What do you think?


حماسههای ایرانی: از اوستا تا شاهنامه
تحلیل تاریخی و فرهنگی و منشا حماسههای ایرانی از اوستا تا شاهنامه و بررسی تحول و رشد این حماسهها موضوع این کتاب است. داستانهای شاهنامه در طول دوران دگرگون شدهاند. مطالب اوستایی، چه آنها که در اوستای موجود دیده میشوند و چه آنها که از دست رفته و تنها ذکری از آنها در دینکرد بازمانده، فقط از شاهان پیشدادی و کیانی سخن میگویند، آن هم تا عصر گشتاسب. اما از داستانها و قهرمانیهای خاندان سام، زال و رستم در اوستا نشانی نیست
در این کتاب تعدادی نقاشی نگارگری نیز از اساطیر و حماسههای ایرانی چاپ شده است.
چاپ اول ۱۳۹۱
در این کتاب تعدادی نقاشی نگارگری نیز از اساطیر و حماسههای ایرانی چاپ شده است.
چاپ اول ۱۳۹۱
61 pages, Hardcover
First published April 1, 2012
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
July 24, 2025
این کتاب نثر خیلی شیرینی داره و برای من قسمتهایی که شخصیتهای اسطورهای شاهنامه رو با متون دیگه مقایسه کرده خیلی جذاب بود. قسمت جالب دیگه هم تطبیق شخصیتهای ایرانی با اسطورههای غیر ایرانی بود. توضیح زیادی راجع به کتاب ندارم و تقریبا اکثر مطالب کتاب رو نوت برداری کردم اگه بخوام بنویسم کل کتاب میشه :))
December 5, 2024
خب آقا این دفعه هم اومدم با یه کتاب خفن دیگه راجع به اسطورهها.
کتاب حماسههای ایرانی، از اوستا تا شاهنامه از آقای مهرداد بهار ( فرزند ملکالشعرای بهار ) تو حدود شصت صفحه، اومده برای ما حماسههای ایرانی رو با توجه به منابع مختلفی مثل اوستا، بندهش، یادگار زریران، درخت آسوریک، شاهنامه و باقی متون کهن بررسی کرده.
یعنی یه توضیحات کلی که اصل و ریشهٔ فلان اسطوره یا بهمان شخصیت به اساطیر کدوم ملت برمیگرده و ارتباطش با باقی ملتها چجوری اتفاق افتاده.
کتابیه بهشدت گرون ( تنها عیبی که میشه از این کتاب گرفت ) و بیکیفیت از لحاظ صحافی. من کتابو از فایلی که دوست خوبم، سارا زحمتشو کشید و برام فرستاد، خوندم و یه قسمتایی رو هم که فایل خوانا نبود ( چون بعضی از صفحهها، مات افتاده بودن که اونم واسه خاطر جنس صفحات کتاب بود. گلاسهست ظاهراً) از فیدیبو ( اینجا قیمتش مناسبتره. ) خوندم.
ارزش نداره که کتاب فیزیکیشو بخرین.
شصت صفحه کتابو هرجور ضرب و تقسیم کنی بازم نباید شیشصد هزار تومن بشه!!!
تقریباً خوندن این کتاب دو هفته برام طول کشید که باتوجه به حجمش، طولانی بود ولی خب دلیل موجه داشتم و اونم این بود که از اول داشتم ازش نوت برمیداشتم.
حاصل این نت برداشتن، یه خلاصهٔ مفصل از تمام مباحث کتابه که اینجا میتونین بخونین:
https://t.me/khaterateketabimehrdad/12
ولی برای ریویو یه سری نکات اجمالی و خیلی مفصلو میگم تا حدی که ترغیب بشین برای خوندنش.
طبق تعریفی که آقای بهار از اسطوره و حماسه و تفاوتشون با قصه میاره: ( اینجا براتون عیناً میارم ) حماسه و اسطوره رو نمیتونیم از هم جدا کنیم و بعضی وقتا این دوتا کنار هم یه تیم تشکیل میدن.
تعریف اسطوره:
به آن رشته روایات کلا مقدس سنتی که بنا به اعتقاد رایج در جوامع ابتدایی، شرح اموری حقیقی است که عمدتا در ازل رخ داده، اساطیر گفته میشود.
اساطیر هر قوم دربارهٔ خلق هستی، خدایان، انسان، سرانجام انسان و هستی سخن میگوید.
تعریف حماسه:
رشته روایات بلند معمولاً شعری گفته میشود که با زبانی پهلوانانه سروده شده، از دلاوریهای پهلوانان و شاهان بلندآوازه و قهرمان قوم در زمانی بسیار کهن ( ولی نه آغازین، مانند آنچه که در اساطیر وجود دارد .)، یا در عصر تاریخی، و از فتوحات جهانگشایانهی آنان یاد میکند.
چرا میگیم اسطوره و حماسه به هم مرتبطن؟
چون انسان اعتقاد داره که همه چی جبره و همهٔ آتیشا از زیر سر خدایان بلند میشه. ( سنگ نشم الآن... )
این نکته هم جالبه که بین حماسه و اسطوره، بده بستون وجود داره، یعنی ممکنه خدایان اساطیری، خدا بودنشونو بذارن کنار و بیان تد دنیای انسانها یا برعکسش.
ما تو ایران دو گروه روایت پهلوانی داریم که نسبتاً تفاوتای زیادی باهم دارن:
۱) حماسههای پهلوانی کهن: مثل اوستا و شاهنامه
۲) روایات عیاری-پهلوانی عامیانه: مثل سمک عیار
مخاطب هردوتا گروه مردم بودن و به هردوتا گروه توجه خاص خودشو نشون میدادن. ( بفرما! یه دلیل دیگه برای اینکه من تو دوران اشتباهی بهدنیا اومدم... این شوخی کثیفو تموم کنین و منو بردارین ببرین همون دورهای که مردم برای سهراب و سیاوش چهلم میگرفتن... )
گفتیم که حماسه و اسطوره با قصه متفاوته. چیه اون تفاوتا؟
قصه زمان مشخصی نداره ولی اون دوتا از قدیمیترین زمانها به ما رسیدن. مورد بعدی اینکه دیگه قصهها مقدس نیستن مثل اون دوتا و تنوع موضوع قصه نسبت به اونا.
راجع به شاهنامه، آقای بهار این مطلب رو قطعی دونسته که مطالب شاهنامه، تحول یافته و تغییریافتهی مطالب کهنن.
تو اوستا از بهمن ( پسر گشتاسپ ) و خاندانش تا اسکندر خبری نیست ولی تو متون پهلوی و شاهنامه حضور دارن.
یه نکتهی جالب، اسکندر تو نوشتههای زردشتی یه آدم پلید و غیر ايرانيه ولی تو شاهنامه ايرانيه.
دیگه مثلا راجع به کیومرث، شاهنامه میگه اولین پادشاه بوده و روایات زردشتی میگن اولین انسان. ( استاد قیامتی عزیز موقع تدریس درس شاهنامه بهمون گفت که حتی اگه الانم از یه زردشتی سوال کنین که اولین انسان کیه میگه کیومرث)
گناه جمشید تو شاهنامه ادعای خدایی بوده ( نتیجهشم که دو شقه شدنش بود!!!!!!) ولی تو روایات زردشتی میگن چون رهبری دین رو قبول نکرده و به انسان گوشتخواری رو یاد داده ( برگام حقیقتا ).
گشتاسپ هم مرد دین دیگه نیست و یه آدم جاهطلب و عاشق تاج و تخته که حتی به بچهی خودشم رحم نمیکنه. ( اسفندیار )
این تفاوتا این نکته رو به ما میگه که ادب حماسی تو اون دوران در کنار استفاده از متون کهن ( اوستا یا متون زردشتی) خودش یه مسیر مستقلی برای خودش باز کرده. اصل مطلب رو میگرفته، یهچیزی از سر و تهش میزده، یهچيزايی اضافه میکرده و بهعنوان یه اثر مستقل ارائه میداده.
حالا بریم جزئیتر به شاهنامه برسیم:
۱) از پیشدادیان تا پایان عصر کیخسرو ( دورهای تقریباً سههزار ساله از تاریخ حماسی )
خودش به سه بخش کوچیکتر تقسیم میشه:
الف) از آغاز تا روی کار اومدن ضحاک
( حکومت شاهانی که فره داشتن مثل کیومرث، طهمورث، جمشید و... )
ب) عصر هزارسالهی ضحاک
( پادشاهی ضحاک بیفره با فریب خوردن از اهريمن)
پ) عصر بعد ضحاک تا به آسمون رفتن کیخسرو
( ایجاد یهنوع حکومت جدید " تلفيق سلطنت و دین " و پیروزی تقوی و راستی بر دروغ )
شخصیتهای این دوره ( غیر رستم و اینا...) همهشون انگار یه وجههی خدایی دارن بهغیر ضحاک که اونم میگن در اصل یه اژدهایی از نسل خدایانه. ( از دستشون در رفته انگاری ...) پس با قطعیت میتونیم بگیم این شخصیتها غیر تاریخیان و فقط تو محدودهی حماسه و اسطوره میتونیم ازشون حرف بزنیم. ( جای دیگه هم خواستین حرف بزنین، بزنین. گناهش گردن من 😎)
تو بخش پیشدادیان، بحث یمه مطرح میشه که سارا خیلی خلاصه و دقیق تو کانالش ازش گفته ( لینک مطلب رو میذارم و بر شما باد عضو شدن تو کانالش)
https://t.me/SarasDacha/918
راجع به گناه جمشید ( یمه ) حرف زیاده و یکی از این حرفا، میگن رابطهی همسری با خواهرش بوده ( مدیونید اگه فکرتون سمت جیمی و سرسی لنیستر نرفته باشه!!!)
