What do you think?


مرثیه برای پدرم
115 pages, Paperback
Published January 1, 2020
About the author
Mark Strand
180 books273 followersMark Strand was a Pulitzer Prize-winning American poet, essayist, and translator. He was appointed Poet Laureate Consultant in Poetry to the Library of Congress in 1990. He was a professor of English at Columbia University and also taught at numerous other colleges and universities.
Strand also wrote children's books and art criticism, helped edit several poetry anthologies and translated Spanish poet Rafael Alberti.
He is survived by a son, a daughter and a sister.
Strand also wrote children's books and art criticism, helped edit several poetry anthologies and translated Spanish poet Rafael Alberti.
He is survived by a son, a daughter and a sister.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 8 of 8 reviews
December 26, 2024
این مجموعه رو یک سال پیش، پس از اینکه پدرم رو بعد از یک دورهی بیماری از دست دادم، شروع کردم. شعرهای ابتداییش رو که استرند در رثای پدرش نوشته خوندم و متوجه شدم که بر خلاف تصورم، تنها همون چند شعر ابتدایی، «مرثیه برای پدر» هستن و باقی نهچندان با ربط. پس از اونجایی که حوصلهی هیچ چیز دیگری جز پرداختن به سوگم رو نداشتم، مجموعه رو ناتموم رها کردم.
***
امسال در یکی از کلاسهای دانشگاه، ازمون خواسته شد که هرکدوممون شعری به زبان انگلیسی رو انتخاب و در مقابل کلاس اجرا کنیم. به یاد شعری با ترجمهی فارسی افتادم که چند وقت پیش دوستم، محسن، به اشتراک گذاشته بود و خیلی دوستش داشتم. شعر رو به سختی از توی اسکرینشاتهام پیدا کردم و دیدم که شاعرش کسی نیست جز مارک استرند. البته که هیچ یادم نبود این مجموعه که روزی در سوگ پدر شروع کرده بودمش هم سرودهی همین شخص بوده. نسخهی انگلیسی شعر رو به نام In Celebration پیدا کردم و حدود یک ماهی باهاش سر و کله زدم. چند روز پیش، در بازگشتم به طاقچه، مجدد این مجموعه رو توی کتابخونهام دیدم و با دیدن اسم مارک استرند، قانع شدم که بخونمش. شعر «مردنِ تو» که در سوگ پدرش سروده شده، دوباره ویرانم کرد. از قضا دیدم که ترجمهی شعری که در کلاس اجرا کردم هم تحت عنوان «بزرگداشت» توی همین مجموعهست. به غیر از این دو شعر و چند شعر انگشتشمار دیگری که در این مجموعه از خوندنشون لذت بردم، باقی شعرها چندان چنگی به دلم نزدن. البته که به احتمال زیاد، بخش بزرگی از این ناخوشامدی، از ترجمهی نهچندان خوب ناشی میشد. ستارهها رو بهخاطر ترجمه کم میکنم.
***
-مردنِ تو-
«هیچ بازت نمیداشت
نه بهترینِ خاطرات، نه آرامش، نه اقیانوس خروشان
تو داشتی میمردی
نه درختهایی که زیرشان قدم زدی
نه درختهایی که سایهشان بر تو گسترْد
نه پزشکِ موسپیدِ جوانی که هی هشدار و یکبار نجاتت داد.
