Jump to ratings and reviews
Rate this book

خانواده تیبو؛ جلد چهارم

Rate this book

696 pages, Hardcover

3 people are currently reading
101 people want to read

About the author

Roger Martin du Gard

199 books111 followers
Awarded the Nobel Prize in Literature in 1937 "for the artistic power and truth with which he has depicted human conflict as well as some fundamental aspects of contemporary life in his novel cycle Les Thibault."

Roger Martin du Gard (23 March 1881 - 22 August 1958) was a French author and winner of the 1937 Nobel Prize for Literature. Trained as a paleographer and archivist, Martin du Gard brought to his works a spirit of objectivity and a scrupulous regard for details. For his concern with documentation and with the relationship of social reality to individual development, he has been linked with the realist and naturalist traditions of the 19th century. His major work was Les Thibault, a roman fleuve about the Thibault family, originally published as a series of eight novels. The story follows the fortunes of the two Thibault brothers, Antoine and Jacques, from their prosperous bourgeois upbringing, through the First World War, to their deaths. He also wrote a novel, Jean Barois, set in the historical context of the Dreyfus Affair.

During the Second World war he resided in Nice, where he prepared a novel, which remained unfinished (Souvenirs du lieutenant-colonel de Maumort); an English-language translation of this unfinished novel was published in 2000.

Roger Martin du Gard died in 1958 and was buried in the Cimiez Monastery Cemetery in Cimiez, a suburb of the city of Nice, France.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
55 (63%)
4 stars
27 (31%)
3 stars
4 (4%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 28 of 28 reviews
Profile Image for Dream.M.
1,043 reviews656 followers
November 5, 2024
جلد چهارم رو کامل صوتی خوندم. فقط قسمت انتهایی کتاب که یادداشت آلبر کامو درباره روژه دوگار بود رو از روی کتاب خوندم .
و مرسی آقای دوگار، خوب شروع و تمومش کردید و با وجود اینکه اون وسطا حوصله مون سررفت اما در کل خوش گذشت .
Profile Image for Robert Khorsand.
356 reviews394 followers
December 3, 2021

دوشنبه، ۱۸ نوامبر ۱۹۱۸
دکتر آنتوان تیبو در حالیکه ۳۷ سال و ۴ ماه و ۹ روز داشت، فوت کرد. ساده‌تر از آنچه بتوان تصور کرد.


پایان ۳۳ روز زندگیِ من در خانه‌ی آقای تیبو.
به شدت حالم گرفته است و حوصله‌ای برای خواندنِ‌ نوشته‌‌های کامو که در پایان کتاب‌ آمده برای من باقی نمانده. البته بر دوستانم پوشیده نیست که از کامو خوشم هم نمی‌آید، شاید حرف‌هایش را بخوانم شاید هم نخوانم. به درک، حوصله‌ی خودم را ندارم، کامو را می‌خواهم کجای دلم بگذارم؟!
فقط می‌خواهم بنوشم، بنوشم، بنوشم و باز هم بنوشم تا بخوابم، بقیه‌اش مهم نیست. گور پدر همه‌ چیز

***مهم***
این سیاهه همانند سیاهه‌هایی که برای هر سه جلد پیشین بنوشته‌ام، به تنهایی مربوط به این جلد است و طبیعی‌ست که در روزهای آینده پس از مرتب کردن افکار و داده‌های ذهنم، ریویویی مفصلی برای دوره‌ی کامل این کتاب خواهم نوشت.

گفتاری مختصر اندر شخصیت محبوبم
دکتر آنتوان تیبو، خود واقعی من!
اگر تا پیش از این کتاب، شخصیت واقعی خودم را در دنیای کتاب‌ها به «سوکورو تازاکی»(مخلوق هاروکی موراکامی) بسیار نزدیک می‌دانستم، حال نظرم به کلی دست‌خوش تغییر گشته و آنتوان تیبو را به علل زیادی، گذشته‌ی خود می‌دانم.
دکتر آنتوان، خام بود و در این دنیا بی‌تجربه، با او بزرگ شدم، قد کشیدم، تجربه کسب کردم و به پختگی کامل رسیدم و حال تنها آرزو می‌کنم که مثل او راحت بمیرم.

نقل‌قول نامه
"لحظه‌هایی هست که با خودم می‌گویم دیگر تمام شد و بعد از این ممکن نیست، اما باز هم هست!"

"پیروزی صلح‌طلبان آیا می‌تواند به تنهایی ضامن صلح باشد؟ حتی اگر روزی در کشورهای ما احزاب صلح‌طلب به حکومت برسند از کجا معلوم که آن‌ها هم تسلیم وسوسه جنگ نشوند و نخواهند آرمان صلح‌طلبی را از راه خشونت به بقیه جهان تحمیل کنند؟"

"از تناقض‌ها نباید بیش از اندازه ترسید. تناقض‌ها خوشایند ولی نیروبخش‌اند."

"هر حقیقتی، حقیقتِ موقت است."

"حال که این «رسوم جامعه» هیچ ارزش و اهمیتی ندارد چرا باید از آنها برآشفته شویم؟"

کارنامه
تنها یک ستاره بابت ادامه‌ی تابستانِ طولانی و به شدت خسته کننده‌ی ۱۹۱۴ از کتاب کسر و سپس بدون هرگونه لطف یا ارفاق به نویسنده، چهار ستاره برای این جلد منظور می‌نمایم.
Profile Image for Mehrnaz.
206 reviews23 followers
February 13, 2025
جلد چهارم رو با اینکه تلختر از جلد قبل بود بیشتر دوست داشتم،جلدی که در اون تکلیف شخصیت ها مشخص میشه و چه پایان بی نظیری!!!
Profile Image for Mat.
132 reviews40 followers
May 2, 2022
چه تجربه عجیب و لذت بخشی بود خوندن این کتاب!
خصوصا تو روزایی که زمزمه های جنگ جهانی جدید رو میشنیدیم. انگار لا به لای صفحات این کتابی که حدود هشتاد سال پیش در مورد اتفاقات جنگ جهانی اول نوشته شده، حال کنونی جهان رو مرور میکنیم.
خانواده تیبو دو شخصیت اصلی و محوری داره. دو برادر به نامهای آنتوان و ژاک که تفاوتهای اخلاقی و عقیده ای عمیقی دارن. آنتوان منطقی، آینده نگر و اجتماعیه. در عوض ژاک شخصیتی ایده آلگرا، سرخود و منزوی داره. از نقاط قوت این رمان همین شخصیت پردازیای بی نظیر نویسندست که به این واسطه تونسته زوایای دید مختلف و شدیدا متضاد رو در مورد مسائلی چون دین، عشق و جنگ بیان کنه. شخصیت های دوگار سیاه و سفید نیستن. شخصیتهایی خاکسترین که عمیقا باهاشون همزادپنداری میکنیم. همونقدر که ژاکِ مخالف جنگ و خواستار صلح رو درک میکنیم، دکتر آنتوانِ ناسیونالیست که برای نجات انسانها رهسپار جبهه میشه رو میفهمیم.
دو گار تصویر ملموسی از اروپای ملتهب و درگیر جنگ ارائه میده که گویای مهارت بالاش در روایت داستان در دل اتفاقات با توصیفات کافی و به جاست.
به شخصه جلد چهارم رو بیش از سایر جلدا دوس داشتم. بلوغ شخصیتها و همینطور احساس نزدیکی بیشتر خواننده با این افراد، اهدافشون و تصمیماتشون باعث میشه به طرز عجیبی باهاشون همدردی کنیم و رنجشونو درک کنیم.
مطمئنن این کتاب دوست داشتنی از تجربه های شیرین کتابخونی من هست‌.
Profile Image for Arezoo.
208 reviews
July 17, 2024
دو ماه هم‌نشینی با ژاک، آنتوان، ژنی، ژیز، دانیل و تمام شخصیت‌های کتاب تموم شد. لذتی که با خوانش داشتم تا مدت‌ها همراهم خواهد بود.

