خلبان یک بار به فرانسوی و بار دیگر به زبان فارسی به مسافرین خیر مقدم و خوش آمد گفت و آرزوی سفری خوش را برای آنان کرد. بعد از آن مهماندار از مسافرین خواست کمربندها را ببندد هواپیما آماده حرکت بود.
یاسمن با وجود سرخوشی از مسافرت رویایی که پیش رو داشت با یادآوری چهره دلتنگ پدر و اشک های مادرش که نیم ساعت پیش در سالن فرودگاه آن ها را ترک کرده بود ، دلش ضعف رفت با وجود زندگی 25 ساله در فرانسه ، تربیت ایرانی اش او را یک دختر حساس و مهربان و کاملا ایرانی بار آورده بود.
چندین سال بود با اینکه ذره ذره وجودش ایران و دیدن وطنش را می طلبید ولی هر سال قبل از رفتن و یا حتی تصمیم گرفتن در این باره اتفاقی می افتاد که آنها را از رفتن منصرف می کرد و مانعی برایشان به وجود می آمد. امسال طاقت یاسمن ب کلی تمام شده بود. باز هم برنامه ای برای پدرش پیش آمد و نتوانستند هر سه باهم به این سفر بروند. اما پدر در وجود دختر 25 ساله و زیبایش که به تازگی مدرک کارشناسی ارشد ریاضی کاربردی را گرفته بود آنقدر اشتیاق و همت در او دید که راضی شد او را به تنهایی به این سفر بفرستد و حالا او می رفت به ایران اومی رفت با یک بلیط برگشت بدون تاریخ در کیفش.