در این مطالعات تطبیقی و در رویارویی با کشورهای نوتاسیس پسااستعماری، ابژهای «شرقی» ترسیم میشود که گذشتهاش، در مقایسه و برخلاف «غرب»، بر بنیاد سکون و ایستایی رقم خورده و امکانی برای گذارِ درونبود و «طبیعی» به مدرنیته را به وجود نمیآورده است. این صورتبندی شرقشناسانه در همان مفهوم گذار بالا و در منطق اینهمانی ریشه دارد. همانطور که جامعهشناسی متعارف و پوزیتیویستی، و حتی به معنایی فراختر، کلیت ژانر علوم اجتماعی چیزی جز صورتبندی عقلایی و جامعه شناختی دانش و تصور شرقشناسی آکادمیک از «شرق» بر اساس ایدۀ پیشرفت و فلسفههای تاریخ متناظر با آن نیست، مطالعات تطبیقی نیز چیزی جز بسط جغرافیایی علوم اجتماعی به «شرق» نیست. ایدۀ پیشرفت و صورتبندی جامعهشناختی آن، از همان آغاز مبتنی بوده است بر ایده و تصور سکون و ایستایی اجتماعی که در «شرق» بروزی تمام و کمال مییابد. «سنت» و «تجدد»، «ترادیشن» و «مدرنیته»، تنها در این مرزگذاری متقابل بر اساس منطق اینهمانی و توضیح سلبی تفاوت معنادار میشود. در تمامی اشکال شرقشناسی (شرقشناسی آکادمیک، مطالعات تطبیقی و نظریههای مدرنیزاسیون پس از جنگ جهانی دوم)، «شرق» تعینِ منفی«غرب» است و شرایط امکان بازنویسی تاریخِ «ایجابی» غرب بر اساس ایدۀ پیشرفت. اما روی دیگر این سکه، نگارش تاریخ «شرق» بر اساس ایدۀ غیاب است: غیاب همۀ آن چیزهایی که در گذشتۀ غرب وجود داشتهاند و گذار آن به مدرنیته را امکانپذیر کردهاند. بر اساس آن تاریخِ ایجابیِ غرب که «تاریخ جهانی» و مسیر معیار تلقی میشود، و این «غیابنگاری»، در «جوامع در حال گذار از سنت به تجدد»، لحظۀ حالی به تصویر کشیده میشود که در کشاکش میان گذشته و آیندهای ناهمجنس قرار دارد، میان گذشتهای شرق-شناختی و آیندهای جامعهشناختی.
ایدهٔ محوری در مقالات/مصاحبههای این کتاب این است که تسلط گفتمان «گذار از سنت به تجدد» در آکادمی ایران منجر به این شده است که جامعهشناسی کوششی در تبیین «لحظهٔ اکنون» نمیکند. انتقاد اصلی توفیق در واقع یک نقد روششناختی است. آنگونه که من میفهمم، سخن بر سر آن است که در فضای آکادمی، نظریات جامعهشناسی بهصورت قواعدی عام و جهانشمول فهمیده میشود و کار جامعهشناس آن است که این نظریات را دربارهٔ جامعهٔ ایران اعمال کند و مثلاً حکم کند که ما جامعهای درحال گذار از سنت به مدرنیتهایم. توفیق با عامبودن نظریات جامعهشناسی مخالف است و از مدرنیته با «لهجه»های گوناگون حرف میزند. توفیق با مبناگرفتن مدرنیتهٔ غربی به عنوان آن وضعیتی که تمامی جوامع درحال گذار باید به آن برسند مخالف است. اعتراض او این است که هنگامی که حکم به «نه-سنتی» و «نه-مدرن» بودن میشود، زمان حال از پروبلماتیکشدن میگریزد. توفیق ریشهٔ این نقیصه در آکادمی ما را گسست بین تاریخ و جامعهشناسی میپندارد؛ گفتی تاریخ دانش مطالعهٔ گذشته است و جامعهشناسی دانش پیشبینی آینده و کسی متولی شناخت حال نیست. در حاشیهٔ این ایدهٔ محوری، توفیق با ارائهٔ مثالهایی از بزرگان جامعهشناسی میکوشد استدلال کند که اساساً اندیشمند جامعه موظف به توضیح لحظهٔ حال است. او نشان میدهد که اندیشمندان بزرگ چهگونه برای توضیح لحظهٔ حال نگرههای خود را تغییر دادهاند. کتاب آموزندهای بود. نقدی که به کتاب دارم این است که به نظرم بهتر بود پس از مقدمه دو مصاحبهٔ «مدرنیتهٔ ایرانی جدی گرفته نشده است» و «جامعهشناسی ما ضد تاریخی است» میآمد، چرا که چکیدهٔ طرح توفیق در این دو مصاحبه با زبان بسیار شفاف و ساده بیان شده و مخاطب را بهسرعت وارد فضای فکری توفیق میکند. مورد دیگر آنکه عنوان کتاب کمی گمراهکننده است؛ «نظام دانش» طنینی عام و فلسفی دارد، حال آنکه منظور توفیق بیشتر دانشِ جامعه است.
از آثار معدود ابراهیم توفیق. با موضوع "جامعهشناسیِ جامعهشناسی ایران". مجموع ده مقاله است؛ سه چهار مقالۀ مهمتر داره که پروژۀ اصلی توفیق رو (نقد ایدۀ جامعۀ گذار و مدرنیسم و ارائۀ بدیل دررهیافت تاریخی-انتقادی) ارائه میده.