خانوادۀ تیبو با آنتوان آغاز می‌شود و با آنتوان پایان می‌یابد و ابعاد شخصیت او پیوسته در حال رشد است. همچنین به نظر می‌رسد که آنتوان بیش از ژاک به نویسندۀ رمان نزدیک باشد.
پدر خانوادۀ تیبو که در نظر آنتوان مظهرِ مجسّم دین است، درست پس از آنکه آنتوان بی‌اعتقادی خود را به وجود خدا اعلام می‌کند می‌میرد. در عین حال جنگ عمومی در همان زمان در می‌گیرد و جامعه‌ای که گمان می‌رفت بتواند در آنِ واحد تاجر و مسیحی باشد در خون غرق می‌شود.
Profile Image for Saman.
338 reviews173 followers
April 12, 2024
جلد چهارم خانواده تیبو از دو بخش ادامه‌ی تابستان 1914 و سرانجام تشکیل شده.تابستان 1914 که کل جلد سوم و تقریبا نیمی از جلد چهارم رو به خودش اختصاص داده،طولانی ترین بخش کتاب بود.تفاوت ادامه تابستان 1914 نسبت به آنچه در جلد سوم بود این بود که کمی از میران مباحث و مجادلات سیاسی شخصیتها کاسته شده بود و اتفاق محور شده بود.قسمت انتهایی این بخش که ژاک در اون نقش اول رو داره دست خوش اتفاق عجیب و غریب و البته غم انگیزی میشه.اینطور بگم که نویسنده نسبت به ژاک بی رحم بود!
بخش سرانجام دیگر شخصیتهای کتاب مثل ژنی و ژان پسر ژاک و البته مهمترین شخص یعنی آنتوان بود.در این بخش ما به نامه نگاری ها و روزنوشت های آنتوان بر میخوریم.دست نوشته هایی که بعضا رنگ و بوی نصیحت و پندگویی به خودش میگیره،اما بسیار زیاد خواندنی و جالب بود.او در نامه هایی خطاب به ژنی و ژان مطالب گوناگونی رو مطرح میکنه.از طرفی در روزنوشت های خودش نظرات سیاسی او در مورد جنگ رو میخونیم.بخش درخشان این قسمت،جاهای بود که آنتوان به تحلیل و واکاوی شخصیت خودش پرداخته بود و سعی کرده بود صادقانه خودش رو زیر تیغ نقد و بررسی ببره.خیلی از این قسمت خوشم اومد.آنتوان که گرفتار بیماری شده از شرح حال خودش و دست و پنجه نرم کردن با بیماری اش هم مطالبی رو در روزنوشت هاش میاره که این بخش هم با تمام غم و اندوهش بسیار خواندنی و جذاب بود. در کل شروع و پایان خانواده تیبو بسیار عالی بود.شاید مطالب میانی به ویژه بخش طولانی تابستان 1914 هم سطح با سایر قسمتهای این مجموعه نبود اما این از ارزش زیاد این مجموعه کم نمیکنه.همچون سایر جلدها ترجمه روان جناب نجفی به اضافه پانویس ها و توضیحات ایشون خواندن این مجموعه رو آسانتر کرده بود.
از جنگ خوندن در روزهایی که سایه شوم جنگ و استرس اینکه ایران چه پاسخی به اسرائیل جنایتکار میده و اون در جواب چه میکنه تجربه عجیبی بود.
ان شالله اگر عمری بود،به زودی چیزکی هم در مورد کل مجموعه خواهم نوشت.
Profile Image for Sina Iravanian.
200 reviews35 followers
December 23, 2024
«عجیب است که بازگشت به فنا چنین مقاومتی برمی‌انگیزد.»

یک سوم پایانی این جلد برای من تأثیرگذارترین قسمت کتاب بود. هر چه در این چهار جلد کاشته شد ارزش چنین برداشتی را داشت. این حرف به این معنی نیست که در سه و نیم جلد گذشته چیزی به جز کاشت صورت نگرفته. لحظات به یادماندنی و تأثیرگذار زیادی در طول این چهار جلد خلق شد؛ اما در انتهای این جلد به ذهن شخصیت محبوب من در این رمان یعنی «آنتوان تیبو» بیشتر سرک می‌کشیم و از طریق نوشته‌هایی که در دفترچه‌ی خاطراتش نوشته، و راوی اول شخص، به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم. قسمت‌های زیادی از این خاطرات لحن اعتراف‌گونه دارند:

«من همیشه مرد متوسطی بوده‌ام. با استعدادهای متوسط، متناسب با آن‌چه زندگی از من توقع داشت. هوش متوسط، حافظه، استعداد جذب. شخصیت متوسط. و بقیه همه ظاهرسازی بود. [...] ضعفم نیاز دائمی به تأیید بود. [...] صدبار متوجه شده‌ام که حضور دیگران تقریباً برایم ضروری است تا بتوانم منتهای تواناییم را نشان بدهم. همین که خودم را در معرض نگاه و قضاوت و تحسین دیگران می‌دیدم، همه‌ی نیروهایم به حرکت در می‌آمد، تهور و قدرت تصمیم‌گیری و احساس تواناییم افزون می‌شد و اراده‌ام را خواهی‌نخواهی به جهش وامی‌داشت.»

آنتوان افکارش را زیر ذره‌بین نقد قرار می‌دهد و از دیدگاهش نسبت به زندگی و جهان می‌گوید. شخصیتش یادآور شخصیت لوین در آناکارنینای تولستوی است. درست مثل او صاحب ذهنی ناآرام، پر از دغدغه، پر از پرسش، پر از شک؛ با این تفاوت که پاسخی که آنتوان برای چرایی زندگی می‌یابد از پاسخ لوین متفاوت است. لوین بازتاب خود لئو تولستوی بود. آیا آنتوان هم بازتاب خود روژه مارتن دوگار بود؟

«محال است که بتوانیم خود را کاملاً از چنگ این پرسش بیهوده برهانیم:‌«معنای زندگی چه می‌تواند باشد؟» خود من هنگام نشخوار گذشته با تعجب می‌بینم که در دل می‌گویم: «مقصود از این چیست؟»
هیچ چیز نیست. مطلقاً هیچ. پذیرفتن این حقیقت دشوار است، زیرا هجده قرن مسیحیت در رگ و پی ماست. ولی هرچه بیشتر می‌اندیشیم، هر چه بیشتر بر گرد خود و در خود می‌نگریم بیشتر به این حقیقت بدیهی پی می‌بریم. «مقصود از این هیچ چیز نیست.» میلیون‌ها موجود زنده روی زمین پدید می‌آیند، لحظه‌ای می‌جنبند و سپس می‌پوسند و ناپدید می‌شوند و جای خود را برای میلیون‌ها موجود دیگر می‌گذارند که فردا آن‌ها نیز می‌پوسند و متلاشی می‌شوند. هستی ناپایدار آن‌ها موقوف هیچ هدفی نیست. زندگی بی‌معنی است. و هیچ‌چیز اهمیت ندارد جز این‌که بکوشیم تا در این سفر کوتاه هرچه کم‌تر بدبخت باشیم… و درک این حقیقت آن‌قدر هم که به نظر می‌آید یأس‌آور و فلج‌کننده نیست. احساس پیراستگی و رهایی از همه‌ی توهمات و دلخوشی‌های کسانی که می‌خواهند به هر قیمت برای زندگی معنایی بیابند مایه‌ی آرامش و توانایی و آزادی است. و اگر بدانیم که چگونه باید آن را به کار ببریم حتی اندیشه‌ای نیروبخش می‌شود.»


یادداشت‌های آنتوان، دیدگاه خوشبینانه‌ای به جهان ندارند، سعی ندارند که دنیا را گلستان نشان بدهند؛ ولی همین یادداشت‌های ناامید کننده برای من تسکین دهنده بودند. روزهایی که این بخش کتاب را می‌خواندم فشار و تنش کاری زیادی هم تجربه می‌کردم و اگر چند دقیقه فرصت پیدا می‌کردم، یکی دو صفحه از خاطرات آنتوان را می‌خواندم و آرام‌تر می‌شدم. شاید به این دلیل که به من می‌گفت که تنها نیستم. او هم دنیا را مثل می می‌بیند. ولی چنان به کلمات مسلط است که آن چه من از گفتنش عاجزم در چند جمله به شکلی شیوا بیان می‌کند.

دروغ چرا، دلیل دیگری که تا این اندازه آنتوان را دوست داشتم این بود که برای من یادآور داییم بود؛ انسان دوست‌داشتنی‌ای که هم‌صحبتی‌های طولانی با او در دوره‌ای کوتاه از شانس‌های بزرگ زندگیم بود. کسی که با همه‌ی اطرافیانش با مدارا برخورد می‌کرد، و با نرم‌ترین کلمات من را که در معرض شستشوی مغزی مدرسه قرار گرفته‌بودم از افراط و تفریط بر حذر می‌داشت. به قول آنتوان:

برای ژان‌پل: هر حقیقتی حقیقت موقت است. [...] تا هنوز جوانی، خود را از وسوسه‌ی یقین برهان.
Profile Image for Rez.
169 reviews4 followers
September 19, 2024
اما فقط باید به یاد داشته باشیم که نخستین نمونه از این کسان که از هرگونه امیدی روی گردانده و مصمم بودند که با تمامیِ مرگ پنجه دراندازند، همان کسانی که بعدها ادبیات ما از آن‌ها پر شد، در سال ۱۹۱۳ به دست روژه مارتن دوگار ترسیم شد.

