Jump to ratings and reviews
Rate this book

معسومیت

Rate this book
از خیاط‌خونه که زدم بیرون، پیاده رفتم طرف خونه. چند قدم که برداشتم باز اون فکر همیشگی اومد سراغم. درست نمی‌دونم چرا اما از دو سال پیش که بابا و مامان از هم جدا شده بودند، هر وقت مامان رو تو خیاط‌خونه می‌دیدم اون فکر مسخره می‌اومد سراغم. منظورم اینه تا چند روز دلم می‌خاست رییس‌جمهوری شهرداری وزیری وکیلی چیزی بودم و می‌تونستم دستور بدم یه روز رو به اسم «روز عروس» اسم‌گذاری کنند و تو اون روز همهٔ زن‌های شهر، از پیر و جوون گرفته تا مجرد و متاهل تا بچه و بزرگ و سالم و مریض و آزاد و زندونی، همه لباس عروس بپوشند و بریزند تو خیابون‌های شهر و همه‌جا رو قرق نور کنند.

191 pages, Paperback

First published September 14, 2019

8 people are currently reading
74 people want to read

About the author

مصطفی مستور

44 books764 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
37 (19%)
4 stars
49 (25%)
3 stars
67 (34%)
2 stars
21 (10%)
1 star
19 (9%)
Displaying 1 - 30 of 47 reviews
Profile Image for Zsa Zsa.
773 reviews96 followers
December 3, 2019
رمانی پر‌از خنده تلخ و غلط املایی ...
Profile Image for Masoome.
427 reviews51 followers
September 20, 2019
فکرش هم نمی کردم یه روز کتابی از مستور بخونم که چند صفحه چند صفحه جلو بزنم و رد کنم و ازش خوشم نیاد...
اما این اتفاق افتاد.

خیلی جاها خیلی پرگویی کرده بود چون داستان کتاب خیلی کم بود و با پرگویی سعی کرده بود داستانش رو تبدیل به رمان کنه...
Profile Image for حسام آبنوس.
429 reviews332 followers
October 21, 2019
همیشه پای یک زن در میان است

«اگه بخوام مثل این سینمایی‌های بی‌پدر و مادرِ حقه‌باز حرف بزنم باید بگم بهتره افراد زیر سن قانونی این کتاب را نخونند....» اگر این افتتاحیه را یک افتتاحیه موفق معرفی کنیم باید گفت مصطفی مستور در جدیدترین اثرش نیز همچنان روی دور بُرد است و می‌تواند با همین کلمات خواننده را تا صفحه ۱۹۱ با خود بیاورد. ولی این جمله شاید کارکرد تهییجی داشته باشد برای اینکه خواننده بخواهد سر از آن در بیاورد، ولی نباید خوش‌بین بود که بتواند تا پایان کتاب، خواننده را دنبال خود بکشاند چون این جمله حکم یک سکوی پرتاب دارد و در ادامه برای اوج گرفتن نیاز به ابزاری است که بتواند به این پرش کمک کند. اما احتمالا برخی بعد از پریدن از روی سکو، مغزشان پخش آسفالت می‌شود و دلزده کتاب را رها می‌کنند.

مصطفی مستور در «معسومیت» قصه را از زبان شخصیتی که تا کلاس دهم درس خوانده تعریف می‌کند. در واقع این شخصیت مشغول نوشتن اتفاقاتی است که چند سال قبل روی داده است. او که سواد کلاس دهمی دارد و املایش شدیدا ضعیف است مشغول نوشتن اتفاقات آن سال بر اساس مشاهدات خودش است! پس تا اینجا روشن شد چرا عنوان رمان مستور «معسومیت» است و «معصومیت» نیست. این غلط نوشتن املای کلمات در سراسر متن خودنمایی می‌کند و حتی گاهی خواننده به اشتباه می‌افتد و کلمه‌ای را که درست نوشته شده با تردید می‌خواند. این نکته می‌تواند نارضایتی خوانده را به همراه داشته باشد و قبل از صفحه ۵۰ کتاب را ببندد و قید مستورخوانی را بزند. این شیوه غلط‌نویسی نه‌تنها باورپذیر نیست، بلکه گاهی اغراق‌شده می‌نماید و خواننده را خسته می‌کند.

نقدی به فضای روشنفکری!

«مازیار» که راوی داستان معسومیت است در حال نوشتن یک کتاب است، کسی که سواد درستی ندارد و حتی املای کلمات را نمی‌داند و از معنای واژگان نیز بی‌خبر است. از این منظر باید رمان جدید مستور را یک نقد بر فضای روشنفکری کشور دانست. فضایی که افراد بی‌سواد که حتی املای واژگان را نمی‌دانند دست به خلق اثر هنری می‌زنند و اعتماد به نفس کاذب آنها را پیش می‌برد. مستور نه‌ خیلی آشکار اما در لفافه این طیف نوظهور را به نقد می‌کشد. او در داستان از زبان شخصیت راوی به روشنفکرنماها این طور اشاره می‌کند: «این جماعت همیشه با صدای بلند حرف می‌زنند. می‌خوام بگم طوری حرف می‌زنند انگار کس دیگه‌ای اونجا نیست و کافه قرق (یا قرغ یا غرق یا هر کوفت دیگه‌ای) اون‌هاست. این آدم‌ها وقت صحبت کردن، بی‌استسنا، دست‌هاشون رو تو هوا تکون می‌دن و طوری حرف می‌زنند انگار کسی حق‌شون رو خورده و اون‌ها توی دادگاهی جایی هستن و می‌خوان حق‌شون رو پس بگیرند. قیافه مردهاشون هیچ‌وقت شبیه آدمی‌زاد نیست. یعنی مثل روز روشنه همه‌ی زورشون رو زدن تا قیافه‌شون شبیه آدمی‌زاد نباشه. اگه هم زن باشند، هیچ‌کدوم از کارهاشون رو معمولی انجام نمی‌دن. مدام خیال می‌کنند تو مهمونی‌ای جشنی چیزی هستند و یه میلیون عکاس فقط دارند از سیگار کشیدن و قهوه خوردن و لبخندهای اون‌ها عکس می‌گیرند. مرد و زن این جماعت در یه چیز به هم شبیه‌ند و اون هم پوشیدن لباس‌های وحشیه.»