داستان ضحاک تو شاهنامه انگاری صورت متحول شدهی یه روایت تو اوستاست که اونجا راجع به یه اژدهای سهسر گفتن. پس ضحاک منشأ هند و ایرانی و اساطیری داره.
راجع به فریدون هم یه معادل شخصیتی تو وداها داریم به اسم: تریته
میرسیم به داستانی که داداشم فردوسی تو شاهنامه نیورده ولی همهمون آوازهشو شنیدیم:
آرش کمانگیر
خلاصهی داستانو اگه بخوام بگم: توران بر ایران غلبه کرده و ایران تقریباً تمام سرزمینهاشو از دست داده. افراسیاب و منوچهر یه پیمانی میبندن که یه ایرانی تیر پرتاب کنه و هرجا که نشست، بشه مرز ایران و توران. ( به خیالشون یه تیر مگه چقدر میتونه بره!!!! ) آرش اینجا میآد و در حالیکه بدنش سالم بوده، این تیر رو میزنه و اهورامزدا هم به اون تیر میدمه و تیر میره و لب جیحون میشینه و سرزمینهای ایرانی آزاد میشن. خود آرش بعد از تیر قطعه قطعه میشه و جونشو از دست میده.
این حکایت یه منشئی تو ریگودا داشته. چطور؟
ویشنو یه ایزدیه که کارایی انجام داده برای نجات مردمش که بیشباهت به آرش نیست.
یه نبرد بین خدایان خیر ( دیوهها ) و خدایان شر ( اسورهها ) شکل میگیره و موفقیت با اسورهها بوده. اینا یه پیمانی بین هم میذارن که تا جایی که ویشنو سه تا گام برداره، بشه مال اونا. تو روايات یه صفات خاصی به ویشنو نسبت دادن مثل فراخرفتار، فراخگام، کوهنشین، کوهآشیان.
حالا اون شباهتهایی که این دوتا داستان چیا بودن؟
دوتا پهلوون بودن ( یکی خدا و یکی بنا به سنت ایرانی، خدایی که به صورت انسان دراومده. )، هردوتا در راه نجات سرزمین از دست رفته جونشونو از دست دادن، با کوه ارتباط دارن، هردوتا به کمان و قطع عضو مرتبطن ( تو بعضی روایات، میگن ویشنو از کمان استفاده کرده. ) و در نهایت هردو به مردم کمک کردن.
رسیدیم به شخصیتی که اگه آپدیتهامو از شاهنامه خونده باشین، میدونین چقدر بهش ارادت دارم: کیکاووس
عذر میخوام از این اصطلاح استفاده میکنم ولی اگه از این کلمه استفاده نکنم، حق مطلب ادا نمیشه.
پفیوزترین، تخمیترین، بیعقلترین و کلی ترین دیگه - که جاش اینجا نیست و به شرط حیات تو ریویوم از شاهنامه از خجالتش درمیام - شخصیت شاهنامه از نظر من البته.
هم تو وداها معادل داشته ( کاویَه اُوشَن که هم حکیم خردمندی بوده و هم پهلوونی قابل. شریک خدای جنگ - یعنی ایندره - بوده. ) هم تو اوستا ( یه شاه-روحانی مورد ستایش و با تقوا ) و تو شاهنامه ( مهرداد! آروم باش. دوتا نفس عمیق بکش که فحش ندی ..... ) هم تبدیل شده به یه شاه خودکامه و بیتدبیر.
راجع به سیاوش تو ادبیات ودایی اشارهای نشده. ولی تو روایتهای دورهی میانه، شخصیت معروفیه که مراسمهای عزاداری زیادی براش انجام میشه. ربطش میدن به شخصیت خدای شهیدشوندهی برکت و باروری.
ارتباط سیاوش رو با رامه ( انگاری همون ویشنو که حرفشو زدیم ) اگه بخوایم بررسی کنیم، خیلی به هم شبیه میان:
تو هند یه پادشاهی بوده به اسم شاهدشرتهه. دو تا همسر داشته که از اولی همین رامه رو داشته ( فرزند بزرگتر ) و از همسر دوم - که از قضا خیلی هم دوستش داشته، در حدی که گفته هرچی بخوای برات انجام میدم - یه پسر دیگه به اسم بهرته. وقتی شاه پیر و کور میشه، تصمیم میگیره که رامه رو جانشین خودش کنه ولی اینجا اون همسر دوم میاد میگه: تو مگه منو دوست نداری؟ مگه نگفتی هرچی بخوام انجام میدی؟ الانم پسر منو جانشین کن و رامه رو تبعید کن. اونم میگه چشم و رامه و همسرش به مدت چهارده سال اون سرزمین رو ترک میکنن و بعد این چهارده سال برمیگردن.
انگاری رامه، مظهر نرمی، اطاعت، دلاوری، نرمی خلق و ثبات رای بوده. هرجا میرفته، پشت سرش گل و گیاه درمیومده.
حالا مقایسه کن با شاهنامه:
کیکاووس ( من کاملاً آرومم و به خودم مسلطم :) دوتا همسر داشته که یکی مادر سیاوش بوده و یکی سودابه ( که عجیب کیکاووس دوستش داشته) در اصل باید سیاوش جانشین میشده، اما با اون ماجرای زلیخابازی سودابه، انگاری سیاوش طرد میشه. این ماجرای زلیخابازی سودابه رو میگن با اصل روایت بینالنهرینی نزدیک بوده.
تو دوتا داستان این دوتا شاهزاده میرن به جنگ با بیگانه و پیروز میشن. فقط اینکه رامه در آخر برمیگرده ولی تو روایت ایرانی، سیاوش کشته میشه ولی پسرش ( کیخسرو ) - که انگاری حیات مجدد سیاوشه - به ایران برمیگرده و هردو پادشاه میشن.
روییدن گیاه از خون سیاوش و از قدمهای رامه هم نشوندهندهی ذات ایزدی و بخشندگیشونه.
راجع به اسم سیاوش و ارتباطش با موضوع مرگ و زندگی مجدد هم یه نکتهی جالبی اینجا میگه:
سیاوش تو اوستا از دو جزء تشکیل شده. سیاوه ( به معنی سیاه ) و ارشن ( به معنی مرد، قهرمان و خرس ). پس سیاوش میشه مرد سیاه یا قهرمان سیاه. رنگ سیاه چهره انگاری مربوط به بازگشت سیاوش از جهان مردگانه. آیین مرگ و حیات سیاوشم معمولاً قبل و بعد نوروز بوده ( حتی به حاجیفیروز هم مربوط میشه. پشماممممم!!!!!!)
یعنی حاجیفیروز در اصل سیاوشیه که از مرگ برگشته.
لباس قرمزش، حیات جدیدش و چهرهی سیاهشم نشونهای از مرگ و جهان مردگانه.
راجع به دوتا الگوی سلطنت هم که تو فرهنگ ما مرسومه، میگه:
سلطنت پرتقوای کیخسرو و فرمانروایی خالی از خرد کیکاووس.
بهنظرتون، چرا فردوسی؛ داراب، گرشاسپ و باقی پهلوونارو تو شاهنامه یا نیاورده، یا اگرم اورده، جوری فضا رو پیش برده که یا از رستم شکست بخورن یا به دست اون کشته بشن؟
اثر حماسی باید یک شخصیت محوری داشته باشه. هر پهلوونی غیر رستم ( حتی تو حاشیه ) بازم به نوعی وحدت شاهنامه رو از بین میبره. حتماً فردوسی از داستانها و روایات گرشاسپ مطلع بوده ولی انتخاب کرده که محور شاهنامه، رستم باشه.
راجع به اسکندر هم بین علما اختلافه.
تو نوشتههای زردشتی، همون آدم ملعون رومی بیگانهست که ایران رو ویران میکنه و متنهای زردشتی رو میسوزونه.
ولی تو شاهنامه، کلاً میشه یه شخصیت ایرانی و کاملاً متفاوت.
آهاااا
اینم شد یه دلیل دیگه که چرا فردوسی، صرفاً حکایتای زردشتی رو روایت نکرده و تغییر داده.
این جریان حملهی اسکندر انقدر شوم و تلخ بوده که ایرانیا گفتن یا باید تا ابد یادمون بمونه که با ما چیکار کردن یا هم که کلاً فراموش کنیم.
