بهاءالدین مرشدی: 《هرمز، شاعر انتزاع است، پیچ دارد کوچهاش. بیشناخت از دست میدهیاش. مدام به مدام، هیبههی، سوال در سوال میآید سراغت که چرا مثلا این شعرش بیسرانجام شد؛ چفت نیستند کلمات شاعر؟ و پرسشهایی که یک پاسخ دارد: این شعر است، شعر هرمز.》
مشخصاً از خودم ناراحتم که حتی اسم هرمز علیپور رو هم نشنیدم، نمیدونم شعر ناب چیه و قس علیهذا. اما خوشحالم که بالاخره همهچیز داره جدی میشه برام و جدی هم دنبال میکنم. اشعار که فوقالعاده بودم. یاد یه شاعر ترک افتادم که شاعرانگی بیش از حد براش در اولویت بود و انگار معنی و مفهوم شعر کلا براش مهم نبود (فکر کنم احمد هاشم بود، نمیدونم). البته که هرمز علیپور اینطور نبود و معنا و مفهوم توی هر خط از شعرش هویدا بود، اما صرفاً یاد اون افتادم چون تخیل توی این اشعار حرف اول رو میزدن، و شعر در هر شرایطی اول شعریت خودش رو اثبات میکنه. آوردنِ مؤخره (مصاحبه و گفتههای آقای علیپور و اون نقدِ آقای مرشدی) بهنظرم کمک چندانی به فهم اثر نکرد و اگر حذف میشد هم اتفاقی نمیافتاد. اما خب، خالی از لطف نبودن ابداً. پیشنهادی.