«لبخندی برای سوفیا» داستانی تاریخی دربارهی وضعیت تبعیدیهای لهستانی در جنگ جهانی اول و دوم است.
پیش از جنگ جهانی دوم، آلمانِ هیتلری و اتحاد جماهیر شوروی به زمامداری استالین که دوست و متحد هم بودند، به کشور لهستان یورش بردند و آن را اشغال کردند. آنها لهستان را به دو بخش غربی و شرقی تقسیم کردند. غرب به آلمان رسید و شرق به اتحاد جماهیر شوروی. دولت استالین بخش زیادی از مردم شرق لهستان را برای بیگاری و کار اجباری به اردوگاههای سیبری فرستاد. چند سال بعد و در اوج جنگ جهانی دوم، وقتی شوروی به متفقین پیوست، برای روشن شدن وضعیت زندانیان لهستانی با دولت بریتانیا وارد مذاکره شد. سرانجام قرار بر این شد تبعیدیها را به نزدیکترین کشور بیطرف بفرستند تا بتوانند بعد از جنگ، ترتیب بازگشت آنها را بدهند. این کشور بیطرف ایران بود.
محمدرضا مرزوقی متولد ۱۳۵۵ است.. عاتکه نام اولین کتاب اوست که در سال ۱۳۸۰ در نشر روشنگران به چاپ رسید. رمان دیگرش به نام تُل عاشقون با همکاری نشر افق، و رمانهای پسین شوم و بارداری بیهنگام آقای میم با همکاری نشر روشنگران منتشر شدند. مرزوقی علاوه بر داستانهایش درباره نقاشی،برای آشنایی کودکان و نوجوانان با محیط زیست هم داستانهایی نوشته که برخی از آنها را نشر امیرکبیر منتشر کرده است.
فیلمنامهنویسی و فیلمسازی مستند هم از فعالیتهای محمدرضا مرزوقی است.
یه کتاب خیلی خوب و قشنگ رو میخونی و میای که درموردش بنویسی، و بعد میبینی که حتی توی گودریدز وجود هم نداره بندهی خدا! (سکانس بعد: کتاب وجود داشته ولی من پیداش نکردهم و خیلی خوشحال رفتهم برای خودم اضافهش کردهم:/) خیلی کتاب قشنگی بود، واقعا از خوندنش لذت بردم. داستان درمورد مهاجرای لهستانیایه که روسیه وارد ایران میکنه و هم زندگی اون بندگان خدا رو حسابی شلم شوربا میکنه و هم زندگی مردم بدبخت ایران رو. البته شلم شوربا یه کم دست پایین گرفتن اوضاعه... مریضی، قحطی، غارت، خلاصه هزار جور بدبختی دیگه. دوست داشتم بخشهای بیشتری رو از دید و زبان سوفیا بشنوم، اما همین هم واقعا خوب بود. پایانش رو هم دوست داشتم، مناسب بود. فقط انگلیسی حرف زدناشون یه کوچولو بعضی جاها ایراد داشت که اون هم قابل اغماضه، مخصوصا که فکر میکنم درمورد سوفیا و حمید از قصد اینطور نوشته شده بود. یه بخشی بود اول کتاب، که فوقالعاده ناز بود و من از شدت دوستداشتنی بودن اون بخش اصلا بغضم گرفت. لهستانیا رو حوالی انزلی از کشتی پیاده میکنن و اونا هم خسته و کوفته میان تو ساحل و هرکی یه گوشهای میافته و یه عده هم خوشحال از نبود سرمای سیبری، میرن شنا بکنن. یه عده بچه تو ساحل هستن که دارن به لهستانیا نگاه میکنن. یهو شروع میکنن به پرت کردن یه چیزایی به سمت لهستانیا. اینا هم میترسن و میگن که پناه بگیرید، دارن بهمون سنگ پرت میکنن! اما وقتی دقت میکنن، میبینن چیزایی که به سمتشون پرت میشه گردوئه، انجیره، نون و پنیره...
کتاب خوبی بود داستان لهستانی هایی که در سیبری به سر می بردند. و بعد به ایران منتقل شدند سوفیا که سختی یادی کشیده بود و مرگ برادرش رو با چشمان خود دیده بود . پدرو مادری که مشخص نبود به چه سرنوشتی دچار شدند.
یه کتاب نوجوانه که به دوران جنگ جهانی و حضور لهستانی ها در ایران میپردازه. در ابتدای کتاب شرح داده شده که لهستانی ها توسط آلمان و روسیه برای کار اجباری به سیبری فرستاده شدن و بعد تصمیم بر این شد که اونا رو از اونجا به یه کشور بی طرف بفرستن... و این کشور بیطرف ایران بود که مردمش با گرسنگی و قحطی دسته و پنجه نرم میکردند. حالا باید میزبان لهستانی های مریض و گرسنه هم میشدند. در این کتاب سوفیا، دختری لهستانیه که همراه لهستانی های دیگه از سیری به شمال ایران و بندرانزلی اومده و قراره که با چند نفر از اهالی این شهر به تهران بره در طول کتاب به قحطی، شرایط حضور لهستانی ها در ایران و بیماری های مختلف اونا اشاره میکنه و اطلاعاتی رو ارائه میده که برای نوجوان لازمه البته در طول کتاب ضعف هایی از لحاظ روایت هم وجود داشته که قابل چشم پوشی هست. در کل به نظر من نویسنده موضوع خوبی رو انتخاب کرده اما با عجله در نوع روایت و عدم دقت به ریزه کاری ها، کار رو خراب کرده شاید اگه این موضوعات با ریزه کاری بیشتری روایت میشد، بهتر از آب در میومد.
بخشی از کتاب داستان لبخندی برای سوفیا : " کشتی کنار اسلکه ی کوچکی لنگر انداخت . سوفیا نگاهی به بندرگاه کرد و متعجب فکر کرد قرار است این همه جمعیت را روی اسکله پیاده کنند ! کاپیتان گفت: "اینجا رو بهش می گن ساحل غازیان . اون ورتر، بولوار ساحلیه " . "