روایتای زرتشتی راه تلخو انتخاب کردن ( و البته حقیقت. واقعاً اسکندر زد همه چیو نابود کرد!!!! )
شاهنامه کلاً صورت مسئله رو پاک کرد که آقا چرا ناراحتین؟ اصلاً اسکندر بیگانه نبوده و ایرانی بوده !!! ( جلل الخالق... )
یه دلیل دیگه هم که فردوسی، اسکندرو ایرانی کرده اینه که ته شاهنامه ما قرار هست دهنمون سرویس بشه و دوتا حملهی خانمانسوز تو یه اثر حماسی، والا انصاف نیست. اگه گفتین کجا قراره دهنمون سرویس بشه؟ حملهی اعراب
یه نتیجهی کلی اگه بخوام از این پراکندهگوییها بگم:
اصل و اساس حماسهسرایی در ایران همون اساطیر کهن هندوایرانیه. با این تفاوت که تو ایران از حالت خدایی بیرون اومده و شکل حماسی گرفته.
بیشتر مطالب کتاب، معطوف میشه به زال و رستم که مفصل ازش نوشتم و حتماً اینجا رو یه سر بزنین:
https://t.me/khaterateketabimehrdad/23
چرا با وجود اینکه خاندان رستم، محور اتفاقات شاهنامهان و همهجا نقش خفن و خاصی دارن، تو اون منابع دیگه ( اوستا، متون پهلوی، خداینامه ) حتی اسمشونم نیست؟
یک. بعضیا میگن چون زردشتیا با رستم دشمنن ( سر قضیهی جنگش با اسفندیار. اونجا اسفندیار نماد دین زردشته )
حالا بهش فکر کنیم همچین با عقل جور در نمیاد. چرا در نمیاد؟ چون تو اوستا و اون متون دیگه از دشمنای بدتر و خونیتر از رستم گفتن ( ضحاک، افراسیاب، ارجاسپ - این ارجاسپ، زردشتو تو آتشکده میکشه!!!!!! - ). پس نمیشه رستمی که این همه دلاوری کرده ( به قول شاهنامه ) رو بگیم بهخاطر دلایل دینی ذکر نکردهان. حتی همون نبردش با اسفندیارم بیشتر شخصی بود تا دینی....
دو. بعضیا میگن چون اوستا زمانی نوشته شده که احتمالاً داستانای زال و رستم کلاً وجود نداشتن. ( اوستا رو میگن تا وسطای هخامنشیان تموم شده تدوینش ولی داستانای زال و رستم، دوروبرای میلاد مسیح شکل گرفته. ( اونم با ترکیب شدن با روایات پیشدادی و تو شرق ایران - چرا تاکید کردم رو شرق ایران؟ چون اونموقع شرق ایران دیگه تو مرکز دین زردشتی نیست، بلکه دین بودایی تقریباً اونجا رواج داشته - )
خلاصه بخوام بگم، این دلیل منطقیتره. بعدم شما تعصبات دینی رو نمیتونی نادیده بگیری.
الآن میگی ربطش چیه؟ بذار بهت میگم:
اوستا، کتاب دین زردشته و شخصیت محوریاش خود زردشت.
کیا کتابو نوشتن؟ روحانيون زردشت.
پس آقا، اینا نمیان یه شخصیت بیگانه از اونور ایرانو بیارن تو کتاب مقدس که مثلاً شما حواست از زردشت بره سمت رستم!!!
اگه بخوایم تغییرات شاهنامه رو نسبت به اون متون بگیم باید به این موارد اشاره کنیم:
کیومرث میشه اولین شاه. داستان مشی و مشیانه ( نخستین جفت انسان ) حذف میشه. داستان جمشید تغییر میکنه. چندتا روایت کنار هم داستان ضحاکو شکل میده. کاووس کلاً یه شخصیت دیگه میشه. تلفيق زال و رستم با روایات پیشدادی و کیانی و گشتاسپ و اسفندیار و بهمن.
یکی از دلایل این تحول شاهنامه نسبت به متون کهن، جغرافیاست. همین شرق ایران که اکثر این روایتا مال همون اطرافه، اون دوران شرایط سیاسی و فرهنگی خاصی داشته که باقی ایران بینصیب بودن ازش.
یه جملهی طلایی هم از کتاب نقل میکنم که خیلی خفنه:
این قانونی عمومی است که براثر برخورد سازنده و تلفیق دو فرهنگ با یکدیگر، فرهنگی عظیمتر و جهشهای فرهنگی والاتری را میتوان دید. فرهنگی که به درون پوستهی خود بخزد و قادر به تغذیهی اندیشههای تازهی خودی و بیگانه نباشد، پویایی و سازندگی خود را از دست میدهد. فرهنگ سرزمینهای هند، ایران و یونان، سه نمونهی بارز از تلفیق عمیق فرهنگی است. ( ص ۴۰ )
حالا برگردیم به اصل و ریشهی خاندان رستم اینا.
با توجه به اینکه محل نشستِ خاندان رستم سیستان بوده، قطعاً تو سکایی بودن رستم هیچ شکی نیست.
سیستان=سکستان( سگستان )= زَرَنگ
حالا جزئیتر به خود شخصیت رستم برسیم:
رستم، برگرفته از شخصیت خدای جنگ ایرانی و هندیه. یعنی ایندره. رستم و ایندره شباهتهای زیادی با هم دارن؛ مثلاً جفتشون از پهلوی مادر به دنیا اومدن، از کودکی پهلوون بودن، هیکل غیرعادی و نیرومندی داشتن، هردوتا سلاحشونرو به ارث بردن - رستم، گرزشو به ارث برده و ایندره، وجره - ( یهچیزی این وسط بگم پشماتون بریزه. دو تا واژهی گرز و وجره، دوتا شکل متفاوت کلمهی آذرخشن که اصل زبانی هندی و ایرانی داره. تو ایران، گرز فقط معنی سلاح بودنشو نگه داشته و معنی آذرخشو رها کرده ولی وجره، هم سلاحه هم آذرخش. حقیقتاً پشمام. )
جفتشون بیرقیب بودن ( ایندره تو جهانِ خدایان و رستم، جهانِ پهلوانان)
البته که یهسری نکاتی هست که میگن تو اون عصری که رستم آفریده شده، ایندره انگاری اون ابهت قبلشو نداشته ( اصطلاحاً کرک و پرش ریخته بوده ) و نمیتونیم مطلق بگیم که برای ساخت رستم، فقط به اون ایندره توجه کردن.( توجه بهش کردن ولی اون ورژن و نسخهی قدیمیش که خفنتر بوده )
مورد بعدی که بررسی شده، دوام سوگنامهها یا تراژدیهای شاهنامهست ( رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، سودابه و سیاوش، سیاوش و افراسیاب و... ) که جزء به جزء میشه با تراژدیهای فرهنگ غرب تطبیق داد.
ریشهی این تراژدیها اگه گفتین برمیگرده به کجا؟
حکومتهای محلی یونانی تو شرق ایران تا قبل از سکاها.
مثلاً تو داستان سیاوش، عشق به فرزند در مقابل عشق به همسر قرار میگیره و جون میده برای پایان تراژیک و گریهدار.
یا سیاوش و افراسیاب که رابطهی دوستی با هم میبندن و حتی سیاوش، دختر افراسیاب رو میگیره. یه شخص حسود به اسم گرسیوز، موقعیت خودشو در خطر میبینه و میفته دنبال دو به هم زنی و آخرشم که اسپویل نکنم.
یا رستم و اسفندیار که به حق از بهترین نمونههای سوگنامه در دنیاست، ( واقعاً غبطه میخورم به حال کسی که هنوز این شاهکارهای شعری و داستانی رو از رو شاهنامه نخونده. ایشالا قسمت همه بشه خوندنش. ) دو تا پهلوون سرسخت و تسلیمنشدنی که هر دو هفتخان گذروندن، یکی پیر و یکی جوان، هر دو ستایشگر همدیگهان، یکیشون شاهزادهست و کشورگشا و اون یکی از خاندانی اصیل و قوی که نجاتدهندهی ایران و تاجبخش شاهانه. یه شخصیت هفت خط و مارموز یعنی گشتاسپ ( پدر اسفندیار) که جانشینی بچهشو منوط به دستگیری رستم میکنه و در یه صحنه، این عشق و علاقهی رستم و اسفندیار تبدیل میشه به پرخاش و نفرت...
( خدا شاهده این قسمتارو دارم با چشم اشکی مینویسم. )
اون تأثیر حکومتهای محلی یونانی که بالاتر گفتم، اینجا مصداق داره که علاوه بر هنرهای تجسمی، سایر هنرهای یونانی مثل نمایشنامهها و تراژدیها تو شرق ایران شناخته شده بوده که نتیجهاش شده شاهنامه فردوسی.
پشماتون بازم بریزه که اُرُد ( پادشاه اشکانی ) زبون یونانی بلد بوده و تو دربارش، نمایشنامههای یونانی رو زبان اصلی اجرا میکردن !!!! ( نمایشنامهای از اُریپید )
این قسمت از کتاب، آقای بهار راجع به ارتباط داستان ایلیادِ هومر با رستم و اسفندیار صحبت میکنه و من از اونجایی که خودم هنوز ایلیاد رو نخوندم ( شیم آن می ... ) نظری نمیتونم بدم و صحبتهای آقای بهار رو نقل به مضمون میکنم:
ایشون میگن که ساخت داستان رستم و اسفندیار از ایلیاد گرفته شده و شخصیتهاشون به طرز عجیبی هماهنگی داره. آگاممنون با گشتاسپ، اخیلوس با اسفندیار، هکتور با رستم، زال با پاریس. حتی موقعیت مکانی یونان نسبت به تروی مثل ایران نسبت به سیستانه.