آلبر کامو
Profile Image for Hodove.
165 reviews176 followers
September 2, 2025
بالاخره بعد از حدود یک سال! خانواده تیبو تموم شد.
جلد چهارم برام خیلی شبیه جلد دوم بود. فصل اخر، مثل فصل مرگ پدر در جلد دوم روان آدمو خراش می‌داد.
آیا بهتر از این می‌شد چهره زشت جنگ رو نشون داد؟
صفحات زیادی از کتاب رو تا زدم(عادتی که برگردم و اون صفحه رو شاید دوباره بخونم)
و فرصت کنم به اینجا چندتاشون رواضافه میکنم.
اما هیچ بخشی از کتاب اونقد منو ناراحت نکرد که این دو بخش:

اگر به اسپویل حساسید ادامه رو نخونید:

*****




اول اونجا که آنتوان به مرگ ژاک فکر میکنه
و باخودش میگه :«چه مرگ ابلهانه ای. آنتوان هرگز نتوانسته بود خیال خود را از بابت این مرگ پوچ یکسره کند. حتی امروز پس از گذشت چهارسال…»
اینجا هنوز آنتوان نپذیرفته که خودش هم خواهد مرد و
بخش بعدی وقتی در دیدار با دکتر فیلیپ بالاخره با واقعیت مرگش روبه رو میشه؛ «تو راه نجات نداری، تو از دست رفته‌ای».
چه اگاهی بی رحمانه‌ای ، از اینکه جان خود آنتوان هم به پوچی از دست رفت.
Profile Image for M&A Ed.
409 reviews62 followers
July 21, 2022
بالاخره بعد از تقریباً ۲ سال رمان وزین و ارزشمند"خانواده تیبو" تمام شد. این رمان چهار جلدی توسط نویسنده فرانسوی، روژه مارتین دوگار" نوشته شده است. نویسنده در لابه‌لای داستان به جنبه‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی مقوله‌ی جنگ می‌پردازد. ماجرای داستان همانطور که از نام کتاب پیداست درباره خانواده تیبو است: اعضای خانواده تیبو عبارتند از:
پدر خانواده: وی شخصیتی تک‌صدا و ایدئولوژیک است. او دیکتاتوری کوچکی را در قبال فرزندان به راه می‌اندازد که دو کنش متفاوت را در پی دارد. یکی تابع می‌گردد و در برابر او سکوت می‌کند و دیگری مخالف با سیاست‌های فکری پدر...
آنتوان: پسر بزرگ خانواده تیبو است؛ او نماد افرادی است که در جامعه فقط به پیشرفت اهداف خود می‌اندیشند بدون آن‌که برایشان مهم باشد که شرایط جامعه چگونه است. او سرانجام پزشک می‌شود.
ژاک: فرزند دیگر خانواده که در مدرسه‌ای مذهبی درس می‌خواند اما رفتار او چندان خوشایند پدر نیست... ماجرای شعرهای عاشقانه وی و لو رفتن دفتر شعرش در مدرسه و کنش توام با استبداد تیبوی پدر از قسمت‌های تامل‌برانگیز رمان است. تقابل شخصیتی این دو برادر بسیار زیباست... یکی نترس و جسور و دیگری محتاط و تابع سیاست‌های پدر بدون هیچ مخالفتی...
Profile Image for Yas.
658 reviews72 followers
February 2, 2024
{برای ژان پل: ...
ساده‌تر از آنچه بتوان تصور کرد.}

قلبم فشرده میشه...
یک آه بزرگ...
یاد جلد اول می‌افتم. اون اوایل، بچگی‌هاشون، علایق‌شون، شخصیت‌‌هاشون، سختی‌هاشون، حرف‌هاشون...
چرا زندگی اینجوریه!
جوری هر دوره تغییر می‌کنیم که انگار چندین نفر در ما زندگی میکردن/میکنن...

جلد آخر پر از شگفتی و غم بود. سراسر کتاب قلبم فشرده شد...
زیبا بود...
زیباترین حالتِ روژه مارتن دوگار

|تکه کتاب|


▪︎نه، من این آینده درخشان و نامعلوم را اگر قرار باشد که به قیمت جنگ به دست آید نمی‌خواهم! همه چیز بر استعفای عقل و ترک عدالت، همه چیز بر وحشیگری و خونریزی ترجیح دارد. همه چیز بهتر از این شناعت و این حماقت است. همه چیز آری، ولی جنگ نه!

▪︎شجاعت این نیست که تفنگ برداریم و به طرف مرز بدویم. شجاعت این است که تفنگ را بیندازیم و حتی به پای چوبه دار برویم، ولی شریک جرم نشویم!

▪︎ولی من معتقدم که فرد حقاً می‌تواند به ادعاهای ملی که دولت‌ها بر اساس آنها با هم می‌جنگند، بکلی پشت پا بزند. من به دولت حق نمی‌دهم که بر وجدان انسان‌ها به هر دلیلی از دلایل نظارت کند... من از استعمال این کلمات مطنطن خوشم نمی‌آید ولی حالا که مجبورم می‌گویم: در من صدای وجدان بلندتر است از صدای همه استدلال‌های مصلحت آمیزی مثل استدلال‌های تو و همین وجدان است که با صدایی بلندتر از صدای قوانین شما به من فرمان می‌دهد... تنها راه ممانعت از اینکه خشونت بر سرنوشت جهان حکومت کند این است که اول خودمان به هیچ خشونتی تن ندهیم. من معتقدم که خودداری از کشتن نشانه اعتلای روحی است و شایسته احترام است. اگر قوانین و قضات شما به آن احترام نمی‌گذارند بدا به حال آن‌ها. دیر یا زود باید حسابش را پس بدهند.

▪︎با جنگ مبارزه خواهم کرد تا لحظه آخر! و با همه وسایل ممکن همه وسایل... حتی اگر لازم شود با خرابکاری انقلابی! من این را گفتم... خودم هم نمی‌دانم ولی یک چیز مسلم است، آنتوان، صددرصد مسلم است من سرباز بشوم؟ هرگز!

▪︎انتخابات عمومی در فرانسه! چه گولزنک قشنگی! از چهل میلیون نفر فرانسوی کمتر از دوازده میلیون نفر قانونا حق رای دارند. فقط شش میلیون و یک رای ینی نصف راب دهندگان برای تشکیل آنچه وقیحانه اسمش را اکثرت گذاشته اند کافی است!
بنابراین ما سی و چهارمیلیون احمق هستیم که به اراده شش میلیون نفر گردن می‌گذاریم!

▪︎_شما همه می‌روید و مسلماً پیش خودتان فکر می‌کنید: خوشا به حال پیرها که می‌مانند. اشتباه می‌کنید سرنوشت ما بدتر از سرنوشت شماست، چون زندگی ما دیگر به آخر رسیده است.
_به آخر رسیده است؟
_بله، پسرم، واقعاً به آخر رسیده است... در ژوئیه ١٩١٤، چیزی تمام می‌شود که ما جزوش بودیم و چیزی شروع می‌شود که ما پیرها دیگر جزوش نیستیم.

▪︎از این تختخواب و این صندلی و این سلفدان که شاهد ساعتهای تب و نفس تنگی و بی‌خوابیش بودند نفرت داشت. خوشبختانه آن مایه توانایی را داشت که اغلب از آنجا بگریزد و پایین برود. آن وقت کتابی به دست می‌گرفت که هرگز آن را نمی‌خواند ولی با آن می‌توانست تنهایی‌اش را اندکی پر کند و به زیر درختان سرو یا زیتون پناه می‌برد و گاهی نیز در انتهای جالیز تا نزدیک پمپ آب پیش می‌رفت و با شنیدن صدای ریزش آب اندکی احساس خنکی و شادابی می‌کرد.

درست نمی‌دانست که چه خواهد کرد، ولی یک چیز برایش مسلم بود: به خلاف آنچه امروز صبح اندیشیده بود، هرگز زندگی سابقش را از سر نخواهد گرفت.

▪︎سرفه‌ها ادامه داشت آنتوان دستش را از روی بی‌صبری و نومیدی تکان داد و با تلاش بسیار، جویده جویده گفت: می‌بینید... من دیگر... یک پیرمرد نزله‌ای... شده‌ام. به قول کلوتیلد رستمان را کشیده‌اند و تازه شاید وضع ما بهتر از دیگران باشد....
دانیل با لحن آهسته و سریع گفت: شما شاید.

▪︎یک دقیقه به سکوت گذشت این بار دانیل سکوت را شکست: از من پرسیدید که روزنامه‌ها را خوانده‌ام یا نه؟ نه. سعی می‌کنم که تا می‌شود نخوانم. ذهنم همیشه مشغول همین چیزهاست. دیگر نمی‌توانم فکر دیگری بکنم... خواندن اعلامیه‌های دولت برای ما که معنای این کلمات را می‌دانیم... فعالیت مختصر در جبهه فلان با حمله مظفرانه در فلان جا... دیگر نه... وقتی که آدم در حمله شرکت کرده باشد، آن هم در حمله پیاده نظام آن وقت می‌فهمد یعنی چه... تا وقتی که من سرباز سواره نظام بودم نمی‌دانستم جنگ چیست... با اینکه حمله هم کرده بودم، بله سه بار... و این حمله را هم همین طور این را هم نمی‌شود وصف کرد... ولی این حمله در مقابل حمله پیاده نظام حمله صف شکن، حمله تعرضی با سرنیزه... هیچ است...

