چاقی یک زبان است، یک زبان بینالمللی است، یک فرهنگ جهانی. دو آدم چاق با دو فرهنگ کاملاً متفاوت، با دو زبان مختلف میتوانند تنها با یک نگاه، عمیقترین مفاهیم اجتماعی را به یکدیگر برسانند. چاقی یک مفهوم فیزیکی نیست، یم مفهوم شیمیایی است. به همین خاطر ممکن است شما چاق باشید درحالی که خودتان کاملاً از این واقعیت بیخبر هستید. شما ممکن است یک هنرمند باشید و خودتان از این مسئله بیخبر باشید. آدمهای چاق هنر بزرگی دارند، آنها میتوانند زندگی کنند. این کتاب یک داستان که نه، یک ناداستان است و قرار است شما را برای یک تغییر بزرگ آماده کند؛ تغییر بسیار بزرگی که ممکن است تغییر نکردن باشد.
در سال ۸۵ در رشته مهندسی شیمی صنایع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغالتحصیل شدم. از سال ۸۶ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ۹۱ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامهها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ایرانی یک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامهها و مجلات زیادی را داشتهام.
صداقت و رک بودن آقای نویسنده، جای بیش از ۵ ستاره رو هم داره. اون هم در دنیای امروز که همه چیز ضد چاقها ست. به عنوان آدمی که هیچ وقت چاق نبودم و به عنوان چاق شناخته نشدم، خیلی هم عالی بود. علی الخصوص یک سوم ابتدایی که در مورد چاق بودن است و احوالات این گروه بزرگ از انسانها را توصیف میکند. آن قسمت مثلا الاکلنگ یا هواپیما، عجیب راست بود و تلخ. خیلی درخشان بود. من چاق نبودم اما با راست گفتن آشنایی دارم. باید خیلی شجاع بود که چنین نوشتهای را منتشر کرد. به هر حال بخوانید. داستان نیست. میتوان مثلا اسم گذاشت رویش جستارهایی در باب چاقی به قلم آقای رامبد خانلری چاق سابق. یک چیزی توی این مایههاست و اصلا از این کتابهای زرد و بازاری و تشویق به مانکن شدن و ... هم نیست. گفتم بنویسم یک وقت اشتباهی از خیر خواندنش نگذرید. خوب است یک دید کلی و کاملی به آدم میدهد برای درک و همدلی بیشتر، با گروهی بزرگ و پر جمعیت از جامعه بشری.
راستش این کتاب خیلی صمیمی بود. واقعا برای من مثل این بود که خود رامبد خانلری نشسته و داره داستانش رو تعریف میکنه. انقدر این راحتی نوشتار ملموس بود، حتی در جاهایی که کتاب اشکال ویرایشی/نگارشی داشت من میذاشتم به حساب توپوق زدن راوی موقع تعریف کردن ماجرا شاید بخاطر این سبک نوشتن و این میزان از راحتی بشه این ایراد رو به کتاب گرفت که بعضی حرفا گوشه و کنار تکرار شدن ولی اونقدری نیست که آزار دهنده باشه. اما از این حرفها که بگذریم، من بعد از خوندنش اعتمد به نفس/هیکل بیشتری گرفتم. چون هیچوقت اهل ورزش نبودم و برعکس همیشه هم خوب خوردم، نمیتونستم ادعا کنم خیلی خوش هیکلم و از این موضوع بگی-نگی ناراحت بودم. دنبال همون معجزهای بودم که رامبد توی کتاب ازش حرف زده، این که امشب که میخوابم فردا بیدار بشم و ببینم به جای شکم گرد و قلمبهام، شش عدد پک مجلسی در اومده. طبیعیه که هیچ وقت این اتفاق نیفتاد. اما حالا بعد خوندن این کتاب میدونم که من تنها کسی نیستم که این فکرها رو داشته. در مجموع خوندن این کتاب خیلی حال داد.
با این که به قول خود نویسنده ساختار کتاب شلخته است، خوشم اومد.