علت وقوع ماجرا تفاوت داره ولی در نتیجه تغییری ایجاد نمیشه: در پایان همونجور که اخیلوس به دست پاریس و خدایان کشته میشه، اسفندیار هم به دست زال و سیمرغ کشته میشه.
اگه ایلیاد رو شاهنامه تأثیر گذاشته باشه، احتمالاً اُدیسه هم باید تأثیر خودشو میذاشته و آقای بهار گفته اُدیسه این تأثیر رو گذاشته ولی رو شاهنامه نه. پس کجا؟ رو دارابنامهی طرسوسی.
ارتباط سفر دریایی داراب با سفر دریایی اُدیسئوس.
خب الآن وقتشه که به اون سوال اصلی که از اول تو مقدمهی کتاب هم بهش اشاره شد، برسیم و جوابشو پیدا کنیم:
تا الآن فهمیدیم که اوستا، متون پهلوی و احتمالاً خداینامههای عصر ساسانی، جزء منابع داداشم فردوسی تو شاهنامه بوده ولی با اینهمه بررسی که از داستانها و ریشههاشون کردیم، اینم فهمیدیم که شاهنامه به نسبت اونا کلاً یه راه دیگهای رو میره ( با استفاده از روایات محلی که تلفیق اسطورههای همهی ملتهای دنیاست ) و کاملاً مستقله. ( مخصوصاً داستان زال و رستم )
خب حالا کیا اون روایات محلی که با اسطورههای ملتهای دنیا ترکیب شده بودن رو روایت میکردن که انقدر هم تو جامعه و مردم و هم توی دربار رایج بوده؟ این شد یه سوال جوندار.
از تو متون اشکانی در اوردن که آقا تو شرق ایران ( خراسان بزرگ ) یه گروهی بودن که بهشون گوسان میگفتن.
کار این گوسانها چی بوده؟
این گوسانها ( یا خنیاگران ) کسانی بودن که این روایتهای زیبارو بهصورت شفاهی و با چاشنی سیرداغ پیازداغ و شعر و موسیقی و آواز برای مردم تعریف کنن که عمدتاً خیلی هم محبوب و پرطرفدار بودن. تا آخرای دورهی ساسانی هم نقششون تو جامعه کمرنگ که نشد هیچ، پررنگترم شد. گفتیم هم تو دربار مورد حمایت شاه و دارای امتیازهای خاص بودن و هم بین مردم، محبوب و عزیز بودن. تو همهی مراسمهای غم و شادی هم حضور داشتن و بسته به شرایط یهچیزی از آستینشون در میوردن. از اهمیت موسیقی و آواز و ساز تو کار گوسانها نباید غافل بشیم. تا حدی که کسی از گوسانها اگه از موسیقی و آواز خوبی استفاده نمیکرده یا چند مدل ساز بلد نبوده که بزنه، همچین نمیتونسته گوسان خوبی باشه.
ولی همهی این پرحرفیهام باعث نشه که شما از عظمت کار داداشم فردوسی غافل بشین.
این منابعو هم دقیقی داشته و هم اسدی طوسی. ولی آثار و شعرهای کدوم یکی از این دو شاعر به اون غنا و استحکام و انسجام شعر فردوسی میرسه؟ هیچکدوم.
بیتهای دقیقی تو بعضی قسمتهای شاهنامه هست. یهو شما با اسفندیار طرف میشین که تقریباً جوونه و پهلوان قابلیه ولی از قبلش هیچی نمیدونیم ولی فردوسی مثلاً سیاوش رو ببینین به چه قشنگی تو سنین مختلف توصیف میکنه و رشد شخصیتشو با گذر زمان نشون میده.
حتی برای معصوم بودن سیاوش، داستان مادر سرگردانشو میگه که کل پهلوونا روش نظر داشتن و قصد تصاحبشو داشتن.
راجع به گرشاسپنامهی اسدی طوسی هم همین بحثا.
تو میخوای زندگی یه پهلوون ملی و بزرگی مثل گرشاسپو به شعر دربیاری، بعد میری اونو پهلوون دربار ضحاک قرار میدی؟؟؟؟ با کدوم عقل آخه ؟؟؟؟ اینجوری که خوانندهت متنفر میشه ازش. ( تازه ارواح عمهاش روایتشم درست نیست که بگیم خواسته حقیقتو بیان کنه. گرشاسپ پهلوون دربار فریدون بوده. )
اسم نبردن از گرشاسپ، سفر دریایی داراب و تیرانداختن آرش، سه قسمتی هست که فردوسی حذف کرده البته با دلیل.
چه دلیلی؟
وحدت بخشیدن به شخصیت رستم بهعنوان پهلوون ملی. پهلوونی که هفتصد سال عمر میکنه و از دوران منوچهر پیشدادی هست تا گشتاسپ کیانی.
صحبتام تموم شد و امیدوارم پرچانگی من رو به حوصلهی دقیق خودتون ببخشین و اگه خوندین دمتون گرم و اگرم نخوندین بازم دمتون گرم. هدفم این بود که اولاً به مطالعهی خودم راجع به اسطورهها نظم بدم و دوماً بتونم این مطالب نسبتاً پراکنده رو یه نظمی بدم تا خوندنش راحتتر بشه.
( اینجا چون قرار بود که خلاصه کنم، ممکنه که بعضی مطالب، انسجام نداشته باشن ولی اگه خلاصهٔ اصلی رو بخونین، بهتون قول میدم از خوندنش لذت ببرین. )
امیدوارم موفق شده باشم.
در نهایت تمام احترام نظامیهای دنیا واسه سارا باز هم بابت معرفیهای بینظیر و خفنش که هی اینو به من یادآوری میکنه که خیر سرت تو دانشجو و معلم ادبیاتی:))))))
و همچنین بابت تهیهی فایل ( تو فیدیبو هم موجوده )
در مرحلهی آخر هم احترام نظامی برای اساطیر خفن همهی دنیا 🫡
کتاب حماسههای ایرانی، از اوستا تا شاهنامه از آقای مهرداد بهار ( فرزند ملکالشعرای بهار ) تو حدود شصت صفحه، اومده برای ما حماسههای ایرانی رو با توجه به منابع مختلفی مثل اوستا، بندهش، یادگار زریران، درخت آسوریک، شاهنامه و باقی متون کهن بررسی کرده.
یعنی یه توضیحات کلی که اصل و ریشهٔ فلان اسطوره یا بهمان شخصیت به اساطیر کدوم ملت برمیگرده و ارتباطش با باقی ملتها چجوری اتفاق افتاده.
کتابیه بهشدت گرون ( تنها عیبی که میشه از این کتاب گرفت ) و بیکیفیت از لحاظ صحافی. من کتابو از فایلی که دوست خوبم، سارا زحمتشو کشید و برام فرستاد، خوندم و یه قسمتایی رو هم که فایل خوانا نبود ( چون بعضی از صفحهها، مات افتاده بودن که اونم واسه خاطر جنس صفحات کتاب بود. گلاسهست ظاهراً) از فیدیبو ( اینجا قیمتش مناسبتره. ) خوندم.
ارزش نداره که کتاب فیزیکیشو بخرین.
شصت صفحه کتابو هرجور ضرب و تقسیم کنی بازم نباید شیشصد هزار تومن بشه!!!
تقریباً خوندن این کتاب دو هفته برام طول کشید که باتوجه به حجمش، طولانی بود ولی خب دلیل موجه داشتم و اونم این بود که از اول داشتم ازش نوت برمیداشتم.
حاصل این نت برداشتن، یه خلاصهٔ مفصل از تمام مباحث کتابه که اینجا میتونین بخونین:
https://t.me/khaterateketabimehrdad/12
ولی برای ریویو یه سری نکات اجمالی و خیلی مفصلو میگم تا حدی که ترغیب بشین برای خوندنش.
طبق تعریفی که آقای بهار از اسطوره و حماسه و تفاوتشون با قصه میاره: ( اینجا براتون عیناً میارم ) حماسه و اسطوره رو نمیتونیم از هم جدا کنیم و بعضی وقتا این دوتا کنار هم یه تیم تشکیل میدن.
تعریف اسطوره:
به آن رشته روایات کلا مقدس سنتی که بنا به اعتقاد رایج در جوامع ابتدایی، شرح اموری حقیقی است که عمدتا در ازل رخ داده، اساطیر گفته میشود.
اساطیر هر قوم دربارهٔ خلق هستی، خدایان، انسان، سرانجام انسان و هستی سخن میگوید.
تعریف حماسه:
رشته روایات بلند معمولاً شعری گفته میشود که با زبانی پهلوانانه سروده شده، از دلاوریهای پهلوانان و شاهان بلندآوازه و قهرمان قوم در زمانی بسیار کهن ( ولی نه آغازین، مانند آنچه که در اساطیر وجود دارد .)، یا در عصر تاریخی، و از فتوحات جهانگشایانهی آنان یاد میکند.
