جرشنری ۸ داستان کوتاه دارد با نامهای: میکرو، این پسر باید داستانی داشته باشد، رویای شیرین عصر بیستو نهم آذرماه، داستان مردی که در زمان دیگری از خواب بیدار شد، یک روز زرد معمولی، یک عصر منحصربهفرد تابستانی، گربه و جرشنری.
این مجموعه داستان تلفیقی است از داستانهای کوتاهی که یزدانیار در سال نود و هفت به رشته تحریر درآورد به همراه تعدادی از نوشتههای پراکندهی مولف که سابق بر این در وبلاگ شخصی او منتشر شده بودند.
برخی از داستانهای این مجموعه با الهام از وقایع زندگی مولف نوشته شدهاند، همچنین داستان یک روز زرد معمولی اولین تلاش یزدانیار برای خلق فضایی سوررئال به شمار میرود.
جرشنری ۸ داستان کوتاه دارد با نامهای: میکرو، این پسر باید داستانی داشته باشد، رویای شیرین عصر بیستو نهم آذرماه، داستان مردی که در زمان دیگری از خواب بیدار شد، یک روز زرد معمولی، یک عصر منحصربهفرد تابستانی، گربه و جرشنری است.
داستانهای این کتاب دلنشین و ساده و درباره آدمهای معمولی و آرزوها و حسرتهایشان است. پسری که آرزو داشت میکرو و سهگا داشته باشد، دختری که در سوپرمارکت متروی صادقیه کار می کند و هر روز پسری را میبیند که داستانی دارد، زن و مردی که یک دختربچه دارند اما چند وقتی است که زندگی شان بههم ریخته است و....
خواندن این داستانهای واقعگرایانه که به زبانی شاعرانه بیان شدهاند، ما را به عمق داستان زندگی آدمهای محمدعلی یزدانیار میبرد و کمی از دغدغههای خودمان رهایمان میکند تا زندگی را از دریچههای دیگر هم ببینیم.
هشت داستان کوتاه دارد که پنجتایش را کامل خواندم و دوتا از آنها بسیار جذّاب بود: «میکرو» و «جرشنری» (البته این جرشنری، تشابه اسمی دارد با اسم خود کتاب). حالا جَرشنری چیست یا چگونه تلفّظ میشود اصلاً؟ معمایی است که پاسخ جالب و خندهداری دارد و در ذهنتان ماندگار خواهد شد. در کل اگر داستانهای کوتاه را میپسندید، از این مجموعه هم لذّت خواهید برد و اگر حوصله ندارید که همهاش را بخوانید، به دو داستان اوّل و آخر یعنی «میکرو» و «جرشنری» اکتفا کنید و اگر طاقت این را هم ندارید، به خودتان رحم کنید و آخرین داستان کتاب یعنی «جرشنری» را بخوانید!
نویسنده رو میشناسم و کتاب رو از خودش هدیه گرفتم، و داستانهای اول، بیشتر حس خاطره نویسی به من داد، با توجه به شناختم همش خودشو تو داستان میدیدم ، شاید هدفش این نبوده و واقعا هم اونها خاطره نبوده، ولی به وضوح نتونسته از خودش فاصله بگیره، با اینکه قصه گوییش خوب بود اما هر چی به داستانهای بعدی نزدیک میشی، از شخص نویسنده فاصله میگیری و نویسنده ای که قصه نوشته رو میشه دید توش، و انگار قلمش قویتر و قویتر میشه
این شاید چون من میشناسمش برام خیلی پررنگ بود، شاید اگر نشناسیدش این نکته رو نبینید و از اول لذت ببرید
میخکوب شدم. حتی نتونستم از سر کتاب پا شم، فقط داستانها رو میخوندم، نفس عمیق میکشیدم و میرفتم سراغ داستان بعدی! حس میکنم حتی بیشتر از خوندن وبلاگ شخصی نویسنده، بهم کمک کرد برای شناختنش.