▪︎مشابهت او با ژاک کودک بار دیگر توجه آنتوان را جلب کرد. با خود اندیشد: «همان پیشانی همان حلقه موی پاشنه نخواب... همان رنگ سرخ و همان دانه‌های ککمک دوروبر بینی کوچک... به او لبخن�� زد، ولی کودک به گمان اینکه آنتوان مسخره‌اش می‌کند سر برگرداند و ابروها را در هم کشید و نگاه دزدانه و بغض آلودی به او افکند چشم‌هایش عین چشم‌های ژاک حالات نامشخص و متغیری داشت. گاهی خندان و ناز آلود گاهی نگران و گاهی هم مانند این لحظه وحشی و خشن و به رنگ فولاد ولی زیر این حالات مختلف نگاه همچنان تیز و موشکاف بود.

▪︎آنتوان ناگهان به یاد آن دختر جوان عبوس و فاصله گیر با اندام خشک و کشیده در میان کت و دامن تیره رنگ و دست‌های دستکش دار افتاد که در روز بسیج عمومی همراه ژاک به خانه آنها در خیابان دانشگاه آمده بود.

▪︎مهارت دانیل که در عین سخن گفتن قاشق‌های پر را در دهان گشوده کودک می‌گذاشت نشان می‌داد که در اجرای نقش پدر مشفق مبتدی نیست.
ناگهان آنتوان در دل گفت: آنچه حالا به چشم می‌بینم سابقاً برایم تصور پذیر نبود... دانیل مصدوم بی‌توجه به سر و وضع خود در جلد پر��تار بچه!... بچه‌ای که پسر ژنی و ژاک است... ولی همه اینها واقعیت است و من حتی چندان تعجب نمی‌کنم از پس این واقعیت بدیهی است... از پس این بداهت آشکار است!... به محض اینکه امور واقع می‌شوند، ما حتی دیگر فکر نمی‌کنیم که ممکن بود واقع نشوند... یا به صورت دیگر باشند...

▪︎با دلی افسرده آن دو مرد جوان را در زمانی که نیرومند و بی خیال و مست از نقشه‌های جاه طلبانه بودند به یاد می‌آورد. جنگ آنها را به این روز انداخته بود... خدا را شکر که لااقل بودند و زندگی را ادامه می‌دادند. حالشان بهتر خواهد شد. آنتوان صدایش را باز خواهد یافت دانیل به لنگی عادت خواهد کرد و هر دو بزودی زندگی سابق را از سر خواهند گرفت!... ولی ژاک نه. او نیز در این صبح روشن بهاری ممکن بود در گوشه ای از این جهان زنده باشد... و آن وقت خودش همه چیز را رها می‌کرد و به او می‌پیوست... و با هم فرزندشان بزرگ می‌کردند ولی همه چیز برای همیشه به پایان رسیده بود.

▪︎وانگهی من هرگز کار بزرگی در زندگی انجام نداده‌ام تا حق داوری درباره کسانی را داشته باشم که دست به عمل افراطی می‌زنند... کسانی که متهورانه با امر محال دست و پنجه نرم می‌کنند.

▪︎داغ این عشق را تا آخر عمر با خود خواهد داشت. عشق پوچ... میان این دو موجود که این همه با هم ناسازگار بودند، عشق جز سوءتفاهم چیز دیگری نبوده است... سوءتفاهمی که بی‌شک نمی‌توانست دوام بیاورد ولی حالا در خاطره‌ای که ژنی از ژاک دارد ادامه پیدا کرده است و در هر جمله‌ای که درباره او می‌گوید کاملاً محسوس است!
اعتقادش این بود که در عمق هر عشقی سوءتفاهمی، توهم کریمانه‌ای، اشتباه قضاوتی هست: برداشت غلطی که دو نفر نسبت به یکدیگر دارند و اگر نمی‌داشتند ممکن نبود که بتوانند همدیگر را کورکورانه دوست بدارند.

▪︎در شیوه تشخص او نمی‌دانم چه حالتی هست که انگار می‌گوید: من نمی‌خواهم خودنمایی کنم. من در بند جلب نظر دیگران نیستم خودم برای خودم کافیم...

▪︎آدمهایی هستند که یک بار برای همیشه به جهان‌بینی رضایت بخشی می‌رسند... بعد کارها دیگر آسان می‌شود.... زندگانی آن‌ها شبیه قایقرانی در هوای آرام است. فقط کافی است که خودشان را به دست جریان آب بسپارند تا رسیدن به مصب...

▪︎خانم شما لااقل این اطمینان را دارید که او زنده خواهد ماند. به هر حال در این روزگار قدر و قیمت این اطمینان بی‌اندازه است!

▪︎خدا می داند که دیگر کی همدیگر را خواهیم دید. دوست عزیز موفق باشید.

▪︎ولی جریان افکارش به غم آمیخته بود. مزون لافیت خاطره‌های بسیاری را در او زنده می‌کرد. تماشای ویلای تیبو اشباح بسیاری را از خواب برانگیخته بود. اکنون همراهش می‌آمدند و نمی‌توانست آنها را از خود براند. جوانیش، سلامتش در روزگار گذشته... پدرش، ژاک... ژاک در عرض این بیست و چهار ساعت برایش زنده‌تر و آشناتر شده بود. هرگز تا این درجه حس نکرده بود که فقدان ژاک او را از دیدار عزیز بی‌همتایی محروم کرده است. یگانه برادرش... نه، هرگز، از زمان مرگ ژاک تا این لحظه هرگز عمق این ضایعه جبران ناپذیر را با این دقت نسنجیده بود. حتی خود را ملامت می‌کرد که برای احساس این نومیدی واقعی این نومیدی برهنه چرا تا امروز صبر کرده بوده است. سبب چه بود؟ اوضاع و احوال روزگار، جنگ...

▪︎_اینجا شب‌ها سرد می‌شود و به علاوه آتش بخاری همه را شاد می‌کند! اینجا در همین خانه بود که ما اولین بار همدیگر را دیدیم. من خوب یادم است.

همه جوان بودند. همه به جوانی خود و به زندگی اعتماد داشتند. بی‌خبر از آینده و غافل از فاجعه‌ای که سیاستمداران اروپا برایشان تدارک می‌دیدند. فاجعه‌ای که همه نقشه‌های فردی آنها را نقش بر آب کرد و زندگی بسیاری را بر باد داد و زندگی بسیاری دیگر را در هم ریخت و سرنوشت یکایک آنها را از ویرانه‌ها و سوگواری‌ها انباشت و معلوم نبود که آیا تا چند سال دیگر باز هم جهان را در هم خواهد کوبید.

▪︎ما گمان می‌کردیم که بشر بالغ شده است و بسوی دوره‌ای پیش می‌رود که در آن فرزانگی و اعتدال و انصاف سرانجام بر جهان حکومت خواهد کرد... و هوش و خرد عاقبت خواهد توانست عنان تحول جوامع بشری را در دست بگیرد... شاید ما در چشم تاریخ نویس‌های آینده موجودات ساده لوح و نادانی جلوه کنیم که درباره انسان و توانایی متمدن شدن او دچار خیالات خام بوده‌اند. شاید ما چشم‌مان را می‌بستیم تا چند اصل مسلم و ذاتی بشر را نبینیم. شاید مثلاً غریزه ویرانگری، نیاز ادواری به اینکه آنچه را ما به دشواری ساخته بودیم در هم بکوبد یکی از این قوانین ذاتی باشد که امکانات سازندگی طبیعت‌مان را محدود می‌کند. یکی از این قوانین مرموز و یأس‌آور که هر مرد فرزانه‌ای باید آنها را بشناسد و بپذیرد...

▪︎چه فایده؟ دیگر تابستان چه اهمیت دارد؟ آنجا یا جای دیگر... تو راه نجات نداری، تو از دست رفته‌ای!

▪︎انتظارش را داشتم. خودم می‌دانستم که از دست رفته‌ام.

▪︎در نبش خیابان دانشگاه در چند قدمی خانه‌اش، ترس بر او هجوم آورد: ترسی دوار انگیز از تنها شدن در خانه. ناگهان ایستاد، آماده گریختن بی‌اختیار سر به آسمان پرتوافشان برداشت و در ذهن خود دنبال کسی گشت که بتواند نزد او پناه ببرد بتواند نگاه شفقت آمیزی از او تمنا کند. زیر لب گفت:
هیچ کس...

▪︎فقط بدانید که پس از رفتن شما به نظرم می‌آید که تنهاتر از همیشه شده‌ام.

▪︎چگونه ذهن تاب می‌آورد؟ و انسان از چه راه‌های اسرار آمیزی این دوره پریشانی و عصیان را پشت سر می‌گذارد و سرانجام به نوعی از پذیرش دست می‌یابد؟ بر من نیست که آن را توضیح بدهم. بی‌شک بداهت امر واقع بر ذهن‌های استدلالی، قدرت بی‌پایان دارد و نیز بی‌شک طبیعت بشری نیروی سازگاری بسیار انعطاف پذیری دارد که می‌تواند به این فکر عادت کند. فکر اینکه بزودی عمرش به سر می‌رسد. پیش از آنکه فرصت زندگی کردن به دست آورده باشد، بزودی نابود می‌شود. پیش از آنکه از امکانات نامحدودی که در خود دارد، بهره برداری کرده باشد.

