داستانها هم به زنان برگزیده، سرکوبشده و آزاردیده پرداختهاند. جز چند تا داستان، باقی داستانها عناصر تکراری و کلیشهای اکثر داستانهای امریکای لاتین رو داشتند که خوب بهشون پرداخته نشده بود. رئالیسم جادویی توی اکثر داستانها درست ننشسته بود و عاریهای به نظر میاومد -که خب عاریه هم بود. مجموعهی قبلی خیلی بهتر بود.
داستان ها همه به وسیله ی زنها و درباره ی اونها نوشته شدن توی بیشتر قصه ها بوی غم و خشم و اعتراض از جامعه و فرهنگ مردسالار شدیدا حس میشه این خشم توی بعضی قصه ها واقعا شدید میشه مثل زنی که بعد سالها تحمل شوهر آزارگر و بی کفایتش آخر سر اونو توی کوره سوزوند!
اما من کاملا افکار و عواطف شون رو درک میکردم و بهشون حق میدادم
یه داستان هم بود به اسم«انتقام دراویش دیوانه» راجب یه عده کودک خیلی فقیر بود که بعضا کودک کار هم بودن اون قصه قلبمو مچاله کرد یاد «۲۴ ساعت در خواب و بیداری» صمد بهرنگ افتادم
یه تیکه ازش : خوآنتیو از آلونک بیرون آمد، سه نفر دیگر آنجا بودند. گفتنِ اینکه سه دوست آنجا بودند، سخت است. بدبختی به حدی بود که خوآنتیو نه پول، نه دوست، نه واکسن، نه آهنی در خون، نه کلسیمی در استخوان ها، نه پدر، نه تحصیل و نه مذهب داشت. تنها چیزی که خوآنتیو و سه نفر دیگر دارند، تنها چیزی که از انسانیت در آنها باقی است، عطش عدالت است ...