کونیکو یامامورا که تا ۲۱ سالگیاش تحت آموزههای بودا پرورشیافته بود، آشنایی خود را با همسر مسلمانش، یک نقطهٔ عطف میداند؛ نقطهای که همه چیز بعد از آن تغییر کرد و او را به دنیای جدیدی از ارزشهای اسلامی و انقلابی وارد کرد و ثمرهٔ زندگی او، یعنی فرزند ۱۹سالهاش را در راه پاسداری از این ارزشها به مقام رفیع شهادت رسانید. کتاب مهاجر سرزمین آفتاب به روایت خاطرات کونیکویامامورا میپردازد. فرزند شهیدش جوان ۱۹ سالهای بود که هم در دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیتهای زیادی داشت و هم در زمان جنگ تحمیلی با وجود سن کم، راهی جبههها شد تا از اسلام و ایران دفاع کند که در عملیات والفجر یک، در منطقه فکه به شهادت رسید.
یکی از اصلیترین ایرادات به کتابهای خاطرهنگاری و تاریخ شفاهی کسلکننده بودن آنهاست. راوی حرفهایی را که سالها به زبان نیاورده میگوید (تصور میکند برای تاریخ میگوید) و نویسنده نیز با این تصور که امانتداری اصل مهم در نوشتن خاطرات است هرچه راوی بازگو کرده را عین به عین در روایش میگنجاند تا مبادا راوی ناخشنود شود. این رویه اصلیترین آسیبی است که در روند خاطرهنگاری روی داده و علتش ناآشنایی یا تازهکار بودن نویسندگان با اصول آن است و سبب میشود خوانندگان با این گونه کتب روز به روز ارتباطشان کمتر شود. ولی کتاب «مهاجر سرزمین آفتاب» از این اتهام مبراست و اضافهگویی و درازنویسیهای مرسوم که کتابها را تبدیل به غول دستنیافتنی میکنند، ندارد. حمید حسام به عنوان نویسنده با تجربه در این عرصه، روایت کتاب را طوری ترتیب داده که خواننده از مطالعه آن خسته و دلزده نشود و ریتم کار به گونهای است که خیلی زود به پایان میرسد. در حالی که در موارد بسیاری کتاب ریتم کندی دارد و خواننده به تعداد صفحات باقیمانده خیر میشود. برای مثال وقتی میخواهیم خاطرات یک فرمانده جنگ را بخوانیم اشارهای گذرا به دوران کودکی و شرایط زمانه میتواند کافی باشد و ضرورتی ندارد شجرهنامه خانوادگی و اطلاعات غیرکاربردی را در متن کتاب بازگو کنند، یا حتی با ترفندهای نوشتن میتوان آن اطلاعات را در لابهلای روایت اصلی گنجاند تا ریتم روایت بالا برود. هدف از گفتن این نکته آن بود که یادآوری شود که آوردن برخی خاطرات و جزئیات که در روند کلی کتاب نقشی ندارند، ضرورت ندارد و نویسنده است که تشخیص میدهد کدام روایت یا خاطره در روند کتاب نقش دارد تا مبادا حذف کردن یا کنار گذاشتن آن به کلیت اثر لطمه بزند.
حتی اگر هیچ اطلاعاتی از این کتاب نداشته باشید و تصادفی صفحه ۲۲۵ آن را باز کنید عکس یک کارت بسیج آن هم با این عنوان «کونیکو یامامورا /متولد ژاپن/عضو ستاد بسیج ملی» شما را متعجب میکند.
تصوری که فیلمهای قدیمی ژاپنی در ذهن ما ایجاد کردهاند این است که دخترانشان کیمونو میپوشند، مدرسهشان نظافتچی ندارد، با آداب خاصی چای سبز دم میکنند، حتما خیاطی بلدند، گل سر چوبی به موهایشان میبندند، از مادرهایشان مهارتهای خانهداری و همسرداری یاد میگیرند، بیشتر وقتها سرشان را به نشانه احترام خم میکنند و مطیعاند.
