چشم انداز نابودی متقابل «هر دو طبقه پیکارگر»، آنچه به آن انهدام جوامع انسانی و حمله به کثرت آدمیان گفته اند، همان چیزی است که پرسش اولیه این نوشته حولش شکل گرفته است. در هر موقعیت تاریخی ای که چنین امری رخ دهد، بازماندگان احتمالی می توانند به کنکاش بپردازند که چه عواملی و با چه سابقه ای دست به دست هم دادند که چنین شد. این کتاب در پی فهم آن است که چه چیزی امکان چنین امری را فراهم می کند؛ چه چیزهایی در جمع های انسانی و در اسباب وجودی شان هست که این امکان را می دهد که به چنین سمت و سویی بروند. این پرسشی تاریخی و اجتماعی نیست؛ پرسشی از امکان است، و به این ترتیب پرسشی فلسفی. لزوم چنین پرسشی از کجا می آید؟ از آنجا که موقعیت های تاریخی ای که مصداق منظور این پرسش هستند منحصر به فرد نبوده اند و به نظر می آید که نخواهند بود. در اینجا ادعا آن است که پرسشی در سطح کلی فلسفی درباره زندگی جمعی می تواند به پاسخ یا پاسخ هایی نزدیک شود که فایده معرفتی خاص خود را دارند؛ چنین پاسخ هایی به این کار می آیند که نشانمان دهند باید نگران چه الگوهایی در زیست اجتماعی باشیم؛ به تعبیری نشانمان دهند که کدام عناصر معمولی در همین زندگی های در جریان، حاملان بالقوه خود ویرانگری اند.
نقطه قوتش اینه که نویسندهش علی معظمیه. و این رو از سر طرفداری نمیگم، که صدالبته بسیار طرفدارش هستم، از سر این میگم که اونهمه سال تجربهی معلمی، و ترجمه، هردو به کارش اومدهن و حاصل کار خیلی قوی شده. توضیحات و تعاریف جوری قدم به قدم، قابلفهم، با سیر منطقی و مرتب و منظم بهت ارائه میشه که واقعا لذت میبری و واقعا میفهمی و این دقیقا همون حسیه که سر درس دادنش هم ایجاد میشه در آدم و بنظرم علاوه بر یک ذهن مرتب به سالها تجربه برمیگرده. و متن هم جوری یکدست و روانه و کلمات درست و دقیق انتخاب شدهن که میفهمی مولف بلده چطور بنویسه، فارغ از اینکه چی بنویسه. کلا هم موضوع خیلی جالب بود و در زمانهی ما خیلی مرتبط و شایان اهمیت، اینکه این چیزی که بهش میگه «وضعیت فاجعهبار»، که به یک معنا وضعیت ویرانگر و خودویرانگریه که بیش از هر چیز تکثر انسانی رو هدف میگیره و قصد داره به وجود بخشهایی از این تنوع و تکثر آسیب برسونه، اولا دقیقا چیه و ثانیا طی چه سیری به دست میاد و امکانهاش کجاها بروز پیدا میکنه و بعد از اونور امکانهای مقاومت در برابرش چیه. ولی شاید تنها چیزی که من رو راضی نکرد فصل پایانیش بود، انگار چیزی حدود دویست صفحه داشتیم با مفاهیم و تعاریف و ایدههای آدمها آشنا میشدیم، که ببینیم اینها رو چطور میخواد بچینه کنار هم و چه استفادهای ازشون بکنه، و بعد خود اون بخش استفادهها و جمع کردنها و کنار هم چیدنها چیزی حدود ۲۰-۳۰ صفحه بود. و هرچند قابلفهم بود و چیزی رو گنگ نمیذاشت، بنظرم میتونست خیلی بسطدادهتر بشه. که البته حدسم اینه که در متن اصلی، که پایاننامهی دکتری مولفه، اینطور بوده و در کتاب صرفا اینطور نیست.