی در رابطه متقابل انسان و اشیا، جان بخشی به آنها و استعاره هایی به کمک آنها، مثل تکه های کاغذ شعر که کلمات روی آنها بازخوانی واقعیت هستند، یا لباس های در هم فرورفته در ماشین لباس شویی که به هم می پیچند