▪︎چه معجزه‌ای! هیچ کلمه دیگری نمی‌یابم. چه معجزه‌ای است پیدایش این کودک در لحظه‌ای که سلاله فونتانن و سلاله تیبو در حال انقراض بودند بی‌آنکه چیز با ارزشی از خود به جا گذاشته باشند! از صفات مادرش چه به ارث برده است؟ امیدوارم بهترین صفات را ولی این را نیز می‌دانم که خون خانواده ما در رگ‌های اوست، مصمم با اراده باهوش. پسر ژاک، خانواده تیبو. تمام روز در همین فکر بودم این جوشش ناگهانی شیره حیاتی که در موقع مناسب این شاخه نو را از تبار ما رویاند... آیا تصور اینکه هستی او بی‌هدفی نیست و چه بسا به منظوری آفریده شده است، دیوانگی است؟ شاید غرور خانوادگی و از کجا معلوم که مأموریتی بر عهده این کودک نباشد؟ به ثمر رساندن تلاش ناخودآگاه نژاد برای ساختن نمونه کاملی از ذریه تیبو؟ نابغه‌ای که طبیعت هر چندگاه یک بار باید بسازد و من و برادرم فقط طرح‌های ناقصی از این نقشه بودیم؟ آن خشونت ذاتی، آن توانایی عظیم که قبل از او در همه افراد خانواده ما بود، چرا این بار به صورت نیرویی واقعاً خلاق شکفته نشود؟

▪︎این دفترچه را برای این شروع کردم که اشباح را برانم. این طور گمان می‌کردم ولی باطناً دلایل مبهم دیگری در کار بود: گذراندن وقت، دلجویی کردن از خود و نیز نجات دادن اندکی از این زندگی، از این شخصیت که رو به نابودی است و من این همه به آن می‌نازیدم. نجات دادن؟ برای که؟ برای چه؟ ابلهانه است چون می‌دانم که فرصت نخواهم کرد، فاصله زمانی چندانی در میان نخواهد بود تا دوباره نوشته‌ام را بخوانم. پس برای که می‌نویسم؟
برای آن کودک! آری، این حقیقت در همین لحظه، در طی این بی‌خوابی، بر من آشکار شد. این کودک زیباست، نیرومند است، خوب رشد می‌کند، همه آینده، آینده من، همه آینده جهان در اوست. از وقتی که او را دیده‌ام پیوسته درباره او می‌اندیشم و فکر اینکه او نخواهد توانست درباره من بیندیشد از ذهنم بیرون نمی‌رود. مرا نخواهد شناخت درباره من چیزی نخواهد دانست. من چیزی از خودم باقی نمی‌گذارم چند عکس کمی پول یک نام: «عمو آنتوان.» یعنی هیچ. این فکر گاه‌گاه تحمل ناپذیر می‌شود. کاش در این فرصت چند ماهه حوصله کنم و هر روز چیزی در این دفترچه بنویسم... شاید، بعدها، تو ای ژان پل کوچولو شاید از روی کنجکاوی اثر مرا، نشان مرا، آخرین نشانم را، جای پای مردی را که در حال عزیمت است در این دفتر جستجو کنی. آن وقت عمو آنتوان برایت بیش از یک نام، بیش از یک عکس در آلبوم خانوادگی خواهد شد. می‌دانم که این تصویر کاملاً شبیه اصل نخواهد بود. میان مردی که من بودم و این بیمار فرسوده از درد. با این حال این هم برای خودش چیزکی خواهد بود، بهتر از هیچ! من به این امید چنگ می‌اندازم.

▪︎پس از مرگ پدر کاغذهای نامه‌نگاری او را به اتاقم برده بودم. سه ماه بعد مشغول نوشتن نامه‌ای برای استاد فیلیپ بودم. کاغذ را ورق زدم و ناگهان در پشت آن چشمم به دستخط پدر افتاد: دوشنبه. "آقای عزیز، فقط امروز صبح نامه شما به دستم رسید..." برخورد عجیب. گویی مرگ را با دست لمس می‌کردم. خط ریز و خوانای پدر، این چند کلمه زنده، این کوشش که برای همیشه قطع شده بود!

▪︎برای ژان پل:
پسرم، اگر تو روزی از روی کنجکاوی یادداشت‌های عمو آنتوان را خواندی، این نامه‌ها را تحسین خواهی کرد. می‌دانم که در این بحث، بی‌تأمل به مادرت حق خواهی داد. بسیار خوب، شجاعت و بلند همتی در جانب اوست و نه در جانب من. فقط از تو خواهش می‌کنم که منظورم را بفهمی و اصرارم را تمکین مصلحت آمیز از قراردادهای بورژوایی ندانی. می‌ترسم که نسل جوانِ همسن تو در همه زمینه‌ها درگیر مشکلات ناگشودنی و وحشتناکی شود که در برابر آنها مشکلات نسل ما، من و پدرت هیچ باشد. پسرم از این اندیشه دلم می‌گیرد. من دیگر زنده نخواهم بود که در این مبارزه کمکت کنم. بنابراین دلم می‌خواست می‌توانستم از حالا کاری برایت انجام بدهم و با خودم بگویم که اگر شناسنامه معتبری برایت فراهم کنم و نامم را، نام پدرت را روی تو بگذارم دست کم یکی از موانع را از سر راهت بر می‌دارم. تنها مانعی را که می‌توانم بردارم و به قول مادرت چه بسا در اهمیت آن کمی غلو میکنم.

▪︎وانگهی گمان می‌کنم که نظایر این حالت فراوان است. از اینجا می‌توان نتیجه گرفت که برای درک طبیعت باطنی انسان‌ها نباید به رفتار عادی آنها رجوع کرد، بلکه اعمال غیر مترقب و ظاهراً توضیح ناپذیر و گاهی هم زننده‌ای را که بی‌اختیار از آنها سر می‌زند باید در نظر گرفت. در همین وقت‌هاست که طبیعت اصیل رخ می‌نماید.
گمان می‌کنم که من و ژاک از این لحاظ با یکدیگر تفاوت داشتیم. در مورد او، غالب اوقات، طبیعت عمیق (طبیعت اصیل) بر شیوه زندگیش حاکم بود. تعجب دیگران از مشاهده تلون مزاج و واکنش‌های غیر مترقب و ظاهراً نامرتبط او از همین جا سرچشمه می‌گرفت.

▪︎نخستین روشنایی روز از پشت پنجره. باز هم یک شب دیگر گذشت. یک شب دیگر از زندگیم کاسته شد...

▪︎��اه تازه آغاز می‌شود. آیا پایان آن را خواهم دید؟

▪︎تندرستی، خوشبختی: حجاب‌هایی که مانع دیدن می‌شود. فقط بیماری است که بینایی می‌بخشد. بهترین موقعیت برای شناخت خود و شناخت انسان بیمار شدن و شفا یافتن است. سخت به هوس افتاده‌ام که بنویسم: «انسانی که همیشه سالم باشد، خواه ناخواه ابله است.»

▪︎بی‌خوابی طولانی همراه با اندیشه آنچه مرگ به دست فراموشی می‌سپارد. نخست از این اندیشه که به نظرم درست می‌آمد دچار نومیدی شدم ولی ابداً درست نیست. مرگ چیزهای اندکی را همراه خود به نیستی می‌برد. بسیار اندک. صبورانه سعی کردم که پاره‌هایی از گذشته‌ام را به یاد بیاورم. خطاهایی که از من سر زده است. کارهای مخفیانه، شرمندگی‌های کوچک و نظایر آنها هر کدام را که به یاد می‌آوردم. با خود می‌گفتم: "آیا این هم با من نابود خواهد شد؟"
مدت یک ساعت تمام با سماجت سعی کردم که در گذشته‌ام چیزی، عمل خاصی بیابم که قطعاً بدانم هیچ چیز، هیچ چیز در هیچ کجا جز در ذهن خودم از آن باقی نمانده است. هیچ نوع ادامه‌ای، هیچ نوع دنباله‌ای اعم از مادی یا معنوی، هیچ نطفه اندیشه‌ای که پس از من در حافظه موجود دیگری سر برآورد. ولی برای هر یک از خاطره‌هایم سرانجام شاهد محتملی می‌یافتم، شاهدی که آن را می‌دانسته یا به حدس دریافته بوده است. شاهدی که هنوز هم شاید زنده باشد و پس از مرگ من چه بسا یک روز بر حسب تصادف در ضمن یادآوری گذشته‌ها... روی بالش‌هایم می‌غلتیدم و وامی‌غلتیدم و از این احساس توضیح ناپذیر پشیمانی و خواری در عذاب بودم. از این فکر که اگر نتوانم چیزی بیابم مرگم ریشخندی بیش نخواهد بود و من برای غرورم حتی این دلخوشی را نخواهم داشت که چیزی را چیزی متعلق به شخص خودم را با خود به نیستی ببرم.

