زمان داستان دهه شصت است و از طریق چهل و دو خرده داستان ، روایت می شود که به خوش خوان بودنش کمک می کند. راوی طراح جدول کلمات متقاطع در مجله ای است واحساسات و درک او از حال اطرافیان ونزدیکانش بیان می شود. دوبار متوالی ظرف سه روزخواندمش . با کارهای شادروان ایرج کریمی از سالیان پیش و نقدهای متفاوتش در مجله فیلم آشنابودم .بعدها چند فیلمی ساخت که "باغهای کندلوس" را دیدم وهنوز فیلم " نیم رخ ها " راندیده ام که تاب داستانش را نداشتم ..او فارغ التحصیل مهندسی مکانیک از پلی تکنیک تهران بود واین برای من نشانه ای بود هنگام خواندن نقدهایش واین داستان . شاید هم نشانه ای اشتباه ..اندوهِ بدون اغراق وغریبی بر ابتدا تا انتهای داستان حاکم است که یکی از دلایلش شاید فضای سیاه دهه شصت باشد. هنوزندیده ام اندوه یک کودک به این زیبایی ، درسکوت تصویرشود..ا ین داستان مثالی است ازاینکه برای نمایش عمق اندوه وخفقان همیشه لازم نیست فریاد بزنی. پدرم درتوصیف بعضی دردهای جسمانیش میگفت : درد خوشایندی است . وقتی می پرسیدم دردخوش آیند یعنی چه ؟ میگفت یعنی علامت بهترشدن یا جوش خوردن زخم و..است . تو میدانی که داردخوب می شود. اندوه من هم بعدازخواندن کتاب ، شیرین وخوشایند بود ...جلد زیبا و کلاسیک کتاب هم بسیاربرایم جذاب بود. البته آن برچسب سفید اگرنبود ، بهتربود. ===== من مردخوشبختی هستم . می دانی چرا ؟ چون به چیزهایی که درزندگی ام نمی خواستم نرسیدم . یک چیزاحمقانه ای توی عشق هست وگرنه چرا عاشق ها تایک حدی خنگ و کودن جلوه می کنند؟ عاشق شب عید بودم ولی ازخودعیدها بیزارم . شب عیدها مثل این است که دروغ باشکوهی باورت می شود وبا خودعید این دروغ لو می رود.انگارخوشبختی همیشه چیزی جزاحساس آن برلبه خوشبختی نیست .
از کتابهایی که داستانشان را سرراست و ساده تعریف میکنند، خوشم میآید. کتابهایی شبیه همین ملال جدولباز. فیس و افاده ندارد و نمیخواهد در هر سطر به تو ثابت کند شاهکار است. اما به همان نسبت از کتابهایی که نویسندهشان هزار جور ادا در میآورد و صد تا پشتک وارو میزند تا یک داستان بیسروته را جوری جا بزند که انگار عمیقترین و انسانیترین مفاهیم هستی را در خود دارد، بدم میآید. به همان نسبت هم از خود آدمهایی که فکر میکنند همهی دغدغههای عالم را درک کردهاند و حالا باید آنها را یک جوری به بقیه که کمتر میفهمند و کمتر درد میکشند منتقل کنند. ادبیات ادابازی نیست و وسیلهی خودبزرگبینی و نمایش هم نیست و نباید باشد.
از آن داستانهایی بود که میشد توی یک نشست همهاش را خواند. بهخاطر حس راحتی راوی که حتی میتوانست ساده و احمق بودن خودش را هم جلوی خواننده لو بدهد و یا شوخیهایی بکند که با در نظر گرفتن پیشینهی نویسنده، برایت جنبههای بامزهتری هم پیدا میکند. یکجورهایی همیشه، راویهای عشقِ نوشتن که حالا تبدیل به شکستخوردههای مأیوس شدهاند، قصههای خوبی تعریف میکنند. چون حتی اگر بهقول راوی این رمان، تبدیل به داستایفسکی نشدهاند، اما تا میانههای مسیر را رفتهاند و برنگشتهاند. همانجا نشستهاند به قصه تعریف کردن. حالا اینجا ایرج کریمی، علاقهاش به سینما را هم قاتی داستان کرده و باعث شده همهچیز خیلی دلپذیر و خوشایند بشود.
