دست هام وحشیانه دور یقه ام حلقه شدن و لباس رو پاره کردم،شوکه به تصویر خودم در اینه خیره شدم.خراش ها و کبودی ها ذره ذره محو میشدند،هرجای زخمی گر میگرفت و به خودی خود ناپدید میشد.چه بلایی داشت سرم می اومد؟درد مثل آهنی گداخته توی سرم پیچید اونقدر شدید که بی اختیار دستامو دوطرف اینه گذاشتم و سرم رو با همه قدرت به اینه کوبیدم.درد پخش شد و به چشم هام اتنقال یافت،به تصویر چشم های خودم در اینه هزار تکه شده خیره شدم،برق نقره ای رنگی توی چشم های آبیم مخلوط شده و درتاریکی میدرخشید.دردی آنچنان شدید توی قلبم پیچید که برای چندثانیه حس کردم کسی داره قلبم رو از سینه جدا میکنه.روی زمین زانو زدم و دستامو رو سینه ام گذاشتم،نفس هام به شماره افتاده بود.صدای بلند ضربان تند قلبم توی سرم منعکس میشد.دریک ان حس کردم هزاران شمشر به قلبم فرورفتن،دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم،با همه توان جیغ زدم.جیغی از ته دل،اونقدر بلند که سکوت شب رو شکافت.صدای اخرین تپش قلبم رو شنیدم و بعدش سکوتی مرگبار...