▪︎دیگر از جا برنمی‌خیزم. سه روز است که این دو متر و پنجاه سانتیمتر فاصله میان تختخواب و صندلی را نپیموده‌ام. دیگر هرگز، دیگر هرگز کنار این پنجره نخواهم نشست؟ کنار هیچ پنجره‌ای؟ غم گرفتگی سروها در آسمان غروب... دیگر هرگز باغ را نخواهم دید؟ هیچ باغی را؟
گفتم: دیگر هرگز.

▪︎چگونه خواهد آمد؟ دلم می‌خواهد هشیار بمانم، تا لحظه تزریق باز هم پذیرش نیست. بی‌اعتنایی است و خستگی که سرکشی را از میان می‌برد. آشتی با امر ناگزیر. تسلیم به رنج جسمی.
آرامش. کار را یکسره کردن.

▪︎دوشنبه، ۱۸ نوامبر ۱۹۱۸
۳۷ سال و ٤ ماه و ۹ روز
ساده‌تر از آنچه بتوان تصور کرد.

ژان پل
Profile Image for امیرمحمد حیدری.
Author 1 book73 followers
March 13, 2022
یک پایان‌بندی فوق‌العاده برای یک مجموعه‌ی بی‌نظیر. چیزی که در وهله‌ی اول چشم مرا گرفت، قدرت تفکر فوق‌العاده‌ی نویسنده در مدیریت و مهندسی اطلاعات بسیار زیادی‌ست که به‌مخاطب می‌دهد. او، آرام‌آرام تمام شخصیت‌ها را به‌ما می‌شناساند تا بر سخنرانی‌اش حین دریافت جایزه‌ی نوبل برای همین اثر صحه بگذارد: «هنر رمان‌نویس در کمیت و کیفیت شخصیت‌هایی‌ست که وارد داستان می‌کند». او که به بر این برهان که (کتاب می‌خوانیم تا به‌جای دیگران زندگی کنیم) یا (زندگی‌های ناکرده را تجربه کنیم) واقف است، شخصیت‌ها را مدخل زندگی‌های بسیاری می‌کند. یاد وصیت‌نامه‌ی کشیشی افتادم که می‌خواست دنیا را تغییر دهد، اما فهمید اول باید از خود و خانواده و محله و شهر شروع کند، این دقیقاً کاری‌ست که شخصیت‌های رمان می‌کنند. در آغاز با کارهای کودکانه مثل فرار از خانه روبه‌روییم و دست آخر، شاهد تغییر تفکر یک ملتیم. مؤخره‌ی آلبر کامو در جلد آخر، توصیف و شرحی وسیع، عمیق و آگاه‌کننده برای این مجموعه است. مجموعه‌ای که عاری از عیب نیست اما شاهکار زمانه‌ی خویش است. ورود شخصیت‌های واقعی به‌داستان، به‌جدیت رمان برای قدم گذاری در راه جاودانگی‌اش می‌افزایند. لذت‌بخش، سرگرم‌کننده، آموزنده و دلربا.
Profile Image for Maryam.
30 reviews8 followers
March 6, 2021
این کتاب هم مثل سه کتاب قبل شرح دقیقی از احوالات آدمی در قالب داستانی تاریخی بود
Profile Image for Soraya Anvari.
35 reviews7 followers
September 30, 2022
اگه نگم بهترین کتابی بود که خوندم، قطعا جز پنج تای اول هست
Profile Image for Sonya.
500 reviews373 followers
July 1, 2022

رمان خانواده تیبو حدود ۲۰ سال از عمر نویسنده‌اش را به خود اختصاص داده و در حقیقت بخش عمده‌ای از عمر ۷۷ ساله او در حال و هوای خلق این رمان سپری شده است. موضوع این رمان چهارجلدی از دو خانواده کاتولیک و پروتستان، متعلق به طبقه بورژوای فرانسه در سال‌های ابتدای قرن بیستم آغاز می‌شود که در بستری تاریخی به جنگ جهانی اول نزدیک‌اند و آن را پشت‌سر می‌گذارند. تحلیل‌های عمیق جامعه‌شناختی از اروپای ملتهب که از یک‌‌سو در آستانه جنگ بزرگ قرار دارد و از دیگر سو، درگیر جنبش‌های کارگری است، همچنین استفاده دقیق و بجا از اشخاص و رویدادهای واقعی، به این رمان تاریخی، سندیت بخشیده است. به‌علاوه نگاه عمیق به فلسفه زندگی، شخصیت انسانها و تاملات درونی آنها، کتاب را به اثری چندلایه از لحاظ روانشناختی و فلسفی تبدیل کرده‌ است.
شخصیت‌های اصلی، دو برادر هستند: آنتوان برادر بزرگ‌تر، پزشکی برون‌گرا، سرشار از انرژی حیات، باثبات، منطقی و آرام، برعکس او ژاک (برادر کوچک)، جوانی درون‌گرا، عصیانگر، متغیر، سرکش و گریزان از زندگی. دقیقا مصداق دو طیف از افراد؛ آنها که بزرگسال به دنیا می‌آیند و آنان که در بستر مرگ نیز نوجوان‌اند.
داستان زندگی و مرگ این دو برادر و حوادث تاریخی، اثری نزدیک به ۲۵۰۰ صفحه خلق کرده که با متنی روان و گیرا
خواننده را درگیر میکند
.
قسمتی از کتاب:
کاش که دلم خشک نشود! می‌ترسم که زندگی دل و احساساتم را سرد و سخت کند. دارم پیر می‌شوم. دیگر، مفاهیم والای «خدا» و «روح» و «عشق» مانند گذشته در سینه‌ام نمی‌تپند و گاهی شک فرساینده‌ای درونم را می‌خورد. افسوس! چرا به جای استدلال کردن نمی‌توانیم با همه نیروی روح خود زندگی کنیم؟ ما بیش از اندازه می‌اندیشیم! من بر قدرت جوانانی که بدون دیدن و بدون این همه اندیشیدن به استقبال خطر می‌شتابند رشک می‌برم! دلم می‌خواست می‌توانستم، به جای این همه در خود فرو رفتن، چشم بسته خود را فدای یک آرمان بزرگ، یک زن دلخواه و بی‌آلایش بکنم! آه چه وحشتناک است این آرزوهای بی‌حاصل! (رمان خانواده تیبو – جلد اول – صفحه ۵۹)
Profile Image for Azita.
86 reviews3 followers
December 31, 2023
هر حقیقتی حقیقت ،موقت است…
Profile Image for Seyyedeh Zeinab Mousavi.
265 reviews16 followers
June 15, 2025
مطالعهٔ مجموعهٔ خانوادهٔ تیبو یه سفر طولانی ۹ ماهه و پر فراز و نشیب بود.
این مجموعه در واقع شامل هشت «کتاب» می‌شه که بین سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۰ منتشر شدن (جالبه! الان به نظرم رسید پس وقتی آخرین کتاب رو منتشر می‌کرده جنگ جهانی دوم شروع شده بوده؟ این‌طوری حس می‌کنم می‌شه نگاه کنایه‌آمیزتری به بحث‌هاش در مورد «صلح» بعد از جنگ جهانی اول داشت!).

به نظرم این هشت کتاب واقعا در یه سطح نیستن و نوع تقسیم‌بندیشون بین این جهار «جلد» یه مقدار امتیازدهی به این جلدها رو سخت کرده.
خودم به طور خاص کتاب پنجم و ششم (بخش بیشتر جلد دوم) و کتاب هشتم (حدود نصف جلد چهارم) رو خیلی دوست داشتم، در حدی که دلم بخواد دوباره بخونمشون (مخصوصا کتاب ششم و هشتم).
حسم به کتاب اول و دوم و چهارم تقریبا خنثاست و در مورد کتاب سوم: 😐😐😐
کتاب هفتم هم طولانی‌ترین کتاب این مجموعه‌ست که تو کل جلد سوم و نصف ابتدایی همین جلد چهارم پخش شده. در نتیجه یه بخشی از نظرم در مورد نیمهٔ ابتدایی این جلد می‌شه همون مروری که برای جلد سوم نوشتم. یعنی همچنان اینجا هم با بحث‌های بی‌پایان در مورد جنگ و تلاش سوسیالیست‌ها برای جلوگیری از جنگ مواجهیم. ولی خب، این نیمه طوری رو مخم پیاده‌روی کرد که جدا حال و حوصله‌ای برای خوندن کتاب نداشتم و دائم با خودم فکر می‌کردم آیا بهتر نبود بعد از جلد دوم این مجموعه رو کنار می‌ذاشتم تا باهاش تو اوج خداحافظی کرده باشم؟! حالا در مورد اینکه مشکلم با این بخش‌های پایانی کتاب هفتم چی بود بعد از هشدار افشا بیشتر توضیح می‌دم.