راوی این رمان خیلی منو یاد راوی رمان «کافه پیانو» انداخت. شاید بشه اینجور راوی ها رو کلاریس های مذکری دونست که روزمرگی دنیا مردانه رو بازگو میکنن، همونطور که کلاریس توی «چراغها را من خاموش میکنم» روزمرگی های یه زن تیپیکال رو نشون میده. و به ذهنم رسید که شاد جذابیت چنین رمانهایی و خواندنی بودنشون در همینه؛ که صادقانه نشون میدن چی میگذره در ذهن انسان.
روایتِ مردِ طراحی کننده ی جدول کلماتی که ملالش از "ملال جدولباز"ها بیشتر است! قصه ی "ناگهان پیدا شدن"ها!
این رمانِ کوتاه بی شک رفت توی لیستِ شیرین ترین کتاب هایی که از ادبیات فارسی خونده ام. رمانی که بصورت فصل های کوچیک کوچیک روایت میشه و من تقریبا یک نفس خوندمش. لحنِ روایت به شکلیه که انگار توی یه مجلسی نشسته ای کنار کسی و داری به خاطراتش گوش میدی. البته خاطراتی که فارغ از جذاب بودن، تو رو به چیزی میرسونن. خاطراتی افشا کننده از مردمانی که درگیر ملال و کسالتن؛ وقایعی در بستر جنگ و موشکباران.
ایرج کریمی چندان به دنبالِ آرایه های ادبی و وَر رفتن با کلمات نیست. او منظورش رو به ساده ترین شکل ممکن میرسونه. توصیفِ صحنه ها چیزی متفاوت از شکلِ توصیفیِ یه اثرِ ادبی است. بطور کلی نگاهِ سینمایی نویسنده در جایجای اثر حس میشه.
بریم سراغِ راوی.راوی ای که نمونه خوان و همچنین طراحِ جدول متقاطع برای یه روزنامه است و با زبانِ گزنده و آغشته به طنزش، در عینِ لحنِ سرد و بی تفاوتی که داره-لحنی که انگار برآمده از شرایطِ زیستیِ همه ی آدمهای داستانه- دست به واگویی میزنه. راویای که از عشق میگریزه و به عشق پناه میبره.
همراه شدن با این راویِ "دهن لق" برام لذتبخش بود.
جملاتی سوا شده از کتاب:
"جدول کلمات متقاطع کارش چیز دیگریست.این که دنیا را به طرز احمقانه ای کوچک کند و قالب بگیرد و توی چارچوب بریزد و خیال جدولبازهای ملول را راحت بکند."
"ما هم بدبختی بر گردنمان است هم شرمساری بدبختیهایمان."
"من فکر می کنم این همان چیزیست که خیلی ها فراموشاش کرده اند. این که یک نفر آدم خوبی باشد. ما حتی آدم "فهمیده" را فراموش کردهایم."
"اون نمیخواد بیاد هما! آخه کجا بیاد؟ اینام شد دنیا؟!برای چی بیاد؟! هما تو بچه دار میشی، به خدا میشی! ولی بچهت آنقدر باهوشه که نمیخواد بیاد! ... بیا بهش حق بدیم! آخه کجا بیاد؟ ..."
"انگار خوشبختی همیشه چیزی جز احساس آن بر لبهی خوشبختی نیست."
به نظرم نویسنده این نوشته رو برای خلق یه اثر ادبی صرفا ننوشته و حرفای دلشو میخواسته بزنه. ایرج کریمی عین داستایفسکی ای نوشته که برای پول ننوشته و از روی ملال نوشته باشه؛ یعنی رمان کریمی اثریه که با نگرش و بینش خفنی نوشته شده باشه اما در آن خبری از پایان بندی و یه روایت پیرنگ دار با درون مایه ای عامه پسند گونه، نیست. فقط دیدگاه و حرفای دل نویسنده که به زیبایی و دلنشینی خاصی نوشته شده بودن، ارزش 4 ستاره رو داشت اما شاید بشه گفت خام بودن قلم در سبک و فرم و ایجاد پیرنگ برای داستان، حس میشه و کلیّت کتاب در لول معمولی قرار میگیره.