کونیکو نه تنها همه این صفات را داشت، زبان انگلیسی و گلآرایی هم بلد بود. او در یک خانواده بودایی متولد شد و با تعصبات ویژهای که این دین برای امپراطور و وطن قائل بود، تربیت شد. پدرش امپراطور را در حد خدا و هر غیرژاپنی را بیگانه میدانست و بخاطر علاقه بوداییها به وطن، اسم دخترش را کونیکو یعنی «دختر وطن» گذاشت.
کونیکو یامامورا تنها بیست سالش بود که یک مرد ایرانی از او خواستگاری کرد. یک خارجی مسلمان که مثل آنها هرچیزی نمیخورد و عقاید محکمی داشت و گفته بود یک سال بعد از ازدواج برای زندگی با او به ایران در غرب آسیا، میرود. در ژاپن به صفحه آخر شناسنامه کسانی که فوت و یا ترک وطن میکنند ضربدر میزنند. نام او، کونیکو، با ضربدر آخر شناسنامه در تضاد بود. حالا او دیگر یک زن ایرانی شده بود. هیچ کدام زبان مادری همدیگر را بلد نبودند و به ناچار با هم انگلیسی حرف میزدند؛ او از زبان فارسی فقط دو کلمه «آقا» و «خانم» را بلد بود. برای همین همیشه همسرش را آقا خطاب میکرد. «آقا» نه تنها یک واژه عاشقانه که برایش خود عشق بود. به گفته او «آقا مسیر زندگی او را تغییر داد و او را وارد یک دنیای جدید کرد.»
رفتار و اعمال آقا او را شیفته اسلام کرد که قطعا حائز اهمیت است. اشاره راوی به داستان حضرت سلیمان و ملکه سبا با زندگی خودش که از آقا شنیده بود برای خواننده میتواند جالب باشد.
البته اشتراکات ایران و ژاپن را نمیتوان نادیده گرفت. یکی از آنها زخم مشترکی است که آمریکا بر چهره این دو کشور وارد کرده است. راوی تنها ۷ سالش بود که جنگ جهانی دوم پایش به ژاپن هم رسید و با فاصله چند روز دو شهر هیروشیما و ناکازاکی مورد حمله اتمی توسط آمریکا قرار گرفت در کمتر از یک دقیقهای تلی از ویرانه برجای گذاشت. زخمی که به گفته او تلخیاش حتی با شکلات و آدامسهای آمریکایی هم شیرین نشد. حالا او بهتر از هر کسی میدانست بیرون کردن آمریکاییها از کشور چقدر مقتدر بودن رهبر ایران، امام خمینی، و اتحاد مردم ایران را به رخ جهان میکشد.
عنوان «یگانه مادر شهید ژاپنی» که روی جلد کتاب نوشته شده ممکن است خواننده را دچار این اشتباه کند که پسر ایشان ژاپنی بوده و در جبهه ژاپنی حرف میزده. سبا بابایی تنها مادر ژاپنی یک شهید ایرانیـژاپنی است. پسرش، شهید محمد بابایی، در ایران به دنیا آمده است، اصالتا یزدیـژاپنی است، در تهران مدرسه رفته است و در کوچه پسکوچههای همین خاک دوست و همبازی داشته و شیفته امام خمینی شده است.
