مجموعهداستانِ چشمِ سگ سومین اثر داستانی عالیه عطایی و دومین مجموعه داستانش است. این کتاب هفت داستان دارد که برخیشان جوایزی را نیز نصیبِ نویسنده کردهاند. جهانِ عطایی در این داستانها براساسِ بدایعی بنا شده که در وهلهی نخست در سوژه خود را به رخ میکشند. مثلِ مردی افغان که به ثروتمندانِ تهرانی حیوانات نایاب میفروشد یا اضطراب و ناامنیای که یک شایعه در شهر به راه میاندازد. عطایی انسانِ خود را با توجه به راه رفتنش بر لبه ی تیغ سقوط و صعود ترسیم میکند و داستانهایی مینویسد که مخاطب هم میتواند یک جهانِ منحصربهفرد را در آنها کشف کند، هم مبهوتِ خشونت و گاهی تنهایی آدمهایش شود. چشمِ سگ جهان را از منظری بیرحمانه مینگرد و درونش تصویرِ آدمهایی تکثیر شده است که برای هوابی بیشتر و زمانی خوش تر حاضرند دست به کارهایی عجیب بزنند. و در عین حال جبری به نامِ جغرافیا نیز همیشه با ایشان همراه است. در داستانهای عالیه عطایی فرصت چندانی برای سرخوشی و رستگاری وجود ندارد...
شخصیتهای زن در تمام داستانها به قدری مفلوک تصویر شدهاند که حیرتانگیزه. اوج خواستهی تمامشون به دست آوردن دل مردهاییه که از قضا توجه چندانی هم به اونها نشون نمیدن.
ویژگی اصلی تمام شخصیتها - چه زن و چه مرد - احساس مطرود بودنه که عموما هم از قومیت ناشی میشه. تنها نکتهی جالب کتاب برای من، توصیف احساس یک افغان نسبت به ایران بود. داستانها از این جهت، زاویهی جدیدی رو به خوانندههای ایرانی نشون میدن و اونها رو احتمالا به یاد احساسات مشابهی میندازن که خودشون نسبت به غربیها دارن.
خط سیر اصلی داستانها (به جز اولی) کاملا باسمهای و گلدرشته اما نویسنده با کمک گرفتن از اگزوتیسم خواسته این ضعف رو بپوشونه.
افتضاح. عالیه عطایی نثر بسیار ضعیفی دارد که سوژهها هم نمیتوانند آن را بپوشانند. داستانها هم تکراری هستند. داستان اول کتاب که معروفترین داستان هم هست ورژن دسته سوم کارهای گلشیری و مندنیپور است. به خصوص مندنیپور
محور اصلی همۀ داستانها، تفاوتهای ایرانیها و افغانها است؛ با وجود شباهتهای بیاندازهای که به هم دارند. اما همین نکته هم بسیار گلدرشت و واضح در کتاب بیان شده. یعنی نویسنده تفاوتها و تناقضها را در خلال داستان به ما نشان نمیدهد؛ تقریباً به مستقیمترین شکل ممکن توی رویمان میگوید. با وجود تلاش در مطرح کردن موضوعهایی چون غربت و جنگ و تفاوتها و تبعیضهای نژادی، داستانها از نظر من داستانهای زردی از آب درآمدهاند. منتها داستانهایی زرد با درونمایۀ غربت و بیوطنی. علاوه بر همۀ اینها، معتقدم که نویسنده در پایانبندی داستانها هم بهشدت ضعف داشته. روایت قصهها تا جایی خوب پیش میرود. ولی به اواخر داستان که میرسیم، نویسنده یکهو ناپدید شده و آخر همۀ ماجراها را به خواننده واگذار کرده است.
تم کلی داستانها دیگری بودن و پذیرش نشدن در جامعه میزبان بود. پنهان کردن هویت اصلی ( لهجه، چشمها، آداب و رسوم و ...) برای بیشتر قبول شدن در جامعه جدید شاید برای خیلی از مهاجرها پیش اومده باشه. سه داستان اول رو دوست داشتم. و از اینکه همه شخصیتهای افغان در این کتاب مظلوم و کارگر نبودن خوشم اومد.