رمانهای بسیاری بودهاند که مدتها منرا درگیر خودشان کردهاند و هفتهها با پرسوناژهایشان زندگی کردهام -پس از خواندن "بیگانه" سه ماه یک تابستان که از مدرسه خبری نبود را با "مورسو" هم اتاق بودم حتی- اما یادم نیست هیچ رمانی، اینطور که "ملال جدول بازِ" ایرج کریمی ذوقزدهام کرده، به وجدم آورده باشد. با این که میدانم حتی دو-سه روز هم با مهران، بهمن، هما، سهند یا آقای احمدی درگیر نخواهم بود؛ اما بیتردید تا سالها با روانیِ خارج از حدِ تصورِ "ملالِ جدول بازِ" ایرج کریمی، زندگی میکنم. بدونِشک این رمان یک کلاس درس است. بخشهایی از کتاب: از شاهکارهای هومر - قاشق شکمگنده - لقب سعدی - مرکز ایالت تبت - ..... و ... - حرف ندا.... باری، این حرف لعنتی ندا که از همان روزهای اول باب شدن جدول كلمات متقاطع در ایران مثل یک ورد تکرار میشود. انگار مثل فریاد اسرار آمیز و در عین حال فریاد کمکی که به گوش هیچ احدی نمی رسد. حتی به گوش خود طراح جدول. ولى جدول کلمات متقاطع کارش چیز دیگری ست. این که دنیا را به طرز احمقانه ای کوچک کند و قالب بگیرد و توی چارچوب بریزد و خیال جدول بازهای ملول را راحت بکند. جدول بازهای ملولی که به نحو گنگی توی کار دنیا مانده اند. برای همین جدول های موضوعی که معماهای شان فقط شامل یک موضوع می شود چنگی به دل نمی زنند. جدول باید دنیای مان را از سوزن خیاطی و آبزی های میکروسکوپی گرفته تا سرحدات اش در فراسوی کهکشان ها فرا بگیرد. و این کار فقط به کمک دانش ملال ممکن می شود با چاشنی بلند پروازی ای که به طرز معصومانهای احمقانه است. توی راه خانه به خودم دل خوش کنک می دادم که آلفرد و من همان قدر به همدیگر ربط داریم که خانه های یک جدول به همدیگر، یا دست کم آلفرد و رحیم، یا من و رحیم، همین اندازه به همدیگر ربط داشتیم. از خیلی وقت پیش معتقد شده بودم که قیمت آدمهای ناکام به این است که چقدر دلخوشکنکهایی که به خودشان میدهند باور خودشان میشود. ------------ دو روز پیش او را با سهتا بچهاش در یک بازار ارزانفروشی دیده بودم که شب عیدها برای "اقشار کمدرآمد" برپا میکنند. من داشتم توی پیادهرو از حاشیهی بازار رد میشدم که او را همراه با سهتا بچهی قدونیمقد دیدم. فکر کنم خجالت کشیده بود. و نمیدانم کجایاش خجالت داشت. ما هم بدبختی بر گردنمان است، هم شرمساری بدبختیهایمان. چه روز مزخرفی بود و اتفاق بدتر تازه در راه بود. اتفاق وحشتناک
This entire review has been hidden because of spoilers.
ملال جدول باز داستان زندگی یک طراح جدول و نمونه خوان است که با عاشق شدن و به قول نویسنده وانگهی تمام شدن، خاطراتِ رفته ها، ارزوها، جنون و مرگ همراه شده است. و چیزی که شگفت اور است همین اگاهی از حقیقت زندگی و روبرو شدن با ملال و همچنان ماندن است.
