حنا مینه رماننویس سرشناس سوری در آثارش به تصویر زندگی مردم فقیر و در حاشیه جامعه میپرداخت، چندین کتاب با این مضامین نوشته بود و به عنوان یکی از نخستین رماننویسان عرب که به رآلیسم اجتماعی توجه داشتند، شناخته میشد.
مینه بیش از نیمی از یک قرن را به نویسندگی اشتغال داشت و از کارهای وی اقتباسهای متعدد سینمایی و تلویزیونی شده است.
کتاب حاضر درباره تاثیرات امپریالیسم و ستمکاری است. در این رمان داستان یک مرد جوان سوری روایت میشود که در برابر خانواده وابستهاش در دوره تسلط فرانسویها بر سوریه ایستادگی میکند. این کتاب درباره دوران گذار و تغییرات سیاسی پس از جنگ جهانی اول بود که قدرت امپراتوری عثمانی روبه کاهش رفت و سوریه سرانجام توانست استقلال خود را در سال ۱۹۴۳ به دست آورد.
حنا مينه روائي سوري ولد في مدينة اللاذقية عام 1924. ساهم في تأسيس رابطة الكتاب السوريين واتحاد الكتاب العرب. يعد حنا مينه أحد كبار كتاب الرواية العربية, وتتميز رواياته بالواقعية. عاش حنا طفولته في إحدى قرى لواء الاسكندرون علي الساحل السوري. وفي عام 1939 عاد مع عائلته إلى مدينة اللاذقية وهي عشقه وملهمته بجبالها وبحرها. كافح كثيراً في بداية حياته وعمل حلاقاً وحمالاً في ميناء اللاذقية، ثم كبحار على السفن والمراكب. اشتغل في مهن كثيرة أخرى منها مصلّح دراجات، ومربّي أطفال في بيت سيد غني، إلى عامل في صيدلية إلى صحفي احيانا، ثم إلى كاتب مسلسلات إذاعية للاذاعة السورية باللغة العامية، إلى موظف في الحكومة، إلى روائي. البداية الادبية كانت متواضعة، تدرج في كتابة العرائض للحكومة ثم في كتابة المقالات والأخبار الصغيرة للصحف في سوريا ولبنان ثم تطور إلى كتابة المقالات الكبيرة والقصص القصيرة. أرسل قصصه الأولى إلى الصحف السورية في دمشق بعد استقلال سوريا اخذ يبحث عن عمل وفي عام 1947 استقر به الحال بالعاصمة دمشق وعمل في جريدة الانشاء الدمشقية حتى أصبح رئيس تحريرها . بدأت حياته الأدبية بكتابة مسرحية دونكيشوتية وللآسف ضاعت من مكتبته فتهيب من الكتابة للمسرح، كتب الروايات والقصص الكثيرة بعد ذلك والتي زادت على 30 رواية أدبية طويلة غير القصص القصيرة منها عدة روايات خصصها للبحر التي عشقة وأحبه، كتب القصص القصيرة في البداية في الاربعينات من القرن العشرين ونشرها في صحف دمشقية كان يراسلها، أولى رواياته الطويلة التي كتبتها كانت ( المصابيح الزرق ) في عام 1954 وتوالت إبداعاته وكتاباته بعد ذلك، ويذكر ان الكثير من روايات حنا مينه تحولت إلى أفلام سينمائية سورية ومسلسلات تلفزيونية
پنجاه صفحهای خوندم. خود کتاب خیلی خوبه، ولی متأسفانه اشکالات ترجمه و آمادهسازی کتاب (مثل نیمفاصلهگذاری و...) آدم رو خسته میکنه و نمیشه یکنفس خوندش. امیدوارم در یورشهای بعدی بهتر بشه
حنا مینه پدر رمان مدرن سوری سال ۱۹۲۴ در بندر اسکندرون متولد شد. خانوادهی مینه در ۱۹۳۹ که نیروهای ترک، اسکندرون را اشغال و به ممالکشان پیوست میکنند، راهی لاذقیه میشوند. بندر اسکندرون که به واسطه فرانسویها از سوریه جدا و به ترکیه الحاق شد، بیش از هر چیز خشم عربها، به خصوص مردم سوریه را برانگیخت. حادثهای که بعدها تأثیر ویژهای در اندیشه و آراء وی به جا میگذارد. مینه که بسیاری از منتقدها او را بنیانگذار رمان سیاسی میدانند، در کودکی و نوجوانی زندگی بسیار سختی را تجربه میکند. او که در خانوادهای فقیر به دنیا میآید تنها با چند کلاس سواد، تحصیل را به قصد کسب معاش رها میکند و در همان سالها به مشاغل گوناگونی از شاگردی قهوهخانه و سبزیفروشی گرفته تا باربری اسکله و ملوانی روی کشتیها، تن میدهد. تجربههایی بکر که رد و نشانشان در اکثر آثارش پیداست. حنا مینه که در جوانی جذب حزب کمونیست میشود به خاطر فعالیتهای سیاسیاش چندین مرتبه تن به