«من فقط صدا را شنیدهبودم؛ ندیدهبودم خودش را. درد داشت ندیدنش؛ فقدانِ «او». من مرد آن غیبت نبودم. از پَسش برنمیآمدم. تلاش میکردم برای فراموشی؛ فراموشکردن کسی که ندیدهبودم. خاطره نداشتم از او. نمیشد فراموش کرد. فراموشناشدنیست آن که نیست و نبودهاست گویا. نمیشد یادش را ترک کرد. پیوسته درد بود غیبتش. حضورش درد بود، با درد معاشقه میکردم. معشوق من آن درد بود. حضور خارجی نداشت. هرچه بود، زخمی بود که دیدنی نبود. نمیشد فهمید دارو و مرهم را کجا باید مالید. بیمعشوق، عاشق شدهبودم؛ عاشق جای خالی او.»
بخوام برمبنای سلیقۀ شخصی امتیاز بدم، شاید یک ستاره بدم، اما اگه بخوام توی یه میدان وسیع تر ادبی ببینمش و به تلاشی که کرده امتیاز بدم شاید سه. نقطۀ ضعف مهمش فکر میکنم اینه که علی رغم تلاشش نتونسته از منطق محافظه کار رمان و شعر امروز فارسی فراتر بره در اکثر جاها و اول اینکه عاشقانه س و دوم اینکه عاشقانه ش عاشقانۀ تکراری ادبیات کلاسیک فارسیه؛ عشقهای دور و فاقد جسمیت و آرمانی میون آدمهایی که همه یک شکل هستن که منجر به شکست ها و پیروزی های بزرگ میشه؛ و تنها جایی که تونسته از این محافظه کاری فراتر بره روایت جنبش دانشجوییه که به نظرم یگانه نقطۀ قوت رمان هم همونه که البته جا داشت از هالۀ ابهام بیرون تر بیاد و روایت عاشقانه رو به لایۀ زیرین رمان هُل بده و خودش بیاد رو، که البته در این صورت شاید اجازۀ چاپ نمیگرفت. البته تمام اینهایی که دارم میگم نظر و سلیقۀ شخصیه و صرفاً دارم با ذهن خودم گفت و گو میکنم. سلیقۀ من امروز با این همه حرمان و درد و یادآوری خاطرات و گریه و غصه و شکست عشقی همسو نیست؛ شاید اگه تو بیست تا بیست و پنج سالگی و در اوج عشقهای خنده دار دانشجویی میخوندمش عاشقش میشدم. ولی امروز به نظرم چیزهای مهمتری در جهان هست.
کتاب بوی ترجمه میدهد. نویسنده علاقه به حکمتگویی دارد که سبکیست برای خودش اما داستانی شکل نگرفته. جنسی از ادبیات آوانگارد که بسیار تحتتاثیر خواندههای نویسنده از جریان رمان نو است.
کتاب سرشار از -او- ها بود. -او- هایی معمولی و کماهمیتتر و -او- هایی خاص و پیچیده در گیومه. روایت، مالیخولیایی است بیشک. راوی که چیزی جدای شخصیتهاست و از ورای آنها روایت میکند، درعین حال جزئی از تار و پودشان است انگار. شخصیتهای حاضر دو نفر بیشتر نیستند، اما دوبرابرِ این تعداد زندهاند در داستان. زن و مرد که هیچگاه اسمشان گفته نمیشود، نه حتی در ذهنِ یکدیگر، به هم میرسند حالا. ابتدا هیچچیز مشخص نیست؛ چیزهایی است هذیانی و پرتوپلا. مرد سالهاست منزوی زیسته و در تقلای فراموشی. زن، آنطرفِ داستان سالها فرار کرده از همه، از خودش و میهراسیده از فراموششدن. تا اینکه روزی بعد از پانزده سال زن میآید به خانهی مرد. ساکت و آرام مینشینند پهلوی هم. در خانهای که بهقولِ زن: "کاش دنیا همین خانهی تو بود."