از خوندن کتاب خیلی لذت بردم تاحالا کتابی نخونده بودم که روزمرگیهای آدمهای عادی رو این قدر خوب توصیف کرده باشه جوری که اصلاً حوصله سربر نباشه و دوست داشته باشی همین جور ادامه بدی و بری جلو📖
قسمتهایی از کتاب رو که راجع به سهند بود خیلی دوست داشتم آسیبهایی که به یه بچه تو زندان وارد شده بود و کارهاش که نشون از دلتنگی برای مادر و پدرش بود رو نویسنده خیلی خوب توضیح داده بود📖
یه طنز انتقادی ظریف هم بین جملههای کتاب هست که خوندن داستان رو جذابتر میکنه📖
📌چهار سال قبل از انتشار کتاب نویسنده فوت کردن و متاسفانه شاهد چاپ کتابشون نبودن
لذتبخش بود و کار ادبیات همین است، لذت دادن به خواننده. طنز تلخش، بخشبندی کوتاه و سرراستش، آدمهای قصه و روشنفکربازیهای مرسوم خوب درآمده بودن و روی داستان مینشستن. چقدر تلخی و غم سهند(پسربچه) اثر گذاشت روم. با این همه کاش فضاپردازی بهتری داشت. به جز آژیر قرمز و این چیزا هیچی داده نشده به ما که فضای اون سالها رو بشناسیم و بستر داستان رو لمس کنیم ...
اولین آشنایی بود که با آقای ایرج کریمی حتی در اسم پیدا میکردم، باید از دوست خوبی که لطف کرده و این کتاب را هدیه داد تشکر کنم، و اما خود داستان، نثر دلنشین، بیریا و خیلی خیلی خودمانیایی داشت، اذیتت نمیکرد، در خلال روزمرگیهای زوج جوان، حرفهای به نسبت عمیقی میزد، مثل همان "عشق خودخواهی ابلهانهایی به عاشقمعشوقها میدهد". جدای از سیر داستان، خود کتاب بود، اندازه متناسب با حجم داستان، میشد هر جایی همراهت باشد، به لحاظ حروفچینی و علائم نگارشی ناشر خوشذوق عمل کرده بود، میشد احترام به خواننده را در فرمت کتاب دید، بالاخص آن ربان زرد نشانک مطالعه را، تشکر از این حجم از توجه به مخاطب.
شیوهی روایت ساده، سرراست و روان بود و طنز نیشداری داشت که من رو به خنده می انداخت. اما بعضی از اتفاقهای داستان به نظرم بیربط میآمدند و بهقولی درخدمت داستان نبودند. نکتهی دیگر اینکه داستان در دههی شصت و در زمان جنگ اتفاق میافتد اما انگار خوب فضاسازی نشده و من تاثیر جنگ در فضای داستان را نمیبینم، گویی آدمهای داستان در زمان و مکان دیگری زیست میکنند.
در این روزهای تلخ کرونا خواندنداین رمان بسیار تاثیرگذار بود. غم نسلی که وحشت دهه شصت را با تمام وجود احساس کرده است و به گوشهای پناه برده تا روزگار بهتری از راه برسد و این روزگار فقط انگار در خانه کوچک شخصیتهای رمان وجود دارد و بیرون اصلا امنیتی ندارد پیشنهاد میکنم همه این رمان را بخوانند.
قطع فوق العاده خوبی داره ناشر بسیار خوب عمل کرده بهترین نقد رو مهدی یزدانی خرم داره روی این کتاب مرسی ایرج خان کریمی
یکِ نیمه شب است و من دارم از رمانِ مردی مینویسم که چهار سال و شش ماه پیش ما را تنها گذاشت. «ملالِ جدولباز». آیا ایرج کریمی میدانست چه قدر نویسندهی خوبیست؟ میدانست همین رمانِ کوچکِ کمادعایاش تقریبن یکی از بهترین آثاریست که در یک سال گذشته خواندهام در ادبیات فارسی؟ میشناختم دانشِ شگفتاش را دربارهی سینما و ادبیات و سالها در نشر «پنجره» میدیدماش و فقط گوش میدادم بلکه چیزکی یاد بگیرم. مخصوصن وقتی از شکسپیر و داستایفسکی حرف میزد. چندان با فیلمهای آخرش رابطه برقرار نکردم اما او مجموعهای بود از ذوق و خلاقیت.