مهاجرت میدهد، اما درنهایت سال ۱۹۶۷ در سوریه مستقر، به طور جدی به ادبیات و نوشتن میپردازد. رمانهای «بقایای صور» ۱۹۷۵، «مستنتع» ۱۹۷۷ «القطاف» ۱۹۰۹ سهگانهای است که به نوعی حول پانزده سال اول زندگی مینه در بندر اسکندرون و روستاهای اطرافش میچرخد و سهگانهای که منتقدان آن را بزرگترین و جسورانهترین زندگینامه به زبان عربی میدانند. حنا مینه در ۹۴ سالگی، پس از گذران دورهای بیماری، در دمشق دیده از جهان فروبست. پشت جلد کتاب این که فکر کنیم به خاطر هیچ زندگی میکنیم، فقط برای زندگی کردن یا برای گذران ایام، عین مرگ است… به مسافری میمانیم که چمدانهای خود را بسته و منتظر آخرین قطار زندگی نشسته باشد، این طور مثل حالای من میشوی، که زمهریر و برف خودش را روی بسترم و قلبم و همهی هستیام پهن کرده… گوش کن ای جوان اگر دنبال چیزی نباشی نمیرقصی، ساز نمیزنی، نمینویسی، حرف نمیزنی. انسان با خودش که حرف نمیزند، اگر یک بار هم این کار را بکند، بار دوم به بیفایده بودنش پی میبرد. برای اینکه چیزی داشته باشی، بایستی چیزی بیافرینی، حتی اگر شده در خیال. صفحه ۱۵ کتاب پسرم وقتی ساز میزنی یا میرقصی یا عشق میورزی، یعنی از دنیا غایب میشی. و بازگشت از آن، یعنی از خوابی لذت بخش بیدار شدهای، یا از بیماری شفا پیدا کردهای… پس افسوس، پس بدو… بدو… من هم میدوم، همه ما میدویم، به کجا؟ در چهل سالگی متوجه پشت سرمان میشویم و در پنجاه سالگی حسرت در ما ضجه میکشد، پس ندو، کمی درنگ کن… از دنیا سیراب شو… سیراب شو… خدایی دنیای قشنگیه… از چشمههاش آب بخور. آنچه را امروز نا زیبا میبینی فرداها چون بلوری صاف و صیقلی خواهی یافت، اما بعد که وقتش گذشت، میفهمی همیشه دیره… . صفحه ۲۷ کتاب تو انسانی و انسان مشتی احساس است، و احساسات با از کار افتادگی تن تحریف نمیشوند و از بین نمیروند، و یا با مرگ یکی از آن عضوها نمیمیرند. احساسها زندگی خود را دارند، مثل شکم گرسنه میشوند، و گرسنگی ایجاد درد میکند. اگر در جهان کسی باشد که درد انسان دیگری را آرام کند، درد غریزه، درد معده، همان انسان است… این خوبی و از خود گذشتگی است. و رهبانیت در بلاد حکمت، یعنی ساکت کردن درد، درد معده درد غریزه. رهبانیت آنجاست، جایی که شادی را برای کسانی که از آن محروماند مهیا میکنند… صفحه ۱۳۶ کتاب اگر شر را لعنت کنیم - فضیلتی از روی درماندگی است. بایستی کار نیکی بکنیم و بگذاریم تا شر لعنتمان کند. بایستی آنچه حق است را به جا آوریم، حتی اگر آوازهمان به سببش دستخوش بدنامی شود… مصیبت ما پسرم، این است که گرفتار آوازهی خوشنامی هستیم، و به این خاطر خوشنامی تبدیل به طنابی تزیین شده میشود در گردن خرانی که لباس آدمیزاد به تن دارند. ما، فقرا و اشراف و نیکو خصالان، از هر صنف و انجمنی، از آوازه ناممان میترسیم، یعنی از این طنابی که قدرتمندان و نابکاران از جمیع اصناف ساختهاند، و به ما دادهاند تا به گردن بنهیم و خودپسندانه به آن تمسک جوییم. قید و بند که فقط از آهن نیست. خوشنامی هم قید و بند است. و اسمش را گذاشتهام اطاعت. تن دادن و تسلیم شدن، تسلیم ظلم، و تسلیم گرسنگی تا منتظر بمانی زنبیل غذایی از آسمان برایت فرستاده شود. آسمان زنبیل غذا و یا شمشیری برای بریدن زنجیرها ندارد… خوشنامی زنجیر است… من از خوشنامی گسستهام. نه به آن احتیاج دارم و نه با آن تعامل میکنم. خوشنامی را من میسازم. صفحات ۱۹۱-۱۹۲ کتاب ۱۴۰۴/۰۲/۲۶
واحدة من أهم روايات حنا مينه، ذلك الروائي الفذ الذي قرأت ذات مرة للاديب لكبير نجيب محفوظ إجابة على سؤال صحفي عن الأديب العربي الذي يرشحه لجائزة نوبل للأدب، قال فيها اسماً واحداً: حنا مينه. هنا يواصل الأبطال الجامحون شق طرق للحياة بكل متاعبها وتحدياتها، بأسلوب ملحمي وحوارات موحية ستبقى في ذاكرة القارئ طويلاً.
