ایهام، مضمونی عاشقانه و دینی دارد. ماجرای پنهان شیدایی پسر دانشجوی ادبیات به یکی از دختران دانشکده معماری که از همایش گرامیداشت صائب تبریزی شروع می شود.
درمورد «ایهام» نوشتهی سیّد حسامالدین رایگانی؛ موضوع کتاب از این قراره که مجتبی حبیبی، دانشجوی ادبیات قراره یک همایش ادبی درمورد صائب تبریزی رو مدیریت کنه. برای طراحی صحنهی برنامه میره سراغ نفس نیازی، دانشجوی معماری، که یک درس عمومی مشترک با هم دارند. حالا دلیل اینکه چرا میره سراغ این خانم، چون یه کراش ریزی داره روی این بندهخدا و تمام قضیههای کتاب هم روی همین کراش ریز ایشون میگرده. . . حالا نظر من درمورد کتاب؛ دو ستاره از پنج ستاره، فقط چون کتاب اول نویسنده بود! موضوع خوبی داشت اما کتاب ضعیفی بود از نظر شخصیت پردازی و سیر پیشرفت قصه حتی گاهی از کتابهای زرد عشق و عاشقی هم ضعیفتر پیش میرفت. کتاب روان و سریع پیش میرفت چون به جز همین قصهی عاشقی بُعد دیگهای نداشت. نظرمم درمورد دانشجوهای رشتهی ادبیات مخدوش شد به کلی. درمورد شناخت عشقهای سطحی و زودگذر و عشقهای عمیق بود، که خب بنظرم بیشتر مذهب و اصول اخلاقی قربانی شد این وسط. یکسوم پایانی کتاب میتونست امیدوار کننده باشه که با اون پایان بیسروته و عجلهای به افتضاحترین شکل ممکن کتاب رو تموم کرد. اساساً هم پایان افتضاحی داشت هم پایان افتضاح به افتضاحترین شکل ممکن نوشته شده بود. یعنی جوری که با خودت میگفتی این چه کثافتی بود که زد به ته قصه چون میدونید که ایرانیها قصههای عاشقانه رو باید عاشقانه تموم کنند چون نمیتونند پند خوب از ته داستان دربیارند مثل فیلمهای جناییشون که نمیتونند دادگاه و مجازات طرف رو نشون بدن، میزنن مجرم اصلی رو میکشن! پیشنهادم به نخوندن کتابه!
یکی از عادت های دوران دبیرستان هم سن و سال های من خوندن رمان های سایت ۹۸یا بود که عموما بهشون میگفتن رمان های زرد؛ اون سالها نزدیک به سیصد تا از رمان های اون سایت رو خوندم و حالا به نظرم این کتاب از اون رمان های به اصطلاح زرد هم زردتر بود نه روایت عاشقانه ی خوبی از آب دراومده بود نه اصلا روایت درستی داشت و از همه بدتر رها بودن داستان و بی هدفی و بی محتواییش بود که منجر به یه پایان آبکی و نصیحتی شده بود ؛ این سبک داستان های پند آموز مثلا ، که پایان داستان با یک نتیجه گیری و پند همراه باشه بیشتر برای رده سنی نوجوان اونهم نوجوانان چند دهه قبله و الان حیفه پول و درخت و وقته خوندن همچین کتاب سطح پایین و بی محتوایی که به فقط به لطف سلیقه ی بعضا رو به اضمحلال فضای مجازی معروف و دیده شده خلاصه اش که هیچ ارزش خوندن نداره ...
توی گشتنهام تو اپ طاقچه به این کتاب برخوردم و با دیدن نظرها تصمیم گرفتم بخونمش... خیلی روون و جذاب ماجرا شروع شد...فراز و فرودهای مجتبی رو خیلی خوب نشون میداد، تناقضهاش، درگیریهاش با عقاید و دلش و... انقدر خوب نوشته شده بود که کاملا خواننده رو همراه خودش میکرد و گویی داری صحنه های یک فیلم رو پیش روت میبینی.
البته به نگارش کتاب ایرادهایی وارده؛ 👈🏻توضیحاتی که نویسنده توی پرانتز میداد بیشتر از اینکه به درد داستان بخوره، برای نمایشنامه نویسی خوب بود... یعنی درسته کمک میکرد خواننده خیلی راحت خودش رو جای مجتبی قرار بده ولی از طرفی تمرکز رو از بین میبرد و انگار حین خوندن داستان پرت میشدی به درون احساسات نویسنده و بعد برمیگشتی🤷🏻♀️ 👈🏻جاهایی هم که مکالمه بین دو شخص بود، بهتر بود با علامتهایی مشخص میشد که الان کی داره چی میگه؟! درسته که بعد خوندن میشد تشخیص داد ولی واقعا بعضی وقت ها حوصله سر بر میشد. 👈🏻قسمتهایی از کتاب که موضوع تغییر میکرد یا از نظر زمانی و مکانی جابهجایی داشت، از هم جدا نبود. یه دفعه خط بعدی از یه رخداد جدید میگفت و تا بخوای به خودت بیای که چی شد؟! چرا اینطوری شد؟! رشتهی داستان پاره شده بود!
