این کتاب قصه پسربچهای به نام فندقی را روایت میکند که آرزو دارد کار بزرگی انجام دهد. در بخشی از این کتاب آمده است که؛ «فندقی رفت و رفت تا به درخت سیبی رسید. هیچ میوهای به شاخههای درخت نبود. فندقی بقچهاش را زمین گذاشت و با خودش گفت: چه کار کنم، چه کار نکنم. باید راهی پیدا کنم. فندقی فکر کرد و فکر کرد تا عاقبت جوی کوچکی کند و آب رودخانه را به پای درخت رساند. درخت سیب خوشحال شد و گفت: «دستت درد نکند فندقی، چه کار خوبی کردی! بیا باغبان من باش.» فندقی بقچهاش را برداشت و گفت: «نه، نمیتوانم باغبان تو باشم. من باید بروم، چون میخواهم یک کار بزرگ بکنم؛ خیلی بزرگ!» فندقی این را گفت و راه افتاد.»
محمدرضا یوسفی (زاده ۱۳۳۲، همدان) نویسنده و نظریهپرداز ادبیات کودکان و نوجوانان اهل ایران است. اولین اثر داستانی او، «سال تحویل شد»، در سال ۱۳۵۷ منتشر شد. وی علاوه بر داستاننویسی برای کودکان و نوجوانان، تجربههایی در نمایش نامهنویسی و فیلم نامهنویسی نیز دارد. به گفتهٔ خودش تا کنون بیش از ۲۰۰ اثر عمدتاً داستانی برای کودکان و نوجوانان منتشر کرده ست.
یه درگیری عجیبی با این دارم. در غالب یه کودک، باید تصور کنم که هیچکدوم کارای عجیب غریبی که این کودک میکنه کارای بزرگی نیست؟ یا از یه طرف دیگه باید فکر کنم خب ای کودک جاهطلب، در همین حد کافیه. دیگه به چیزای بزرگتری فکر نکن. نمیتونم خودم رو در غالب یه کودک بذارم و تصور کنم این کتاب چه تاثیری روم خواهد گذاشت. حتی در غالب خودم هم نمیدونم. تصاویرش زیبان. :)