إذَا مَا أرَدْتَ أن تَقْرَأ و تُطالع في كُتُب حــنَّا مينَه ، أعدد لنفسكَ سفينةً قوية متينة تُبْحرُ بكَ معَهُ في بحار أَحْزَانه و أَعْدد لنفسكَ ما تجمَعُ في دُموعكَ و يُنْقذُكَ من طوفانها بين عيونكَ ، فأنْتَ في مُطَالَعتكَ لكُتُبه تَجدُ نَفْسَكَ دُونَ أن تشعُرَ وقد أصبحْتَ شخصيَّةً من بين شخصيّاته في الكتاب ، أو تجدُ نفسكَ تبكي لبكاء أحد شُخُوصه ، أو تتتفاعلُ مع أفراحهم ، و تاخذُكَ الحروف و التراكيب و الأساليب لتلك المُدُن التي حدثت فيها الوقائع ، ولو أردتَ أن تشعرَ بكل ما أخبرْتُكَ به فعليك ببعض كتبه و أهمها و أجملها : بَقَيَا صُوَر ، الثّلْجُ يأْتي من النافذة ، المُغَامَرة الأَخيرة ، المصابيحُ الزّرق ، الربيعُ و الخريف ، الشمسُ في يوم غائم ... و غيرها كثير في القائمة ... ستجدُكَ تبكي دون أن تشعر ، ستجدُ:َ تسرقُ ضحكةً و فرحةً لفرحه و ضحكه ، ستجدُكَ تختلجُ كالرّوح الهيفاء الرقيقة و تنتفض لأحزانه ستجدُكَ تَذْبَحُ قُرْبَانًا على ضريح أحزانه .... هذا هو حنا مينه الذي تحدث عن بعض حياته في بعض من كتبه و شاركنا أحزانه التي عاشها في الصين و بيتاخو و المجر و سورية و لبنان ...
بالاخره بعد از کلی دوری تونستم یک کتاب رو تموم کنم. تو این فاصله خیلی اتفاق ها افتاد ، خوب و بد. ولی من روانی همیشه قسمت بد ماجرا رو میبینم حتی اگر چیز بدی وجود نداشته باشه. بگذریم..... در رابطه با این کتاب باید بگم کتاب در بخش قصه بد نبود، ولی دستمایه اون باز هم نشون دادن آدم های پولدار و بد با یک کودتا درونی از اون خانواده مواجه میشن که میخواد با شکستن تابوها همه چیز رو تغییر بدن. اما غافل از اینکه این تغییر یک مسیر اشتباه دیگه ای رو رقم خواهد زد، چرا که در این راه جدید آنارشیسم و بی منطقی حکم فرما خواهد بود. ببینید دوستان همه چیز واضح و روشنه، تاریخ و تمدن و فلاسفه و جامعه شناس ها و روانشناس ها و عالم ها در طی این مدت تونستن مرز خوبی و بدی ، منطق و درستی رو با حماقت و جهل مشخص کنن . پس لازم نیست برای دست یافتن به یک دنیای جدید خیلی راه دوری بریم و به خیاط ها و زنان خیابانی و.... متوسل بشیم. لازم نیست برای یاد گرفتن و نواختن موسیقی، فقط از گوشمون استفاده کنیم چون اصول یادگیری میگه ابتدا باید نت ها رو آموخت. به نظرم کسانی که میخوان این کتاب رو بخونن با شخصیت اول و نویسنده همگام نشن، و فکر و منطق خودشون رو معیار قرار بدن.
الشمس في يوم غائم .. رواية رائعة يصنع فيها الكاتب شخصيات متباينه بين الذين يفضلون أن يعيشوا كغيرهم، أو دمى بأيدي غيرهم، والذين يرغبون في أن يعيشوا الحياة لأنفسهم، بطريقتهم الخاصة دون الإستسلام لأي سلطة كانت (الوالدين/ رفعة العائلة/ العادات) . يخلق مينه أبطالا جامحين، في محاولة للإجابة عن أسئلة أعمق عن الحياة وغاياتها، عن الحلم، والحرية، ولأي مدى يمكننا الذهاب من أجل طموحاتنا. يتولد في الرواية صراع شيق بين الماضي والمستقبل، الحرية والقمع، الحاجة والرخاء،الحلم الذاتي ورؤى الآخرين. رائعة بحق
أوّل تجربة لي مع قصّة حنّا مينه، وجدته لا يأبه بالحكاية على قدر الشخوص، يتمعن بهم وبما يُحسون به حد المبالغة أحياناً، وأعتقد أن نصه هذا أقرب إلى الخواطر منه إلى الحكاية، فالأحداث محدودة بعدة مشاهد فقط والذي استولى على الصفحات أكثر من غيره هي الرؤى والحكم التي كان مينه يُمليها على قارئه. أحببت حكمته والتنوع الوثير في طبيعة وصفات أهل الحكاية وأبطالها. أعتقد أنها لن تكون التجربة الأخيرة..