حالا رمانِ کوتاهِ «ملالِ جدولباز»اش چنان به وجد آورده من را که میخواهم از نو بخوانماش. رمان با زبانی نسبتاً گزنده و طنزآلود روایت روزگار مردیست در دههی شصت. مردی که در یک روزنامه هم نمونهخوان است هم طراحِ جدول. با زن دوماش هما زندگی میکند و تلاش مگر بچهدار شوند. روزی پسرکی را تحویل میگیرد از زندان اوین. فرزند پسرعمهاش که همراه والداناش در زندان و بند سیاسی زندهگی میکند و حالا مقامات زندان بچه را به او امانت دادهاند چون واقعهای در پیش است... زمان داستان زمستانیست در سالهای پایانی جنگ. موشکها و البته نوکیسهها. قهرمانِ کریمی شاهدِ جهانیست که مملو از آدمهای سودازده، تنها و خشن شده...
رمان چهل و اندی فصل کوتاه دارد. نوعی فرمِ روایی که کریمی با هوشمندی آن را انتخاب کرده. پسزمینهی سیاسی و فضای بستهی دههی شصت استادانه در کار روایت شدهاست و آدمهایی که هر کدامشان پایانهایی عجیب دارند. از زنی که کل رمان در اغماست تا پسری که میخواهد از ایران فرار کند. از زن اول راوی که شبهانتلکتوئلی توخالیست و در مالزی با مرد تازهاش پول میسازد تا زن و شوهر طبقهی بالایی که از هم متنفرند. کریمی که قهرماناش را مردی کنارهگیر اما هوشمند نشان میدهد به ساختنِ روابطی میپردازد که بسیاری از فقدانهای انسانِ ایرانی طبقهی متوسط را تصویر میکند.
رمانِ کوتاهِ «ملالِ جدولباز» ریتم را به خوبی میشناسد و میداند چهطور قصهی خود را با نثر طعنهزنندهای پیش ببرد. در رمان پسرکی که در زندان بزرگ شده هر شب رو به پنجره مینشیند و شهر را نگاه میکند و البته منتظر است قطار اسباببازیاش که حول یک دایره میچرخد بالاخره به مقصد برسد... رمان در همین دایره رخ داده انگار. در پوچیای که این انسان درگیر آن است و استعارهی جدول کلماتِ متقاطع بزرگترین نشانهاش. کاش ایرج کریمی زنده بود و این روزها را میدید و مینوشت و روایتمان میکرد.
بعضی کتابها بی ادعا خوبند و بی توقع بهت لذت میدن. تو اینجور ��تابها همه چی به اندازه است: تعداد صفحات،تعداد شخصیتها،تعداد اتفاقات. نه کمه نه زیاد ۱۵۰ صفحه رو یک ضرب خوندم و غرق لذت و اندوه شدم. کریمی دست روی یکی از برهه های حساس همین چند دهه قبل میزاره: دهه ۶۰ و اتفاقات ریز و درشتش. از آدم هایی میگه که مشخصه میشناسه و با اونها زندگی کرده. به هیچ چیز مستقیم و بی پرده اشاره نمیکنه و در عین حال به همه چیز اشاره میکنه.از درد میگه.درد از دست دادن آدمهایی که فقط متفاوت فکر میکردن.از بیرحمی میگه.از کودکان بزرگسالی حرف میزنه که توی چند سال بهشون یاد دادن نباید کودکی کنن و همه اینها رو با درد توی کلماتش به مخاطب به زیبایی انتقال میده. در ظاهر یک داستان معمولی از یک زوج بدون بچه تو دهه ۶۰ با آدم های دور و برشون رو روایت میکنه ولی در اصل از یک نسل حرف میزنه.نسلی که تو دهه ۶۰ به سن های بالای سی سال و چهل سال رسیدن و حالا گرفتار چیزهایی شدن که شاید برای هیچ کدومشون آموزش ندیده بودن. حق هم داشتن. پدران و مادرانشون نمیدونستن قراره فرزندانشون از ترس حمله هوایی به پناهگاه برن وگرنه پناه گرفتن رو بهشون یاد میدادن یا اینکه قراره بچه فامیل نزدیکی که پدر و مادرش زندانی سیاسی هستن رو پیش خودشون بیارن وگرنه آغوش امن بودن رو بهشون یاد میدادن و... قصه این سرزمین پر غصه است.