داستان های این مجموعه به قدرت «ما این جا هستیم» نبودن؛ سبک و زبان و حال و هوای به روژ ئاکره یی اینجا هم مثل مجموعۀ قبلیه: مینیمالیسم فُرمی و محتوایی؛ دیالوگ نویسی خیلی قوی، که اصلن یکی از نقاط قوت این نویسنده س در هر دو کتابش؛ فضاسازی قدرتمند و تأثیرگذار؛ و البته نبود قصۀ خیلی گسترده و عمیق؛ که خب این مسئله، وقتهایی که موارد دیگه قوی هستن، اهمیتی نداره. در این مجموعه، داستان دریچه خیلی خواندنی و متفاوت بود و سرتاسر جذابیت اومد به نظر من. غیر از اون خیلی خوشم نیومد از داستانهای دیگه. یعنی نه اینکه بدم بیاد. اینطور نبود که چیزی بگن یا طوری بگن که باهاش مخالف باشم یا ازش بدم بیاد (اتفاقی که در مورد بعضیی کتابهای دیگه میفته). ولی خب چیز خیلی خاصی هم نداشتن؛ و به قول مایکل اسکات، چیزی نبودن که بخوای براشون به خونه نامه بنویسی. اگه هم داستانی به نام چیزی در همین حدود قرار بوده در این مجموعه بیاد، نیومده و احتمالن سانسور شده. اگه هم نه که هیچی.
مثلاً بخواهم داستان های کتاب رو تعریف کنم این طوری میشه داستان یک مرده است که طلاق گرفته داستان چند نفرن که رفتن جنوب داستان یک مرده است که دوست دخترش بهش زنگ میزنه داستان یک پسره است که از خارج برگشته
و اگر خودم رو زیر سنگ آسیاب بگذارم، شاید بتونم سه-چهار کلمه دیگر بهش اضافه کنم داستان هایی هستن که از فضاسازی بهره می برند نه از روایت، و البته داستانی مثل «دریچه» این فضاسازی رو به شکلی بسیار خوب و به یاد ماندنی پیاده کرده قشنگ با تمام وجود حال پدری که پشت در برای دخترش قصه میگه رو میشه حس کرد
این فضاسازی ها، این انتقال حس از طریق داستان، نقطه قوت «چیزی در همین حدود» است و نبود روایت نقطه ضعفش در مجموع برای یک بار خوندن، وسط اوقات مرده کتاب خوبی است