چرا میگیم اسطوره و حماسه به هم مرتبطن؟
چون انسان اعتقاد داره که همه چی جبره و همهٔ آتیشا از زیر سر خدایان بلند میشه. ( سنگ نشم الآن... )
این نکته هم جالبه که بین حماسه و اسطوره، بده بستون وجود داره، یعنی ممکنه خدایان اساطیری، خدا بودنشونو بذارن کنار و بیان تد دنیای انسانها یا برعکسش.
ما تو ایران دو گروه روایت پهلوانی داریم که نسبتاً تفاوتای زیادی باهم دارن:
۱) حماسههای پهلوانی کهن: مثل اوستا و شاهنامه
۲) روایات عیاری-پهلوانی عامیانه: مثل سمک عیار
مخاطب هردوتا گروه مردم بودن و به هردوتا گروه توجه خاص خودشو نشون میدادن. ( بفرما! یه دلیل دیگه برای اینکه من تو دوران اشتباهی بهدنیا اومدم... این شوخی کثیفو تموم کنین و منو بردارین ببرین همون دورهای که مردم برای سهراب و سیاوش چهلم میگرفتن... )
گفتیم که حماسه و اسطوره با قصه متفاوته. چیه اون تفاوتا؟
قصه زمان مشخصی نداره ولی اون دوتا از قدیمیترین زمانها به ما رسیدن. مورد بعدی اینکه دیگه قصهها مقدس نیستن مثل اون دوتا و تنوع موضوع قصه نسبت به اونا.
راجع به شاهنامه، آقای بهار این مطلب رو قطعی دونسته که مطالب شاهنامه، تحول یافته و تغییریافتهی مطالب کهنن.
تو اوستا از بهمن ( پسر گشتاسپ ) و خاندانش تا اسکندر خبری نیست ولی تو متون پهلوی و شاهنامه حضور دارن.
یه نکتهی جالب، اسکندر تو نوشتههای زردشتی یه آدم پلید و غیر ايرانيه ولی تو شاهنامه ايرانيه.
دیگه مثلا راجع به کیومرث، شاهنامه میگه اولین پادشاه بوده و روایات زردشتی میگن اولین انسان. ( استاد قیامتی عزیز موقع تدریس درس شاهنامه بهمون گفت که حتی اگه الانم از یه زردشتی سوال کنین که اولین انسان کیه میگه کیومرث)
گناه جمشید تو شاهنامه ادعای خدایی بوده ( نتیجهشم که دو شقه شدنش بود!!!!!!) ولی تو روایات زردشتی میگن چون رهبری دین رو قبول نکرده و به انسان گوشتخواری رو یاد داده ( برگام حقیقتا ).
گشتاسپ هم مرد دین دیگه نیست و یه آدم جاهطلب و عاشق تاج و تخته که حتی به بچهی خودشم رحم نمیکنه. ( اسفندیار )
این تفاوتا این نکته رو به ما میگه که ادب حماسی تو اون دوران در کنار استفاده از متون کهن ( اوستا یا متون زردشتی) خودش یه مسیر مستقلی برای خودش باز کرده. اصل مطلب رو میگرفته، یهچیزی از سر و تهش میزده، یهچيزايی اضافه میکرده و بهعنوان یه اثر مستقل ارائه میداده.
حالا بریم جزئیتر به شاهنامه برسیم:
۱) از پیشدادیان تا پایان عصر کیخسرو ( دورهای تقریباً سههزار ساله از تاریخ حماسی )
خودش به سه بخش کوچیکتر تقسیم میشه:
الف) از آغاز تا روی کار اومدن ضحاک
( حکومت شاهانی که فره داشتن مثل کیومرث، طهمورث، جمشید و... )
ب) عصر هزارسالهی ضحاک
( پادشاهی ضحاک بیفره با فریب خوردن از اهريمن)
پ) عصر بعد ضحاک تا به آسمون رفتن کیخسرو
( ایجاد یهنوع حکومت جدید " تلفيق سلطنت و دین " و پیروزی تقوی و راستی بر دروغ )
شخصیتهای این دوره ( غیر رستم و اینا...) همهشون انگار یه وجههی خدایی دارن بهغیر ضحاک که اونم میگن در اصل یه اژدهایی از نسل خدایانه. ( از دستشون در رفته انگاری ...) پس با قطعیت میتونیم بگیم این شخصیتها غیر تاریخیان و فقط تو محدودهی حماسه و اسطوره میتونیم ازشون حرف بزنیم. ( جای دیگه هم خواستین حرف بزنین، بزنین. گناهش گردن من 😎)
تو بخش پیشدادیان، بحث یمه مطرح میشه که سارا خیلی خلاصه و دقیق تو کانالش ازش گفته ( لینک مطلب رو میذارم و بر شما باد عضو شدن تو کانالش)
https://t.me/SarasDacha/918
راجع به گناه جمشید ( یمه ) حرف زیاده و یکی از این حرفا، میگن رابطهی همسری با خواهرش بوده ( مدیونید اگه فکرتون سمت جیمی و سرسی لنیستر نرفته باشه!!!)
داستان ضحاک تو شاهنامه انگاری صورت متحول شدهی یه روایت تو اوستاست که اونجا راجع به یه اژدهای سهسر گفتن. پس ضحاک منشأ هند و ایرانی و اساطیری داره.
راجع به فریدون هم یه معادل شخصیتی تو وداها داریم به اسم: تریته
میرسیم به داستانی که داداشم فردوسی تو شاهنامه نیورده ولی همهمون آوازهشو شنیدیم:
آرش کمانگیر
خلاصهی داستانو اگه بخوام بگم: توران بر ایران غلبه کرده و ایران تقریباً تمام سرزمینهاشو از دست داده. افراسیاب و منوچهر یه پیمانی میبندن که یه ایرانی تیر پرتاب کنه و هرجا که نشست، بشه مرز ایران و توران. ( به خیالشون یه تیر مگه چقدر میتونه بره!!!! ) آرش اینجا میآد و در حالیکه بدنش سالم بوده، این تیر رو میزنه و اهورامزدا هم به اون تیر میدمه و تیر میره و لب جیحون میشینه و سرزمینهای ایرانی آزاد میشن. خود آرش بعد از تیر قطعه قطعه میشه و جونشو از دست میده.
این حکایت یه منشئی تو ریگودا داشته. چطور؟
ویشنو یه ایزدیه که کارایی انجام داده برای نجات مردمش که بیشباهت به آرش نیست.
یه نبرد بین خدایان خیر ( دیوهها ) و خدایان شر ( اسورهها ) شکل میگیره و موفقیت با اسورهها بوده. اینا یه پیمانی بین هم میذارن که تا جایی که ویشنو سه تا گام برداره، بشه مال اونا. تو روايات یه صفات خاصی به ویشنو نسبت دادن مثل فراخرفتار، فراخگام، کوهنشین، کوهآشیان.
حالا اون شباهتهایی که این دوتا داستان چیا بودن؟
دوتا پهلوون بودن ( یکی خدا و یکی بنا به سنت ایرانی، خدایی که به صورت انسان دراومده. )، هردوتا در راه نجات سرزمین از دست رفته جونشونو از دست دادن، با کوه ارتباط دارن، هردوتا به کمان و قطع عضو مرتبطن ( تو بعضی روایات، میگن ویشنو از کمان استفاده کرده. ) و در نهایت هردو به مردم کمک کردن.
رسیدیم به شخصیتی که اگه آپدیتهامو از شاهنامه خونده باشین، میدونین چقدر بهش ارادت دارم: کیکاووس
عذر میخوام از این اصطلاح استفاده میکنم ولی اگه از این کلمه استفاده نکنم، حق مطلب ادا نمیشه.
پفیوزترین، تخمیترین، بیعقلترین و کلی ترین دیگه - که جاش اینجا نیست و به شرط حیات تو ریویوم از شاهنامه از خجالتش درمیام - شخصیت شاهنامه از نظر من البته.
هم تو وداها معادل داشته ( کاویَه اُوشَن که هم حکیم خردمندی بوده و هم پهلوونی قابل. شریک خدای جنگ - یعنی ایندره - بوده. ) هم تو اوستا ( یه شاه-روحانی مورد ستایش و با تقوا ) و تو شاهنامه ( مهرداد! آروم باش. دوتا نفس عمیق بکش که فحش ندی ..... ) هم تبدیل شده به یه شاه خودکامه و بیتدبیر.
راجع به سیاوش تو ادبیات ودایی اشارهای نشده. ولی تو روایتهای دورهی میانه، شخصیت معروفیه که مراسمهای عزاداری زیادی براش انجام میشه. ربطش میدن به شخصیت خدای شهیدشوندهی برکت و باروری.