از شخصیت‌ها چیزی نمی‌دانیم

شخصیت‌ها در داستان معسومیت چندان شخصیت‌های پیچیده و عجیب و دور از دسترسی نیستند. شاید این به آن خاطر باشد که ما مشغول خواندن قصه‌ای به قلم مازیار هستیم. غیر از خود مازیار، از اغلب شخصیت‌ها اطلاعات زیادی در اختیار نداریم و به عبارتی شخصیت‌پردازی خیلی زیادی روی آنها صورت نگرفته و در حد چند اسم هستند. «اردلان»، «نادیا»، «ماهی»، «حمیرا»، «سلجوق»، «مجید» و حتی «لیلی» شخصیت‌هایی هستند که راوی خیلی از آنها سخن نمی‌گوید. آنجایی که خواننده اطلاعاتی از شخصیت‌ها به دست می‌آورد همان قسمت‌هایی است که راوی داستان از آنها سوالاتی درباره گذشته و زندگی‌شان می‌کند در غیر این‌صورت چیز زیادی درباره شخصیت‌های داستان تازه مستور به دست نمی‌آوریم و این را می‌توان به حساب یک نقطه ضعف برای داستان او به حساب آورد.

علاوه بر این، خواننده گاهی از سطح تجربه شخصیت راوی تعجب می‌کند، شخصیتی که از نوجوانی در کارواش کار کرده چطور از برخی چیزها مطلع است که بخشی از آن حاصل تجربه کردن است و نویسنده هیچ پیشینه‌ای ارائه نمی‌کند که او چگونه به این تجربیات دست پیدا کرده است.

یک پایان ‌باز کنجکاوی برانگیز

«دنیا، جایی هردمبیل و مزخرف هست» این جمله که در جای جای رمان تکرار می‌شود این ذهنیت را ایجاد می‌کند که جهان برمبنای نظم و نظام درستی چیده نشده است که در جهان داستان یادآوری پیروی از «ضد پیرنگ» است. هرچند نویسنده شخصیت‌هایی در داستانش دارد که منفعل هستند و این نیز یادآور طرح «خرده پیرنگ» است؛ حتی پایان ‌باز داستان نیز این ظن را تقویت می‌کند که با داستانی سر و کار داریم که پلات آن از «خرده پیرنگ» تبعیت می‌کند.

مستور در داستانش پایانی برای شخصیت‌ها متصور نشده و لیلی و حمیرا تکلیفشان در داستان روشن نمی‌شود به خصوص در خطوط پایانی خواننده غافلگیر می‌شود که قرار است چه اتفاقی در آینده به واسطه این خطوط برای «مازیار» و دیگران روی دهد!

قصه‌گویی در معسومیت

تمام این نکات را باید در کنار قصه‌گویی گذاشت. مستور در این کتابش نیز مانند تجربه‌های قبلی همچنان نویسنده‌ای قصه‌گو است. خواننده اگر دنبال یک قصه باشد، حتما در معسومیت آن را پیدا می‌کند. مستور بدون اینکه بخواهد پیچیده بنویسد همچنان با همان سیاق، قصه تعریف می‌کند و این ویژگی آثار او محسوب می‌شود.

سنگ صبورهای معصوم!

در این کتاب هم مستور سعی می‌کند یک وجه از انسان را بکاود و تصویری از این کاوش را پیش چشم خواننده‌اش به نمایش دربیاورد.

زن که در اغلب داستان‌های مستور حکم محوری دارد، در این داستان هم تجلی خاصی دارد و خواننده زوایایی از زنان را می‌بیند که شاید برای دیدن آنها بدون تجربه این رمان، نیاز به دقت زیاد داشته است، ولی مستور وجهی که همان سنگ صبور بودن زنان است را برای خواننده به تصویر کشیده است.

زنان داستان مستور، هرچند که از هیچ‌کدام آنها پیشینه زیادی نداریم، هرکدام در خود این نقش را دارند و نشان می‌دهند که این مسئله_سنگ صبور بودن_ ذاتی آنها است. مادر مازیار، توران خانم، نادیا، حمیرا، ماهی، راضیه و ...هرکدام وجهی از این سنگ زیرین بودن را دارند و هریک در نقش خود به‌خوبی از عهده این کار برمی‌آیند.
Profile Image for محمد یوسفی‌شیرازی.
Author 5 books208 followers
January 16, 2022
داستان «معسومیت» روایتی است از زبان مازیار؛ شخصیتی که دنیا را سراسر سیاهی و تیره‌روزی می‌بیند و هیچ دلِ خوشی از زندگی ندارد. او که سال‌ها در کارواش کارگری کرده، در نوشتن هم دستی دارد و بعد از مرگ پدرش، به‌پیشنهاد دوستش، اردلان، به کار نویسندگی در رادیو رو می‌آورد. صبح تا عصر در کارواش کار می‌کند و عصر تا شب به کافه می‌رود و می‌نویسد. در این بین، ماجراهایی عشقی و نیمه‌عشقی هم برای خودش و رفیقش پیش می‌آید؛ اما ازآنجاکه نقش قهرمانِ همیشه‌تنهای داستان را ایفا می‌کند و شکوهی کم‌مانند را در تنهایی یافته است، به دام هیچ رابطه‌ای نمی‌افتد و تا آخر داستان، یکه و تنها باقی می‌ماند.