پر از درد. اون هم چه دردهایی .یکی از یکی تراژیک تر .ولی تو بین این رنجها یه درد خاصی تو این دهه ۶۰ هست که حتی اونهایی که اون موقع بچه بودن یا حتی یک دهه بعد به دنیا اومدن هم هنوز میتونن درک و حسش کنن.انگار نکبت یک اتفاق نکبت بار هنوز زیر رنگ های آدم خرکن سبز و بنفش خوشگل نشده بود. هنوز زشتیش بیرون بود و از خون آدمها تغذیه میکرد.کاری که تو دهه های بعدی هم کرد ولی حداقل یاد گرفت با پنبه سر ببره نه با صف کردن جلوی جوخه اعدام. هنوزم هم داره قربانی میگیره و نفرتش رو سیراب میکنه که انگار چاه ویلی هستش که انتها نداره. روایت، زیر لایه پر از زندگیش،پر از تلخی هایی که جامعه داره به افراد تحمیل میکنه و به زیبایی اونها رو در دل داستان ،غیرمستقیم به ما نشون میده. به شدت کتاب نثر خوبی داره و خوندنش حال تون رو خوب میکنه. لذت بردم و ممنونم آقای کریمی روحت در آرامش مرد
{ اصلا یک چیز احمقانهای توی عشق هست، وگرنه چرا عاشقمعشوقها تا یک حدی خنگ و کودن جلوه میکنند؟ }
کاش مرحوم ایرج کریمی، بیشتر مینوشت. یک روزمرهنویسی روان، بیادا، و اندیشهمند. یک نمونهخوانِ ساده و از دید دیگران، احمق که برای گذران زندگی، در دفتر روزنامهای که مشغول است، جدول هم طراحی میکند. داستانهای سبک روزمرهنویسی (نظیر چراغها را من خاموش میکنم یا یادداشتهای سردبیر هایاتسک) ممکن است درگیر آسیبِ «پوچگرایی، هیچانگاری، ملالاندیشی و در نهایت بنبست معنوی» شوند. معضلی که اگر پایانبندی درخشان کتاب نبود، میتوانست برای این کتاب هم به وجود بیاید. دوستش داشتم. شخصیتپردازیها، زندگیها، خلق موقعیتهای کاملا تکراری اما بهشدت درخشان، و استعارهٔ ظریف جدول متقاطع حروف و تقاطع آدمها با همدیگر. عمیقا لذت بردم.
خیلی لذت بردم از خوندنش. روزای سخت و داغون خدمت رو دلنشین کرد. نمیدونم این خوبه یا بده که آدم وقتی از همه جا بریده پناه میبره به ادبیات و تهش یه داستان رندوم ایرانی اینقدر سرمست و خوشحالش میکنه. روحتون شاد آقای کریمی. عشق کردیم واقعن.
کتاب باید همینطوری باشد. بدون ادا و اطوار. بدون ادعای فروش معجونی برای فهم کائنات! داستان باید همینطوری ساده و بی غلوغش روزمرگیها را روایت کند. بگذارد خواننده هرطور که صلاح دید گوشه ای از داستان را بیشتر یا کمتر بفهمد. از خواندن داستان عمیقا لذت بردم چون حس نکردم کسی دغدغهی آموزشم را دارد. نشستم تا خیالات جامانده در کوچهپسکوچههای تهران را کسی برای منِ مهاجرِ تشنهی داستانهای سرزمین مادری دوباره تعریف بکند.
هیچ به این فکر کردهای که بشر هیچ وقت در هیچ فصلی از تاریخ این همه سرگرمیهای مختلف نداشته و با این حال هیچ وقت هم این همه ملول و کسل نبوده؟
این مردم توی سلمانیها، توی اتاق انتظار دکترها، یا هر جای دیگری، مثلاً توی هواپیما برای تسکین دادن به ترس از پروازشان، به همین جدولها پناه میبرند، هیچ پیش خودشان فکر نمیکنند که بالاخره این جدولها که از آسمان نازل نمیشود و یک آدمهایی نشستهاند و ملال آنها را جدی گرفتهاند و آنها را طراحی کردهاند؟