لم يغفروا لرجل يعلم الناس دق الأرض لإيقاظها" ، لقد سحرتني الرواية كما سحر الخياط الفتي وإنها لخسارة كبيرة أننا لا نقرأ حنا مينا ،عرفت ذلك منذ الصفحات الأوائل ولا أظن أنه يمكنني وصفها بإنصاف ولكنها حقا سحرتني
خواندن ادبیات عرب و خاورمیانه یکجور مازوخیسم است. تکتک جملات ابتدایی کتاب را با گوشت و پوست و استخوان حس میکنم.
داستان پسری سوری است از خانوادهای ثروتمند و پرنفوذ در زمان تسلط فرانسه بر سوریه که به جنگ و مخالفت با عقاید خاندانش میرود و راه و روشی متفاوت در زندگی پیش میگیرد.
ویراستاری کتاب بسیار ضعیف بود و با خواندن هر کلمه و جمله بسیار حرص خوردم.
از متن کتاب:
«اگر شر را لعنت کنیم، فضیلتی از روی درماندگی است. بایستی کار نیکی بکنیم و بگذاریم تا شر لعنتمان کند.» صفحه ۱۹۱
بعد قراءتي لهذه الرواية، أطرقت مليّا... مليّا حقّا ساحر أنت يا حنّا مينة، روائي إنسان وعبقريّ! تمتلك الدهشة وتثيرها دوما!
لا أدري كم من المرات كتبت في مراجعة كتاب مدى تقاربه مع ما أعيشه او أفكر فيه خلال فترة قراءته تحديدا! رواية "الشمس في يوم غائم" تستحق بجدارة هذه الملاحظة!
كل كلماتها، أحداثها.. حركاتها وسكناتها، تمرّد البطل وتحدّياته وحواراته الداخلية.. يا الله كم ذكرتني بشخص يعيش فصول ذات الرواية في مكان آخر من البسيطة!
على مرّ الزمان، سيكون هناك شخص ما، ابن ما، يريد كسر قيود مجتمعه وأهله، يرفض رقصة التانغو الرتيبة ورغبة العائلة في تعلّمه العزف على البيانو -الارستقراطي- ويتعلّم رقصة غجريّة حرّة شديدة الخطر.. رقصة الخنجر.. يرفض المايسترو الايطالي ونوتاته البغيضة، ويتعلّم الرقص على يد خيّاط فقير في زقاق قذر شعبيّ!
سيكون على الدوام ثمّة شابّ تصارع أمه لتبقى الأنثى الوحيدة في حياته.. ولئلا يعرف حضنا آخر سوى حضنها.. ولا يضيع في سواد عيون أنثى سواها! هناك دوما أب يدافع عن سمعة العائلة وفخر الجدّ الأكبر "القنصلاتو"، وأملاكه وعاداته.. ولو كانت التكلفة عائلة من الأصنام، من الهياكل البشرية المحنّطة.. المتشابهة حدّ التطابق، تسبّح بحمد الجد الأكبر وتطوف حول صورة له تصدّرت القصر لتكون كعبته المقدسة! وسنقابل حتما.. فتاة تعيش في هذا الجوّ المكبوت كلّه، وترغب في الانعتاق.. تريد أن تطير مع ألحان حرّة مجنونة كإيقاع موسيقى الغجر.. لكنّها ستقابل بالمنع مرّتين، مرّة ﻷنها فرد من عائلة مرموقة، ومرّة أخرى ﻷنها أنثى!
ولأنّ الحياة ليست كما يريد الأهل والعادات دوما.. ولأنّ إطباق القيد وإحكامه يعني بالضرورة أننا سنبحث في ضدّه عن الحريّة المطلقة.. سيتمرّد إنسانٌ ما على قالب أُجبر أن يولد ويحيا فيه، سيتمرّد بطريقة لا يريدها الاهل أبدا!
فحصيرة قذرة في قبو رطب في زقاق فقير... قد تكون أكثر دفئا وحبّا من سرير وثير في قلعة القنصلاتو! ونظرة صادقة من أمرأة يراها المجتمع "مومسًا"، نظرة منها إذ أحبّت بصدق، وعبّرت عن نفسها دون خجل وبوضوح تام، بلحظة صدق وحقيقة.. هي أجدر بالحبّ والاحترام من نظرات متهرّبة مترددة تبقى حبيسة الحواجز مختفية المشاعر، باردة التعبير-كانت النظارات الطبية رمزا رائعا لهذا- والمجتمع الفقير المسحوق ذو الكلمات البذيئة -لكن المباشرة- سيكون بديلا صافيا حقيقا عن مجتمع مخمليّ موارب كاذب.. وزيجاته الباردة الصوريّة!
