What do you think?


نیازمندیها
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 8 of 8 reviews
January 28, 2021
قصهی کوتاه «هتل اینترنشنال» که قصهی آخر کتاب هم هست، تمام آنچه را که از خواندن داستان به دنباش می گردم برآورده کرد. ترسِ تصویر شده در این قصه از جنس همان ترسی است که در زندگی گریبانگیر من است و شاید به همین دلیل تا این حد دوستش داشتم.
قصهی «دست های پدرم» را نیز تا حدی دوست داشتم که چند روز خواندن را رها کردم و به آن فکر میکردم. دلم نمیآمد قصهی جدیدی را شروع کنم تا فکرش حال وهوای آن را مخدوش کند. آن موقع هنوز نمیدانستم «هتل اینترنشنال» در انتهای کتاب منتظر من است.
تمامی قصهها نثر زیبا و روانی دارند. انتظارم از یکی دوتایشان بیشتر بود یا شاید کنجکاوی من توضیح بیشتری میطلبید. ولی خصیصهی مشترک همهی قصهها خلق تصاویری بودند که در ذهن ماندگارند.
قصهی «دست های پدرم» را نیز تا حدی دوست داشتم که چند روز خواندن را رها کردم و به آن فکر میکردم. دلم نمیآمد قصهی جدیدی را شروع کنم تا فکرش حال وهوای آن را مخدوش کند. آن موقع هنوز نمیدانستم «هتل اینترنشنال» در انتهای کتاب منتظر من است.
تمامی قصهها نثر زیبا و روانی دارند. انتظارم از یکی دوتایشان بیشتر بود یا شاید کنجکاوی من توضیح بیشتری میطلبید. ولی خصیصهی مشترک همهی قصهها خلق تصاویری بودند که در ذهن ماندگارند.
December 3, 2020
از چندتا نویسنده کتابهای مورد علاقهشون رو پرسیده بودند و این کتاب جزشون بود.
برام جالب شد بخونم، خیلی راحت و روان نوشته شده.
هر داستان فضای مخصوص و جذاب خودش رو داره، فضایی که آدم رو کنجکاو میکنه. در خلال هر داستان سوالاتی مطرح میشه اما سوالها بیجواب رها میشند. من نشانههای لازم برای حل سوالها رو در داستانها پیدا نکردم، معماها رها شدند و این به نظرم ضعف کار بود.
برام جالب شد بخونم، خیلی راحت و روان نوشته شده.
هر داستان فضای مخصوص و جذاب خودش رو داره، فضایی که آدم رو کنجکاو میکنه. در خلال هر داستان سوالاتی مطرح میشه اما سوالها بیجواب رها میشند. من نشانههای لازم برای حل سوالها رو در داستانها پیدا نکردم، معماها رها شدند و این به نظرم ضعف کار بود.
May 11, 2020
قصهها اغلب خوب و خوشخوان بودند. امیدوارم کتاب بعدی این نویسنده خیلی بهتر از اینها شود.
March 30, 2025
راوی داستان (سینا) که الان صاحب زن و بچه است بعد از بیست و پنج سال میخواهد مادرش مژگان را ببیند. سینا هفت سالش بوده که مادرش طلاق گرفته است. مژگان به هر مکافاتی که بوده شمارهی سینا را پیدا کرده. حالا سینا با ماشین کنار یک پارک منتظر است تا مادرش را ببیند. لحن راوی اساسا هیچ ربطی به یک داستان ندارد. ما داریم خاطرهای سطحی و لوس و بیمزه را از یک مرد میشنویم که به اصطلاح سالها بدون مادر بوده. حتی خاطره هم خاطرهای دلچسب نیست. نثر هم کاملا سرد و بیروح است. گویا داریم درد دل نوشته شدهای را در یکی از همین ستونهای مجلههای زرد میخوانیم. مادر سینا خانوادهاش را رها کرده تا مثلا به علایق خودش بپردازد. علاقهای که به آسمان و ستارهها و سیارهها ربط دارد.
(برادرم میگفت مادر وحشتناکی بود. جوری ما را ول کرده بود که بتواند هر ماه با انجمن احمقانهی رفقایش برود کویر و دراز بکشد روی زمین و آسمان را نگاه کنند. انجمن احمقانهی رفقا، حرف پدرم بود. فکر میکردم تمام چیزهایی که برادرم از مژگان میگفت حرفهای پدرم بود. فقط دو سال از من بزرگتر بود و نمیتوانست این همه جزئیات یادش مانده باشد.)
ادامهی داستان در یک استعارهی دمدستی غرق میشود. نویسنده خواسته تا با ایجاد این استعارهی ضعیف، دو ضلع موازی در داستان ایجاد کند تا داستان را به یک نقطهای رهنمون کند که معنایی حسابی درست کند که واقعا نوشته را با این کارش متلاشی کرده است.