کتاب «مهاجر سرزمین آفتاب» حاصل تدوین و نگارش ۵۲ ساعت مصاحبه است. کتاب به زبان اول شخص نوشته شده است اما پاورقیهای کتاب صحت و سقم گفتههای راوی را تایید میکنند و اطلاعات بیشتری را از زبان فرزندان و دوستان راوی به خواننده میدهند. این کتاب از خاطرات زمان تولد کونیکو یامامورا و شرایط کشور ژاپن شروع میشود و با جنگ جهانی دوم ادامه پیدا میکند و با زندگی او در روزها و سالهای پر ماجرای دهه چهل و پنجاه ایران قوت میگیرد و تا میانسالی و فعالیتهای مختلف فرهنگی و هنری پس از شهادت پسرش در ایران خاتمه پیدا میکند. نویسنده تلاش خوبی برای راحت و بدون تکلف بیان کردن خاطرات دارد. اما چند اختلاف تاریخی بین متن و عکسها وجود دارد. مثل سال تولد اولین فرزند که در متن ۱۳۳۸ است ولی در قسمت اسناد و عکس ۱۳۴۲ ذکر شده که البته با در نظر گرفتن قرائن میتوان فهمید همان ۱۳۳۸ درست است. یا در جایی محل تحصیل اولین فرزند را دانشگاه صنعتی شریف بیان کرده است ولی در چند خط بعد دانشگاه صنعتی اصفهان.
در نظر اول شاید این ناهماهنگی خیلی مسئله مهمی نباشد اما برای خوانندهای که قرار است در عمرش فقط یک کتاب با محتوای یگانه مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس بخواند، باید حساسیت بیشتری در ویراستاری به خرج داد.
۴از۵⭐️ کتاب،زندگی نامه ی "کونیکو یامامورا" ، دختری ژاپنی الاصل که در ژاپن با مردی ایرانی به نام" اسدالله بابایی" ازدواج میکنه و مسلمان میشه و به ایران میاد. زبان فارسی رو یاد میگیره و در بحبوحه ی جنگ، پسراشو به جنگ میفرسته که کوچک ترین پسرش "محمد بابایی" شهید میشه و خانم یامامورا تبدیل میشه به اولین مادر شهید ژاپنی ایران __________________________________________ اگه بخوام کتاب رو در سه کلمه توصیف کنم : زیبا، روان،جالب
"ایرانی نبودم، از خاور دور، از سرزمین خورشید تابان آمده بودم. اما غرور شکسته شده ام در هیروشیما و ناکازاکی را اینجا - هزاران کیلومتر دور تر از سرزمین مادری ام - باز یافتم"
چه قدر این خانم سختی کشیده بودن و واقعا این اندازه تلاش بی پایانشون تحسین برانگیزه خدا رحمتشون کنه.
فضای کتاب رو دوست داشتم . داستان به شدت روان و سریع پیش میرفت و از جزئیات اضافی پرهیز کرده بود که البتهههه همین موضوع یه جاهایی شده بود نقطه ضعف. از نظر من باید یکم توضیح بیشتری از زمان آشنایی خانم بابایی و اقا میگفتن و خب بعضی قسمت ها ابهام داشت ولی در کل کتاب به دلم نشست و الان هوس دیدن یه سریال ژاپنی کردم 😂😂😭😭😭
پ.ن : این هفته ۲ تا کتاب خاطره ای خوندم 😧 از من بعیده
بخشهای اول که تو ژاپن میگذشت برای منی که علاقهی خاصی به ژاپن و زبان ژاپنی دارم خیلی جذاب بود و میتونستم تمام فضاسازیها رو به خوبی تصور کنم، درست مثل یک فیلم ژاپنیِ مربوط به دورهی شووا (مثل سریال «میخک» یا «نوش جان»).
بخشهایی که در ایران بودن هم همینطور، از لحاظ توصیفات دقیق و فضاسازیها خوب و قابل تصور و جذاب بود و خواننده رو جذب زندگی ساده و صمیمی و پر فراز و نشیب خانم یاماموتو و خانوادهشون میکرد. اینکه چطور یه خانم ژاپنی اهل مکتب شینتو تبدیل به یک بانوی مسلمان ایرانی میشه و پا به پای مردم ایران در وقایع تاریخی حضوری مؤثر داره هم جالب و شگفتانگیز هست.