العبقرية الروائية والإنسانية التي تحدثت عنها ليست في هذا كله فقط! غفوت وأنا أفكر في سرّ هذه الملحمة.. لم جعلتني أتذكر شخصا ما يتدرب الآن على رقصة الخنجر رغم أنف عائلته الأرستقراطية.. هناك ملمح عبقريّ اسشتعره ولا أدريه.. ولا استطيع تحديده!
كعادة الأفكار الفريدة التي تأتيني أثناء النوم، استيقظت قبل شروق الشمس والرواية في يدي.. شهقت للفكرة الغريبة التي أيقظتني..
في كل الرواية.. لا يوجد اسم واحد!
أبطال الرواية لا أسماء لهم! قلبت صفحات الرواية بسرعة ﻷتأكد... لا لم يذكر الكاتب اسم مدينة.. ولا اسم شخص واحد!
عبّر عن الجميع بصفاتهم، فالرواية على لسان البطل -لا اسم له-، يتحدث عن أمه أبيه أخته عمه، رئيس القلم، القنصلاتو، المرأة ذات القميص الليلكي، الخياط، الحلاق، المايسترو الإيطالي.. لم يطلق الكاتب أي اسم ليقينه ربما أن الشخصيات موجودة بيننا جميعا.. في كل المدن، وأن المتمرّد يمكن أن يحمل أي اسم!
لتكن الاسماء ما شئت.. اطلق عليهم الاسماء التي تريد.. وتخيلهم في الاشكال التي تحبّ.. سمّ مدينتهم ما شئت.. العائلة قد تكون باسم عائلتك او عائلتي او اية عائلة صنميّة أخرى.. هل هي مصادفة.. أم أن الكاتب قام بهذا عن سابق إصرار، إذ أدرك بفطرته الإنسانية أن الأسماء قيود أخرى؟
عندما يكون الأدب ملحميا وجوديا! ----------------------------
*ملاحظتي الوحيدة على الرواية هي الغلاف.. خسارة لم أستشعر بصلة الغلاف بالرواية، لا.. لم يوفها حقّها.. رواية كهذه.. تستحقّ أن تخرج فنيا بطريقة أكثر عبقرية وإبداعا!
مؤلم هو الحلم الذي تستيقظ منه , و كابوس هو الذي تستيقظ منه على عالم أقبح , أؤمن دوما أن الأحلام جيدة ما دامت تحاكي الواقع السيء , فهي تهيئة له و شحذ للسيف حتى لا يموت الفارس بخزي سيفه في مواجهة العالم .
هذا العمل السحري هو صراع بين عالمين .. صراع طويل الأمد كالنار يتغذى على محاربيه ولا يفنى ولا يزداد .. يضطرب و يزمجر لكنه لا يتغير ولا يغير أطرافه .
يهزل الجسد كلما توّزعت طاقته بين الانتماء المادي و المعنوي , بين من يراهم و من يرغب أن يراهم , و هذه الرواية تعبر عن جسد هزيل للغاية , متعب من الحرب في داخله و خارجه .
تختفي الأسماء لتضفي الأبدية , لتنزع ذاتية الصراع عن المتصارعين , فالظلم يعادي العدل باختلاف العادلين و الظلمة , و الظلمة تكره النور بغض النظر عن الشمعة .
اعجبني اختيار مهنة الخيّاط ليكون هو صانع التغيير و داعيه , فهو أعظم وصف للتناقض و الخوف و الهرب , فالخياط الذي يستر الأبدان , يقيدها أحيانا , يزيفها أحيانا , هو الذي يفضح القبح .. هو الذي يغزل الخيوط لتعرّي لا لتستر , هو الذي ينزع عن الظلم و القهر و الحقد لباس النفاق و التجمل و العادي .
السرد سلس و التصوير عذب و الحوارات جميلة و واقعية بشكل يتناسب مع شاعرية الحلم و سحره , وصف و تحليل جيد للشخصيات , الفتى الحالم و ابنة العم العاشقة المعذبة و الأخت الرافضة رفضا غير قادر على التعبير عن ذاته او التغيير , الأب المتشبع بالحقد على كل ما يهدده ملكه المتشدق بالمجد المأخوذ بالدماء و القهر .
هي القراءة الأولى لحنا مينا و التي لن تكون الأخيرة بالتأكيد .