رفتی کجا از پیشِ من، دورترین نزدیکِ من... مرد این زن را، این "او" را میشناسد و نمیشناسد. ترس برش میدارد وقتی میبیند این زنِ غریبه تا این حد به او آشناست. چه کسی است او؟ که نشسته است اینجا توی اتاقاش. خودِ "او" است یا از دوستانِ "او". یادش نمیآید چرا؟ زن هم ترسیده است، حتی پشیمان از اینکه به خانهی مرد آمده. به مرور که جلوتر میرویم، ماجرا آشکارتر میشود. پای دختر و پسری دیگر باز میشود که دوستانِ دانشکدهایاند. بهار و بهمن. لابلای این مکالماتِ تبآلود و هذیانی گریز میزنند به خاطراتِ دانشگاه، از مغازلههایشان، از قدمزدنها و سینما رفتنها. چه میشود که فاصله، بینشان را پر میکند؟ زن میمیرد و زنِ دیگری زاده میشود؟ یا همان زن است که برمیخیزد باز؟ بهمن و بهار چه میشوند؟ این دو زوجِ قرینه و همراهِ هم چه بلایی آوارِ سرشان میشود؟
نثرِ خوبی دارد بارخدا. اما جای بهتر شدن دارد باز. گاهن جملهبندی و ساختارِ جملهها توی ذوق میزند، انگار تمرینی بوده باشد برای نویسنده. خودِ روایت و مالیخولیایینوشتناش هم تازه و بِکر نیست. در مجموع بهزعمِ من متن بیشتر ادایی است در نوشتنِ چنین سبک و فرمی.
"میشود راحتتر اعتماد کرد به کسی که تنهایی را میفهمد."
"میداند زخمهای گذشته هیچگاه مداوا نمیشوند. زخم همیشه با آدم میماند." -از متنِ کتاب
بعد از یک ماه به کتاب میرسی دوباره. اولاش حوصله نداری. جدایی از کتاب کارِ خودش را کرده. کتاب هم روان نیست، روایت، روایتی است پیچیده. جلوتر اما رها میکنی خودت را. اجازه میدهی ببرد تو را با خود. بهتر میشود کتاب. اواخر اما باز ملالآور است. تماماش میکنی هرطور که شده. تلاش میکنی به خاطر آوری که اوی زاهد بارخدا را اولبار چه کسی به تو معرفی کرده است؟
او" خلاقانه و رازآلوده. هم داستان اندکی رازآلوده و هم نحوه روایت. سبک داستان-مخصوصا استفاده از برخی لغات کلمات و ترکیبها- من رو "بسیار یاد رمان ضربان با ترجمه پویا روفوئی انداخت.
با داستانش ارتباط نگرفتم و همش گم میشدم کجا بودم؟ چی شد؟ اما اینکه کل روایت برخاسته از حادثه ای بود که توی کوی دانشگاه اتفاق افتاده بود برام جالب بودم و دلم میخواست بیشتر از روایت آدمای اون اتفاق بخونم.
شروع بسیار گیرا و پر کششی داشت. اینکه اشاره ای به اسامی راوی و شخصیت زن نمیشه باعث میشد بیشتر با کاراکترها درگیر شم. داستان، زبانِ روانی داره و در عین حال کاملا منحصر به فرد هست. جزئی نگاری و خلق فضاها کاملا در راستای اهداف نویسنده و متناسب با اتمسفر کلی داستان بود. یک مواجهه انسانی ناب با مفهوم عشق، عشقِ آمیخته به کلمه و ادبیات.
شخصا با قلم زاهد بارخدا کیف می کنم و به جرات می تونم بگم سیر نمی شم از خوندن قصه هاش کلماتش. داستان او هم شروع خیلی پرکششی داشت تا زمانی که هنوز وارد جزییات نشدی. از یه جایی به بعد گویا فقط داستان تکرار می شه بدون این که به جایی برسه. راجع به شخصیت های اصلی داستان هم حقیقتا برام خیلی سخت بود ارتباط برقرار کردن باهاشون با وجود تمام جملات و متن هایی که ناخودآگاه با خوندنشون غافلگیر می شدم بخاطر اون حس های مشترکی که توی اون لحظه فقط توی اون لحظه برام زنده می شد و تجربیاتی که توی ذهنم یادآوری می شد. اما در کل وقتی کتاب تموم شد هیچ حسی نداشتم. کتاب رو گذاشتم کنار و همه ی داستان کنار گذاشته شد انگار که خوندنش برات فرقی نداشته باشه.