ولی در نهایت اونقدر از نیمهٔ دوم این جلد، یعنی کتاب هشتم، خوشم اومد که به نظرم رسید به تحمل نیمهٔ اولش می‌ارزید و می‌تونم بگم در نهایت از خوندن این مجموعه جدا راضی‌ام. ولی آیا توصیه‌ش می‌کنم؟ نمی‌دونم! شاید نه به همه. به هر حال، همون‌طور که گفتم همهٔ کتاب در یه سطح نیست و یه سری تیکه‌های نه چندان جالب رو باید رد کنی تا برسی به بخش‌های خوبش!

متأسفانه بیشتر حرفی هم که می‌خوام در مورد این جلد بگم پایان کار شخصیت‌ها رو لو می‌ده و بنابراین، مجبورم بذارمش بعد هشدار افشا!
البته می‌تونم به بخش تاریخی کتاب یه اشاره‌ای بکنم، که می‌شه مربوط به ماجراهای جنگ جهانی اول.
من حس می‌کنم این تیکه‌ها برای کسی که کلا از قبل یه آشنایی با سیر وقایع و بستر سیاسی ماجراها نداشته باشه حوصله‌سربر و گیج‌کنندهست و نویسنده یه بخش‌های مهمی از این تاریخ رو کلا نادیده گرفته و یه سری بخش‌های دیگه رو با خوش‌خیالی مطرح کر��ه (مثل نقش آمریکا در پایان دادن به جنگ که شاید بگیم در واقع نصفه موند). البته که قطعا هر ماجرای تاریخی رو می‌شه از چندین زاویه‌دید روایت کرد... با این حال، حس می‌کنم این کتاب با وجود این همه بحث در مورد جنگ جهانی اونقدرها دید درستی از این واقعه نمی‌ده (مگر احتمالا در مورد تلاش بی‌تأثیر سوسیالیست‌ها در جلوگیری از جنگ!). هر چند، از نظر ابعاد انسانی افراد درگیر در جنگ قطعا خیلی گزینه خوبیه.

دیگه بقیه بحث باید بره بعد از هشدار افشا :)

🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅

⚠️ هشدار افشا ⚠️

اون قضیهٔ افشاکننده اینه: هر دو پسر تیبو آخر این کتاب می‌میرن، یکی در جریان یه عملیات احمقانه برای جلوگیری از جنگ و یکی در اثر استنشاق گازهای شیمیایی در جبهه.

در مورد مرگ ژاک (کتاب هفتم) باید بگم که پایانی که نویسنده برای این پسرک بدبخت در نظر گرفته بود به نظرم واقعا مسخره و اعصاب‌خردکن اومد.
و برخلاف یه سری از دوستان من اصلا این رو یه پایان «طبیعی» برای طرز تفکر ژاک نمی‌دونم و به نظرم نویسنده اصلا نتونست این رفتار رو تو سیر داستان درست بگنجونه.
اینجا احساس می‌کردم انگار دوگار می‌خواست از سوسیالیست‌ها انتقام بگیره 🙄
مخصوصا بعد از اووووون همه صفحه از بحث‌های بی‌پایان این گروه برای پایان جنگ.
یه جورایی ت�� این مایه‌ها که بله شماها خیلی‌هاتون خیلی بچه‌های خوب و معصومی بودید ولی خب، بسیار هم از مرحله پرت تشریف داشتید و همه در توهم سیر می‌کردید 🙄
و کلا نوع شخصیت‌پردازی نویسنده برای ژاک به نظرم یکی از نقاط ضعف کتاب بود که البته این ناپیوستگی به عنوان یکی از عناصر شخصیتی این بشر مطرح می‌شد! همین موضوع رو در مورد سیر شخصیتی‌ای که نویسنده برای ژنی در نظر گرفته بود هم می‌تونم بگم که خب تو مرور جلد سوم هم بهش اشاره کردم و اینجا چیز اضافه‌تری نداشت.

و بعد مرگ آنتوان...
اینجا نویسنده باز یه رویارویی طولانی با مرگ رو پیش چشممون می‌آره...
و این مواجهه با مرگ چقدر تکان‌دهنده بود.
حدود ۱۰۰ صفحه از این کتاب هشتم به یادداشت‌های آنتوان اختصاص داده شده، یادداشت‌های مردی که می‌دونه چند ماه دیگه بیشتر زنده نیست...

بگم که برخلاف خیلی از خواننده‌های این مجموعه، من از اول اصلا از آنتوان خوشم نمی‌اومد و این مرد بارها در طول مسیر رو مخم پیاده‌روی کرد، ولی تو این کتاب هشتم در مجموع شخصیت خیلی بهتری از خودش نشون داد و موقع خوندن این یادداشت‌ها با خودم می‌گفتم اگه از اول مثل بعضی از دوستان عاشق آنتوان بودم قطعا اینجاها گریه‌م می‌گرفت.
جالبه که من تقریبا دو جا تو این مجموعه واقعا با آنتوان احساس نزدیکی کردم، یه جا موقع بحث با کشیش آخر جلد دوم (کتاب ششم) و یه جا موقع خوندن این یادداشت‌ها، ولی هر دو جا هم در واقع بیشتر باهاش مخالف بودم!

موضوع در واقع جواب‌هایی نبود که آنتوان و نویسنده به این سوال‌های بنیادین می‌دادن، بلکه اصل، طرح مسئله بود
و در مورد این یادداشت‌ها مسئله مواجهه با مرگ، که البته تو کتاب ششم هم باهاش روبه‌رو شدیم و اونجا هم برای من یکی از تأثیرگذارترین و تفکربرانگیزترین بخش‌هایی بود که تو عمرم خوندم.

ولی همین‌جا یه مشکلی پیش میاد.
اونجا تو کتاب ششم ما از دید یه آدم بسیار مذهبی با مرگ درگیر بودیم و اینجا از دید یه آدم خداناباور.
و نویسنده به نظرم نشون داد که بیشتر طرف دومی رو می‌گیره تا اولی رو (و شاید بشه این رو در مورد کل قضیه رشد شخصیتی آنتوان تو این کتاب گفت که حس می‌کنم به شخصیت خود نویسنده خیلی نزدیک باشه).

البته که من همچنان خیلی با مباحث مطرح‌شده در مورد اول احساس نزدیکی و هم‌ذات‌پنداری می‌کنم، یعنی به نظرم نویسنده خیلی خوب تونسته بود لحظه‌های احتضار یه انسان مذهبی رو دربیاره و اینجا حتی اصلا مهم نبود که اون مذهب به طور خاص چیه.
ولی با این حال، مدل درگیری با مرگ این موجود بی‌ایمان رو طوری نوشته بود که بگی خب این از اون مورد قبلی جدا بهتر بود و با آرامش بیشتری پیش رفت.

حالا گفتم برای خودم بیشتر از جواب‌های نویسنده، طرح سوال‌هاش مهم بود و حسی که در درونم به وجود می‌آورد. چون فکر می‌کنم، حداقل تا یه سطحی، بین نوع رویکردها در برابر مرگ برای همه انسان‌ها با هر نوع اعتقادی شباهت‌های زیادی داره و این بخش‌ها واقعا با ذهن و دلم ارتباط عمیقی برقرار کرد و با خودم می‌گفتم کاش می‌شد باز برگردم و بخونمشون و بیشتر در موردشون فکر کنم...
Profile Image for Sadaf Sepehr.
37 reviews3 followers
April 13, 2024
از پایان این کتاب حس سوگواری میکنم. به خصوص که تمام کردنش را دوسال طول دادم به این امید که هیچوقت تمام نشود. آنتوان عزیزم که همیشه دل‌تنگش خواهم بود و از وقتی او را شناخته‌م بارها و بارها در خود او را یافتم. نمیتوانم درست توصیف کنم اما انگار پایان این کتاب هم یکی از هزاران باریست که خودم را از دست میدهم بی‌ امید آنکه دوباره بازیابم.
Profile Image for Hamideh_R.
18 reviews
November 27, 2022
چقدر خوندن روزنگار بیماری آنتوان تیبو سخت و دردناک بود برای من.