تو به مردنت ادامه میدادی
هیچ بازت نمیداشت
نه پسرت که میپنداشت تو تا ابد زنده خواهی بود
نه دخترت که تو را همچون بچهای دوباره غذا میداد
نه بادی که یقهات را میلرزاند
نه سکونی که در حرکاتت شدت مییافت
نه کفشهایت که سنگینتر میشدند
نه چشمهایت که بر آینده چشم میبستند
هیچ بازت نمیداشت
توی اتاقت نشستی به شهر خیره شدی
به مردنت ادامه میدادی
میرفتی سرکار سرما میآمد توی لباسهات
میگذاشتی خون پخش شود توی جورابهات
رنگت داشت میپرید
صدایت خش برمیداشت
به عصایت تکیه میکردی
اما هیچ بازت نمیداشت
نه دوستانت که سفارشت میکردند
نه پسرت. نه دخترت که در برابر چشمهایش نزارتر میشدی
نه خستگیِ خفته در آهت
نه ششهات که آب آورده بود
نه آستینهایت که درد بازوانت را میکشید
هیچ بازت نمیداشت
تو به مردنت ادامه میدادی
تو داشتی میمردی وقتی که با بچهها به بازی میرفتی
وقتی مینشستی غذا بخوری
وقتی شب، خیسِ اشک از جایت برمیخاستی بدنت از گریه میلرزید
تو به مردنت ادامه میدادی
هیچ بازت نمیداشت
نه دیروز
نه فرداها با هوای خرّمش
نه چشمانداز پشت پنجره، چشمانداز قبرستان
نه شهر، شهر وحشتناک با بناهای چوبیاش
نه شکست، نه کامیابی
تو هیچ نمیکردی جز اینکه داشتی میمردی
ساعت را به گوشات چسباندی، به خواب رفتی
افتادی روی تخت
دستهایت را روی سینه تا کردی و رؤیای جهانی خالی از خودت دیدی
رؤیای جایی زیر درختها
رؤیای جایی در اتاقت
رؤیای جاهایی که حالا از تو خالیست
تو داشتی میمردی
هیچ بازت نمیداشت
نه تنفس، نه زندگیات
نه زندگی بدانگونه که میخواستی
نه آن زندگی که داشتی
هیچ بازت نمیداشت.»
.
***
امسال در یکی از کلاسهای دانشگاه، ازمون خواسته شد که هرکدوممون شعری به زبان انگلیسی رو انتخاب و در مقابل کلاس اجرا کنیم. به یاد شعری با ترجمهی فارسی افتادم که چند وقت پیش دوستم، محسن، به اشتراک گذاشته بود و خیلی دوستش داشتم. شعر رو به سختی از توی اسکرینشاتهام پیدا کردم و دیدم که شاعرش کسی نیست جز مارک استرند. البته که هیچ یادم نبود این مجموعه که روزی در سوگ پدر شروع کرده بودمش هم سرودهی همین شخص بوده. نسخهی انگلیسی شعر رو به نام In Celebration پیدا کردم و حدود یک ماهی باهاش سر و کله زدم. چند روز پیش، در بازگشتم به طاقچه، مجدد این مجموعه رو توی کتابخونهام دیدم و با دیدن اسم مارک استرند، قانع شدم که بخونمش. شعر «مردنِ تو» که در سوگ پدرش سروده شده، دوباره ویرانم کرد. از قضا دیدم که ترجمهی شعری که در کلاس اجرا کردم هم تحت عنوان «بزرگداشت» توی همین مجموعهست. به غیر از این دو شعر و چند شعر انگشتشمار دیگری که در این مجموعه از خوندنشون لذت بردم، باقی شعرها چندان چنگی به دلم نزدن. البته که به احتمال زیاد، بخش بزرگی از این ناخوشامدی، از ترجمهی نهچندان خوب ناشی میشد. ستارهها رو بهخاطر ترجمه کم میکنم.
***
-مردنِ تو-
«هیچ بازت نمیداشت
نه بهترینِ خاطرات، نه آرامش، نه اقیانوس خروشان
تو داشتی میمردی
نه درختهایی که زیرشان قدم زدی
نه درختهایی که سایهشان بر تو گسترْد
نه پزشکِ موسپیدِ جوانی که هی هشدار و یکبار نجاتت داد.
