محمدعلی بهمنی، متولد ۱۳۲۱ در شهر دزفول. او بدون شک یکی از مهمترین و جدیترین غزلسرایان جریان موسوم به «غزل مدرن» است. نگاه انسانی و زبان ساده و تغزل بکر او، موجب شده است تا شعری بسراید که عوام آن را با لذت بخوانند و در عین حال خواص هم بپسندند. شعر او دیرتر از زمانی که شایستهاش بود مورد توجه و استقبال قرار گرفت، اما او توانست با حضور پیگیر خود در عرصه غزل، نام خود را به عنوان یک شاعر خلاق به اثبات برساند.
از او تا کنون مجموعههای متعددی به چاپ رسیده است که در این میان میتوان نام برد از «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود (۱۳۶۹)»، «شاعر شنیدنی است (۱۳۷۷)» و «نیستان (۱۳۷۹)». بهمنی درسال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای برگزیده، جایزه تندیس مهر را از آن خود ساخته است.
ایدهی کتاب جالب بود: ترکیب شعر و عکس و جمع شدن شش شاعر با سبکهایی نسبتا متفاوت در یک کتاب. اشعار محمدعلی بهمنی به طور خاص و تا حدی مهدی فرجی و علیرضا روشن رو دوست داشتم ولی با بقیه چندان ارتباط برقرار نکردم. اسم کتاب هم جذاب بود. -------------------- یادگاری از کتاب: گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ورنه ره خود گیر و یکی راهگذر باش ... محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست ... از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان هنری گویا نیست ... شب که آرامتر از پلک تو را میبندم با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست ... دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش ... کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب ... آنسان که میخواهد دلت با من بگو آری من دوست دارم حرف دل را بر زبان آری ... گفتم بدوم تا تو همه فاصلهها را تا زودتر از واقعه گویم گِله ها را ... یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسالهها را ... خوبترین حادثه میدانمت ... هوای عشق رسیدهست تا حوالی من ... هوای بیتو پریدن نداشتم آری: بهانه بود همیشه شکسته بالی من ... گلهای نیست، من و فاصلهها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست ... آخ یارم روز را هزار ساعت کردی و رفتی ... حرف را میشود از حنجره بلعید و نگفت وای اگر چشم بخواند غم ناپیدا را ... حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم آخ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم ... شاید به سرگردانیام دنیا بخندد موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
اشعار بهمنی جالب توجه بودند (گرچه تعداد هجاها بعضیوقتها آنقدر زیاد بود که اذیتکننده میشد) اما یک مشت خزعبلاچ از عزیزان دیگر در این مجموعه هست که ارزش کلیاش را از بین میبرد. فقط یکی دوتا شعر از آقای فرجی قابل تحمل بود. نه وزن رعایت شده نه صناعات درست و نه حس نابی که باید بدهد را اشاعه میکند.
با همهی بیسر و سامانیام باز به دنبال پریشانیام طاقت فرسودگیام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنیام دلخوش گرمای کسی نیستم آمدهام تا تو بسوزانیام آمدهام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانیام ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانیام خوبترین حادثه میدانمت خوبترین حادثه میدانیام؟ حرف بزن! ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانیام حرف بزن، حرف بزن، سالهاست تشنهی یک صحبت طولانیام
ها به کجا میکشیام خوب من ؟ ها نکشانی به پشیمانیام