مهم ترین جمله ی کتاب، از قول خود نویسنده، اینه: "به خدا چاقی چیز بدی نیست مگر این که خودتان به این نتیجه برسید." "خودتان به این نتیجه برسید" یعنی خودتون آگاهانه جدی جدی به این نتیجه برسید، و نظر نویسنده اینه که اگر هم به این نتیجه نرسیدید مهم نیست. به هر نتیجه ای که برسید، اون نتیجه برای شخص شما درسته، به شرطی که واقعاً تصمیم بگیرید صادقانه به یه نتیجه ای درمورد چاقی خودتون برسید. چاقی خودتون، یعنی چاقی شخص شما، نه تصویر کلی ای که از چاقی تو جامعه وجود داره.
خب این کتاب بالاخره تموم شد. اول بگم که من نسخهی صوتی رو با صدای خود رامبد خانلری گوش دادم و در نتیجه از غلطهای بیشمار ویرایشی تو نسخهی چاپی که دوستان بهش اشاره کردن خبری نبود؛ پس بابتش غر نمیزنم :) بزرگترین ایراد این کتاب پراکندهگویی و تکرار زیادش بود، که البته خود رامبد خانلری یهجا بهش اشاره میکنه و میگه موضوع کتاب طوری بوده که نمیشد بیشتر از این بهش سامون داد. چرا تصمیم گرفتم این کتاب رو بخونم؟ چون براساس عنوانش فکر میکردم میخواد نشون بده چهطور با چاق بودنمون کنار بیایم و چهطور با چاقی زندگی کنیم. فکر میکردم بالاخره یکی تو ایران در مورد این موضوع نوشته که چهطور با بدن خودمون در صلح باشیم، اما میشه گفت چیزی نبود که فکر میکردم (حتی یهجاهایی نویسنده خیلی نامحسوس مخاطب رو به لاغری دعوت میکنه)، ولی خب خوندنش، حتی برای من که چاق نیستم، خالی از لطف هم نبود. خانلری تو این کتاب اول تجربهی شخصی خودش از چاق بودن توی این سی و چند سال زندگی رو تعریف میکنه که واقعا بهنظرم جالب بود. اینکه کمربند هواپیما اندازه نیست، اینکه نمیشه رو الاکلنگ نشست، اینکه تو گروه سرود نمیشه لباس هماهنگ با بقیهی بچهها رو پوشید و دهها مورد ناراحتکننده اما در عین حال بامزهی دیگه. نویسنده ۱۶۵ کیلو بوده و بعد از عمل اسلیو معده به وزن ۸۵ کیلوگرم رسیده، و میگه انگار من یه آدم بالغ رو از خودم کم کردم، و برای ادای دین به اون آدم این کتاب رو نوشتم. خلاصهی کتاب این بود: ۱.اگه میخواید لاغر بشید، باید خودتون به این تصمیم شخصی برسید. اگه میخواید چاق بمونید، باز هم همه چیز به تصمیم شما بستگی داره، اما در هر صورت این تصمیم باید براساس استدلال و سبک و سنگین کردن هر دوی اینها باشه، نه حرف دیگران. ۲.برای تغییر باید صبر داشت و از مسیر لذت برد. شاید اینا خیلی کلیشهای به نظر بیاد، اما خود نویسنده با مثالها و تعبیرهای خوبی سعی میکنه هر کدوم رو به مخاطب توضیح بده که این تاثیرگذاریش رو چندبرابر میکنه. مثلا میگه برای تصمیمگیری شما باید بتونید لذتها رو تصور و موازنه کنید. بهنظرتون خوردن چیزبرگر و سیبزمینی سرخکرده و ...براتون لذتبخشتره، یا اینکه بتونید لباس موردعلاقهتون رو بپوشید. انتخاب با شماست و هر تصمیمی که درنهایت خودِ خودتون بگیرید، درسته و حق با شماست!