غرابت شخصیت مازیار کمابیش میراثی است که از پدر به او رسیده است. پدر او که شیفته‌ی فیلم‌دیدن بوده، عمری را به خلاف‌کاری گذرانده است؛ منتها در این خلاف‌کاری، نوعی نیک‌خواهی و هم‌نوع‌دوستی موج می‌زند. او دو کارِ خلاف را با نیت خیر انجام می‌داده: یکی اینکه کنتور برق مردمِ تنگ‌دست را دست‌کاری می‌کرده تا هزینه‌ی برق کمتری به دولت بپردازند و دیگر اینکه واسطه‌گری می‌کرده تا بی‌بضاعت‌هایی که ناخواسته باردار شده‌اند، بتوانند جنین خود را سقط کنند و به‌این‌ترتیب، جمعیت نگون‌بخت‌های این دنیا بیشتر نشود. مازیار هم در هپروت خود، قداستی برای عشق و معصومیتی برای دخترهای دوست‌داشتنی قائل است؛ قداست و معصومیتی که اگر به آن نزدیک شوند، از میان می‌رود. برای همین، عقیده دارد که به هیچ دختر پاک و معصومی که دل می‌برد، نباید نزدیک شد. از شگفتی‌های دیگرِ او هم این است که گاه‌گاهی فاحشه‌ای پیدا می‌کند و با خود به خانه می‌برد؛ ولی نه برای هم‌خوابگی، بلکه برای هم‌صحبتی. او در پی فاحشه‌هایی است که نیاز او به هم‌زبانی و درددل‌کردن را برآورده می‌سازند.

داستان تماماً از زبان مازیار و با زبانِ شکسته روایت می‌شود. لحن راوی نیز پرخاشگرانه و آکنده از ناسزا و بدگویی به زمین و زمان است. به‌علاوه، ویژگی بارز نثر او که در عنوان اثر هم خودنمایی می‌کند، غلط املایی است. راوی کسی است که سواد فارسی چندانی ندارد و املای درستِ واژه‌ها را فراوان از یاد می‌برد: «بغض» را «بقز» می‌نویسد و «خلاص» را «خلاس» و «جیغ» را «جیق».

اما نویسنده در انتخاب غلط‌های املایی چندان هوشمندی به خرج نداده است؛ زیرا اکثرِ واژه‌هایی که راوی غلط می‌نویسد، واژه‌هایی است که در عالم واقع، کمتر آدم کم‌سوادی در نوشتنشان به دشواری می‌افتد. درواقع، منطقی‌تر این بود که نویسنده برای نشان‌دادن چنین کم‌سوادی‌ای به غلط‌هایی که در میان فارسی‌زبانانِ کم‌سوادِ امروز رخ می‌دهد، توجه بیشتری کند و آن را در نوشته‌اش بازتاب دهد. برای مثال، نوشتن «نمی‌زارن» به‌جای «نمی‌ذارن» و «حال» به‌جای «هال» (سرسرا) و «پیشخوان» به‌جای «پیشخان» و عبارت‌هایی مانند «دسته من» به‌جای «دستِ من» (همان خطای معروف هکسره) ر��ایت را از این نظر به‌مراتب باورپذیرتر می‌کرد؛ اما در متن داستان، «نمی‌ذارن» و «هال»‌ و «پیشخان» با املای صحیح آمده و به‌جای این‌ها کلمه‌هایی را غلط نوشته‌اند که تقریباً هیچ فارسی‌زبانی در نوشتن ��ن‌ها خطا نمی‌کند؛ مثلاً «مجزوب» به‌جای «مجذوب»، «استسنا» به‌جای «استثنا»، «خسوسیات» به‌جای «خصوصیات»، «تایفه» به‌جای «طایفه»، «تسور» به‌جای «تصور»، «باعس» به‌جای «باعث».