مژگان بالاخره میرسد و با پسرش در اتومبیل دیدار میکند. صحنهای بسیار کسالتآور و فاقد دیالوگهایی قوی. مژگان یک عکس از مجله را به پسرش نشان میدهد.
(مژگان گفت: اینجا رو نگاه کن." یک عکس بود از آسمان. آسمان شب که پر از ستاره بود و یک ماه کامل. گفت: " اهل ستاره دیدن هستی؟" نبودم. مژگان دست کشید روی تای وسط کاغذ که ماه را از وسط نصف کرده بود و تعریف کرد: "اینجا نوشته ستارههایی که ما توی آسمون میبینیم یا اون شهابها، همون ستاره دنبالهدارهایی که وقتایی میبینیم، هزارسال پیش، پیشتر، چند هزار سال پیش از بین رفتن. اونا چند هزار سال نوری قبل، از بین رفتن، ولی ما هنوز داریم سالم میبینیمشون. هنوز نمیتونیم از بین رفتنشون رو ببینیم."
سعی کردم چند خط از مطلبی که دورش خط کشیده بود را بخوانم. مژگان دوباره کاغذ را تا کرد. گفت "خیلی عجیبه نه؟" چشمهایش خیس شده بودند)
شروع داستان و ضربآهنگ و پیشینهای که سینا تعریف میکند اصلا با این استعاره هماهنگ نیست. توازی ندارد و حلقهای قوی تشکیل نشده است. برای مخاطب جذابیت ندارد. در پایان مادر عکس را به سینا میدهد و میرود. سینا هم ماشین را روشن میکند و دور میشود. بله، دست انداختن مخاطب بدون اینکه کشف درستی در داستان رخ داده باشد.
(ماشین را روشن کردم. پاکت را گذاشتم روی داشبورد. سر یکی از پیچها لیز خورد و افتاد کف ماشین. هوا داشت تاریک میشد.)
رحیم رستمی
https://t.me/gogolbooks
(برادرم میگفت مادر وحشتناکی بود. جوری ما را ول کرده بود که بتواند هر ماه با انجمن احمقانهی رفقایش برود کویر و دراز بکشد روی زمین و آسمان را نگاه کنند. انجمن احمقانهی رفقا، حرف پدرم بود. فکر میکردم تمام چیزهایی که برادرم از مژگان میگفت حرفهای پدرم بود. فقط دو سال از من بزرگتر بود و نمیتوانست این همه جزئیات یادش مانده باشد.)
ادامهی داستان در یک استعارهی دمدستی غرق میشود. نویسنده خواسته تا با ایجاد این استعارهی ضعیف، دو ضلع موازی در داستان ایجاد کند تا داستان را به یک نقطهای رهنمون کند که معنایی حسابی درست کند که واقعا نوشته را با این کارش متلاشی کرده است.
مژگان بالاخره میرسد و با پسرش در اتومبیل دیدار میکند. صحنهای بسیار کسالتآور و فاقد دیالوگهایی قوی. مژگان یک عکس از مجله را به پسرش نشان میدهد.
(مژگان گفت: اینجا رو نگاه کن." یک عکس بود از آسمان. آسمان شب که پر از ستاره بود و یک ماه کامل. گفت: " اهل ستاره دیدن هستی؟" نبودم. مژگان دست کشید روی تای وسط کاغذ که ماه را از وسط نصف کرده بود و تعریف کرد: "اینجا نوشته ستارههایی که ما توی آسمون میبینیم یا اون شهابها، همون ستاره دنبالهدارهایی که وقتایی میبینیم، هزارسال پیش، پیشتر، چند هزار سال پیش از بین رفتن. اونا چند هزار سال نوری قبل، از بین رفتن، ولی ما هنوز داریم سالم میبینیمشون. هنوز نمیتونیم از بین رفتنشون رو ببینیم."
سعی کردم چند خط از مطلبی که دورش خط کشیده بود را بخوانم. مژگان دوباره کاغذ را تا کرد. گفت "خیلی عجیبه نه؟" چشمهایش خیس شده بودند)
شروع داستان و ضربآهنگ و پیشینهای که سینا تعریف میکند اصلا با این استعاره هماهنگ نیست. توازی ندارد و حلقهای قوی تشکیل نشده است. برای مخاطب جذابیت ندارد. در پایان مادر عکس را به سینا میدهد و میرود. سینا هم ماشین را روشن میکند و دور میشود. بله، دست انداختن مخاطب بدون اینکه کشف درستی در داستان رخ داده باشد.
(ماشین را روشن کردم. پاکت را گذاشتم روی داشبورد. سر یکی از پیچها لیز خورد و افتاد کف ماشین. هوا داشت تاریک میشد.)