از وقتی بچه بودم و جلوی آینه میفهمیدم تصویر روبرو خودم هستم، چاق بودم. این چاقی سه دهه با من بود. هیچوقت ازش خسته نشدم. همراهم بود، و هست، تا جایی که به سلامتم آسیب نزند. خیلی تلاش کردم لاغر شوم. تلاش که نه، در واقع ادای تلاش کردن را درآوردم. باشگاه رفتم، رژیم گرفتم، و حتی چربیسوزی مصنوعی کردم. نشد. نخواستم که بشود. من با این هیکل راحت بودم. نه دغدغه لباسهای مد روز را داشتم، نه دلم میخواستم دور زمین فوتبال بدوم که نفسهای نامنظم جلویش را میگیرند. من توی این کالبد چاقم راحت بودم و هستم.
یک هفتهای بود میگفتم عصرها حتماً میخواهم پیادهروی کنم، ولی دلم میخواست اول ماسکهای پارچهای رنگی که سفارش دادم دستم برسد بعد بزنم بیرون. امروز که میخواستم آماده شوم و لباس بپوشم، چشمم افتاد به این کتاب زرد دوست داشتنی. منصرف شدم و لباسهایم را کندم. نشستم روی مبل و یک شیرقهوه درست کردم به همراه یک کیک، و یکسره کتاب را تمام کردم. دلم میخواست از کتاب و #رامبد_خانلری و تجربه دوطرفهمان از چاقی بنویسم، ولی خود نویسنده با غیظ مشخص و دوست داشتنی از این تجربه نوشته بود.
خوشحالم یک آدم چاق، لاغر شده تا بتواند از حق ما چاقها در برابر جمعیت لاغر دفاع کند. این را فهمیدهام که این مزیت ما چاقهاست که با بودنمان به بقیه آدمها این فرصت را دادهایم به لاغر بودنشان افتخار کنند. این واقعا خوب است که آدم کاری بکند که دیگران به خودشان افتخار کنند. همینطور که این کتاب را تمام کردم، تصمیم گرفتم برای خودم پیتزا درست کنم. هیچ چیزی بهتر از غذا درست کردن و پیتزا درست کردن برایم خوشآیند نیست. ولی آقا رامبد، من #کوکاکولا را به #پپسی ترجیح میدهم.
این یادداشت کوتاه ارادتنامه یک آدم نسبتاً چاق است به یک آدمی که قبلاً چاق بوده. دوست دارم برای اتمامش به جای Bella Ciao بگویم؛ بِلّا چاقو!
من همیشه قلم رامبد خانلری رو دوست داشتم و اصلا به همین دلیل تصمیم گرفتم این کتاب رو بخونم. کتاب ساده و صمیمیه. انگار نویسنده کنارت نشسته و دوستانه واست حرف میزنه.
چاقی از معضلهایی است که بهویژه در دنیای امروز دامنگیر بسیاری از آدمها است. این معضل را سبک زندگی امروزی دشوارتر و پیچیدهتر کرده است؛ چراکه ازطرفی، عادتهای خوراکیِ نامناسب به این معضل دامن زده و ازطرف دیگر، گرفتاریهای شغلی و شخصی سبب شده آدمی فرصت چندانی برای رسیدگی به آن پیدا نکند. درواقع، زندگی امروزی غالباً بهگونهای است که آدم نه بهسادگی میتواند خوراک خوب و سالم و چاقنکننده مصرف کند و نه چندان فراغتی برای ورزشکردن و تحرک جسمی مییابد. درنتیجه، تعداد چاقها و طبعاً تعداد چاقهایی که میخواهند بر این مشکل غلبه کنند، رو به فزونی است.