میخوام کتاب «تولد در توکیو» رو شروع کنم که این کتاب هم خاطرات خانم اِتسوکو هوشینو، مستبصر ژاپنی است اما متأسفانه اینجا کتاب رو پیدا نکردم.
سبا بابایی، مادر شهید محمد بابایی است. همین یک جمله برای ترغیب مخاطب مشتاق به سیره شهدا کافیست که بخواهد از زبان این مادر شهید بخواند. اما کمی دست نگهدارید. مهاجر سرزمین آفتاب، زندگینامه شهید بابایی از زبان مادرش نیست، زندگینامه خود مادر شهید است! مادری که اصالتی غیر ایرانی دارد و به تعبیر دقیق تر بیست سال به عنوان یک ژاپنی اصیل زندگی کرده و شخصیت و درونمایه بودایی-ژاپنیاش در آن بستر فرهنگی کاملا شکل گرفته بوده است. مهاجر سرزمین آفتاب بدون شک کتاب جزییات است. جزییاتی دقیق از سالهایی دور . سالهای کودکی و زندگی خانوادگی در ژاپن. که برای مخاطب ایرانی جدید و جذاب است و هنرمندانه و موبهمو روایت شده است . کتاب از یک نوع قیاس مبارک هم بهره میبرد. ایران را بعد از نابودی رژیم طاغوتی شاه با ژاپن بعد از حمله و اشغال آمریکا مقایسه می کند. برای مخاطب جوان ایرانی که روزهای انقلاب را درک نکرده و به خاطر وضع امروز جامعه، به انقلاب معترض است، خواندن و مطلع شدن از پیامدهای حضور مستبد در راس قدرت یک جامعه و اثرات بلند مدت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و روانی آن، لازم و روشنگر است. سبا بابایی در وطن خویش نام دیگری داشته است. کونیکو یامامورا. کونیکو یعنی دختر وطن. نامت دختر وطن باشد و خودت را بی وطن بدانی و تا نرسیدن به وطنی که آرام و قرارِ از کفدادهات را به تو بازگرداند، به استقبال چالشها بروی! حبذا خانم بابایی! حبذا کونیکو یامامورا! آموختنی ها در این کتاب کم نیستند. از آنچه ما در فرهنگ عامه به آن «کوبیدن و از نو ساختن» می گوییم تا «مسلمان شناسنامه ای نبودن و زیست اسلامی داشتن» . مهاجر سرزمین آفتاب، شخص راوی کتاب است اما آنقدر ساده و صمیمی و بی آلایش دست مخاطب را میگیرد و با خود به سفر این زندگی میبرد که گویا ما نیز با او در حال هجرتیم. هجرتی درونی از آنچه به عنوان اعتقاد بر زبان داریم و آنچه در عمل از ما سر میزند، به آنچه در واقعیت باید باشیم! هجرتی به وجدان نیمه بیدار بشر امروزی. حتی کمی پا را از این فراتر میگذارم و مدعی میشوم که مهاجر سرزمین آفتاب تلنگری به ما میزند که دست از بهانهجویی برای کمکاریهایمان برداریم. دختری که بیست سال در فرهنگ و آدابی ژاپنی-بودایی زندگی کرده، با دل باختن به تاجری ایرانی و جوان و ازدواج با او به ایران میآید. اسدالله خان بابایی، که کونیکو از همان آغاز تا فرجام «آقا» صدایش میزند، چنان محکم و استوار و صادقانه اسلام را به او عرضه میکند که کونیکو ( که بعد از مسلمان شدن سبا نام گرفت) در بحبوحه مبارزات انقلابی، وقتی طرف حق را تشخیص میدهد، فعالانه و داوطلبانه در میدان حضور پیدا میکند و پابه پای هموطنانِ ایران، این وطنِ تازهاش فریاد مطالبه سر میدهد. نگاهی که کونیکو به رهبر انقلاب، امام خمینی، دارد هم خود میتواند کلاس درسی باشد برای مایی که از نقش ایشان و رهبری مقتدرانهشان گاهی غفلت میکنیم. ایران، اولین و تنها کشور دنیا