لمبضع لا يحدث جرحاَ. الخيبة تصنع جرحاَ، والخيبة ما كانت خيبة لولا الأمل.. فأن نأمل، ان نحيي أملاَ، ولا يتحقق، ولا نحققه.. ما أصعب ذلك! " أقرأ لحنا مينه منذ صغري، بدأت ب" حمامة زرقاء في السحب"، ثمّ "نهاية رجل شجاع" وغيرها، والأن عدت بعد سنوات طويلة له في رواية "الشمس في يوم غائم" . مينه كاتب عاطفي، يوصف المشاعر بقوة، حيث تقلب صفحات عدة يسرد فيها وصف مشاعر احدى الشخصيات وسرد أفكارها، بتشبيهات ممكن أن أوصفها بدقيقة. شخصية الفتى التي لا يظهر لها اسم او لغيرها في الرواية، فجميع الشخصيات أشار اليها مينه بصفات ك(الحلاق، الخياط، أمي، أختي، رئيس القلم، المرأة...) تصارع ما قد صارعه أو يصارعه الكثير من شباب اليوم، التمسك بالعادات والخضوع لمجتمعاتنا الأبوية، أم الثورة عليها ودفع ثمن ذلك . الشخصية فتية لا تملك الشجاعة أو الجرأة،ولكنها على ما يبدو في النهاية تستجمع نفسها وتثور على الأب . الإقطاعي، لتقف الى جانب الفقراء، الرواية قصيرة ولا أريد أن أفرط في التحليل لأنيّ لا أملك الخبرة على ذلك ،ولكن أستطيع القول أن الرواية ذكرتني بحبي لكتابات مينه،وأعطيتني شعور نوستاليجي جميل لصفولتي، ولزمن كتابة الرواية.
تدور أحداث هذه الرواية زمن الاحتلال الفرنسي لسوريا واللبنان تحكي عن الثورة الحرية والمقاومة بطريقة رمزية غير مباشرة وتسلط الضوء أكثر على الصراع بين الطبقات الاجتماعية في ذلك الوقت. يقدم لنا حنا مينه هذا الصراع من خلال أسرة غنية ذات سلطة ونفوذ وجبروت تتقيد بعاداتها وتلتزم بتقاليد الجد الأكبر لتحافظ على التابوهات الجاهزة المقدمة لها منذ زمن مضى، مقابل الفلاحين البسطاء وغالبا الراضخين والذين يعملون تحت نفوذ هذه الأسرة.
الابن الوحيد حفيد القنصلاتو لم يتقبل نمط الحياة السائر في عائلته الذي لم يناسب نفسه وروحه المختلفة عنهم المحبة الصادقة الرافضة للجور والظلم.
أعلن التمرد وقرر كسر أصنام هذه العائلة.
والعجيب أن هذا العصيان تجسد من خلال رقصة.
في طريقه لتعلم الموسيقى اكتشف الشاب أنه موهوب بالرقص وأي رقص ليس ذلك النوع الذي سينال استحسان عائلته -التانغو- بل رقصة الخنجر والتي تعتبر نوع من الرقص الغجري أداها في الشارع وسط الجموع كأسطورة خالدة لقي فيها المرأة التي أحب كصورة في معبد.
تعلم هذه الرقصة على يد خياط فقير فأتاح له ذلك الاختلاط وتلك الأحاديث وهذه اللقاءات التعرف أكثر على عالم الفقراء والفلاحين والتي تبطش يدا والده بهم كل يوم ما زاد من تمرده ولَعْن جده الأكبر وعائلته الظالمة.
رواية عجيبة وسحرية بهاته الكلمتان ألخصها وهكذا وجدتها.
حنا مينة، اه وألف ااه على اللغة، يحول الأحداث الصغرى لألف قطعة متلألأة، ما هذه اللغة التى أبحرنا فيها ومن عبقها ارتوينا، شكرا لك حنا مينا أن تصف لنا الصراع الطبقى وتسلط الاقطاعيين بتلك الوصفة السحرية، كان يرقص ليوقظ الأرض بنت الكلب كما وصفها، أفيقوا من نومكم واستيقظوا، الصراع بين القلاع والأكواخ كما ذكر حنا ما أجمله من توصيف
بالنسبة لي كانت جيدة في المجمل، غير مشوقة ولكن غير مملة، تتناول حياة عائلة أرستقراطية ترفض التحرر من الانتداب حتى لا تفقد معه مكانتها الاجتماعية ومصالحها، ولكن ابن هذه العائلة يحاول الانعتاق من أسر تلك العنجهية والتبرؤ من خيانتها للوطن، وتجيء محاولته هذه في صورة عزوفه عن رقصة التانجو إلى رقصة الخنجر، وفي النهاية يفشل في التحرر ليعود متخاذلا متنكبًا كل ما سعى إليه من قبل.