این کتاب روایتی است ساده و صمیمانه و مفرح از سرگذشت کسی که سالهای سال به چاقی مفرط دچار بوده و بهخوبی توانسته از این مشکل گذر کند. بخش جالبتوجهی از کتاب دربارۀ تجربههایی است که آدم چاق ازطریق زندگی در میان دیگران کسب میکند؛ بهخصوص رنجی که بهدلیل چاقبودن متحمل میشود و نیز زخمزبانها و اظهارنظرهای بیجایی که دربارۀ چاقیاش از دیگران میشنود. با خواندن این نوشتهها درمییابیم که آدم چاق در کودکی چقدر از بازیهای سادهای مثل الاکلنگ محروم میشود یا چه اندازه بهدلیل ظاهر متفاوتش انگشتنما یا مسخره یا طرد میشود. بهعلاوه، میبینیم که چاقیِ بیاندازه لذتهای پیشپاافتادهای مثل پوشیدن پوشاک دلخواه را از آدمی سلب میکند یا کاری بسیار معمولی مانند نشستن بر صندلی هواپیما را به مشکلی جدی و شرمندهکننده بدل میسازد.
رامبد خانلری در آغاز این اثر میگوید که نمیخواهد بر منبر اندرز بنشیند و برای دیگران نسخه بپیچد و به لاغرشدن توصیه کند. بهاعتقاد او، هرکس باید خودش شخصاً به این نتیجه برسد که میخواهد چاق باشد یا لاغر؛ چون بدن هرکس متعلق به خود او است. جان کلام وی دراینباره که یکیدو بار در کتاب تکرار شده، این است: «بهخدا چاقی چیز بدی نیست؛ مگر اینکه خودتان به این نتیجه برسید.» بااینهمه، فحوای سخن او و مجموعۀ نکتههایی که دربارۀ بدیهای چاقی مطرح کرده، بهروشنی نشان میدهد که او دارد مخاطبِ چاقش را به لاغرشدن فرامیخواند. بهعبارت دیگر، نمیتوان آنهمه توصیف منفی دربارۀ دردسرهای چاقی را که احتمالاً افراد چاقِ بسیاری با آن روبهرو شدهاند، ندیده گرفت و گمان کرد که نویسنده دراینباره موضعی نگرفته است.
خانلری راهکارهایی عملی و کارآمد برای غلبه بر چاقی پیش کشیده است؛ مثلاً اینکه برای لاغرشدن نباید منتظر معجزه بود و باید تمام سختیها را به جان خرید و نیز اینکه انسانِ چاق نباید پرهیزهای غذایی و تغییر عادتهای زندگی را موقتی بداند و در پی این باشد که پس از مدتی دوباره به همان سبک زندگی برگردد. نقش مخرب و سدکنندۀ دنیای بیرون و دیگران را هم نباید در این میان ندیده گرفت. برای غلبهکردن بر این عامل، خانلری توصیه میکند که هرکس برای خودش مخفیگاهی داشته باشد و در آنجا بهآسودگی و بهسبک دلخواهش به خوردوخوراکش برسد. ازاینگذشته، برای لاغرشدن باید صبور بود و از شتابزدگی پرهیز کرد. نمیتوان راه یکساله را سهماهه طی کرد. نکتۀ بااهمیت دیگری که در کنار عادت غذایی خاص باید در نظر گرفت، ورزش است؛ گرچه نویسنده چندان به این موضوع وارد نشده و تجربههایش از ورزشکردن را آنقدرها نشکافته است. شاید علتش این باشد که او راه دیگری در پیش گرفته است: عمل جراحی و کوچککردن معده.
با این توضیحات، به نظر میرسد «هنر چاقبودن» عنوان مناسبی برای این اثر نیست و بهدرستی موضوع و محتوای آن را نشان نمیدهد؛ زیرا نویسنده اصلاً دربارۀ اینکه چطور چاق باشیم یا چطور با چاقی زندگی کنیم، صحبت نمیکند. احتمالاً عنوانی مثل «هنر لاغرکردن» برای این کتاب مناسبتر است.