واقعیت این است که مصطفی مستور در داستان‌گویی و مضمون‌پردازی به بن‌بست رسیده است و داستان‌هایش ضعف‌های اساسی دارد. مهم‌ترین عیب این داستان‌ها هم نوعی شعارزدگیِ مفرط است که فضای روایت و حال‌وهوای شخصیت‌ها را از آنچه مخاطب در عالم واقع می‌بیند و لمس می‌کند، بسیار دور کرده است. شخصیت‌های این داستان هم، به‌ویژه شخصیت اصلی و پدرش، چنان از واقعیت زندگی هرروزی دورند که نمی‌توان حالشان را درک کرد. این ویژگی در کنار روایت کم‌فرازونشیب و بی‌اتفاق، «معسومیت» را به داستانی به‌غایت بی‌مزه و ملال‌انگیز تبدیل کرده است.
Profile Image for Hilda hasani.
165 reviews181 followers
September 30, 2019
مصطفی مستور برای من همیشه شبیه یک سفارش همیشگی در کافه ای دنج بوده و هست، به این معنا که تمام دست نوشته هایش را با کمال میل می خوانم و خواهم خواند؛ حتی اگر کتابی مثل "معسومیت" باشد که سهم مورد انتظارم از مستور را کم برآورده کرد. اما باز هم دراین کتاب بخش هایی بود که مستور آن خودِ تکراری نشدنی اش را به رخ می کشید. به نظر من او استاد تمام عیار روایت درام ها و داستان روابط انسانی ای است که از دور به نظر عادی می رسند اما هرکدام درون خود منظومه ای از پیچیدگی دارند! در این کتاب لحظاتی از روایت داستان، مانند داستان راضیه که مچ هایی ظریف داشت و در تصادف اسکوتر مرد یا نادیا که در زیرزمینی پوسیده نحوه مرگ مردم راثبت می کرد اما صدایی خوش داشت یا حمیرا که لباسهایی معسوم و عینکی فریم بنفش داشت؛ تنه به مهارت مستور در خلق انسان های همانقدر عادی و همان قدر درون دار می زدند. اما درست لحظه هایی که غرق این شخصیت ها می شدی، انگار نخ داستان پاره می شد و نکته ای در ذوق می زد. نویسنده تلاش کرده بود لحن را وارد نوشته کند و داستانش را که از زبان فردی غیراشنا به ادبیات و تحصیل ناکرده روایت می شد به مخاطب عرضه کند، او در این زمینه دست به دامن تلاش هایی مانند قرار دادن غلط های املایی در متن و به کار بردن زبان شکسته و کلماتی به ظاهر امروز ی شده بود. به نظرم این تلاش برای شخصیت سازی راوی انچنان موفق نبود و این دو ستاره ی من به کتاب جدید مستور برای شخصیت پردازی های به سبک خودِ با کیفیتش است.
Profile Image for Mahdi.
299 reviews101 followers
September 23, 2019
یکی از بهترین کتاب‌های مستور

روایت داستانی و قصه‌گویی، مهمترین ویژگی معسومیت است؛ بازی با کلمات و خلق دنیای خاص مستور، همچنان در این کتاب هم وجود دارد و البته کلیشه‌های ثابت داستان‌های او مثل گفتگو با زنان خیابانی

قلم مستور انگار از "روی ماه خداوند را ببوس" تا الان دست نخورده و همانطور باقی مانده؛ تلخ، صریح، شگفت انگیز و البته قدرتمند. تک تک سکانس‌هایی که مستور روایت کرده، خوردنی و بوییدنی است؛ یعنی تا این اندازه توصیفی و جزئی‌نگرانه