تو به مردنت ادامه میدادی
هیچ بازت نمیداشت
نه پسرت که میپنداشت تو تا ابد زنده خواهی بود
نه دخترت که تو را همچون بچهای دوباره غذا میداد
نه بادی که یقهات را میلرزاند
نه سکونی که در حرکاتت شدت مییافت
نه کفشهایت که سنگینتر میشدند
نه چشمهایت که بر آینده چشم میبستند
هیچ بازت نمیداشت
توی اتاقت نشستی به شهر خیره شدی
به مردنت ادامه میدادی
میرفتی سرکار سرما میآمد توی لباسهات
میگذاشتی خون پخش شود توی جورابهات
رنگت داشت میپرید
صدایت خش برمیداشت
به عصایت تکیه میکردی
اما هیچ بازت نمیداشت
نه دوستانت که سفارشت میکردند
نه پسرت. نه دخترت که در برابر چشمهایش نزارتر میشدی
نه خستگیِ خفته در آهت
نه ششهات که آب آورده بود
نه آستینهایت که درد بازوانت را میکشید
هیچ بازت نمیداشت
تو به مردنت ادامه میدادی
تو داشتی میمردی وقتی که با بچهها به بازی میرفتی
وقتی مینشستی غذا بخوری
وقتی شب، خیسِ اشک از جایت برمیخاستی بدنت از گریه میلرزید
تو به مردنت ادامه میدادی
هیچ بازت نمیداشت
نه دیروز
نه فرداها با هوای خرّمش
نه چشمانداز پشت پنجره، چشمانداز قبرستان
نه شهر، شهر وحشتناک با بناهای چوبیاش
نه شکست، نه کامیابی
تو هیچ نمیکردی جز اینکه داشتی میمردی
ساعت را به گوشات چسباندی، به خواب رفتی
افتادی روی تخت
دستهایت را روی سینه تا کردی و رؤیای جهانی خالی از خودت دیدی
رؤیای جایی زیر درختها
رؤیای جایی در اتاقت
رؤیای جاهایی که حالا از تو خالیست
تو داشتی میمردی
هیچ بازت نمیداشت
نه تنفس، نه زندگیات
نه زندگی بدانگونه که میخواستی
نه آن زندگی که داشتی
هیچ بازت نمیداشت.»
.
April 5, 2024
مجموعه شعر سادهخوانی بود، شعرها یا من رو در خودشون غرق میکنند یا با یک "خب همه اینها یعنی چی" ادامه میدم، چون به زبانشان بیش از هر متن دیگری، نزدیکم. کتاب رو باز کردم که نگاهی بندازم دیدم به شعر آخر رسیدهام.
شعرهای محبوبم از این مجموعه:
مرثیهای برای پدرم
ارفئوس تنها
مردی درون آینه
و مادرم در عصرگاه پسین تابستان
شعرهای محبوبم از این مجموعه:
مرثیهای برای پدرم
ارفئوس تنها
مردی درون آینه
و مادرم در عصرگاه پسین تابستان
April 1, 2022
شعر «مرثیه برای پدرم» شعری بلند در شش بند است که محمدرضا فرزاد پیشتر دو بندش را در «تو مشغول مردنت بودی» ترجمه کرده است. شعری بینهایت زیباست. متاسفم که پیش از این مجموعهای از استرند نخوانده بودم.
November 30, 2025
در مجموع زیبا بود. برای خواندنش هیچ عجلهای نکردم. آخر شبها، اوایل صبح، نیمههای روز، وقت و بیوقت، به ترتیب صفحات، بدون ترتیب ...
کتاب را برداشتم و لابه لای صفحات غرق شدم.
حتی گاهی هماتاقی هایم را مجبور میکردم به شعر خواندنم گوش دهند و بعد ذرات غبارآلود تاثیر جا مانده از شعر را در صورتشان تماشا میکردم.
تجربهای لذتبخش...
کتاب را برداشتم و لابه لای صفحات غرق شدم.
حتی گاهی هماتاقی هایم را مجبور میکردم به شعر خواندنم گوش دهند و بعد ذرات غبارآلود تاثیر جا مانده از شعر را در صورتشان تماشا میکردم.
تجربهای لذتبخش...