نیست که دخالت مستقیم و غیر مستقیم آمریکا را تجربه کرده است اما تنها کشوری است که با چنین انقلاب با عظمتی دست و پای آمریکا و دستنشاندههایش را برای همیشه از خاک خود کوتاه کرد. و سبا به زیبایی نقش وجود رهبر و قدرت رهبریاش را در پیشرفت و موفقیت این اتفاق نادر بیان میکند و توجه ما را به این مساله مغفول مانده و مهم حسابی جلب میکند. حمید حسام نویسنده کارکشتهای است. آنقدر که دیدن نام او روی کتاب برای انتخاب آن کافی باشد. در این کتاب هم شاهد این هستیم که ماجرا را به شکل راوی اول شخص نوشته و خط داستانی را چنان حفظ کرده که اگر خانم بابایی را نمیشناختم حتما گمان میکردم داستان زیبایی است که خود حمید حسام آن را خلق کرده است. معمولا درباره طرح و فونت جلد کتاب ها با جملات خوب بود و زیبا بود یا خوب و متناسب نبود اظهار نظر میشود اما طرح جلو و فونت جلد این کتاب به معنای واقعی کلمه هنرمندانه است و در متناسبترین حالتی که میتواند باشد، است. تلفیق شکوفههای گیلاس که چشم هر بینندهای را یاد فرهنگ و ملت ژاپن میاندازد، در کنار عمودی قرار گرفتن اسم کتاب، که اشعار خوشنویسی شده ژاپن را در نظر تداعی میکند، همه و همه نشان از تلاش برای روح بخشی بیشتر به کتاب بودند که موفق هم از آب در آمده است.
کتاب مهاجر سرزمین آفتاب، داستان زندگی #کونیکو_یامامورا، زنی از سرزمین ژاپن است که در روزهای آغازین جوانی، در یک دیدار، عاشق نماز جوانی ایرانی میشود که او را مشغول نماز دیده بودن و آنقدر سعادتمند بود که آن مرد جوان، یعنی اسداالله بابایی در همان دیدار از او خوشش میآید و علیرغم مخالفت خانواده با ازدواج با فردی خارجی و از مذهبی متفاوت با او ازدواج میکند و راهی ایران میشود. از یک مسلمان اسمی، تبدیل به یک مسلمان واقعی میشود، و از آنجا که رنجهای مردم کشورش را بعد از جنگ جهانی دوم و تحقیر شدن عزت ملتش به دست آمریکاییها را دیده بود کم کم جذب انقلاب می شود تا آنجا که فرزند سومش را در جنگ تحمیلی در راه دفاع از وطن انتخابی خودش فدا میکند. زندگینامه کوتاه اما پر از اطلاعات عجیب و تلخ و شیرینی بود. در پایان این کتاب با شخصیت خانم سبا بابایی (نام ایرانی خانم یامامورا) و همسر محترمشان کاملا آشنا میشویم. اوایل کتاب با بخشهایی از آداب و رسوم پیچیده و غنی ژاپن روبرو میشویم که برای من جذاب بود. نکتهای گه این زندگینامه را قوی تر می کند تجربه خانم یامامورا از دو جنگ جهانی دوم و جنگ تحمیلی ایران است. تجربهای ویژه، چرا که اگرچه ایران هم جنگ جهانی دوم آسیب دید اما مانند ژاپن بازنده این جنگ نبود و تحقیر و نابودی عزت نفس ملتش را ندید. چیزی که به نظرم بعدها، در انتخاب ها و تصمیم های خانم یامامورا اثر زیادی داشت. کتاب روان و خوشخوان بود و اصلا دلم نمیخواست آن را زمین بگذارم. نکته غمانگیز برایم این بود که روز بعد از رسیدن کتاب به دستم و زمانی که میخواستم کتاب را شروع کنم، خبر فوت تنها مادر شهید ژاپنی را شنیدم و افسوس خوردم که در دوران حیاتش فرصت مطالعه زندگینامه اش را نداشتم. این کتاب به کوشش آقایان حمید حسام و مسعود امیرخانی توسط نشر سوره مهر چاپ شده است.
