What do you think?
Rate this book


248 pages, Paperback
First published April 1, 1995
میگویم: اگر میتوانستیم یک بار دیگر به دنیا بیاییم، تو دلت میخواست کجا به دنیا بیایی و چه کاره باشی؟
دستی روی سرش میکشد و میگوید: تو چی؟
- من دلم میخواست در جایی به دنیا بیایم که مجبور به ترک آنجا نباشم
- مگر خودت نمیخواستی بروی؟
- آدم همیشه که از انتخابهایش راضی نیست. یک راهی یک وقتی جلومان قرار میگیرد. یکی از مشکلترین کارها در زندگی این است که انسان بتواند تصمیم بگیرد در کجا ماندگار شود و زندگی کند. آن که میرود نه اینجاست نه آنجا. همیشه طرف دیگر است. انگار هالهای دورش را گرفته
تک خندهای میکند : هاله که چیز بدی نیست. مخصوصا اگه هالهی تقدس باشد
بدون توجه به خندهاش میگویم: هاله نیست. یک حباب است. آدم همیشه و همه جا با یک حباب از بقیه جداست. گاهی آن را فراموش میکنی. اما حتی در این وقتها هم به طور ناخودآگاه ان را حس میکنی. هیچ راهی برای ندیده گرفتنش نیست. هیچ راهی. فقط عادت میکنی. همین