در جای جای داستانها نگاه فاشیستی موج میزنه، آیا خانم عطایی هدفشون از قبل حمایت و روایت داستان افغانها بوده!! که در نیومده خانم عطایی، چون ناخودآگاهتون با چیزی که میخواستید بنویسید تفاوت داره
اولین تجربه من از خواندن داستان درباره مردم افغانستان بود. داستان زاویه دید مهاجران افغانستانی و رنجی که میبرند را به خوبی توصیف میکند، اما با پایان بندی داستانها نتوانستم ارتباط بگیرم.
مجموعه 7 داستان کوتاه از عالیه عطایی نویسنده خوب ایرانی - افغانستانی. عالیه عطایی را از اینستاگرام شناختم. به شدت دغدغه مهاجرین و مهاجرت مخصوصا افغانستانی ها را دارد و مطالب بسیار خوبی در این باره می نویسد. مطالبی که در داستان هایش هم نمود دارند. نکته جالب توجه برای خودم این بود که این کتاب خودش یک مهاجر است! بستر هر داستان یک شهری است و حتی در یک داستان ممکن است به چند شهر سری بزنیم. شهرهایی از کشورهای مختلف. بلخ، سمرقند، بیرجند، هرات، کابل، تهران، استانبول و ... در داستان ها بیشتر با مشکلات و درگیری های افغانستانی های مهاجر مواجه هستیم. از سختی های زندگی، تفاوت ها فرهنگی با دیگر مردم، رفت و آمد ها، نگاه ها، و گاه احساسات منفی درونی نسبت به ملیت! در کل کتاب زیبا، پر از حرف و نکته و ارزشمندی است. A collection of 7 short stories by Alieh Ataei, a good Iranian-Afghan writer. I know Alieh Ataei from Instagram. she is very concerned about immigrants and immigration, especially Afghans, and she writes very well about it. Content that is also reflected in his stories. The interesting thing for me was that this book itself is an immigrant! The bedrock of any story is a city, and even in one story we may look at several cities. Cities from different countries. Balkh, Samarkand, Birjand, Harat, Kabul, Tehran, Istanbul and ... In the stories, we are more confronted with the problems and conflicts of Afghan refugees. From the hardships of life, cultural differences with other people, travel, people opinion, and sometimes negative inner feelings towards nationality! The whole book is beautiful, full of words and tips and valuable.
"وطن" مفهومی است که در عین سادگی ظاهری، بسیار عمیق است. مفهوم وطن را نمی شود از کسی که در وطنش ساکن است و اجدادش پشت در پشت در همان خاک خوابیده اند، بپرسی و جواب کاملی بگیری. نهایتا وطن از نظر او جایی است که او و خانواده اش در آن به دنیا آمده اند. معنی وطن را باید از کسی پرسید که غریب افتاده است. روزگار چنان چرخیده که او یا اجدادش ناگزیر و به اجبار جلای وطن کرده اند و دور افتاده اند از مام میهن. مفهوم "وطن" همچون مفهوم "سلامتی" است. باید نداشته باشی اش تا بتوانی درکش کنی. باید دور باشی از وطن، تجربه غریب زیستن داشته باشی تا بتوانی از وطن بگویی... آنچنان که خانم عطایی از پس سالها دور زیستن از وطنش، به بهترین شکل از پسش برآمده. داستانهای "چشم سگ" داستان کسانی است که دور از وطن، در شرایط ویژه ای گرفتار آمده اند و شاید بتوان گفت که هر داستان روایتگر یکی از مصائب "بی وطن"هاست. چشم سگ مجموعه ای متشکل از 7 داستان خواندنی و جذاب است که تقریبا همه آنها در فضایی تشویش آمیز و پراسترس و عاری از آسودگی و آرامش رخ می دهد. فضایی که طبق تجربه همکاری ام با مهاجران افغان، هر لحظه و همواره بر کل زندگی شان سیطره دارد و شاید هدف عطایی نشان دادن آن به مخاطبان ایرانی اش باشد.