از رنگ صورتی جلد خوشم نیامد.برای همین وقتی خواهرم کتاب را بهم داد بدون اینکه به خواندنش فکر کنم گذاشتمش بین کتابهای خوانده نشده. هر زمان که برای برداشتن کتابی دستم به سمتش میرفت دلدل کنان از کنارش میگذشتم و به خیال اینکه"خوب اینکه موضوش مشخصه"سراغ کتاب دیگری میرفتم.چند سالی گذشت و مهاجر سرزمین آفتاب مسافر خانههای زیادی شد. هر کسی که به امانت کتاب میخواست یکی از آنها همین کتاب صورتی رنگ بود. اما بلاخره وقت خواندنش رسید.به قول عزیزی برای پذیرش هرچیزی ظرف انسان باید آماده باشد. یک روز که از سرکار به خانه آمده بودم و ناهار میخوردم تلویزیون روشن بود و یک تبلیغ کتاب پخش شد.پویش کتابخوانی سوره مهر که موضوع کتاب را به تصویر کشیده بود. نماز خواندن یک ایرانی در فضایی که چند ژاپنی پشت میز کوتاهی نشسته بودند مرا آماده خواندن کتاب کرد.جلد صورتی نچسب و دلگیرش همچنان مثل گذشته بود اما کونیکو شخصیت زن کتاب آنقدر مرا جذب کرد که دو روزه همراه خودش و سرنوشتش شدم و عجب سرگذشت غبطه برانگیزی..
چقدر آدم فعال و خفنی بود. واقعا کاراش امیدبخش بود. دارم با خودم مقایسه میکنم و واقعا شرمنده میشم. راستی این آسیاییها چطوری میتونن اینقدر احساساتشونو کنترل کنند؟ من با هرچیز ساده ای گریه ام میگیره.
در حالی تمومش کردم که اشک و لبخندم با هم ممزوج شده بود....🙂🙃 و قاعدتا برای منی که عاشق فرهنگ اصیل شرق آسیا هستم، باید کتاب دوست داشتنی باشه و همین طور هم بود. البته که معمای چرایی انتخاب خانم یامامورا توسط آقای بابایی، هنوز برام حل نشده است...
شاید اگر نویسنده وقت و حوصله بیشتیر برای پرداخت زندگی انم کونیکو یامامورا داشت به جای دویست صفحه، پانصد صفحه از زندگی وی را می خوانیدم .بخش های مهمی از زندگی وی یا گفته نشده یا در کتاب آورده نشده است و این نقص زیادی برای کتاب است هر چند فرازهای جالبی هم در خاطرات وی موجود و قابل استفاده است
چقدر این کتاب به من چسبید. واقعا فوق العاده بود. هم ماجراجویی بود، هم بر اساس واقعیت بود، هم روایتش یه روایت بین المللی بود (داستان بین چند کشور جریان داشت)، هم شخصیت های کتاب همگی فوق العاده بودند و به سختی می شه گفت کدوم شخصیت بهتر پرداخته شده بود. واقعا از خوندنش لذت بردم.
همین الان تموم کردم سرگذشت فوق العاده خانم یامامورا رو و دارم حساب میکنم چقد احتمال داره یه زن ژاپنی مسلمون بشه؟ انقلابی بشه؟ و مادر شهید؟ و فعال اجتماعی باشه توی یه کشور غریب؟
ولی بیشتر از اینها به نظرم الگوی اصلی کتاب آقای بابایی هستن، مردی که اسلام واقعی در عمل و رفتارش پیدا بود.