انتهای کتاب خیلی هیجان انگیز بود برام و اصلا قابل پیشبینی نبود... البته این پرشی که داشت خیلی دوست داشتنی نبود و یه جورایی انگار سرهمبندی بود... خیلی سریع و باعجله تموم شد در صورتیکه میتونست اتفاقات بعد از برگشتش از مشهد رو هم روایت کنه که قطعا جذابیت خاص خودش رو داشت.
با تموم این نظرات و نقدها که وارده ولی یه نقطه قوت قشنگ کتاب حضور حاج رضا بود که نویسنده به خوبی تونسته بود وقتی بهش میرسه لحن نوشتار رو تغییر بده و چقدر صحبتهاش قشنگ بود👌🏻 اصلا شعار زده نبود و به دل مینشست... نقطه قوت دیگهش هم توی صداقتیه که نویسنده در بیان احساسات هر لحظهی مجتبی داشت و چقدر قشنگ و بدون فیلتر واقعیت ذهنش رو نوشته بود... البته اواخر کتاب و توی صحبت با ماهرخ کمی زیاد رنگ ادبیش پررنگ شده بود که به نظرم حالت قبلش قشنگ تر بوده.
سه امتیاز دادم چون منو یاد یک آدمِ گوگولیِ! مذهبی انداخت،اگر اون آدم رو نمیشناختم بنظرم داستان مصنوعی و آدم هاش غیرواقعی میومدن. برخلاف اولش که صحبتای مجتبی باخودش کش دار و حوصله سر بر بود،آخرش خیلی هول هولی تموم شد.چه عجله ای بود زودی کتابو تمومش کنید؟(یاد خودم افتادم که هیچ وقت داستانهام به انتها نمیرسید چون دیگه حوصله شونو نداشتم😁یدونه رو هم که به بدبختی کامل کردم همینجوری هول هولی تموم کردم)
ایهام... کتاب ابهام ماجرای عاشقانه پسری مذهبی است که با چند جلسه عاشق یکی از دانشجویان دانشکده معماری میشود. قصه روایت عاشق شدن مجتبی از زبان خود اوست که بر اثر یک اتفاق (همایش ادبی) و ادامه ارتباط با نفس، والهی او میشود بیآنکه او حتی با ملاکهایش همخوانی داشته باشد. کتاب نثری ساده و روان دارد و پر از جملات ادبی و شاعرانه است که به آسانی مخاطب را در خود حل میکند، با این حال بیشتر بخشهای کتاب دچار روزمرگی و تکرار عاشقانههای سایهای است، اما گرهگشایی در بخشهای انتهایی کتاب این خستگی و طولانی بودن را به خوبی حذف میکند. قصهی کتاب، قصهی پسرکی است که عاشقانه نفس را دوست دارد، اما این عاشقانهها تنها پلی است برای رسیدن به محبت اصلی و وصال.. آنجا که همراه با والدین و راهنمایی حاج رضا و توسل به ائمه، عاقلانه تصمیم میگیرد و زندگیاش را میسازد. کتاب برای مخاطبینی است که در دهه دوم زندگی هستند و سرشار از دغدغههای عاشقانه. و برای دیگر مخاطبین (بزرگتر از دهه دوم) یادآوری خاطرات خوب و یا بد گذشتهای نزدیک است. اگر خواستید کتابی عاشقانه مذهبی به دوستانتان معرفی کنید، مطمئناً کتاب «ایهام» گزینهی مناسبی خواهد بود.
کتاب خیلی خاصی نبود و یه عاشقانه معمولی و نسبتا جذاب.کتاب حجم کمی داره و میشه توی یه روز خوند و تمومش کرد.کشش داستان خوبه و شما رو توی داستان نگه میداره.ارزش یه بار خوندن رو داره «ایهام» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/72027
متن گیرا، جذاب و روانی داشت. کتاب به عشقهای سطحی و زودگذر اشاره داره و بیشتر مناسب قشر دانشجو هست. پایان کتاب هم غافلگیرانه بود. داستان این کتاب وصف این شعرفاضل نظری هست: چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است. هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست، تنها گناه آینهها زودباوری است