عن القمع الأسري تحت مسمى العادات واسم العائلة ورفعتها، عن الإنسلاخ من الأصل الزائف واكتشاف الحقيقة الخفية، عن إيجاد الروح في الرقص بالقلب وليس بالقدم، عن إعادة اكتشاف الذات في أوساط مغايرة للبيئة الأولى، عن التسلط الذي ينتهي بعند أفضى إلى قتل
"يا شمسنا الموعودة، يا شمسنا الموعودة، متى تشرقين إذن؟ وهذا الغيم، وهذا الضباب، رمل الصحراء الذي ارتفع مع إعصار الزمن، متى يغسله المطر؟ متى تحدث العاصفة ويغسلنا المطر؟"
بلغة شاعرية غنية خطّ حنا مينه روايته "الشمس في يوم غائم " فأذابني بسحر كلماته ،و قد زاوج فيها بين الواقع و الخيال بطريقة مذهلة مستعينا بالرموز و الايحاءات لهذا تحتاج للكثير من الامعان ،الرواية في مجملها تمثل طرح جدي للصراع الاجتماعي و الطبقي ،و تمرد بطلها على العادات و التقاليد و البحث عن شغفه و خطاه الخاص . "تمهل ..اشبع من الدنيا..جميلة هي ..ما تراه عكرا اليوم سيصبح صافيا كالبلور غدا ، و لكن بعد فوات الأوان" بالرغم من أنها صدرت في سبعينيّات القرن الماضي ،الا انها لا زالت تنبض بالحياة و تصلح لكل الازمنة و الأعصر حالما انتهيت منها شعرت كأني افقت من حلم آسر
روايتي الأولى للمبدع حنّا مينه، وقد فاقت كل التوقّعات بأسلوبها الساحر وسردها المتقن، وبقدرتها المدهشة على رسم الحياة بتفاصيلها الحيّة وصورها النابضة. في الحقيقة، كانت تجربة قراءةٍ رائعة تفوق الوصف.
رواية "الشمس في يوم غائم" عمل واقعيّ رمزيّ يرسم صورة مجتمع مأزوم بالظلم والفقر والاغتراب. البطل يعيش صراعًا داخليًا بين الرغبة في التغيير والخضوع للواقع، في زمنٍ تغيب فيه الشمس خلف غيوم القهر واليأس.
العنوان نفسه يحمل رمز الأمل وسط العتمة، فالشمس – وإن كانت محجوبة – موجودة دائمًا، كما الأمل الكامن في قلوب الناس البسطاء. يظهر بطل الرواية كإنسان حائر، تائه بين عالمين، القديم المحافظ والجديد المادي، يحاول أن يجد مكانه فيهما دون جدوى. يعرض مينه صورًا واقعية لمعاناة الطبقات الكادحة في مواجهة أصحاب النفوذ والمال، بأسلوب مؤلم وصادق."الشمس في يوم غائم” ترمز إلى الأمل وسط اليأس — النور موجود، لكنه محجوب مؤقتًا بالغيوم، في إشارة إلى إمكانية التغيير رغم الواقع القاسي. يعرض الكاتب تدهور القيم في مجتمع ينهشه الطمع والأنانية، مما يؤدي إلى انهيار الإنسان داخليًا.
اقتباسات:
"كم استمرت الرقصة بعد ذلك؟ وكيف انتهت؟ إنّ الكلمة، حين تأتي في مكانها قادرة على احتواء عالم بكامله. أنا لا أملك هذه الكلمة ، ولست بقادر على وصف ابتسامة هي العالم بكامله. لكن هذا العالم أومض كبرق، ومثله انطفأ ."
"قلت لك مرّة إنّ الباب يُفتح لمن يقرعه. تذكّر هذا"
"بجانبي كان يسير، وأحسّه في قلبي وأبدا لم يخطر له أنه في قلبي . . يعاملني كقاصرة يشفق عليّ يذبحني بشفقته. أكون قوية حتى أراه فأضعف. أكون طويلة حتّى أراه فأقصر . أنا طفلة تتلعثم ترتبك بين يديه."
"في اللحظة التي نقول فيها هذه المرأة تحبّني نقول أيضًا لا تحبّك أنت من أنت؟ الاسم لا يهم، غير أنّ القلب قلّما يتسع لاثنين ليس كفّتي ميزان هو، أنت والآخر، في كل. منهما، وبشكل متساو . لا بد أن تشيل إحدى الكفتين، وعندئذ يتقرّر مصير الذي في الكفّة الشائلة. لنحذر، ونحن عن الحبّ . قلب يسعد وآخر يتفطر. الكلمات خناجر والخنجر، في المقتل، يجهز. الكلمة تجهز، تحيي وتميت."
"هذه اللحظة في العمر، تساوي العمر. ليس لأنها، بالنسبة إليها، لحظة تحقق لحظة انخطاف إلى عالم من الزهو والخمر وزرقة السحب التي طالما بحثت فيها عن نفسها، وأشيائها وسعادتها في لمسة كت أو إطباقة شفاه، بل لأنَّها لحظة اللقاء الأوّل، غير المأمول، وغير الموقوت، العفوي، الذي لا يُصدّق ولا يُماثل متعة ونشوة فيما يليه اتصالات بين يد ويد، أو جسد وجسد."
"الحبّ أو البغض - قال الخياط - الشجاعة أو الجبن، ولا توسط بينهما . يتذبذب الموقف، وكذلك لسان الميزان ولكنّه يتبع حركة الثقل التي تحكمه، وكذلك ينحسم الموقف."