حتما توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید و اگر هم اهل مستورخوانی نیستید، باز هم معسومیت را بخوانید. شما را با دنیای جدید روبرو می‌کند
Profile Image for Zahra.
25 reviews4 followers
September 26, 2019
اولین کتابی بود که از مستور می‌خوندم و برخلاف تعاریف زیادی که شنیدم، کتاب متوسطی بود از نظر داستان‌پردازی. خلاقیت نویسنده در املای اشتباه کلمات جالب بود، خواننده رو درگیر می‌کرد و باعث می‌شد از یکنواختی داستان کم بشه. رفتارها و شخصیت‌ها ملموس بود و می‌شد باهاشون گاه همذات‌پنداری کرد.
Profile Image for Shideh Mirashrafi.
43 reviews7 followers
September 1, 2021
کتاب رو دو سال پیش یا پارسال خریدم و مثل همه وقتایی که یه کتاب رو تو کتابفروشی میبینم میگم باید بخرمش و وقتی میارمش خونه باید مدتها منتظر بمونه تا برم سراغش، معسومیت رو هم گذاشته بودم تو کتابخونه‌ی اتاق. چند روز پیش وسط خوندن «در جست و جوی زمان از دست رفته» و « ظرافت جوجه تیغی » و « عشق غریبه‌ها» احساس کردم حوصله هیچ کدومشون رو ندارم. وسط سردرگمی و آشفتگی این روزهام نشستم تو اتاق و خیره شدم به کتابخونه سفیدم و مثل همه وقتایی که آشفته‌ام منتظر بودم یه کتاب صدام کنه تا برم سراغش و توی دنیاش غرق بشم تا این حالم بگذره.
معسومیت رو دیدم و شروع کردم به خوندنش و تو این سه روز باهاش زندگی کردم. به جز یه کتاب همه کتابای مستور رو خوندم، نمیدونم چرا نظرات نسبت به این کتاب خیلی خوب نبود اما من دوسش داشتم، توی حالی که به یه بی‌تفاوتی نسبت به همه چی می‌رسی، توی حالی که هنوز سعی می‌کنی آدم خوبی باشی، توی شرایطی که دو سه سالِ عید برات هیچ معنایی نداره، بهتر از هر وقتی با «مازیار» می‌تونی همراه بشی.
اول داستان اولین غلط املایی به چشمم خورد و حس شرلوک هولمز بودن بهم دست داد و سریع «زرورت» رو هایلات کردم و یه علامت سوال گذاشتم که برم سراغ نشر مرکز و بگم این بود آرمان‌های ما؟؟!
دو خط خوندم فهمیدم که پروژه با شکست روبرو شده و مازیار قراره با کلی غلط املایی داستانش رو برامون بگه.
من داستان رو خیلی دوست داشتم. دست خط مستور همه جا بود، و خیلی از نقل قول‌ها که از بابای مازی، رابین بود قرار بود خزعبلات یک شیاد باشه، فلسفه ساده زندگی رو همراه داشت.
همیشه توی کتابهای مستور به ابعاد روانشناختی کاراکترها هم پرداخته میشه. چیزی که در این کتاب خیلی پررنگ بود نقش پدر مازیار در زندگیش بود که علیرغم اینکه سعی میکرد ازش بد بگه و مقصر بدونه اش بسیار رابطه عمیقی باهاش داشت که توی همین نقل قولها خیلی خوب میشه درکش کرد. یه قسمتهایی که دوست داشتم رو اینجا مینویسم.
——————
پدرم همیشه می‌گفت زندگی مثل رودیه که داره از چشمه‌ی آبی که بالای یه تپه‌ی خاکی می‌جوشه، پایین می‌آد و برای پایین اومدن بهترین مسیر خودش رو خودش انتخاب می‌کنه و لازم نیست با بیل بیفتی به جون تپه تا آب رو بندازی تو مسیری که دوست داری. درست نمی‌دونم چرا آدمی که همه‌ی عمر بیا از دستش نیفتاده بود، باید همچو حرفی بزنه. شاید چون فهمیده بود از اون بیا عوضی کاری برنمی‌آد.
———
‎و از کلمات منصوربن‌اسحاق نیشابوری است در خطاب به اهالی میرآباد، دیهی در جوار نیشابور: اگر که غنا خواهید، پس تا حد فقر و تنگدستی اموال خود را بر نیازمندان ببخشایید و اگر نزد خلق بلندی منزلت خواهید پس تا نهایت توان فروتنی پیشه کنید و اگر خواهید حکمت‌ها بر زبان‌تان بجوشد پس تا حد گنگان خموش باشید و اگر خواهید ببینید پس چشم‌ها فروبندید و اگر خواهید بشنوید پس گوش‌ها از شنیدن باز دارید. و فی‌الجمله، اگر چیزی خواهید نخواهیدش، که بسیار خاستن‌ها در نخاستن‌ها و اقبال‌ها در ادبارها و گنج‌ها در ویرانه‌ها نهفته است. جهان چونان کبوتری است؛ هرگاه به سوی او روید پران شود و چون بازگردید همنشین شود. والسلام.
——
پاهام رو دراز کرده بودم روی میز شیشه‌ای وسط اتاق و به این فکر می‌کردم که چه‌قدر خوب می‌شد اگه نیشابور قرن هفتم واقعا هنوز یه جایی تو این عالم وجود داشت و آدم به جای اینکه برای تفریح بره شمال و شیراز و اصفهان، می‌تونست از سوراخی تونلی چیزی رد بشه و گه‌گاهی بره تو اون شهر هفت قرن پیش و با آدم‌هاش اختلات کنه. بعد فکر کردم کاش دنیا طوری بود که همه‌ی قرن‌ها و شهرهای گذشته توش وجود می‌داشتند تا وقتی آدم دلش از قرن و شهر خودش گرفت بتونه بلیتی چیزی بگیره و بره گشتی بزنه تو شهرها.
Profile Image for Maziar MHK.
179 reviews194 followers
April 8, 2020
داستانی از روزگار گُذرانی یِ چند رفیقِ تازه آشنایِ دهه ی شصت و هفتادی، که چارچوبِ زندگی شان در ، دَری دارد و پنجره ای، دَری به باغِ عشق و پنجره ای به سمتِ کویرِ جدایی. روایتی از به وقت و بِجا نَبودن ها، درک نشدن ها

متنِ داستانِ 191صفحه ای "معسومیت"، بِعَمد، با دریائی از اشتباهاتِ بی اهمیتِ املائی نوشته شده. بی اهمیت، از آن جهت که اصلاََ روح آدمی که فرمانروایِ شیدا و بی خویشِ جسم اوست، استاندارد بودن، نُرمال زیستن و حتی استاندارد و صحیح نوشتن را خوش نمیدارد
نیم نگاهی هم به عارفی از یاد رفته در قرنِ هفت میشود که شاید بشود "اصلِ مطلب را لابلایِ کلامِ یومیه گفتن" تفسیرَش کرد، البته که اگر خطا نکرده باشم

نقل قولی از کتاب - ص65

گمونَم، تنهاکسانی که می تونند این مرض رو تاحَدی علاج کنند، دخترها هستند. اون ها همیشه میتونند هزار بهانه برات قطار کنند تا ثابت کنند تو کاری که صددرصد مُقَسری(مقصری)، مثل بچه ی شیرخواره پاک و بی گناهی

