سالاروند با بهره از نقل قولهایی نوشته است که خواسته ی او از نوشتن، فهمِ معنا است و از رهگذر این درک متوجهِ دیدن شدن. چنین است که اگر مبنای داوری ام درباره ی پژوهشِ میدانی او همان هدف های همسو باشد بی گمان او به خواسته اش رسیده است و همین است که پژوهش میدانی او را خواندنی و دیدنی می کند
در سالیانی که کودکان آشغال جمع کن جزئی جدانشدنی از تصویرهای روزمره ی ما شده اند و تکرار این تصویرها سبب عادت ما به دیدن آنها و طبیعی بودنِ فعالیت شان در شرایطی ناانسانی است؛ نوشته ی او ما را وادار می کند تا با کندن پوسته ی بیرونی متوجه درون شویم. یعنی گندابی که در جستجوهای روزانه ی خویش هم می توانیم سرچشمه هایش را پیدا کنیم. عفونتِ عمومی ای که برساخته ی اجتماعی سودا زده و مالی سازی شده با استفاده از مقررات زدایی و تصاحب دارایی های عمومی است
پس با شهری رودررو می شویم که در زیر ماسکِ شیک و جذاب خودش در لجنزاری غوطه می خورد که ما تا متوجه ی دیدنش نشویم تلاشی برای تغییر آن نخواهیم کرد که همه ی اینها به استناد به پژوهش سالاروند از همان عادی سازی هم می آید و ارجمندی نوشته ی او تلاش برای همین ناگزیری از دیدن است. دیدنی که به تاسف و دلسوزی ای سانتی مانتال فرونمی کاهد و فریادی بلند است بر پهنه ی شهری که آدم هایش برای گریز از وظیفه ی انسانی و اجتماعی خود بهتر می بینند که نادیده بگذرند. کتاب خانم سالاروند این را به یادمان می آورد که ندیدن معنایش نبودن نیست. همان آفتی که ما را به این روز درآورده است. گرچه سرانجام بوی لای و لجن تا درِ اتاقِ خواب همه ی فراموش کاران بالا خواهد زد و دیری نیست که همه ی فراموش کاران در همان گنداب غرق شوند
سپاس از سپیده ی سالاروند و آرزوی تندرستی و رهایی برای او
1403/01/13