اما بی شک یکی از بهترین کتابهایی بود که خوندم و حسرت میخورم چرا یک سال این کتاب رو دست نخورده توی کتابخونه نگهداشتم.
Profile Image for Vajihe Nikkhah.
105 reviews5 followers
Read
June 28, 2025
داشتم نظریات آنتوان در مورد جنگ و روزمره‌نویسی‌هاشو می‌خوندم که جنگ هم شروع شد!
Profile Image for Nafise.
52 reviews
September 15, 2023
جلد چهارم هم تموم شد. حس تکراری اشتیاق به تموم کردن آخرین جلد از یک رمان طولانی، همزمان با حسرتی که صفحات آخر و کلمات نهایی در حال خوانده شدن هستن، موقعیت جالبی ساخته بود. جلد چهارم از سوم روون‌تر بود.
قبل از بررسی جزئی باید بگم از این چهار ماهی که این داستان طولانی رو بیشتر توی مترو، اتوبوس، یا حتی دقیقه‌های پیش از خواب به نوعی پابه‌پا زندگی کردم، واقعا راضی‌ام و این بنظرم موضوع مهمیه. گاهی کتابی رو تموم می‌کنی و بنظرت زمانت رو می‌سوزوندی بهتر بود تا اینکه به داستانی بی‌محتوا دل سپرده باشی. اما این رمان از اون دست داستان‌ها بود که شخصیت‌هاش قرار هست تا مدت طولانی، گوشه‌ی ذهن ماندگار بشه و رفتارهای اطرافیان، تلنگر آشنایی در خاطر آدم بزنه.
جلد سوم جایی رها شد که جنگ به نوعی آغاز شده، ژاک با ژنی در اوج تشنج زمانه، همراه شده و خبری از مادر ژنی یعنی خانوم دوفونتانن نیست. ژاک تنهایی‌های ژنی رو پر می‌کنه و آنتوان لحظات نهایی رو با دوستانش که پزشکن می‌گذرونه درحالی‌که از آن باتنکور دوری می‌کنه.
ادامه‌ی داستان هرج و مرج جنگ رو در جلد چهارم به تصویر می‌کشه. آنتوان به خدمت نظام اعزام می‌شه و ژاک علی‌رغم مخالفتش با پیوستن به ارتش، برادرش رو تا ایستگاه قطار همراهی می‌کنه. ژیز در این بحبوحه به پاریس می‌رسه. ژنی تصمیم می‌گیره تا با ژاک به سوییس که کشوری بی‌طرف هست بره. صبح روز سفر خانم دوفونتانن پیداش می‌شه و ژاک و ژنی رو خفته در آغوش هم می‌بینه. این موضوع برای این زن مقدس و پایبند به اصول دینی ثقیله و به همین دلیل در دیدار صبحگاهی با ژاک و ژنی نمی‌تونه عطوفت خودشو نشون بده. ژنی با مادرش مشاجره می‌کنه و به خاطر عذاب وجدان ناشی از رفتار بدش، از رفتن با ژاک موقتا منصرف می‌شه. ژاک تنها به سفر می‌ره و به همراهی خلبان، نقشه‌ای مرگبار برای آگاه کردن ارتش آلمان و فرانسه می‌کشن تا با نوشتن اعلامیه‌های دو زبانه و پخش کردنش بین سربازان، سوار هواپیمایی می‌شن که بر فراز جبهه‌ی جنگ داره پروازی محکوم به سقوط می‌کنه.
بعد از سقوط ژاک زنده می‌مونه و به اشتباه جاسوسی آلمانی تلقی می‌شه و در نهایت همنگام عقب نشینی ارتش فرانسه در محلی، سر هیچ و پوچ کشته می‌شه.
داستان به سمت آنتوان برمی‌گرده و خبر مجروحی دکتر رو در حمله‌ی گاز و آسیب دیدگی اون رو جسته و گریخته برملا می‌کنه. در اثر تلگرافی حاوی خبر مرگ مادموازل که ژیز برای درمانگاه فرستاده، آنتوان سفر کوتاهی به پاریس می‌کنه.
اونجاست که روی دیگر داستان خبر از حضور پسر ژاک و ژنی می‌ده. رابطه‌ی ژیز و ژنی رو به تصویر می‌کشه و افسانه‌ای از شخصیت ژان‌پل پسر ژاک برامون می‌گه.
دنیل از جنگ برگشته و علاوه بر لنگ‌زدن یکی از پاها در اثر جراحت، بسیار خشن و تندخو و تلخ‌مزاج شده که دلیلش رو در صفحات نهایی برملا می‌کنه. خانم دوفونتانن در حال مدیریت بیمارستانی هست که در ویلای آقای تیبو برپا کرده و روزگار با خنده‌دارترین روش ممکن زنی رو بر روی صندلی آقای تیبو نشونده که در جلد اول از طرف اسکار تیبوی بزرگ، تحقیر شده و کافرکیش خوانده شده!!
آنتوان شاهد بهبود روحیه‌ی نیکول هست و چند روزی کنار این خانواده سپری می‌شه تا اینکه آنتوان پیش استادش می‌ره و از احوالاتش می‌گه.
استادش برای اینکه نگرانش نکنه حقیقت رو نمی‌گه اما از رفتار پزشک پیر متوجه می‌شه که خبری از بهبود نیست و مرگ در چند قدمی این دکتر جوان و حاذق باپشتکار، خودی نشان می‌ده.
لحظه‌ی خروج آنتوان از مطب استادش تا شروع قسمت نامه‌ها، برای من از درخشان‌ترین لحظات رمان بودکه شاید از ترس شخصی که از قرار گرفتن در موقعیت مشابهش دارم نشأت می‌گیره.
آنتوان پیشنهاد پدرژان‌پل شدن رو به ژنی می‌ده که بارها وبارها رد می‌شه و در نهایت جانی که رفته رفته در آنتوان تحلیل می‌ره، روزی به انتها می‌رسه و تمام.
شخصیت اصلی این کتاب از نظر من نه ژاک، بلکه آنتوان بود. داستان با این دکتر جوان شروع می‌شه که در عین کاستی‌های بسیار، با پشتکار و انعطاف، در حال یادگیری هست و با همین مرد تموم می‌شه که حالا پس از آسیب‌های جانی و روانی و با منطقی سرشار اشتباهات خودش رو می‌فهمه و به سرزنش خودش حتی می‌رسه. از نظر من این انعطاف برتری داره بر تعصب و یک‌دندگی ژاک حتی نسبت به مسائلی که در اونها محق بود. مرگ بی‌حاصل و عبث ژاک باور این نظریه رو در من محکم‌تر هم کرد.
خیلی طولانی شد اما توانایی چند برابر این نوشتن رو هم من دارم هم این داستان از من خواننده طلب می‌کنه ولی ختم می‌کنم به اینکه درس‌های از این روایت طولانی می‌شه گرفت که در باور حتی نگنجه.
تابستان ۱۴۰۲
14 reviews2 followers
May 3, 2022
خانواده تیبو...
تقریر روان و دلنشینی از تعامل دائمی انسان با تاریخ، مذهب و اخلاق و علم.
تماشای حضور و رشد و بالندگی، کنار عصیان و شکایت و شک، در جریان پر التهاب سال‌های جنگ‌جهانی اول و در نهایت، پایان شگفت‌انگیز امیدها و تلاش‌های تمام آدم‌هایی که از نام‌خانوادگی تیبو جز نامی بر روی نرده پله‌ها و سردر مدارس چیزی به یادگار نگذاشتند. مهارت دوگار در تبین چالش‌ها، تفسیر زندگی از زاویه دید افراد متعدد، و توصیف حالت‌های به شدت انسانی، مثال‌زدنی و ستودنی است. برای من ترجمه زیبای ابوالحسن نجفی در چشیدن لذت خواندن این رمان نقش اصلی را داشت. به نظرم این رمان دید وسیع و جدیدی درباره پدیده‌ی جنگ، مخصوصا در تعامل با ملی‌گرایی و سوسیالیسم به خواننده می‌دهد. به همه دوستانم توصیه کردم که خانواده تیب�� را حتما بخوانند.
Profile Image for Kaveh Jazani.
28 reviews2 followers
May 29, 2025
خانواده تیبو،
اگر اومدید اینجا که ببینید آیا این کتاب ارزش خوندن داره یا نه، نظر شخصی من اینه که اگر جنگ و صلح تولستوی رو خوندید و بهش نمره ۵ دادید، این کتاب هم نمره ی ۵ کامل میگیره و اگر علاقمند به تاریخ جنگ جهانی هستید این کتاب شاهکاریه که تا آخر عمر هر وقت توی کتابخونتون ببینیدش کیف میکنید. کنجکاوی من برای خوندن این کتاب از اونجایی اومد که خامنه ای دوبار درباره این کتاب صحبت کرده بود، البته جلد سوم این کتاب بسیار سنگینه و اگر اطلاعات تاریخیتون از صد سال پیش کمه، این کتاب رو نخونید.
من عاشق این کتاب شدم شاید حتی از جنگ و صلح و آنا کارنینای تولستوی هم بهتر باشه.اما دلیل اینکه این کتاب رو با جنگ و صلح مقایسه میکنم اینه که ظاهرا الگوی اقای دوگوار تولستوی بوده. لذت ببرید از این کتاب 👍
Profile Image for Ehsan Ebrahimi.
9 reviews7 followers
July 8, 2021
میخ آخر را ژان پل کوبید؛ چه تکان‌دهنده.
Profile Image for Fatemekaardaani.
207 reviews26 followers
June 7, 2025
نثر کتاب و ترجمه آن حرف ندارد
تنها مشکل این بود که جلد سه و چهار کشش دو جلد قبلی را نداشت و بسیار سیاسی شده بود.
Displaying 1 - 28 of 28 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.