بریده متنی از کتاب به نقل ازعارفِ قرنِ هفتم، منصوربن اسحاق نیشابوری - ص 96

اگر که غنا خواهید، پس تا حدِ فقر اموال تان را بر فقرا ببخشید و اگر بلندیِ منزلت خواستید، فروتن باشید و اگر بخواهید حکمت ها بَرزبانِ تان بجوشد، پس تا حد گَنگان(لال ها) خَموش باشید و اگر خواهید بشنوید، پس گوش ها از شنیدن بازدارید. و فی الجمله اگر چیزی خواهید، نَخواهیدَش، که بسیار خاستن ها در نخاستن ها و اقبال ها در ادبارها و گنج ها در ویرانه ها نهفته است
Profile Image for Fahime.
329 reviews257 followers
February 20, 2022
حیف! راوی و قلم و پدرش رو خیلی دوست داشتم، به خصوص که با خاطراتم از مستور فرق داشت و غافلگیرم کرد (حداقل پنج سالی هست که چیزی از مستور نخواندم)، اما خیلی ناگهانی و کم اتفاق تمام شد. کاش بلندتر بود.
Profile Image for Elham Taheri.
48 reviews2 followers
September 23, 2019
همیشه پیگیر آثار مصطفی مستور بوده‌ام. این بار هم با همان ذوقی که کتاب‌های قدیمی‌ترش را خریدم، چاپ اول را داغ داغ خریدم. بخش عاشقانه کتاب را دوست داشتم. همچنان جذابیت دارد برایم اما از این کشش همیشگی آثار مستور که بگذریم بخش‌هایی از قصه برایم منطقی نبود. حجم ثروت به جامانده‌ی پدر، مدل ماشین، محل آپارتمان تک نفره‌ی یک خانم مجرد و حتی نوع نگارش بیش از آنکه خلاقیت نویسنده را به رخ بکشد توی ذوق می‌زد.
دلم نمی‌خواهد به تخیل نویسنده بی اعتنایی کنم و به شدت طرفدار خلاقیت نویسنده‌ها هستم حتی اگر نویسنده‌ای مثل موراکامی هوس کند شخصیتی بیافریند که با گربه‌ها حرف می‌زند یا مثلا از دری بنویسد که بعد از عبور از آن وارد دنیایی در زمان دیگر می شوید و هزار تا نکته خلاقانه‌ی دیگر در قصه‌اش بگنجاند که با عقل جور در نمی‌آید. دلم میخواست به شخصیت‌های معسومیت هم حق بدهم اما نشد. مستور پیشتر هم راننده‌ تاکسی‌ای را خلق کرده بود که با مورچه‌ها حرف می‌زد و من چقدر آن روزها عاشق این بخش‌های "روی ماه خداوند را ببوس" شده بودم.
با همه‌ی اینها دلم نمی‌آید کمتر از چهار ستاره بدهم.‌ سه ستاره‌ی صادقانه به کل کتاب و یک ستاره برای تجربه‌ی همیشه جذاب عاشقانه‌هایی از این دست.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Mohsen.
118 reviews27 followers
November 26, 2019
پر از تکه حرف‌ها و دیدگاه‌های جالب ولی نخ تسبیح پررنگی این حرف‌های قشنگ رو به هم وصل نمی‌کرد
Profile Image for Hadis.
37 reviews5 followers
November 30, 2019
چه‌قدر‌ ها خوشحالم که مستور بلاخره بعد از مدت ها کتابی رو دست مخاطبش داده که اونا رو از گیجی و سردرگمی دربیاره و این اجازه رو بهشون بده تا از چرخش های خلاقیت و قلمش مثل قدیما کیفور بشن!
خوندنش تو این روزای سیاه تر از شب، روشنی بود!
Profile Image for Tannaz.
732 reviews52 followers
September 29, 2019
خیلی خیلی خیلی دوست داشتتم.
مملو از غلط دیکته های خود خواسته و سرشار از هیجان خاص مکتابهای مستفی مصطور!!!!
Profile Image for Mohammad Sadegh Rasooli.
558 reviews41 followers
August 10, 2023
https://delsharm.blog.ir/1402/05/19/msmt

مازیار جوان لنگ در هوایی است که پدرش خلافکار بوده و اخیراً فوت کرده است، مدتی در کارواش کار می‌کرد و حالا نمایش‌نامه‌نویس رادیویی شده است. او که راوی داستان است می‌خواهد قصهٔ این روزهایش را بنویسد. این بشر به شکل فاحشی غلط املایی دارد و واژه‌های ساده را هم غلط می‌نویسد، معنای کلمات ساده‌ای مثل تطهیر را نمی‌داند اما برای رادیو نمایش‌نامه می‌نویسد. معلوم نیست چقدر درآمد دارد که هر روز در کافه ولو است. هر وقت دلش بگیرد زن فاحشه‌ای را استخدام می‌کند که با او حرف بزند و کار دیگری جز حرف زدن هم نمی‌کند. او عقاید خاصی دارد مثلاً آنکه در بعضی دختران «معسومیت» می‌بیند و وقتی خبر از ازدواج دختری را می‌شنود ناراحت می‌شود.

این داستان بلند مانند دیگر کارهای مستور به دام انتزاع، بی‌‌قصه‌گی و حرف‌های شبه‌فلسفی افتاده است. هنر اصلی مستور آن است که خوب روایت می‌کند و خواننده را پای نوشته نگه می‌دارد ولی آخرش چیزی دست مخاطب نمی‌ماند. داستان‌های او کتاب به کتاب به تکرار دچار شده‌اند (شبیه اتفاقی که در غزل برای فاضل نظری افتاده است). این داستان ضعف بزرگی در شخصیت‌پردازی دارد و کلاً یک داستان بی‌شخصیت است. مازیار، راوی داستان، ملغمه‌ای از آدم‌های عجیب و غریب داستان‌های قبلی مستور است.
Profile Image for Mahboube.
24 reviews
October 5, 2019
برای خواندن نوشته‌های مستور هیچگاه تردید نکرده‌ام. اما چیزهایی در این کتاب برایم آزاردهنده بود. ایده غلط املایی را اصلا دوست نداشتم چون ساختگی بودنشان به‌شدت توی ذوق میزد و اصلا در این زمانه رواج افراطی غلط‌های املایی، چرا باید باز هم اینگونه به آن دامن زد. تکرار بیش از حد برخی کلمه‌ها و عبارات مثل بی‌پدر و مادر، صوفی عهد بوق، صوفی عوضی، هردمبیل، خرتوخر، همینطور تکرارِ بیش‌از اندازه و خسته‌کننده کلمه "چیزی" در آخر اغلب عبارت‌هایی شبیه به "سیلی، زلزله‌ای، چیزی" یا " ماشینی، آدمی، دیواری، چیزی" ...
در کنارِ اینها با آدم‌ها و اتفاقاتی بر می‌خوردم که خواه ناخواه یاد "نادر فارابی" می‌افتادم. اینکه در کتاب‌های مستور برخی شخصیت‌ها از کتاب‌های دیگر حضور داشته باشند چیز جدیدی نیست اما اینکه خودِ آن شخصیت نباشد اما افکار و اعتقاداتش باشند برای من جدید و تا حدی اذیت‌کننده بود.
و نهایتا چهار امتیاز برای اینکه او هرچه که هست خیلی ساده باز هم "مصطفی مستور" است و کلمه‌هایش خیلی ساده‌تر بر جان می‌نشینند.
Profile Image for Reza Babaei.
46 reviews6 followers
Read
October 10, 2019
»دنیا، جایی هردمبیل و مزخرف هست که فقط با معصومیتی که در وجود زن قرار داده شده قابل تحمل هست»
این تقریبا آن چیزی هست که نویسنده سعی در گفتن آن دارد.