رحیم رستمی
https://t.me/gogolbooks
November 5, 2023
سختپوست رو بیشتر دوست داشتم
August 8, 2026
کتاب «مجموعه» داستان کوتاه نیست. انگار یک پیکرهی کلیه با روایتهای جزئی؛ با این که قصهها در ظاهر و پیرنگ هیچ ربطی به هم و هیچ تقاطعی باهم ندارن، حتی در زمان و مکان یکسان هم روایت نمیشن.
عنصر مشترک در قصهها، «یاد»ه انگار. یا «رنج». یا «انکار». یا «انکار رنج حین یادآوری آنچه ایجاد رنج کرده».
ضمنا، فضاسازی هم کاملا بصریه و واقعا حین خوندن، انگار که داشتم فیلم میدیدم. نویسنده حتی این رندی رو هم کرده و با معرفی شهر و فضا در ابتدای قصهها، پیشفرضی از گویش و لهجه کاراکترها و حتی وضعیت آب و هوای موقعیت جغرافیایی راوی رو هم تصورپذیر کرده.
تمام اینها رو هم صرفا به عنوان ویژگیهای داستانهای این کتاب و بدون هیچ ارزشگذاریای میگم. کما اینکه به جز قصهی دوم و قصهی آخر، و لوکیشن دوتا از قصهها (که محلهایه که هفت سال اخیر رو اونجا گذروندم و تمام توصیفهای محیطی برام آشنا بود،) زیاد نتونستم با سر وته داستانها کنار بیام. یا صادقانهتر، ابهام جامونده در روایتها آزارم میدادم و ترجیح میدادم کمی شفافترو کمتر رازآلود باشن شرح وقایع و درونیات.
عنصر مشترک در قصهها، «یاد»ه انگار. یا «رنج». یا «انکار». یا «انکار رنج حین یادآوری آنچه ایجاد رنج کرده».
ضمنا، فضاسازی هم کاملا بصریه و واقعا حین خوندن، انگار که داشتم فیلم میدیدم. نویسنده حتی این رندی رو هم کرده و با معرفی شهر و فضا در ابتدای قصهها، پیشفرضی از گویش و لهجه کاراکترها و حتی وضعیت آب و هوای موقعیت جغرافیایی راوی رو هم تصورپذیر کرده.
تمام اینها رو هم صرفا به عنوان ویژگیهای داستانهای این کتاب و بدون هیچ ارزشگذاریای میگم. کما اینکه به جز قصهی دوم و قصهی آخر، و لوکیشن دوتا از قصهها (که محلهایه که هفت سال اخیر رو اونجا گذروندم و تمام توصیفهای محیطی برام آشنا بود،) زیاد نتونستم با سر وته داستانها کنار بیام. یا صادقانهتر، ابهام جامونده در روایتها آزارم میدادم و ترجیح میدادم کمی شفافترو کمتر رازآلود باشن شرح وقایع و درونیات.
June 24, 2026
از ساناز اسدی اولین بار رمان کوتاه سختپوست را خوندم و نثر جذاب و فضاسازی ویژهی اون کتاب باعث شد تا سراغ مجموعه داستان نیازمندیها بیام. اما حقیقتش برخی از داستانهای این کتاب انتظار من را از این نویسنده برآورده نمی کرد و برخی هم واقعا رضایتبخش و دلنشین بود.
هرچه کتاب رو به آخر پیش میره داستانها بهتر میشه. دو داستان آخر واقعا بهتر از بقیه هستند و اگه بخوام از ۵ به هر داستان نمره بدم، ویلای سگی، هتل اینترنشنال ۵، دستهای پدرم ۴ ، نیازمندیها و و صید ۳.۵ و ماه کامل و قطار ساعت ۱۱ ، ۳ امتیاز
در کل پیشنهاد میشه. من تم مشترکی که در همه داستانها در جریان بود را دوست داشتم: سوگ، از دست دادن و ترس از جدایی و مرگ.
هرچه کتاب رو به آخر پیش میره داستانها بهتر میشه. دو داستان آخر واقعا بهتر از بقیه هستند و اگه بخوام از ۵ به هر داستان نمره بدم، ویلای سگی، هتل اینترنشنال ۵، دستهای پدرم ۴ ، نیازمندیها و و صید ۳.۵ و ماه کامل و قطار ساعت ۱۱ ، ۳ امتیاز
در کل پیشنهاد میشه. من تم مشترکی که در همه داستانها در جریان بود را دوست داشتم: سوگ، از دست دادن و ترس از جدایی و مرگ.
September 30, 2026
بعضی از داستان ها رو دوست داشتم و بعضی ها رو نه. داستان آخر که مخصوص جنگزدهها بود بنظرم از کل داستانها بهتر بود. داستان اول نیازمندیها نسخه خام کتاب «سخت پوست» همین نویسنده است. که بعدا این داستان رو تکمیل کرده و کتاب «سخت پوست» رو نوشته.
Displaying 1 - 8 of 8 reviews