و اما یک نکته: پر واضح است که نمی توان بی محابا بر قوانین و "خط کشی" ها و اعمال محدودیتها برای مهاجران حمله کرد؛ وقتی که اینجا خاورمیانه است و حکومت ما این است و حکومت آنها آن. اما این هم همیشه یادمان باشد که کسانی چون عالیه عطایی "هم زبان" ما، "هم فرهنگ" ما و حتی بزرگ شده ایران و "هم وطن" ما هستند و تنها خط جداکننده ما با آنها چند ورق کاغذی است که او و چند میلیون هموطن دیگر ما را از حقوق اولیه زندگی شان محروم کرده است. اگر قوانین موجود در قبال مهاجران خیلی روادارانه و انسانی نیست، خودمان با این هموطنان خسته مان بیشتر رواداری کنیم.
خانم عطایی به عنوان نویسنده یی که اصالتا افغان هستند حتی به خود زحمت ندادند تا کمی درباره لهجه و طرز گفتار افغان ها تحقیق کنند یا حداقل از یکی بپرسند و هر طوری که دل شان خواسته با همان لهجه یی خود ساخته یی که با آن افغان ها را به سخره میگیرند مثلا داستان نوشتند.
داستان ها، داستان زندگی افغان هاست در قاطی زندگی ایرانی ها.دغدغه مهاجرت موضوع اصلی نویسنده بود و واقعا برای من هم جالبه که دو ملت با این همه اشتراک و تجربه زیسته طی سال ها با هم کنار نیامدند البته ما ایرانی ها هیچ وقت افغان ها رو قبول نکردیم حتی اون ها که در ایران به دنیا اومدند و این برای من همیشه سوال بوده. داستان ها فضای خیلی خوبی داشت، شخصیت های غریبی که نویسنده درون دنیای ذهنی اون ها کاوش می کنه و تفاوت ها رو به رخ می کشه و درکل لذت بخشه اما داستان ها به نظرم ناقص اند یعنی وقتی که داخل داستان جا افتادی و فضا دستت اومد داستان یهویی تموم می شه.
قابل پیشبینی، توجیهگر و از همه بدتر تلاشی برای نوحهخوانی برای زنها که داستانها را به جایی برای مظلومیت شخصیتهای زن تبدیل کرده بود. زبان فارسی بدون هویت کتاب هم نکته منفی دیگرش بود.
«اگه پولت کافی نبود کَندَه کاری میکِنیم.»، راننده تاکسی با لحن تمسخرآمیزی به مرد افغانستانیای که از تکههای مصالح ساختمانیِ چسبیده به لباسش و دستهای گچیش میشد فهمید کارگر ساختمانی هست این جمله رو گفت و زیرچشمی بهم نگاه کرد و توقع داشت من بخندم و کلّی احساس بامزگی کنه؛ دقیقا ظهرِ همین روزی که میخوام نظرم رو درباره کتابی بنویسم که نویسندهای ایرانی-افغانستانی داره. ریویوهای دیگهی این کتاب رو که میخوندم دیدم کسی نوشته: «در جایجای داستانها نگاه فاشیستی موج میزنه...»، چرا؟ چون در میان داستانهای این کتاب، برای مثال، مردی افغانستانی که از رفتار و نگاه ایرانیها نسبت به خودش عصبانی شده، یک مار رو رها میکنه تا بچه مدرسهای های ایرانی رو بخوره، البته همهی داستانهای این کتاب چنین مضمونی ندارند. بله، تلخه که فارغالتحصیلِ ادبیات نمایشیِ دانشگاه تهران، افکار و تخیلاتش در بعضی از موارد همچین سمت و سویههایی داشته باشه، چه در خودآگاه چه ناخودآگاه؛ اما بهتر نیست قبل از حمله به یک نویسنده یا کتاب، یک نگاه به رفتار ایرانیها با افغانستانیها بندازیم؟ در بدترین حالت ممکن، حتی اگر انگیزهی نوشتن بعضی از این داستانها صرفاً انتقامجویی و تسویه حساب شخصی باشه (که از نظر من نیست)، باز باید از نویسنده تشکر کنیم که چنین نقدی به رفتار ما وارد میکنه، با کمی افراط میشه اینطور گفت که اتفاقاً خوانندگانِ ایرانیِ این داستانها هرچقدر خودشون بیشتر باورهای فاشیستی داشته باشن، بیشتر از خوندن این داستانها عصبانی میشن! وگرنه اگر شما یک ایرانیِ فاشیست نباشید، نهایتاً بعد از احساس کردنِ سمت و سویههای فاشیستی در این داستانها امتیاز کمی به کتاب میدین یا خیلی ساده برداشتِ خودتون رو بیان میکنین نه اینکه شمشیر رو از رو ببندین و به نویسنده طوری که بعضیا حمله کردن، حمله کنید یا ایرادات فنی بیاساس بگیرید در حالی که حرف دلتون و منشأ عصبانیتتون همون نگاه فاشیستیِ خودتونه. پس کسانی که اینطور به خانم عطایی تاختن و میتازن بهتره یک نگاه به رفتارهای خودشون بندازن، احتمالاً رگههایی فاشیستی داخل خودشون پیدا میکنن. امتیاز واقعی من به این کتاب سه ستاره هست چون خیلی از ایرادات، نقدها و ریویوهایی که درباره این کتاب نوشته شده از نظر من هم درست، به جا و در کنار هم کامل هستن و همین باعث شد دیگه من درباره سایر موارد نظر جدیدی اضافه نکنم و صرفاً به رابطه این کتاب با نگاه های فاشیستیِ اطرافش کمی بپردازم، اما در کل میخواستم پنج ستاره بدم تا تلاشی هرچند کوچک کرده باشم در جهت بیشتر خوانده شدن این کتاب و بیشتر روبرو کردنِ ما با جامعهی خودمون، بلکه تلگنری ادبی بهمون بخوره تا حساسیت ما نسبت به این مسئله بیشتر شه و در نتیجه در رفتارهای فاشیستی تجدیدنظر شه، کاش میتونستم یک نسخه از این کتاب به اون راننده تاکسی که امروز دیدم هدیه بدم، حتماً بعضی از داستانهای این کتاب حسابی عصبانیش میکرد و میگفت این نویسنده فاشیسته نه منتقد و رفتار ما ایرانیها هم اصلاً ایرادی نداره.
کتاب «چشم سگ» نوشته عالیه عطایی، مجموعهای از هفت داستان کوتاه است که هر داستان در حدود ۲۰ صفحه نوشته شده است. هر هفت داستان را تا حد خوبی دوست داشتم و بعضیها را بیشتر. همه داستانها تصویری و قصهگو هستند و به مسائل درونی آدمها، کشمکش آنها با آدمهای اطراف و تلاش برای ایجاد رابطهای پایدار میپردازند. اگرچه برخی داستانها مستقیما به زیست مهاجران افغان در ایران و برخی صرفا در حد اشارهای در یک شخصیت فرعی پرداختهاند اما نویسنده مطلقا تلاش نکرده تا از موقعیتش در شناخت از مسائل مهاجران افغان و توجه عمومی به مسائلی از این دست برای جذب مخاطب بیشتر سوء استفاده کند؛ داستانش را نوشته و داستانها به نظرم خوشخوان و قصهگو هستند و دغدغههای فرهنگی اجتماعی نویسنده به هیچ عنوان خودش را بر کتاب تحمیل نکرده و در اغلب داستانها به نرمی و صرفا به عنوان یک واقعیت جانبی همچون هر واقعیت دیگری در داستان جایی یافتهاند. نویسنده در اغلب داستانها روایت سومشخص درونی (با ذهنگویی اندک) را برگزیده که به تصویریتر شدن داستان کمک کرده است و دو داستان هم اول شخص روایت شدهاند. فضای طبقه متوسط ایرانی، افغانهایی که توانستهاند شرایط زندگی خوبی برای خودشان در ایران فراهم کنند، و کمشکشها و درگیریهای ارتباطی آدمها بر کتاب سیطره دارند اما انصافا حتی داستانهایی که صرفا به یک رابطه زناشویی شکستخورده ساده هم میپردازند با یک اتفاق تکاندهنده قصهدار شدهاند؛ شیوهای که عطایی مثلا در داستان «اثر فوری پروانه» تسلطش را به آن به خوبی نشان میدهد. فضا و ماجرای داستان «شب سمرقند» احتمالا بیشتر به یادم بماند اما «فیل بلخی» (و طنز و خلاقیت ملایم و بهاندازهاش)، «شبیه گالیله» و «اثر فوری پروانه» را بیشتر از باقی داستانها دوست داشتم.