نخواسته بود که شروع شود.نمیخواست هیچ ماجرایی شکل بگیرد.اصرار از زن بود.گفته بود"یک فرصت کوتاه؛به من.به خودت.به عشق".مرد از سالها پیش از ماجرا دست شسته بود؛از هر ماجرایی.انتخابش تنهایی بود.این را به زن گفته بود؛همان روز اول.زن گفته بود: " بالاخره که چی؟" مرد نمیخواست به سئوال زن فکر کند.چند سالی میشد که حتی در اینباره فکر نمیکرد. دیگر انتخابی در میان نبود؛ هر چه بود،همان چیزی بود که زندگیاش میخواندند،زندگی او.به خودش گفته بود:" دیگر نمیشو اسمش را گذاشت زندگی." زن دوباره اصرار کرده بود و گفته بود، هر روز پیشنهادش را تکرار میکند؛ نه به خاطر او که به خاطر خودش:"من به خودم فرصت دادهام." اصرار زن برای مرد قابل درک نبود.عادت کرده بود به یکنواختی کسالت آوری که در آن مشغول مردگی بود. زن گفته بود:"با من تنها باش. میتوانی تنهاییات را حفظ کنی.آن را برای خودت داشته باشی." مرد بعد از اصرار چند بارهی زن نگفته بود:"نه." گفته بود اما آن "نه"ی آمده بر دهانش،"نه" نبود؛"نه"ای نبود که زن را از او براند. چنان آرام گفته بود که حتی مطمئن نبود زن آن را شنیده باشد. زن گفته بود:" خود را بسپاریم دست زمان.زمان ما را جلو میبرد.امتناع نکنیم.خود را رها کنیم." مرد گفته بود:"مثل یک دانه برف".همان وقت داشت برف میبارید.زن گفته بود:"نه مثل برف نه!شاید مثل باران.سبکیاش برف باشد اما دوست دارم سنگینی باران را هم داشته باشد." مرد رفته بود پشت پنجره.برف، حیاط را سفید کرده بود.دوست داشت که برود،زیر برف بایستد و به چیزی فکر نکند. _کم نمیشود از برف وقتی پایین میافتد؟ مرد خندیده بود.سئوال زن برایش زیبا بود.خندهی مرد،زن را هم به خنده انداخت.دیگر اصراری در بین نبود.بدون آنکه متوجه باشند،ماجرا شکل گرفته بود.
... آن روزها عاشق بودم. حال بد خوبی داشتم. زمین و زمان را فراموش کرده بودم. نمی خواستم و نمی توانستم به چیزی فکر کنم جز او. پنهانش می کردم از همه، اوایل حتی از خودش. نشد که نگویم. نمی شد. دیوانه شده بودم از شدت او. همه چیز او شده بود. عشق را بلد نبود اما. من هم بلد نبودم. من با درد یاد گرفتم او با شادی. در قلمروی عشق قرار نداشت. پا نگذاشته بود آنجا. اهل عشق نبود. تمام خصوصیات یک معشوق را داشت، همه آن ویژگی هایی که برای شوریدگی و جنون عاشق لازم است. درد شده بودم، نزار و افتاده بودم مبتلای او. شده بود بیماری من. ( از متن کتاب)
او گاهی چنان حقیقی مینمود که من متعجب میشدم برای چه کلمهها روی کاغذ چسبیدهاند! راست میگویم! پیش خودم میگفتم برای چه کلمهها روی هوا شناور نیستند پس؟! تا همین چند دقیقهی پیش بودند انگار! میرقصیدند انگار. کتابی طاقتفرسا بود، من نمیدانم چرا از این آهستگی این چنین بسیار لذت بردم. کتاب تب داشت، گویی زنده بود. بیمار بود و میلرزید. پایانش هم مثل تمام کتاب سرما داشت، من میروم با این دارچین یک دمنوش بیمزه درست کنم تا سردی سرمایاش را در وجودم حل کنم. زاهد عزیز این کتاب را برمیدارم و طوری به آن خیره میشوم که انگار ادامهای از وجودم است.