Jump to ratings and reviews
Rate this book

به حکمت مخروبه

Rate this book

175 pages, Paperback

First published January 1, 2013

Loading...
Loading...

About the author

هرمز علی‌پور

18 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
2 (50%)
1 star
2 (50%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
May 26, 2020
*به حکمت ِ مخروبه؛ هرمز ِ علیپور*
~
تازه ماییم که ساده کرده‌ایم
~
می‌نشینم
می‌نویسم
از هرچه نگذاشت
در بَهار
به زیبایی بجوشیم ُ بعد
~
ابری که مجبور به کناره‌گیری ست
فرقی ندارد کُجا به خواب رود
~
امّا هنوز که مَحو ِ پوست می‌گردی
و می‌بری از یاد
در گندمزار چه کسی بود که
گریه‌های دوست را بند می‌آورد
این بَرف که کار ِ لحظه ُ ساعت نیست
پس بگذارم دوباره به هم بجوشَند
علف‌های به خود برگشته
~
وقت‌هایی که تب داریم
و نمی‌توانیم با هر چهره‌ای ساز آریم
من رؤیاهایم را با دیدگاهی قسمت می‌کنم
که نمی‌توانم از یاد برده باشم آن‌ها را
~
به خواب‌های من نزدیک است
خواب‌های تو نیز کوتاه َست
~
یعنی خود ِ تو یک بی‌نَظیر هستی
با نام‌ها نَه ساده بنشینی
نه ساده بگذری
~
بر یادگارهای ِ این رود چه می‌آمد
اگر که نبودی تو
~
اما چون که بازگشتیم
جز از اندوه خود به دست نداشتیم
~
دیگر چه فرق دارَد
که در کدام جمله
اقرارها درشت‌تر به چشم بیایَند
~
دارم تو را می‌نویسم
که داری مثل ِ نام‌اَت راه می‌روی
انگار از بالای ِ درخت وطرّه‌ی دیوار
~
نوع ِ خواب‌های مان فرق دارد
مثل ِ رؤیا و آرزوهامان
چرا دوست نباشیم اما
نه چون که زیر ِ یک آسمان هستیم
نه چون که سرزمین ِمان یکی‌ست
چون که شاعریم هر دو
~
این بُغض‌ها که بال ندارَند
~
اینطور اما هست
که ساده‌تر از این می‌رویم از یاد
~
روز ِ آدم ِ تنها
با بغض ُ با سؤال
دوباره بر می‌گردد به تختخاب
یا گوشه‌ای از یک قالی ِ قدیمی
و اندکی کاشی
به سردی ِ دلچسب
~
که عریانی ِ انسان چقدر دارد به تأخیر می‌افتد
~
و ترس ِ ویژه‌ای که هرکسی دارد
شبیه ِ بیماری
مرور کردن ِ شکل‌های ِ مَرگ به تَنهایی
~
من اما شکل ِ رفتن ِ شب‌های َم
با آمدن ِ صُبح‌ها
رَنگ‌های ِ دَرهَم ِخیس است
~
در رازهای ِ نیمه‌شَب
معلوم َست که می‌میرَم
یا چون از شیوَن‌ها به گریه عَکس می‌گیرَم
~
در این میان پس آرام کیست
البته به غیر از تعریف ِ مرده‌ها
~
در ایستگاه‌های جهان
نشان ِ خانه‌ای با من نیست
~
زود است که این‌چنین ساده
عادت کنیم به غیبت‌ها
~
دارند بوی مرگ می‌گیرند این بال‌ها
~
به خوردن ِ گریه تا کی باید ادامه داد
~
نام‌های غایب بیشتَر مرا می‌گیرَد
نامی که نَدیده ُ
دست‌خط‌اش را دوست دارَم
~
به ذهنی وصل شدم
که حَرارت‌اش را به پوست می‌رساند
~
فکر می‌کنم
از بابت ِ نام حتّا با خون ِ ما تو نسبَتی داری
~
در اتاقی نشسته باشی ُ
مرگی را در دورترین نقطه‌ی جهان
در دست داشته باشی
~
تکلیف ِ معمولی ها چیست؟! ها؟!
~
تَنهـا این خانه بدون ِ من
ممکن است احساس کند
کَسی را کم دارَد
~
و َ من می‌گویَم
حوصله‌ی قَدیم با مَن نیست
~
و حالا هَم دارد شَب می‌شود و هنوز
جمله‌ای زیبا
رد ُ بدل نشد، میان ِ ما
~
من که به تنهایی ِ لباس‌هایم
خو کرده‌ام
~
پرنده‌ای که
از لباسی پرکشیده‌است
در شلوغی ِ خیابان
گم کرده پیراهن ِ خود را
~
در همین لحظه چه می‌خندیم ما
چه کسانی که در خانه‌ی خود نیستند
و رنگ‌های ِ سرد ُ گرم را از یاد برده‌اند
گام ِ روزها را نمی‌توانند بشمرند
~
بَعضی دستگیره‌ها
در غُبار دارند دیوانه می‌شوند
Displaying 1 of 1 review