کتاب با تمام امتیازهایی که دارد، از عیبوایراد خالی نیست. یکی از این ایرادها این است که لحن و بیان نویسنده در جاهایی به اداواصولهای ناخوشایندی آمیخته میشود. بهبیان بهتر، نویسنده گاهی میکوشد حرفهایی عادی و بدیهی و پیشپاافتاده را عمیق و پیچیده و فلسفی بنمایاند. او این کار را با پیچوتابهای بیهودهای که گاهبهگاه به نوشتهاش میدهد، میکند. برای نمونه، این جملۀ تناقضآمیز را ببینید:
ـ من قبل از اینکه تصمیم بگیرم که لاغر شوم، تصمیم گرفتم که دیگر چاق نباشم. (۷۱)
یا این پاراگراف سرشار از ضدونقیضگویی را ملاحظه کنید که مخاطب را بهکلی گیج میکند و معنی سرراست و روشنی از آن برداشت نمیشود:
ـ من از جورابپوشیدن متنفرم؛ اما همیشه جوراب میپوشم؛ چون هیچ کاری برای من لذتبخشتر از خاراندن خط گودرفتهای که کش جوراب روی ساق پا میاندازد، در این دنیا وجود ندارد. واقعیت این است که من از پوشیدن جوراب متنفرم؛ چون احساس خفگی میکنم. خاراندن آن خط گودرفتۀ کش جوراب روی ساق پا را هم دوست دارم؛ اما هیچوقت موفق به خاراندنش نمیشوم؛ چون هیچوقت جوراب نمیپوشم. (۱۴۹)
سطرهای پشت جلد کتاب هم از این اداواصولها و عمیقنماییها خالی نیست:
ـ چاقی یک زبان است. یک زبان بینالمللی است؛ یک فرهنگ جهانی. دو آدم چاق با دو فرهنگ کاملاً متفاوت با دو زبان مختلف میتوانند تنها با یک نگاه، عمیقترین مفاهیم اجتماعی را به یکدیگر برسانند. چاقی یک مفهوم فیزیکی نیست. یک مفهوم شیمیایی است. به همین خاطر ممکن است شما چاق باشید درحالیکه خودتان کاملاً از این واقعیت بیخبر هستید. شما ممکن است یک هنرمند باشید و خودتان از این مسئله بیخبر باشید. آدمهای چاق هنر بزرگی دارند: آنها میتوانند زندگی کنند. این کتاب یک داستان که نه، یک ناداستان است و قرار است شما را برای یک تغییر بزرگ آماده کند؛ تغییر بسیار بزرگی که ممکن است تغییرنکردن باشد.
اما فارغ از همۀ اینها، اشکال بسیار بسیار پررنگ کتاب این است که برخلاف صفحهبندی چشمنواز و ظاهر خوشدستش و نیز بااینکه متنش ظاهراً از زیر نظر ویراستاری بهنام غزاله شکرابی گذشته، بهلحاظ ویرایشی بیاندازه پرغلط و ناپیراسته است؛ بهحدی که انگار کتاب را ویرایش که سهل است، حتی نمونهخوانی نکردهاند. اشکالهای ریز و درشت ویرایشیاش هم از همه نوع است: هم غلط حروفچینی و املایی پرشمار دارد، هم در فاصلهگذاری واژهها بیدقتی فراوان شده، هم نشانههای سجاوندی را پرخطا به کار بردهاند، هم اشکالهای چشمگیر دستوری و زبانی دارد. از این میان، بعضی را اشارهوار ذکر میکنم.
غلطهای حروفچینی و املایی در سطح واژه:
در صفحۀ ۶۰ «تپش» را «طپش» نوشتهاند و در صفحۀ ۸۱ «مبرّا» را «مبری». در صفحۀ ۸۲ ناگهان وسط متنی که از شکستهنویسی خالی است، بهاشتباه «جان» را «جون» نوشتهاند. در صفحۀ ۸۴ «ماکارونی» بهصورت «ماکارانی» آمده و در صفحۀ ۹۱ بهجای «غائله» نوشتهاند «قائله». همچنین در صفحۀ ۱۰۶ صفت «غیظی» (=عصبانی) بهغلط بهصورت «غیضی» آمده است. اگر از خطاهای املاییای مثل «کولکچال» (نام کوهی در تهران) بهجای «کُلکچال» (ص۱۲۰) و نیز «بچهگانه» بهجای «بچگانه» (ص۱۳۳) هم درگذریم، نوشتن «شماطتبار» بهجای «شماتتبار» (ص۱۶۶) را بههیچوجه نمیتوان ندیده گرفت.