مصطفی مستور بعد از «عشق و چیزهای دیگر» دوباره برگشته به همون خط سیر همیشگی خود؛ زن را معصومیت کامل دیده، عشق به آن را مقدس دانسته، دست یافتن به آن و وارد کردن او به روابط رایج و معمول زندگی را باعث از بین رفتن او میبیند.
خلاصه اینکه از نظر نویسنده زن نماد نهایت عشق و معصومیت محض هست که باید به عنوان بتی در بلندی قرار داده شده و فقط پرستیده شود.

شخصیت اصلی داستان جوانی است تنها، بدون هیچ دلبستگی به دنیا، از دنیا بریده که حتی حالش از آن به هم میخورد و تنها چیزی که این دنیای هردمبیل، بدون قاعده و قانون و حال به هم زن رو براش قابل تحمل کرده، معصومیتی است که در وجود زن قرار داده شده.

غلط های املایی، به نظرم نشانه ی بی علاقگی شخصیت اصلی داستان به دنیا و بیهوده دانستن قواعد و قانون هایی است که برای آن تعریف شده است.
Profile Image for Atiyeh.
156 reviews37 followers
June 4, 2024
هوا سرد باشد و بخاری باشد و شب باشد و یک کتاب از جناب مستور
دیگر به تمام دنیا میگویم خداحافظ!

وقتی برای کتابهای جناب مستور ریویو مینویسم معمولا راجع به اون کتاب نیست.
راجع به یه حس خاص و کلیه که از خوندن کتابها و آشنایی با کاراکترهای داستانهای ایشون بهم دست میده؟
طوری که همیشه آرزو میکنم یه روزی یه نفر شبیه یکی از این شخصیت ها رو ببینم و باهاشون حرف بزنم.
یا تلفنو بردارم زنگ بزنم به خود نویسنده بپرسم برای خلق این شخصیت ها از کی و چی الهام گرفتی.

یه تیکه از همین کتاب (معسومیت) میگه:
من همیشه نظرم این بوده که هر فیلم فقط برای یه نفر ساخته میشه، هر رمان فقط برای یه نفر نوشته میشه، هر آهنگ فقط واسه یه نفر خونده میشه. منظورم این نیست که بقیه از دیدن اون فیلم یا خوندن اون کتاب یا شنیدن اون ترانه کیف نمیکنند، منظورم اینه همیشه یه نفر وجود داره که بیشتر از بقیه از دیدن یه تئاتر یا خوندن یه شعر یا دیدن یه فیلم کیف میکنه. اگه از من میپرسید، میگم نجات سرباز رایان برای پدرم ساخته شد.

و اگه از من میپرسید میگم کتابهای جناب مستور برای من نوشته شده
:)
Profile Image for Maryam Hosseini.
23 reviews18 followers
December 30, 2019
مثل همه‌ی کارهای مستور بود.
اگر اینترنت از جهان حذف می‌شد و امکان جست‌وجو نداشتم و یکی جلد کتاب را می‌کند که اسم نویسنده را نبینم و کتاب را می‌داد دستم، به صفحه‌ی بیست کتاب نرسیده می‌فهمیدم این کار مستور است. هر چند البته تعجب می‌کردم که چرا مستور باید این سبک عجیب نوشتن با غلط املایی را انتخاب کند؟ یا چرا باید محاوره‌ای و شکسته بنویسد؟ البته محاوره‌‌ای بودن زبان کتاب که اول خیلی توی ذوقم زد، کم‌کم عادتم شد، حتی به غلط‌های املایی هم عادت کردم و دل دادم به قصه ببینم این دفعه مستور می‌خواهد روی کدام رنج مأنوس‌مان دست بگذارد و ازش حرف بزند.

مثل همه‌ی کارهای مستور بود به این معنا که می‌شد از آن لحظه‌های مصطفی مستوری داخلش پیدا کرد. از آن شهودهای ساده‌ای که ما از کنارشان می‌گذریم ولی کسی مثل مستور تصمیم می‌گیرد جایی ثبت‌شان کند. مثلاً شهود معصومیت بعضی لباس‌ها. من تا همیشه ممنون آقای مستورم که بهم یاد داد حواسم به لباس‌های معصوم باشد و معصومیت‌شان را ببینم.

