می خواهم به درون پیله ی محبت بازگردم
همان جا زندگی کنم وُ همان جا بمیرم.
دیگر چشم دیدنِ آن همه آن خنجرهای کشیده بر گلو را ندارم
چشمِ دیدنِ آن گردابِ خشم را ندارم.
چشمِ دیدنِ آن قصه های دروغینی
که تمام عمر
چشم هایم را بسته بود را ندارم.
همان ها که احساس را پوچ کرده بودند
و قلب را تهی.
***
نامم «دیوار» است
دیواری در معبری عمومی.
درازایم به اندازهی تنفر است
و بلندایم به قامت خشم
آه
چه شعارها که بر من نمینویسند
از صد شعار
که بر من می نویسند
یکی شان چیزی یادم نمی دهد.
از صد اعلامیه
که بر تنم می چسبانند
یکی شان دلخوشم نمی کند.
دیروز بر سرتاسرم شعاری نوشتند،
هنگام که خواندمَش
سخت شرمم آمد
که چرا
دیوارِ سرزمینی هستم
که چنین دروغ هایی بر من
می نویسند.