قلم آقای حسام و ماجرای کتاب خیلی خوب بود. این افراد حجت خدا برای ما انسانهای متولد حکومت شیعی هستند. خصوصا خانمها. پایان کتاب اگر با ادبیات و سر و شکل بهتری رخ میداد بهتر بود. من فکر کردم هنوز ادامه دارد.
فوق العاده کتاب زیبایی بود. این خانم، چه انسان شریف، پاک و عاقبت بخیری بوده اند. به حال چنین بنده مخلص خدایی، خیلی غبطه خوردم. حتماً پیشنهاد می کنم مطالعه کنید.
اوایلش داشت حوصلم سر میرفت. اگر صوتی نبود به احتمال زیاد ولش میکردم ولی هرچی گذشت جذاب تر شد... مخصوصا وقتی سرعت سیر اتفاقات ایران تند شد. چه بانوی فعالی چه عزمی چه ایثاری چه عرفانی ایرانی تر و بسیجی تر از هر ایرانی «مهاجر سرزمین آفتاب» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/129539
«کونیکو یامامورا» در خانوادهای سنتی در ژاپن به دنیا آمد و سال ۱۴۰۱ از دنیا رفت. پدرش سختگیر و مادرش مهربان بود. در دورهٔ دبیرستان پسری کرهای به او علاقهمند میشود و به خاطر نفرت پدرش از خارجیها حتی پی داستان را نمیگیرد. در اوایل دورهٔ دانشگاه، تاجری ایرانی او را میبیند و ظاهراً اتفاق عشق در یک نگاه میافتد و مرد ایرانی اصرار زیاد میکند که با او ازدواج کند. این دو بعد از ازدواج یک سال در ژاپن زندگی میکنند و بعد به ایران میروند. کونیکو به مرور زمان محجبه میشود و بعد تبدیل به یک مجاهد انقلابی میشود و یکی از پسرانش در جنگ هشتساله شهید میشود. از نظر راوی، امام خمینی غرور از دسترفتهٔ ژاپنی در اتفاقات هیروشیما و ناکازاکی را برای او زنده کرده است. این کتاب از زبان خود این مادر شهید ژاپنی است. خیلی منتظر بودم که داستان با زمینهٔ حقیقتیابی مذهبی باشد اما داستان به شدت عاشقانه است و حرف زیادی در مورد دلیل اسلام آوردن او فارغ از عشق زیادش به شوهرش گفته نشده است. تمام هم و غم راوی عشق او به شوهرش است: داستان عشق شورانگیز او به مرد تاجری ایرانی که از قضا خیلی سفتمذهب بود. خیلی جالب بود اگر این روایت از زبان شوهر مرحوم نویسنده هم گفته میشد.
توضیحی در حاشیه: رمان Pachinko با مضمون زندگی کرهایهای ساکن ژاپن نوشته شده است. برای فهمیدن فضای دوگانهٔ فرهنگی ژاپن-کره جالب است. نمیدانم ترجمه شده است یا خیر.
دوستش داشتم. بخش اول کتاب سرگذشت کودکی و نوجوانی این بانوی ژاپنی بود و خوندن رسم و رسوماتشون، سبک زندگی شون، اتفاقات دوره ی جنگ و توصیف طبیعت زیبای زادگاهش بسیار دلچسب بود. بخش دوم کتاب سرگذشت این مادر شهید در ایرانه. تکرار مکررات نداشت، سریع خونده می شد و قشنگ بود. با بخش هایی که کشتار میدان ژاله و روز برگشتن امام خمینی به وطن رو توصیف می کرد اشک ریختم. جالبه جایی از کتاب میگه ماژاپنی ها عادت نداریم وقتی چیزی رو تعریف می کنیم احساساتی بشیم، ولی متن خیلی زلال بود. خیلی خوشحالم که خوندمش.