جدا از مسائلی که حالا امروزه در مورد افراد افغانی وجود داره و اینجا کاری بهش ندارم، به نظرم اثر قابل قبولیه و داستانای خوبی داره و میتونه مخاطب رو همراه کنه
بین سه و چهار ستاره مردد بودم اما با خوندن داستان آخر تصمیم گرفتم همون سه ستاره رو بدم بهش. داستان آخر نتونست اون حرفی که میخواست رو به مخاطب بزنه. هربار میرسید به یه نقطه خاص و دوباره کلمات از دست میرفتن. تصویر سازی داستانها کم بود. نمیتونستم شخصیتها رو خوب تو ذهنم تصور کنم. خیلی کلی و ناقص به توصیف چهره ها پرداخته شده بود. بین داستان ها، دو داستان "شب سمرقند" و "ختم عمه هما" رو دوست داشتم. اما باز هم دلم میخواست جزییات بیشتری از شخصیتها میدونستم.
با احترام به زحمات ایشان، باید بگم که تا اینجا داستان ها هیچ کششی ندارند و جذابیتی هم ندارند . ضمن اینکه ایشون آنچنان نگاه نژادپرستانهی در داستانهاش دارند که برای من خواننده ای که ایرانی هستم و بدون هیچ پیش زمینه ی کتاب یک نویسنده افغان رو خریدم ، جای تعجب داره! ——- کتاب رو تموم نکردم هنوز ولی تمام شده میبینمش برای خودم. ——- بعد از خوندن قلم جذاب عتیق رحیمی و خالد حسینی، قلم ایشون عجیب بود واقعا!!!!
با ادبیات اینستاگرامی و اقلیتنمایی نمیشود داستاننویس خوبی شد. فقط متاسفم که به همچین خزعبلاتی بها داده میشود، در حدی که بعضی چنین مجموعهای را شایستهی بهترین مجموعه داستان فارسی بدانند. پیشنهاد میکنم در گریز گم میشویم محمدآصف سلطانزاده را بخوانید و با این مجموعه مقایسه کنید تا متوجه تفاوت نویسنده و نویسندهنما بشوید.
داستان کوتاه عرصه دشواری است. آن هم در کشور ما که داستان کوتاه در آن ارج و قرب ویژهای دارد و برخی از نویسندگان مهم ایرانی را به داستانهای کوتاه آنها میشناسند. با این مقدمه نظرم این است که چشم سگ جز کمی بداغت در سوژههای خود نه اهمیتی در فرم دارد و نه زبان محکم و تراشخوردهای در آن مشاهده میگردد. چشم سگ کتاب بسیار معمولی است که خیلی زود داستانهای آن از یاد آدم میرود.
