What do you think?
Rate this book


506 pages, Paperback
First published January 1, 1993
«شعر درهيج جا به اندازه روسيه اين قدر ارزش ندارد؛ دراين جا [روسيه] آدم ها رابه خاطر شعر تيرباران مىكنند.»
در شوروى زمان استالين علناً تبليغ مىشد كه وظيفه غرورآميز هر شهروندى ارائه گزارش درباره خانواده، دوستان، همكاران و همسايگان است و هر كس از انجام اين وظيفه سربا�� زند، مجرم محسوب مىشود.
اوسيا [اوسيپ]، محبوبم، دوست دور از من، عزيزم، هيچ كلماتى ندارم كه با آنها اين نامه را، كه توشايد هرگز آن را نخوانى، بنويسم.
دارم در خلامى نويسم.
اوسيوشكا [اوسيپ] چه لذتى بود زندگى كودكانهاى كه باهم داشتيم.
بگومگوهایمان، جيغ و دادهايمان، بازىهايمان وعشقمان... يادت هست چگونه ضيافتهايى راكه بايول گدايى در خانههاى مفلوك دوران آوارگیهايمان برپامىكرديم؟ يادت هست چقدر مزه نان خوب بود در زمانى كه يافتن آن در حكم معجزهاى بود و سپس بين ما تقسيم به دو مىشد... فقر شادمانه ما و آن شعر ...؟
هرروز وهر ساعت آن زندگى سخت برايم مقدس و متبرك است، دوست من، همراه من، راهنماى نامرئى من...
من هرگز هيچ فرصتى نيافتم كه به تو بگويم چقدر عاشقت هستم.
این منم نادیا [نادژدا]. تو کجایی؟