☀️ ایرانی نبودم. از خاور دور، از سرزمین خورشید تابان، آمده بودم. اما غرور شکسته شده ام در هیروشیما و ناکازاکی را اینجا - هزاران کیلومتر دورتز از سرزمین مادری ام - باز یافتم. ☀️
کسانی که دل می کنند و شجاعت به خرج می دهند، به جایی می رسند، کونیکو هم اگر در ژاپن می ماند و دل به تاجر ایرانی نمی داد، این همه تازگی و ماجرا در زندگی اش نبود. کتاب خواندنی است اما نویسندگان در لایه های رویی زندگی کونیکو مانده اند، به نظرم کونیکو از جنبه های پنهان زندگی و رازهای ناگفته اش برای ما نمی گوید. زندگی کونیکو برای مقایسه زندگی ایرانی ها و ژاپنی ها در سال های جنگ جهانی دوم خیلی بکارمی آید. کتاب روان و خوب نوشته شده است و خواننده را با خود تا پایان همراه می کند. رمضان یاحقی ۱۶ دیماه ۱۴۰۲
امام على عليه السلام در حکمت ۲۵۰ نهج البلاغه فرمودهاند: من خداوند سبحان را به درهم شكستن عزمها و فرو ريختن تصميمها و برهم خوردن اراده ها و خواستها شناختم. در زمان مطالعهی "مهاجر سرزمین آفتاب" دائم به یاد این جملهی مولا میافتادم. این که دخترِ ژاپنیِ بودایی قصهی ما که رویای هنرپیشه شدن در سر دارد، ناگهان با مرد مسلمانی به اسم "اسدالله بابایی" مواجه میشود، به او دل میبازد، علیرغم مخالفتهای پدر ناسیونالیست خود با او ازدواج میکند و میشود زنِ مسلمانِ مادرِ شهید. واقعا حیرتانگیز است و برنامهریزی آن، از دست هیچ کس به غیر از حضرت حق برنمیآید. این کتاب به شدت روان و سهلخوان است. نقاط مهم زندگی خانم یامامورا را با جزئیات خوبی توضیح میدهد و از این حیث که ایرانی ناآشنا با فرهنگ ژاپن مخاطب کتاب است درباره نکات فرهنگی ژاپن که مرتبط با اتفاقات کتاب است هم به خوبی توضیح میدهد. همچنین ما با فردی مواجهیم که تازه مسلمان است و در حال یادگیری تعالیم اسلام است. از این حیث نیز توضیحات خوبی از درونیات شخصیت اصلی کتاب ارائه شده است. نویسنده کار خود را به خوبی انجام داده است و مشخص است که برای این کتاب زحمت زیادی کشیده است. به اذعان خود نگارنده جلب اعتماد خانم "کونیکو یامامورا" برای قبول نگارش کتاب به دست "حمید حسام" هفت سال زمان برده است. نکتهی دیگری که کتاب دارد این است که کتاب کاملا راوی زندگی خانم یامامورا است و سعی نمیکند به بهانهی مرور زندگی ایشان به فرزند شهید ایشان بپردازد. کاری که برخی از نویسندگان گویی برخود فرض میدانند که در روایت زندگی اطرافیان شهید انجام دهند. هر چند که به حد کفایت از شهید "محمد بابایی" هم صحبت میشود. آنچه در این کتاب بنده را شگفت زده کرد شخصیت آقای اسدالله بابایی همسر خانم یامامورا است. این که این فرد با رفتار صحیح و کردار نیک خود تاثیر مثبتی بر همسر و فرزندان و جامعهی اطراف خود گذاشته است. در جای جای این کتاب از ایشان به نیکی یاد میشود و صحبتهای اطرافیان دربارهی آقای بابایی که در پاورقیهای این کتاب درج شده است بسیار جالب است. این کتاب وقت شما را زیاد نمیگیرد. اگر وقت و حوصله داشتید لحظات خوبی را با خواندن این کتاب سپری خواید کرد.