ارتباط سیاوش رو با رامه ( انگاری همون ویشنو که حرفشو زدیم ) اگه بخوایم بررسی کنیم، خیلی به هم شبیه میان:
تو هند یه پادشاهی بوده به اسم شاهدشرتهه. دو تا همسر داشته که از اولی همین رامه رو داشته ( فرزند بزرگتر ) و از همسر دوم - که از قضا خیلی هم دوستش داشته، در حدی که گفته هرچی بخوای برات انجام میدم - یه پسر دیگه به اسم بهرته. وقتی شاه پیر و کور میشه، تصمیم میگیره که رامه رو جانشین خودش کنه ولی اینجا اون همسر دوم میاد میگه: تو مگه منو دوست نداری؟ مگه نگفتی هرچی بخوام انجام میدی؟ الانم پسر منو جانشین کن و رامه رو تبعید کن. اونم میگه چشم و رامه و همسرش به مدت چهارده سال اون سرزمین رو ترک میکنن و بعد این چهارده سال برمیگردن.
انگاری رامه، مظهر نرمی، اطاعت، دلاوری، نرمی خلق و ثبات رای بوده. هرجا میرفته، پشت سرش گل و گیاه درمیومده.
حالا مقایسه کن با شاهنامه:
کیکاووس ( من کاملاً آرومم و به خودم مسلطم :) دوتا همسر داشته که یکی مادر سیاوش بوده و یکی سودابه ( که عجیب کیکاووس دوستش داشته) در اصل باید سیاوش جانشین میشده، اما با اون ماجرای زلیخابازی سودابه، انگاری سیاوش طرد میشه. این ماجرای زلیخابازی سودابه رو میگن با اصل روایت بینالنهرینی نزدیک بوده.
تو دوتا داستان این دوتا شاهزاده میرن به جنگ با بیگانه و پیروز میشن. فقط اینکه رامه در آخر برمیگرده ولی تو روایت ایرانی، سیاوش کشته میشه ولی پسرش ( کیخسرو ) - که انگاری حیات مجدد سیاوشه - به ایران برمیگرده و هردو پادشاه میشن.
روییدن گیاه از خون سیاوش و از قدمهای رامه هم نشوندهندهی ذات ایزدی و بخشندگیشونه.
راجع به اسم سیاوش و ارتباطش با موضوع مرگ و زندگی مجدد هم یه نکتهی جالبی اینجا میگه:
سیاوش تو اوستا از دو جزء تشکیل شده. سیاوه ( به معنی سیاه ) و ارشن ( به معنی مرد، قهرمان و خرس ). پس سیاوش میشه مرد سیاه یا قهرمان سیاه. رنگ سیاه چهره انگاری مربوط به بازگشت سیاوش از جهان مردگانه. آیین مرگ و حیات سیاوشم معمولاً قبل و بعد نوروز بوده ( حتی به حاجیفیروز هم مربوط میشه. پشماممممم!!!!!!)
یعنی حاجیفیروز در اصل سیاوشیه که از مرگ برگشته.
لباس قرمزش، حیات جدیدش و چهرهی سیاهشم نشونهای از مرگ و جهان مردگانه.
راجع به دوتا الگوی سلطنت هم که تو فرهنگ ما مرسومه، میگه:
سلطنت پرتقوای کیخسرو و فرمانروایی خالی از خرد کیکاووس.
بهنظرتون، چرا فردوسی؛ داراب، گرشاسپ و باقی پهلوونارو تو شاهنامه یا نیاورده، یا اگرم اورده، جوری فضا رو پیش برده که یا از رستم شکست بخورن یا به دست اون کشته بشن؟
اثر حماسی باید یک شخصیت محوری داشته باشه. هر پهلوونی غیر رستم ( حتی تو حاشیه ) بازم به نوعی وحدت شاهنامه رو از بین میبره. حتماً فردوسی از داستانها و روایات گرشاسپ مطلع بوده ولی انتخاب کرده که محور شاهنامه، رستم باشه.
راجع به اسکندر هم بین علما اختلافه.
تو نوشتههای زردشتی، همون آدم ملعون رومی بیگانهست که ایران رو ویران میکنه و متنهای زردشتی رو میسوزونه.
ولی تو شاهنامه، کلاً میشه یه شخصیت ایرانی و کاملاً متفاوت.
آهاااا
اینم شد یه دلیل دیگه که چرا فردوسی، صرفاً حکایتای زردشتی رو روایت نکرده و تغییر داده.
این جریان حملهی اسکندر انقدر شوم و تلخ بوده که ایرانیا گفتن یا باید تا ابد یادمون بمونه که با ما چیکار کردن یا هم که کلاً فراموش کنیم.
روایتای زرتشتی راه تلخو انتخاب کردن ( و البته حقیقت. واقعاً اسکندر زد همه چیو نابود کرد!!!! )
شاهنامه کلاً صورت مسئله رو پاک کرد که آقا چرا ناراحتین؟ اصلاً اسکندر بیگانه نبوده و ایرانی بوده !!! ( جلل الخالق... )
یه دلیل دیگه هم که فردوسی، اسکندرو ایرانی کرده اینه که ته شاهنامه ما قرار هست دهنمون سرویس بشه و دوتا حملهی خانمانسوز تو یه اثر حماسی، والا انصاف نیست. اگه گفتین کجا قراره دهنمون سرویس بشه؟ حملهی اعراب
یه نتیجهی کلی اگه بخوام از این پراکندهگوییها بگم:
اصل و اساس حماسهسرایی در ایران همون اساطیر کهن هندوایرانیه. با این تفاوت که تو ایران از حالت خدایی بیرون اومده و شکل حماسی گرفته.
بیشتر مطالب کتاب، معطوف میشه به زال و رستم که مفصل ازش نوشتم و حتماً اینجا رو یه سر بزنین:
https://t.me/khaterateketabimehrdad/23
چرا با وجود اینکه خاندان رستم، محور اتفاقات شاهنامهان و همهجا نقش خفن و خاصی دارن، تو اون منابع دیگه ( اوستا، متون پهلوی، خداینامه ) حتی اسمشونم نیست؟
یک. بعضیا میگن چون زردشتیا با رستم دشمنن ( سر قضیهی جنگش با اسفندیار. اونجا اسفندیار نماد دین زردشته )
حالا بهش فکر کنیم همچین با عقل جور در نمیاد. چرا در نمیاد؟ چون تو اوستا و اون متون دیگه از دشمنای بدتر و خونیتر از رستم گفتن ( ضحاک، افراسیاب، ارجاسپ - این ارجاسپ، زردشتو تو آتشکده میکشه!!!!!! - ). پس نمیشه رستمی که این همه دلاوری کرده ( به قول شاهنامه ) رو بگیم بهخاطر دلایل دینی ذکر نکردهان. حتی همون نبردش با اسفندیارم بیشتر شخصی بود تا دینی....
دو. بعضیا میگن چون اوستا زمانی نوشته شده که احتمالاً داستانای زال و رستم کلاً وجود نداشتن. ( اوستا رو میگن تا وسطای هخامنشیان تموم شده تدوینش ولی داستانای زال و رستم، دوروبرای میلاد مسیح شکل گرفته. ( اونم با ترکیب شدن با روایات پیشدادی و تو شرق ایران - چرا تاکید کردم رو شرق ایران؟ چون اونموقع شرق ایران دیگه تو مرکز دین زردشتی نیست، بلکه دین بودایی تقریباً اونجا رواج داشته - )
خلاصه بخوام بگم، این دلیل منطقیتره. بعدم شما تعصبات دینی رو نمیتونی نادیده بگیری.
الآن میگی ربطش چیه؟ بذار بهت میگم:
اوستا، کتاب دین زردشته و شخصیت محوریاش خود زردشت.
کیا کتابو نوشتن؟ روحانيون زردشت.
پس آقا، اینا نمیان یه شخصیت بیگانه از اونور ایرانو بیارن تو کتاب مقدس که مثلاً شما حواست از زردشت بره سمت رستم!!!
اگه بخوایم تغییرات شاهنامه رو نسبت به اون متون بگیم باید به این موارد اشاره کنیم:
کیومرث میشه اولین شاه. داستان مشی و مشیانه ( نخستین جفت انسان ) حذف میشه. داستان جمشید تغییر میکنه. چندتا روایت کنار هم داستان ضحاکو شکل میده. کاووس کلاً یه شخصیت دیگه میشه. تلفيق زال و رستم با روایات پیشدادی و کیانی و گشتاسپ و اسفندیار و بهمن.
یکی از دلایل این تحول شاهنامه نسبت به متون کهن، جغرافیاست. همین شرق ایران که اکثر این روایتا مال همون اطرافه، اون دوران شرایط سیاسی و فرهنگی خاصی داشته که باقی ایران بینصیب بودن ازش.
یه جملهی طلایی هم از کتاب نقل میکنم که خیلی خفنه:
این قانونی عمومی است که براثر برخورد سازنده و تلفیق دو فرهنگ با یکدیگر، فرهنگی عظیمتر و جهشهای فرهنگی والاتری را میتوان دید. فرهنگی که به درون پوستهی خود بخزد و قادر به تغذیهی اندیشههای تازهی خودی و بیگانه نباشد، پویایی و سازندگی خود را از دست میدهد. فرهنگ سرزمینهای هند، ایران و یونان، سه نمونهی بارز از تلفیق عمیق فرهنگی است. ( ص ۴۰ )
حالا برگردیم به اصل و ریشهی خاندان رستم اینا.