آشنایی من با عالیه عطایی برمیگرده به مجله ناداستان. شماره بازی و روایتی از عقرببازی در کودکیش در منطقه صفر مرزی. از همون زمان خیلی مشتاق شدم تا آثار بیشتری ازش بخونم. چشم سگ رو هدیه گرفتم و این فرصتی بود برای آشنایی بیشترم با قلم این نویسنده. خب از اونجایی که من چندان طرفدار داستان کوتاه نیستم، انتظار نداشتم کتاب برام جذاب باشه اما بود. بیشترش رو مدیون قلم خانم عطاییام. روان، با توصیفات کاملا به اندازه. وارد جزئیات شیوه داستاننویسی نمیشم چون حقیقتا اطلاعی ندارم و اونقدر هم داستان کوتاهخوان نیستم که سر در بیارم چقدر خوبه و چقدر بد. به عنوان یه خواننده کاملا مبتدی در این زمینه باید بگم داستانهاش برای من جذاب بود. من تا حالا نوشتهای از خانم عطایی نخوندم که ربطی به افغانستان و اقلیت بودن نداشته باشه و راستش این انتقادیه که به این اثر دارم و به خاطرش یه ستاره کم دادم. چیزی که من هم تو ناداستان دیدم و هم تو این مجموعه داستان این بود که افغانها همیشه به چشم متفاوتی در جامعه ما دیده میشدن. که البته درسته. و بیانش هم کار خوبیه اما تأکید بیش از حد روی این ماجرا خودش مانع روند عادیسازی میشه. در واقع ممکنه کاری کنه که فرد از اونور بوم نژادپرستی بیفته. یعنی رفتار فیکی داشته باشه در جهت اینکه ثابت کنه نژادپرست نیست. شاید بهتر بود تمام ۷ داستان کتاب، درمورد اقلیتها نباشه. و این قضیه اینقدر بولد نمیشد.
یه چند تا نقد دیدم از کاربران گودریدز بابت سطح پایین نشون دادن زنها در این کتاب. به نظرم اونقدر زیاد نبود اما خب بود. مخصوصا در داستان «ختم عمه هما». تأکید زیاد نویسنده روی سطح پایین بودن شخصیت دختر (با وجود تحصیلات) خیلی تو ذوق میزد! شخصیت دختری رو که نمیتونست حتی حالِ شوهرِ عزادارش رو درک کنه.
به قول یکی از کاربرها، داستان «اثر فوری پروانه» خیلی دراماتیک بود. یکم من رو یاد نتایج سریال کلید اسرار مینداخت :)) حالا درسته مرد ماجرا متحول نشد اما همین نشون دادن نتیجه کارش جلوی چشمش فضا رو غیرواقعی کرده بود. اما خب واقعا نمیشه از فضاسازی عالی این داستان گذشت. (یه خاطره بگم که دقیقا حین خوندن این داستان، یهو عروس هلندی خالهم که خیلی وقت بود ساکت بود جیغ کشید و من که اونقدری غرق داستان و حمله مرغ دریایی شده بودم دو متر پریدم هوا :)))
از اونجایی که داستان آخر کمی از رئالیسم فاصله گرفته بود، برای من جذاب نبود. سلیقهم نیست کلا. از این گنگ بودن و قاطی شدن زیاد خیال در واقعیت لذت نمیبرم. ترجیح میدادم همون سبک داستانهای قبلی باشه. و خیلی هم نفهمیدم ماجرای عشق دختر و مانی چی بود؟ این همه وابستگی یک طرفه به مانی برای چی بود؟
داستان مورد علاقهم شاید «پسخانه» بود. چون ما ایرانیها احتمالا ارتباط بیشتری باهاش برقرار میکنیم. داستان مردی افغان که حالا سالهاست ایرانه و زن ایرانی گرفته در دوران حمله به مجلس. مدتیه که زنی به اسم نگاره که از افغانستان اومده تو خونشون زندگی میکنه و این مرد بهش مشکوکه که نکنه دستی تو این ماجراها داشته باشه. در حقیقت داستان میخواد این رو بگه که ما همیشه به افغانها به خاطر افغانی بودنشون مشکوکیم. نویسنده با مهارت ما رو شریک ظن و گمانهای مردی میکنه که فراموش کرده خودش هم اهل افغانستانه. یه کار میکنه که ما هم مشکوک بشیم به نگاره.
همه داستانهای این کتاب، عناصر عجیبی در خودشون داشتن. یا شاید هم واسه ما مخاطبهایی که از این زندگی دوریم عجیب باشه.
در کل از خوندنش لذت بردم و مطمئنم باز هم سراغ آثار عالیه عطایی میرم.
