این کتاب مشتمل بر پنج داستان کوتاه با عنوانهاي «پرواز قاصدک»، «ماهیهایی که در خیابانهای شهر شنا میکردند»، و... است. داستان «وقتی مهربانی به صورتت چنگ میزند»، درباره دختری به نام «سمانه» است که پدر و مادرش را از دست داده و با کمک پسری به نام «رحیم» به محل اسکان «ابرام آقا» سرپرست تعدادی از کودکان کار رفته است. «نرگس»، سرکرده بچههاست و سمانه را دوست ندارد؛ چون ابرام آقا به سمانه توجه بیشتری میکند، سمانه از مهربانی ابرام آقا میترسد و...
داستان هایی از دل مصیبت. از سیل. از سقوط هواپیما. از آزار جنسی. روایت فکرهای تاریکی که احتمالا یکی دو بار از سر همه مان گذشته و پشتمان را به لرزه انداخته. زندگی بچه های دستفروش پشت چراغ و موبایل هایی که بعد از سقوط هواپیما هم آنتن میدهند. برای بزرگسال هم مناسب است.