دل لوکزه محوری را در فلسفه سیاسی مشخص میکند که با خوانشهایی فوقالعاده غنی و بدیع ازآثار ماکیاولی و اسپینوزا این دو متفکر را به یکدیگر مربوط میسازد. او در این روند نشان میدهد که محور ماکیاولی-اسپینوزا بدیل قدرتمندی برای مفاهیم مسلطِ مدرنیته در اروپا فراهم میسازد: نگاهی به حیات سیاسی که نه بر قرارداد و وحدت که بر تعارض و تکثر اتکا دارد «مایکل هارت» اگر مراد از مواجهه چنان که دلوز میگفت، پا گذاشتن به درون شدنی با نیروهایی بیرون از شخص به منظور خلق بلوکی نامتقارن یا تحولی نامتوازی باشد، نظر به این که مواجههی ماکیاولی و اسپینوزا مواجههی نیروهایی است موافق با هم که با افزایش و ارتقای قوهی عمل ورزی یکدیگر یاری میرسانند، اثر حاضر سرتاسر صحنهی مواجههای است، به بیان اسپینوزیستی شادمانه و فعال که مخاطب را با خود به سفر به انتهای قطب دور از دسترس، لیک همزمان قابل حصول، خردمندی رهنمون میشود.