Profile Image for Mehrsa.
122 reviews22 followers
August 24, 2020
از خوندن کتاب لذت بردم چون ادبیات نوشتاریش سلیس و روان بود و تابوشکنی‌های جذابی داشت. شخصیت اول کتاب، مازیار، جزو آدمایی بود که از دور خیلی به دل نمیشینن ولی وقتی بهشون نزدیک بشی برات جذاب و دوست‌داشتنی میشن. کتابی که راحت تورو میبره به یه کافه و یه فنجون چایی و قهوه میذاره جلوت و تو میتونی عطر قهوه‌ات هم حس کنی
Profile Image for Mahdieh.
76 reviews6 followers
January 6, 2020
بعد فکر کردم کاش دنیا طوری بود که همه‌ی قرن‌ها و شهرهای گذشته توش وجود می‌داشتند تا وقتی آدم دلش از قرن و شهر خودش گرفت بتونه بلیتی چیزی بگیره و بره گشتی بزنه تو اون شهرها
Profile Image for Zahra Abtahi.
38 reviews20 followers
February 28, 2020
خیلی بد. جز. ضعیف‌ترین کارهای مستور. تکراری و بی‌سروته
Profile Image for Hossein  Golzar.
30 reviews8 followers
August 14, 2021
معسومیت هم اپیزود دیگری بود از جهان روایت های مستوری از همون جنس و با همون سبک. سوای این که به شخصه نوشته های مستور رو دوست دارم . اما معسومیت چیز جدیدی نداشت، و اگر سخت گیرانه نگاه کنیم، تکرار بود، دگرخوانی و این همانی فکر هایی بود که قبلا رگه هاش رو در باقی آثارش خونده و دیده بودم. با این تفاوت که قلم نویسنده با قدرتی که ازش انتظار میره نبود. به عنوان مثال با این که فصول کتاب پیوسته و در پی هم روایتگر ماجرا بودند اما شخصیت ها به عمقی که باید در داستان نمیرسیدند تا برای خواننده ماندگار بشن در حالی که مستور استاد ساختن شخصیت های به یاد موندنی ولو در یک فصل نه چندان طولانیه، اونقدر که بیشتر کتاب هاش مستور رو با شخصیت هاش برای خودم یادآوری میکنم.
Profile Image for ali.
44 reviews10 followers
June 26, 2021
دلتنگی مثل اینه که کسی جوری گلوت رو فشار بده که نه بمیری و نه بتونی درست نفس بکشی. انگار یه غده یهو وسط گلوت زده بیرون که نه می‌تونی قورتش بدی و نه می‌تونی تفش کنی. دلتنگی اینطوریه. حتی یه لحظه هم ولت نمی‌کنه. وقتی ساکتی یا داری با کسی حرف می‌زنی یا چیزی می‌خوری یا حتی می‌خندی هستش‌... مثل سایه نیست که بتونی ببینی‌ش. انگار چیزیه که تو رگ‌هات ول شده و با خونت می‌ره تو مغز و دل و چشم و گوش و حلق همه جای بدنت. ته حلقت رو تلخ می‌کنه و کاری می‌کنه که انگشت‌هات مدام بلرزند. روحت رو سمی می‌کنه. انگار کسی چنگ می‌زنه به دلت و اونقدر اون رو محکم فشار می‌ده تا اشکت دربیاد. اشکت که در اومد رهات می‌کنه. دلتنگی اینطوریه...

.
باز هم به خاطر حرف‌های قشنگ قشنگِ وسطش مجبوریم داستان را تحمل کنیم...
Profile Image for Minoo.
41 reviews1 follower
March 17, 2021
جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۹
مثل بقیه کارهای مستور خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم.
Profile Image for Arezoo Banooei.
115 reviews
July 27, 2021
چقدر خوب می‌شد اگه نیشابور قرن هفتم واقعا هنوز یه جایی تو این عالم وجود داشت و آدم به جای این‌که برای تفریح بره شمال و شیراز و اصفهان، می‌تونست از سوراخی تونلی چیزی رد بشه و گه‌گاهی بره تو اون شهر هفت قرن پیش و با آدم‌هاش اختلاط کنه.
بعد فکر کردم کاش دنیا طوری بود که همه‌ی قرن‌ها و شهرهای گذشته توش وجود می‌داشتند تا وقتی آدم دلش از قرن و شهر خودش گرفت بتونه بلیتی چیزی بگیره و بره گشتی بزنه تو اون شهرها.
Profile Image for ali KDM.
14 reviews8 followers
October 8, 2019
روایت داستان اصلن جذابیت نداره. شخصیت راوی باورپذیر نیست و نمی‌شه باهاش ارتباط برقرار کرد. مثل خیلی از کتابای مستور، لحن تلخ راوی مصنوعیه. درباره ایده «غلط دیکته‌ای» واقعن دوست ندارم بنویسم که همون چند صفحه اول کتاب متقاعدت می‌کنه که دیگه ادامه ندی خوندنش رو. خیلی از کتاب‌های مستور رو دوست داشتم، این یکی رو نه.
Profile Image for Mostafa Masjedi Arani.
30 reviews4 followers
November 14, 2019
قصه سرگرم‌کننده‌ای بود ولی شاهکار نبود. با این حال مستور توانسته امضای خودش در قصه‌نویسی را باز هم بزند پای کار و با همان سبک داستان‌نویسی همیشگی طرفیم.
Profile Image for مهدی طالقانی .
16 reviews1 follower
May 9, 2020
خوشم نیومد
برای شروع خواندن کتابهای مصطفی مستور ، شروع بدی بود ...
Profile Image for Sanam.
8 reviews5 followers
February 18, 2023
کتاب خیلی روان نوشته شده. من از خوندنش لذت بردم!
Displaying 1 - 30 of 47 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.