سهلانگاریهای زبانی در سطح جمله:
ـ غلط: همین مسئله باعث این شده بود که راحتتر زندگی کنم. (۳۸) درست: همین مسئله باعث شده بود که راحتتر زندگی کنم.
ـ غلط: من تنها کسی بود که دوست داشت تیم رقیب مسابقه را ببرد. (۴۰) درست: من تنها کسی بودم که دوست داشت تیم رقیب مسابقه را ببرد.
ـ غلط: آدمهایی که قرار است حرف بزنند، همیشه نقششان حفظ میکنند. (۶۳) درست: آدمهایی که قرار است حرف بزنند، همیشه نقششان را حفظ میکنند.
ـ غلط: به کلیات بدون پشتوانه اکتفا و شخصیسازینشده اکتفا نکنید. (۸۰) درست: به کلیات بدون پشتوانه و شخصیسازینشده اکتفا نکنید.
ـ غلط: پس دیگر دلیلی به توجیه ندارید. (۸۱) درست: پس دیگر دلیلی برای توجیه ندارید.
ـ غلط: هرکدام از این مؤلفههای رفتاری جداگانه دارند. (۱۳۱) درست: هرکدام از این مؤلفهها رفتاری جداگانه دارند.
ـ غلط: وقتی هنوز تغییر نکردهاید، نهتنها زمان برای شما اهمیتی ندارد، که به آن بیاهمیت هم هستید. (۱۳۳) درست: وقتی هنوز تغییر نکردهاید، نهتنها زمان برای شما اهمیتی ندارد، که به آن بیتوجه هستید.
ـ غلط: از همین حالتهایی که یک یکهو به خودتان بیایید. (۱۳۳) درست: از همین حالتهایی که یکهو به خودتان بیایید.
ـ غلط: چه لاغر باشد، چه چاق، من یکی هستم مثل خودِ خودِ شما. (۱۴۴) درست: چه لاغر باشم، چه چاق، من یکی هستم مثل خودِ خودِ شما.
ـ غلط: وقتی دغدغۀ منِ نویسنده این است که بیشتر مردم کتابم را بخوانند، باید زندگی شبیه بیشتر مردم باشد. (۱۵۳) درست: وقتی دغدغۀ منِ نویسنده این است که بیشتر مردم کتابم را بخوانند، باید زندگیام شبیه بیشتر مردم باشد.
گذشته از همۀ اینها، خطای درشت و نظرگیر دیگری در صفحۀ ۱۵۷ به چشم میخورد. در اینجا عنوان فصل بعد (یعنی «چاقبودن نرمالترین کار دنیا است: یادداشت من در هفتهنامۀ کرگدن») که باید با خط درشت در صفحۀ بعد بیفتد، با اندازۀ معمولی در آخرهای صفحه افتاده است.
مجموعۀ این خطاها و بیدقتیها ازطرفی گواه شتابزدگی یا کمسوادیِ نویسنده یا ویراستار است و ازطرفی نشاندهندۀ بیمسئولیتی و سهلانگاری ناشر.
کتابنامه: هنر چاقبودن، رامبد خانلری، چ۱، تهران: آوند دانش، ۱۳۹۹.