June 10, 2026
(از زمرهی کتابهایی که توی دورهی جنگ و قطعی اینترنت خوندم)
اولش جا داره از ترجمهی بینظیر جناب گلبیانی تشکر کنم، واقعاً جزو بهترین ترجمههایی بود که خوندم.
سوای ترجمه، مارک استرند برای من جزو یکی از درونیترین شاعرایی که تا حالا خوندم؛ حسی که ازش میگیرم چنان منحصربهفرده برام که نمیتونم برای کسی توصیفش کنم. شاهکاره.
اولش جا داره از ترجمهی بینظیر جناب گلبیانی تشکر کنم، واقعاً جزو بهترین ترجمههایی بود که خوندم.
سوای ترجمه، مارک استرند برای من جزو یکی از درونیترین شاعرایی که تا حالا خوندم؛ حسی که ازش میگیرم چنان منحصربهفرده برام که نمیتونم برای کسی توصیفش کنم. شاهکاره.
Read
February 6, 2022تو سایه خودت را داری جاهایی که بودی سایه ات را پس داده اند
حوالی برهوت تیم خانه سایه ات را پس داده است.
خیابانهای نیویورک سایه ات را پس دادهاند.
تو سایه خودت را داری.
در سفر رد سپید کشتی سایه ات را به اعماق فرستاد
اما چون بازگشتی سایه ات آنجا بود تا به تو خوش آمد بگوید
سایه ان به خانه من آمد
بر شانه هایم نشست
.
.
همین حالا هم غروب دست برده است
جهان کهنه را ورق بزند
به زودی تاریکی از راه میرسد
و این پیر های خسته باید بروند به ساختمان تا هرکدام تنها دراز بکشند در چراگاه عمیق و بیحاصل خوابی بلند
.
انگشت هایم را ترک می کند که ده آرزوی کوچک اند بازوانم را ترک میکنم که همواره میخواستند مرا تنها بگذارند.
.
و باد برمی خیزد ماه را می رباید و تاریکی را بر کاغذ جا نمی گذارد.
ماه را ستایش میکنم چرا که آدمیزاده را رنج میدهد آفتاب را بهخاطر کرامتش
.
زن بیدار است زل میزند بلکه های نور در تله های قاب پنجره
حوالی برهوت تیم خانه سایه ات را پس داده است.
خیابانهای نیویورک سایه ات را پس دادهاند.
تو سایه خودت را داری.
در سفر رد سپید کشتی سایه ات را به اعماق فرستاد
اما چون بازگشتی سایه ات آنجا بود تا به تو خوش آمد بگوید
سایه ان به خانه من آمد
بر شانه هایم نشست
.
.
همین حالا هم غروب دست برده است
جهان کهنه را ورق بزند
به زودی تاریکی از راه میرسد
و این پیر های خسته باید بروند به ساختمان تا هرکدام تنها دراز بکشند در چراگاه عمیق و بیحاصل خوابی بلند
.
انگشت هایم را ترک می کند که ده آرزوی کوچک اند بازوانم را ترک میکنم که همواره میخواستند مرا تنها بگذارند.
.
و باد برمی خیزد ماه را می رباید و تاریکی را بر کاغذ جا نمی گذارد.
ماه را ستایش میکنم چرا که آدمیزاده را رنج میدهد آفتاب را بهخاطر کرامتش
.
زن بیدار است زل میزند بلکه های نور در تله های قاب پنجره
January 13, 2025
خیلی بین این کتاب ها میگردم به امید اینکه یکیشون سنگین و خوب باشه و بگیرم ولی تقریبا همه انتخاب هام تو درو دیوار بودن حتا اونایی که بقیه پیشنهاد کردن. احتمالا سلیقه. باشه این کتاب هم سلیقه من نبود.
کنار هم بمونیم همدیگه رو تنها نزاریم.
کنار هم بمونیم همدیگه رو تنها نزاریم.
November 24, 2024
و زخمهای شب که التیام مییابند
در سکوت...
در سکوت...
Displaying 1 - 8 of 8 reviews









