ایدهٔ محوری در مقالات/مصاحبههای این کتاب این است که تسلط گفتمان «گذار از سنت به تجدد» در آکادمی ایران منجر به این شده است که جامعهشناسی کوششی در تبیین «لحظهٔ اکنون» نمیکند. انتقاد اصلی توفیق در واقع یک نقد روششناختی است. آنگونه که من میفهمم، سخن بر سر آن است که در فضای آکادمی، نظریات جامعهشناسی بهصورت قواعدی عام و جهانشمول فهمیده میشود و کار جامعهشناس آن است که این نظریات را دربارهٔ جامعهٔ ایران اعمال کند و مثلاً حکم کند که ما جامعهای درحال گذار از سنت به مدرنیتهایم. توفیق با عامبودن نظریات جامعهشناسی مخالف است و از مدرنیته با «لهجه»های گوناگون حرف میزند. توفیق با مبناگرفتن مدرنیتهٔ غربی به عنوان آن وضعیتی که تمامی جوامع درحال گذار باید به آن برسند مخالف است. اعتراض او این است که هنگامی که حکم به «نه-سنتی» و «نه-مدرن» بودن میشود، زمان حال از پروبلماتیکشدن میگریزد. توفیق ریشهٔ این نقیصه در آکادمی ما را گسست بین تاریخ و جامعهشناسی میپندارد؛ گفتی تاریخ دانش مطالعهٔ گذشته است و جامعهشناسی دانش پیشبینی آینده و کسی متولی شناخت حال نیست.
در حاشیهٔ این ایدهٔ محوری، توفیق با ارائهٔ مثالهایی از بزرگان جامعهشناسی میکوشد استدلال کند که اساساً اندیشمند جامعه موظف به توضیح لحظهٔ حال است. او نشان میدهد که اندیشمندان بزرگ چهگونه برای توضیح لحظهٔ حال نگرههای خود را تغییر دادهاند.
کتاب آموزندهای بود. نقدی که به کتاب دارم این است که به نظرم بهتر بود پس از مقدمه دو مصاحبهٔ «مدرنیتهٔ ایرانی جدی گرفته نشده است» و «جامعهشناسی ما ضد تاریخی است» میآمد، چرا که چکیدهٔ طرح توفیق در این دو مصاحبه با زبان بسیار شفاف و ساده بیان شده و مخاطب را بهسرعت وارد فضای فکری توفیق میکند. مورد دیگر آنکه عنوان کتاب کمی گمراهکننده است؛ «نظام دانش» طنینی عام و فلسفی دارد، حال آنکه منظور توفیق بیشتر دانشِ جامعه است.