#کتابخوار #رامبدخانلری #هنرچاق_بودن #هنر_چاق_بودن #آوند_دانش اول بگویم که این کتاب داستان نیست. الزاما هم به درد آدم های چاق نمیخورد. یعنی مخاطبش فقط چاق ها نیستند. میتواند آدم های اطراف چاق ها باشد. یا اصلا همه ما باشیم. رامبد خانلری در این کتاب از دوران چاقی، مشکلاتش، پنهان و اشکارش، راست و دروغ هایش گفته. از هرچه بوده و نبوده و ازارش میداده یا حالش را خوب میکرده گفته. شاید دارد درباره چاقی و مضراتش یا خوبی هایش میگوید بدون آنکه جانب لاغری یا چاقی را یگیرد و برداشت هرکس را بر عهده خودش بگذارد، اما من به عنوان گسی که آنقدرهاهم چاق نیست این کتاب را که میخواندم میتوانستم جای واژه چاق هزاران واژه بگذارم و درباره زندگی خودم راه حلی توی جمله ها ببینم. مثلا جایی درباره سندرومی حرف میزند که خودش آن را نام گذاری کرده به نام سندروم گربه خانگی درون.... وقتی بخوانید میبینید نه فقط یک فرد چاق بلکه هرآدمی این سندروم را دارد، برای لوس کردن خودش یا جلب توجه آدم ها نسبت به خودش ممکن است هرچیزی که حتی درتوانش هم نباشد یا باشد و فقط برای نمایش انجامش بدهد تا جلب توجه کند.
اصلا این کتاب به درد کسانی میخورد که توی دوراهی و تناقضات درونی با خودشان گیرکرده اند و نمیدانند کدام طرفی باید بروند. این کتاب مکالمه صمیمی شما با رامبد خانلری است انگار نشسته جلوی رویتان و دوستانه دارد به شما مشاوره میدهد.
در فیدیبو به صورت الکترونیک و درسایت همبودگاه به صورت سقارش انلاین موجود است.
خود رامبد خانلری آخر کتاب یه یادداشت داره به اسم "مردی که دروغ های واقعی میگفت" و توضیح میده که همیشه واس جلب توجه و یکمی هم متفاوت بودن همیشه به ظاهر درجه بالایی از صداقت رو از خودش نشون داده در صورتی که این صداقت فقط ظاهریه و بعضی وقتا حقیقت چیزی در جهت مخالف هستش مثلا یه بار ک ناچارا بخاطر بد بودن دستپخت آشپز مدرسه قورمه سبزی مدرسه رو نمیخوره و این نخوردن رو میندازه گردن اینک کلا قورمه سبزی دوس نداره ولی وقتی متوجه خاص بودن این کار میشه(مگ کسیم هست ک قورمه سبزی رو دوست نداشته باشه😑)تصمیم میگیره که این دوست نداشتن رو ادامه بده و حتی به غذاهای دیگ هم نسبتش بده (کباب کوبیده) ولی جنس صداقتی که تو متن این کتاب هست به شدت متفاوته با چیزی که رامبد خانلری قبلا از خودش بروز داده صداقت 100 درصد واقعیه کتاب ، انگار اون دروغ های واقعی هم همراه اون 80 کیلو از بین رفت. حال آدم ناخودآگاه با خوندن این کتاب خوب میشه ( یه سری غلط های نگارشی هست ک به نظرم وجودشون تو ویرایش سومی ک من دارم عحیبه)
حدود سی صفحه از کتاب رو که خوندم فکر کردم بهتره بذارمش کنار و دیگه ادامه ش ندم. چون با نیمه خوندن کتاب مشکل دارم، کتاب رو خوندم. چند جای کتاب هم با خوندن یک جمله متوجه شدم منظور نویسنده چیز دیگریه و انگار نوشته در مرحله ی بازخونی درست ویرایش نشده. ولی خوبیه "هنر چاق بودن" این بود که هرچی جلوتر رفت بهتر شد و حتی جالب.
کتابی به زبان طنز با ایده پردازی های عجیب و فوق العاده که از زبان کسی که چاقی را تجربه کرده و لاغر شده می تواند مفید واقع شود که با تجربه نویسنده آشنا شویم. اگر دوست داشتید می توانید این کتاب را از نرم افزار طاقچه دریافت کنید: https://taaghche.com/audiobook/84277