با توجه به اینکه محل نشستِ خاندان رستم سیستان بوده، قطعاً تو سکایی بودن رستم هیچ شکی نیست.
سیستان=سکستان( سگستان )= زَرَنگ
حالا جزئیتر به خود شخصیت رستم برسیم:
رستم، برگرفته از شخصیت خدای جنگ ایرانی و هندیه. یعنی ایندره. رستم و ایندره شباهتهای زیادی با هم دارن؛ مثلاً جفتشون از پهلوی مادر به دنیا اومدن، از کودکی پهلوون بودن، هیکل غیرعادی و نیرومندی داشتن، هردوتا سلاحشونرو به ارث بردن - رستم، گرزشو به ارث برده و ایندره، وجره - ( یهچیزی این وسط بگم پشماتون بریزه. دو تا واژهی گرز و وجره، دوتا شکل متفاوت کلمهی آذرخشن که اصل زبانی هندی و ایرانی داره. تو ایران، گرز فقط معنی سلاح بودنشو نگه داشته و معنی آذرخشو رها کرده ولی وجره، هم سلاحه هم آذرخش. حقیقتاً پشمام. )
جفتشون بیرقیب بودن ( ایندره تو جهانِ خدایان و رستم، جهانِ پهلوانان)
البته که یهسری نکاتی هست که میگن تو اون عصری که رستم آفریده شده، ایندره انگاری اون ابهت قبلشو نداشته ( اصطلاحاً کرک و پرش ریخته بوده ) و نمیتونیم مطلق بگیم که برای ساخت رستم، فقط به اون ایندره توجه کردن.( توجه بهش کردن ولی اون ورژن و نسخهی قدیمیش که خفنتر بوده )
مورد بعدی که بررسی شده، دوام سوگنامهها یا تراژدیهای شاهنامهست ( رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، سودابه و سیاوش، سیاوش و افراسیاب و... ) که جزء به جزء میشه با تراژدیهای فرهنگ غرب تطبیق داد.
ریشهی این تراژدیها اگه گفتین برمیگرده به کجا؟
حکومتهای محلی یونانی تو شرق ایران تا قبل از سکاها.
مثلاً تو داستان سیاوش، عشق به فرزند در مقابل عشق به همسر قرار میگیره و جون میده برای پایان تراژیک و گریهدار.
یا سیاوش و افراسیاب که رابطهی دوستی با هم میبندن و حتی سیاوش، دختر افراسیاب رو میگیره. یه شخص حسود به اسم گرسیوز، موقعیت خودشو در خطر میبینه و میفته دنبال دو به هم زنی و آخرشم که اسپویل نکنم.
یا رستم و اسفندیار که به حق از بهترین نمونههای سوگنامه در دنیاست، ( واقعاً غبطه میخورم به حال کسی که هنوز این شاهکارهای شعری و داستانی رو از رو شاهنامه نخونده. ایشالا قسمت همه بشه خوندنش. ) دو تا پهلوون سرسخت و تسلیمنشدنی که هر دو هفتخان گذروندن، یکی پیر و یکی جوان، هر دو ستایشگر همدیگهان، یکیشون شاهزادهست و کشورگشا و اون یکی از خاندانی اصیل و قوی که نجاتدهندهی ایران و تاجبخش شاهانه. یه شخصیت هفت خط و مارموز یعنی گشتاسپ ( پدر اسفندیار) که جانشینی بچهشو منوط به دستگیری رستم میکنه و در یه صحنه، این عشق و علاقهی رستم و اسفندیار تبدیل میشه به پرخاش و نفرت...
( خدا شاهده این قسمتارو دارم با چشم اشکی مینویسم. )
اون تأثیر حکومتهای محلی یونانی که بالاتر گفتم، اینجا مصداق داره که علاوه بر هنرهای تجسمی، سایر هنرهای یونانی مثل نمایشنامهها و تراژدیها تو شرق ایران شناخته شده بوده که نتیجهاش شده شاهنامه فردوسی.
پشماتون بازم بریزه که اُرُد ( پادشاه اشکانی ) زبون یونانی بلد بوده و تو دربارش، نمایشنامههای یونانی رو زبان اصلی اجرا میکردن !!!! ( نمایشنامهای از اُریپید )
این قسمت از کتاب، آقای بهار راجع به ارتباط داستان ایلیادِ هومر با رستم و اسفندیار صحبت میکنه و من از اونجایی که خودم هنوز ایلیاد رو نخوندم ( شیم آن می ... ) نظری نمیتونم بدم و صحبتهای آقای بهار رو نقل به مضمون میکنم:
ایشون میگن که ساخت داستان رستم و اسفندیار از ایلیاد گرفته شده و شخصیتهاشون به طرز عجیبی هماهنگی داره. آگاممنون با گشتاسپ، اخیلوس با اسفندیار، هکتور با رستم، زال با پاریس. حتی موقعیت مکانی یونان نسبت به تروی مثل ایران نسبت به سیستانه.
علت وقوع ماجرا تفاوت داره ولی در نتیجه تغییری ایجاد نمیشه: در پایان همونجور که اخیلوس به دست پاریس و خدایان کشته میشه، اسفندیار هم به دست زال و سیمرغ کشته میشه.
اگه ایلیاد رو شاهنامه تأثیر گذاشته باشه، احتمالاً اُدیسه هم باید تأثیر خودشو میذاشته و آقای بهار گفته اُدیسه این تأثیر رو گذاشته ولی رو شاهنامه نه. پس کجا؟ رو دارابنامهی طرسوسی.
ارتباط سفر دریایی داراب با سفر دریایی اُدیسئوس.
خب الآن وقتشه که به اون سوال اصلی که از اول تو مقدمهی کتاب هم بهش اشاره شد، برسیم و جوابشو پیدا کنیم:
تا الآن فهمیدیم که اوستا، متون پهلوی و احتمالاً خداینامههای عصر ساسانی، جزء منابع داداشم فردوسی تو شاهنامه بوده ولی با اینهمه بررسی که از داستانها و ریشههاشون کردیم، اینم فهمیدیم که شاهنامه به نسبت اونا کلاً یه راه دیگهای رو میره ( با استفاده از روایات محلی که تلفیق اسطورههای همهی ملتهای دنیاست ) و کاملاً مستقله. ( مخصوصاً داستان زال و رستم )
خب حالا کیا اون روایات محلی که با اسطورههای ملتهای دنیا ترکیب شده بودن رو روایت میکردن که انقدر هم تو جامعه و مردم و هم توی دربار رایج بوده؟ این شد یه سوال جوندار.
از تو متون اشکانی در اوردن که آقا تو شرق ایران ( خراسان بزرگ ) یه گروهی بودن که بهشون گوسان میگفتن.
کار این گوسانها چی بوده؟
این گوسانها ( یا خنیاگران ) کسانی بودن که این روایتهای زیبارو بهصورت شفاهی و با چاشنی سیرداغ پیازداغ و شعر و موسیقی و آواز برای مردم تعریف کنن که عمدتاً خیلی هم محبوب و پرطرفدار بودن. تا آخرای دورهی ساسانی هم نقششون تو جامعه کمرنگ که نشد هیچ، پررنگترم شد. گفتیم هم تو دربار مورد حمایت شاه و دارای امتیازهای خاص بودن و هم بین مردم، محبوب و عزیز بودن. تو همهی مراسمهای غم و شادی هم حضور داشتن و بسته به شرایط یهچیزی از آستینشون در میوردن. از اهمیت موسیقی و آواز و ساز تو کار گوسانها نباید غافل بشیم. تا حدی که کسی از گوسانها اگه از موسیقی و آواز خوبی استفاده نمیکرده یا چند مدل ساز بلد نبوده که بزنه، همچین نمیتونسته گوسان خوبی باشه.
ولی همهی این پرحرفیهام باعث نشه که شما از عظمت کار داداشم فردوسی غافل بشین.
این منابعو هم دقیقی داشته و هم اسدی طوسی. ولی آثار و شعرهای کدوم یکی از این دو شاعر به اون غنا و استحکام و انسجام شعر فردوسی میرسه؟ هیچکدوم.
بیتهای دقیقی تو بعضی قسمتهای شاهنامه هست. یهو شما با اسفندیار طرف میشین که تقریباً جوونه و پهلوان قابلیه ولی از قبلش هیچی نمیدونیم ولی فردوسی مثلاً سیاوش رو ببینین به چه قشنگی تو سنین مختلف توصیف میکنه و رشد شخصیتشو با گذر زمان نشون میده.
حتی برای معصوم بودن سیاوش، داستان مادر سرگردانشو میگه که کل پهلوونا روش نظر داشتن و قصد تصاحبشو داشتن.
راجع به گرشاسپنامهی اسدی طوسی هم همین بحثا.
تو میخوای زندگی یه پهلوون ملی و بزرگی مثل گرشاسپو به شعر دربیاری، بعد میری اونو پهلوون دربار ضحاک قرار میدی؟؟؟؟ با کدوم عقل آخه ؟؟؟؟ اینجوری که خوانندهت متنفر میشه ازش. ( تازه ارواح عمهاش روایتشم درست نیست که بگیم خواسته حقیقتو بیان کنه. گرشاسپ پهلوون دربار فریدون بوده. )
اسم نبردن از گرشاسپ، سفر دریایی داراب و تیرانداختن آرش، سه قسمتی هست که فردوسی حذف کرده البته با دلیل.
