تابستان که پدر و مادر سام برای واکسیناسیون کودکان به آفریقای جنوبی میروند، او بعد از سالها به خانهی عمهاش در رودان (استان هرمزگان) بازمیگردد. وقتی شب اول تعطیلاتش، توله خرسی را در مرغدانی میبیند فقط بخشهایی از داستان پدرش و خرس سیاه بلوچی را میداند. تصمیم میگیرد خرس را نجات دهد. غافل از اینکه شوهرعمهاش نقشهی دیگری برای خرس دارد.
وقتی خواندن و نوشتن یاد گرفتم، دستم به هر کتابی میرسید میخواندم. کتابخانهی خیلی بزرگی داشتیم. آنقدر روی پنجه خودم را بالا کشیدم تا کتابهای طبقههای بالاتر را بردارم که قدم خیلی بلند شد و دستم به همهی کتابها رسید. هنوز کتابی را تمام نکرده بودم، بعدی را باز میکردم. هر چی بیشتر میخواندم، عینکم کلفتتر میشد. حالا اشتهای نوشتنم هم تحریکشده. دوست دارم کتابهایی بنویسم که کتابخورها بخوانند و ازطعمش لذت ببرند.
چطور یک توله خرس سیاه رودانی (هرمزان) با آن نوار سفید دور گردنش که شبیه قلاده است، میتواند زندگی نوجوان تازه از فرنگ برگشته ای را زیر و زیر کند. از عشق و دستهای پنبه ای دختر عمه تویش هست، تا نحوه درست سرم زدن به خرس سیصد کیلوئی زخمی.