کتاب مجموعه ۷ داستان کوتاهه و بیشتر در حال و هوای مهاجرین افغان یادمه که بچگیام نگاه به افغانها مثبت نبود گاه توهین امیز و گاه همراه با ترس بود بزرگ که شدم فهمیدم چقدر دیدمون اشتباه بوده و الان اونارو جزیی از مردمم میدونم... مردمی که کم شناختیم و درکشون کردیم در کتاب زنان و مردان افغانی میبینیم رو که تا به حال نمیشناختیم وچیزی از فرهنگشان نمیدانستیم هم فضای داستان ها کاملا جدیده هم یجوری خوبی نوشته شده در واقع ازون داستانهاست که تا مدتها تو ذهنت میمونه بخصوص اثر فوری پروانه که هنوز هم با فکر کردن بهش موهای تنم سیخ میشه(البته بی دلیل نیست احتمالا چون خودم یک بار مورد حمله پرنده قرار کرفتم و میدونم چه حس وحشتی داره) !
٭۲.۵ ستاره برای این مجموعه داستان مناسب بود بهنظرم. مجموعهای از هفت داستان کوتاه با موضوعات بعضا جذاب و شروع مناسب اما تقریبا همگی بدون پایان درخور. انگار نویسنده یکهو بی حوصله شده و سروته داستان را به هم رسانده! زبان کتاب هم بلاتکلیف بود، نه فارسی ایران نه فارسی دری افغان، شاید چون شخصیتهای افغان اکثرا متولد ایران بودند. کتابهای بهتری از نویسندگان افغان خواندهام که این یکی فعلا در انتهای رتبهبندی قرار میگیرد.
کتاب داستان پردازی خوبی داره ولی طبق روال نویسنده های امروزی فارسی هیچ پایان بندی درست حسابی درکار نیست، بجز دوتا داستان. انگار می نویسن بعد یهو یجا رها میکنن میرن سراغ بعدی
من به طور کلی دوست دارم بدونم ادم ها تو کشور های دیگه چه جوری زندگی میکنن و چه رسم رسوماتی دارند راجع به این کتاب هم همینطور فکر میکردم؛. یعنی فکر میکردم قراره راجع با رسومات مردم افغانستان اشنا شم که این اتفاق در حدی که منتظرش بودم نیوفتاد دوشتان دیگه جز به جز داستان ها رو نقد کردن پس من صرف نظر میکنم از اینکار و فقط نظر کلی و شخصیم رو میگم از نظر من کتاب جذاب و روانی بود و بین این هفت داستان ۶ داستان جالب وجود داشت که پایان بندی مناسبی هم داشت من فقط داستان ۴ رو دوست نداشتم ولی چیزی که ذهن من رو سراسر داستان درگیر کرده بود این بود که واقعا افغان ها دلشون میخواد ایرانی دونسته بشن ؟!؟ من که اینطور فکر نمیکنم ایران اونقدر ها هم که تو داستان گفته بهش برین نیست برای بک خارجی مخصوصا افغان با توجه به رفتار عموم جامعه با این ملیت و اینکه عموم افغان های داستان متمول بودن و صرفا برای شرایط بهتر مهاجرت کرده بودن ولی واقعا عموم افغان ها توی جامعه از این دسته هستن؟ ولی از نظر من کتاب روان شیرین و جالبیه پبشنهادش میکنم بهتون من خودم به شخصه منتظر آثار دیگه این نویسنده هستم
انقدر فرو رفته بودم در نقش مرجانِ داستان «سی کیلومتر» که وقت پیاده شدن گمان کردم حالا میآیند کیفم را میگردند و بازداشتم میکنند. سر راه، رفتم خرید. مرد پشت باجه چیزی گفت که نشنیدم، نمیدانم چرا، شاید از همان جوگرفتگی داستان بود که فکر کردم قاعدتا نباید بشنوم. سر تکان دادم و آمدم. دو قدم که دور شدم تازه فهمیدم میتوانستهام بشنوم و جالب اینکه یادم آمد مرد چه گفته بود. گفته بود: خریداتو بکن میخوان قرنطینه کنن از فردا. پ.ن: همه داستانهای کتاب خوب بود اما امان از نگینهی شب سمرقند