چه دلیلی؟
وحدت بخشیدن به شخصیت رستم بهعنوان پهلوون ملی. پهلوونی که هفتصد سال عمر میکنه و از دوران منوچهر پیشدادی هست تا گشتاسپ کیانی.
صحبتام تموم شد و امیدوارم پرچانگی من رو به حوصلهی دقیق خودتون ببخشین و اگه خوندین دمتون گرم و اگرم نخوندین بازم دمتون گرم. هدفم این بود که اولاً به مطالعهی خودم راجع به اسطورهها نظم بدم و دوماً بتونم این مطالب نسبتاً پراکنده رو یه نظمی بدم تا خوندنش راحتتر بشه.
( اینجا چون قرار بود که خلاصه کنم، ممکنه که بعضی مطالب، انسجام نداشته باشن ولی اگه خلاصهٔ اصلی رو بخونین، بهتون قول میدم از خوندنش لذت ببرین. )
امیدوارم موفق شده باشم.
در نهایت تمام احترام نظامیهای دنیا واسه سارا باز هم بابت معرفیهای بینظیر و خفنش که هی اینو به من یادآوری میکنه که خیر سرت تو دانشجو و معلم ادبیاتی:))))))
و همچنین بابت تهیهی فایل ( تو فیدیبو هم موجوده )
در مرحلهی آخر هم احترام نظامی برای اساطیر خفن همهی دنیا 🫡
December 31, 2023
کتاب جذابی بود برام. بجز صحافیش؛ صحافیش بد بود همه کاغذ گلاسه هاش دونه دونه جدا میشدند.
بررسی های اسطوره ای مهرداد بهار رو خیلی دوست دارم.
بعدا وقت کنم بقیه نوت هایی که کنار صفحاتش نوشتم رو تایپ میکنم یا دسته بندی میکنم میارم این زیر.
فعلا اینا اینجا باشه چون برا تلگرام تایپشون کرده بودم:
و راجع به یمه:
تو اسطوره های هندوایرانی صحبت از یمه و یمی میشه. اینا اولین زن و مرد محسوب میشن و خواهر برادر هم بودند باهمدیگه. میگن یمه پسر ویوسونت که همون خدای خورشیده ، بوده.
🔸 مهرداد بهار اعتقاد داره یمه تو ریگودا همون جمشیده.ریگودا از قدیمی ترین منابع اسطوره ای هندوایرانیه که باقی مونده. ولی خب کلی از پادشاهان پیشدادی رو میتونه شامل بشه. (تقریبا همه بجز تهمورث)
معادل اوستایی ویوَسْوَنْت، میشه ویونگهونت که اونم خدای خورشیده و پدر جمشیده. میگن جمشید پاداش اهورامزدا به ویونگهونت برای یافتن هوم بوده.
یه نکته ای رو بگم قاطی نشه یه سری چیز، تو اسطوره های ایرانی یه سری اسم مشترک بین شاهنامه و اوستا هست ولی داستان هاشون فرق داره. جمشید و کیومرث و... اوستا و شاهنامه داستاناشون یکم با هم فرق دارن.
🔸 و اینگونه بود که تو اسطوره های دیگه هندوایرانی یمه هم نخستین انسانه و هم نخستین میرنده. درسته تا قبلش میگفتیم یمه همون جمشیده ولی دیگه تو این زمینه نخستین انسان ،تو یه سری اسطوره های دیگه ایرانی کیومرث، یا گئومرته.
میگن جمشید (یمه)، ممنوع بوده با خواهرش یمی ازدواج کنه و به سبب این گناه «بار تن را فرومینهد و مرگ را برمیگزیند» و میاد میره خدای دنیای مردگان میشه و مسیر به خدا و خوشی رسیدن بعد مرگ رو درست میکنه.
🔸 از طرفی یمه و یمی رو میشه معادل مشی و مشیانه در نظر گرفت.
🔸 از یه طرف دیگه بخواهیم به یمه بپردازیم ، میشه به این قسمت که خدای آتش بوده و آتش رو آورده روی بیاریم که معادل این میشه هوشنگ.
تو اسطوره های ایران هوشنگ نوه کیومرثه و آتش و آهن و کشاورزی و کلا موارد مورد نیاز تمدن و یکجا نشینی رو به بشر یاد میده.
حالا دور میشیم یکم از بحثی که دارم مینویسم اینجا ولی باید بگم که درسته داستان آشنا تر برای کشف آتش برامون اینه که: هوشنگ یه سنگ میزنه به مار و ماره در میره ولی از قضا سنگه چخماخ بوده و جرقه میزنه و فوقع ما وقع؛ ولی این روایت شاهنامه ایشه.
تو اوستا میگن خود اهورامزدا میاد آتش رو به هوشنگ میبخشه.
ببینین چقدر خداهای این ور متمدن تر از خداهای اون ور بودن. زئوس دهن پرومتئوس رو سرویس کرد برا آتش دادن به انسان ها.
بررسی های اسطوره ای مهرداد بهار رو خیلی دوست دارم.
بعدا وقت کنم بقیه نوت هایی که کنار صفحاتش نوشتم رو تایپ میکنم یا دسته بندی میکنم میارم این زیر.
فعلا اینا اینجا باشه چون برا تلگرام تایپشون کرده بودم:
متاسفانه جعل تاریخ پیوسته چنان رایج بوده و هست که گاه تشخیص حقیقت از دروغ مشکل میشود؛ و انسان برای گریز از شناعت این جعلیات حقیر آرزوی سر کردن با حماسه را میکند که اغراق گوییهای آن اقلا غرق در صداقت و پاکی است.
و راجع به یمه:
تو اسطوره های هندوایرانی صحبت از یمه و یمی میشه. اینا اولین زن و مرد محسوب میشن و خواهر برادر هم بودند باهمدیگه. میگن یمه پسر ویوسونت که همون خدای خورشیده ، بوده.
🔸 مهرداد بهار اعتقاد داره یمه تو ریگودا همون جمشیده.ریگودا از قدیمی ترین منابع اسطوره ای هندوایرانیه که باقی مونده. ولی خب کلی از پادشاهان پیشدادی رو میتونه شامل بشه. (تقریبا همه بجز تهمورث)
معادل اوستایی ویوَسْوَنْت، میشه ویونگهونت که اونم خدای خورشیده و پدر جمشیده. میگن جمشید پاداش اهورامزدا به ویونگهونت برای یافتن هوم بوده.
یه نکته ای رو بگم قاطی نشه یه سری چیز، تو اسطوره های ایرانی یه سری اسم مشترک بین شاهنامه و اوستا هست ولی داستان هاشون فرق داره. جمشید و کیومرث و... اوستا و شاهنامه داستاناشون یکم با هم فرق دارن.
🔸 و اینگونه بود که تو اسطوره های دیگه هندوایرانی یمه هم نخستین انسانه و هم نخستین میرنده. درسته تا قبلش میگفتیم یمه همون جمشیده ولی دیگه تو این زمینه نخستین انسان ،تو یه سری اسطوره های دیگه ایرانی کیومرث، یا گئومرته.
میگن جمشید (یمه)، ممنوع بوده با خواهرش یمی ازدواج کنه و به سبب این گناه «بار تن را فرومینهد و مرگ را برمیگزیند» و میاد میره خدای دنیای مردگان میشه و مسیر به خدا و خوشی رسیدن بعد مرگ رو درست میکنه.
🔸 از طرفی یمه و یمی رو میشه معادل مشی و مشیانه در نظر گرفت.
🔸 از یه طرف دیگه بخواهیم به یمه بپردازیم ، میشه به این قسمت که خدای آتش بوده و آتش رو آورده روی بیاریم که معادل این میشه هوشنگ.
تو اسطوره های ایران هوشنگ نوه کیومرثه و آتش و آهن و کشاورزی و کلا موارد مورد نیاز تمدن و یکجا نشینی رو به بشر یاد میده.
حالا دور میشیم یکم از بحثی که دارم مینویسم اینجا ولی باید بگم که درسته داستان آشنا تر برای کشف آتش برامون اینه که: هوشنگ یه سنگ میزنه به مار و ماره در میره ولی از قضا سنگه چخماخ بوده و جرقه میزنه و فوقع ما وقع؛ ولی این روایت شاهنامه ایشه.
تو اوستا میگن خود اهورامزدا میاد آتش رو به هوشنگ میبخشه.
ببینین چقدر خداهای این ور متمدن تر از خداهای اون ور بودن. زئوس دهن پرومتئوس رو سرویس کرد برا آتش دادن به انسان ها.
July 19, 2024
یادمه این کتاب رو تو کشیک اورژانس بیمارستان امام رضا جهت تشکر از خودم بخاطر تموم کردن کارای پایانامه ام سفارش دادم
هدیه خوبی بود، دست خودم درد نکنه🤝🏼
هدیه خوبی بود، دست خودم درد نکنه🤝🏼
Displaying 1 - 4 of 4 reviews