رواية عظيمة، ابطالها جامحون ومتمردون، في هذه الرواية يثور مينا على الأغنياء والإقطاعيين، وعلى العادات والتقاليد، وعلى مجد الأسرة التي تدعم المحتل ضد الوطن، وعلى الطبقية والفقر، وليس هذا فحسب، بل يثور ايضا على "الفضيلة" بمعناها المتداول، وعلى "السمعة الحسنة" كما عرفها المجتمع! لقد رأى الجمال والشجاعة والكبرياء في قلب امرأة قوادة كما رأى القذارة والجبن في قلعة البيك الاقطاعي سليل القنصلاتو… ولذلك فهو يرفض المسلمات ويعيد تعريف مفاهيم مثل الشجاعة والكبرياء والحرية من الصفر، لا كما قولبها المجتمع والعادات والتقاليد… ===================================================== هناك الكثير من الاقتباسات التي اعجبتني في الرواية، وفي ما يلي جزء منها:
ص ٢٠٠: "خرجَت من الغرفة وغابت في احدى فوهات القبو. بقيتُ واقفا، مرتبكا، أمضغ خيبتي، وأعتزم أن أنأى عن القبو والخياط والمدينة كلها. فهمت، الان، أن الذين هنا، في هذا الجزء من المدينة، لا يثقون بالذين هناك، في الجزء الآخر. كان الكره متبادلا، وغور يفصل بين الطرفين، غور حفرته أعوام من المظالم والقهر والحقد. كانت القصور، على الطرف الآخر، قلاعا، وفي هذه الأزقة، في هذه الأحياء، مزابلها. منها تأخذ الخدم، وفيها تلقي النفايات… كانت احياء خارج السور، والذين يعيشون فيها، يقدمون لأصحاب القلاع كل الخدمات: يرقصون، يغنون، يحملون الماء والحطب، ينامون على الحصير، يبيعون الخضر والفاكهة، يهرّجون، يتملقون، يفعلون، لقاء ما يُلقى اليهم من النوافذ، كل ما يُطلب منهم، يخوضون في أقذار المجاري، وفي المستنقعات المتشكلة من مياه الأمطار، ويتمرغون في الاوحال والأتربة، يفعلون كل هذا، ولكنهم يذكرون انهم خارج السور، وأن الذين داخله سادتهم وأعداؤهم. أنا من داخل السور والمرأة من خارجه. دخَلَتْ السور فرُفضت، وخرجتُ منه فرفضتُ. لم يغلق في وجهي باب، الذين يملكون الأموال يملكون الأبواب. يستطيع والدي أن يشتري الزقاق ببيوته وأشيائه ، ولن يكلفه شراء هذا القبو ، والسرير ذي الشرشف الأبيض، الا اليسير، والمرأة تعرف ذلك، ولكنها تعرف ايضا، وربما تحس، أن المصادرة لا تقع عليها، وأن احدا لا يستطيع، حين لا تريد، أن يلقي المصادرة عليها، ومن اجل هذا تتصرف بوحي من الخياط، وتدق الأرض، ابنة الكلبة، على طريقتها"•
لا أشعر بالندم حيال هذه التجربة. إذ لم أكن متحمسة للرواية أصلًا -حمدلله أني لم أفعل-. بادئ الأمر كان يراودني شعور أن الراوية متخبطةً لا تسير في اتجاه واحد.. لكنني أدركت بعد ذلك مينه أراد لروايته أن تكون كذلك. عن الشباب يتفجر في فتًى يعيش على طرفي غور في المدينة الصغيرة التي لا تحتمل سوى حالتين، الفقر أو الغنى. فإما أن تكون، أو لا تكون. القصة بحد ذاتها مملة، وغير جديرة.. لكن جهود الكاتب في تفسير معانٍ لا تفسّر عادةً، في محاولة للفهم للتقريب، آتت أوكُلها.
قد أقرأ ثانية لحنا مينه. إنما لا أتوقع منه بعد هذه -التي تعد أفضل ماكتب- الكثير.
لاشك أنها من أفضل روايات حنا مينه، من ناحية الأسلوب على الأقل.. ولكن ربما ما كانت تستحق أن تأتي في أكثر من ثلاثمائة صفحة.. لو كُتِبَت كقصة طويلة أو نوفيلا لا تتجاوز خمسين صفحة، لأعطيتها أربع نجمات على الأقل.. لماذا التكرار .. مرة ومرات .. الفكرة من اليمين والشمال ومن أعلى ومن أسفل .. أما كان أفضل لو كثف الكاتب مأساة بطله ومعاناته في ربع عدد صفحات الرواية أو أقل.. لقد أطال وأطال حنا مينه.. حتى لو أنك تجاوزت 50 صفحة وعاودت القراءة لما شعرت أنه فاتك الكثير..
مثلما لكل واحد دوره المنفرد في الحياة.. لكل واحد رقصته الخاصة المميزة بعضهم يرقص على عذابات غيره وبعضهم يرقص لتغيير مجرى حياتهم او مجرى حياته رقصتك الاخيرة هي الفيصل في تشكيل اطار شخصيتك وحياتك شد حزامك وكن مستعدا للرحلة مع مينه.. ليست بالسهولة المتوقعة ابدا