دستهام به دیوار غل و زنجیر شده بود و پوستم از فرو رفتن تیغهای تیز و زهرآلود می سوخت و نفسهام به شماره افتاده بود... نمیخواستم مقاومت کنم، نمیخواستم زنده بمونم، مرگ رو به تسلیم شدن در برابر خواستههای اونا ترجیح می دادم... صدای زنانهای توی بلندگو پخش شد. «مایک؟ نمیخوای تبدیل بشی؟ دنیا تشنهی کشف اطلاعات بیشتر در مورد گونهی شماست، پروژهی این آزمایشگاه سری، میلیاردها دلار هزینه برداشته... فکر میکنی به همین راحتی میذاریم باشکست مواجه بشه؟» صدای خندهاش اتاق رو پر کرد و گفت: «دختره رو بیارین. شاید مایک نیاز به یه محرک قویتر داشته باشه...» چشمام هوشیار به رو به رو دوخته شدن جایی که دختری با صورت خونآلود و کبودیهای سیاه رنگ روی شونههاش، بی هوش داخل محفظهی شیشهای پر از آب پرت شد... گرگ درونم به تکاپو افتاد، بدنم بانافرمانی از مغزم شروع به تغییر کرد، زنجیرها با صدای بلند پاره میشدن و پوستم شکافته میشد. تنها درد بود که وجودم رو در بر میگرفت...غرشی از اعماق وجودم نامش رو فریاد زد: «لوسی...»
همه این تشکیلات که میبینی یه پوششه." یه پوشش واسه یه کار بزرگتر. اول هدف همین بود ولی در طی همین عملیات ما به یه ویروس عجیب دست پیدا کردیم. ویروسی که فیلم سینماییهای تخیلی ازش حرف به میون اومده. ویروسی که میتونه..." دیگه بقیهشو تو کتاب بخونید!
این اولین کتابی بود که از خانم دادخواه خوندم و البته اولین کتاب محاوره! کتابهای ایشون گویا تماما محاوره نوشته میشه و همین باعث میشه خیلی راحت خوانده بشه. کتاب از روز تولد پسری شروع میشه که گرگینه است و فضاسازی بسیار مشابه مجموعه گرگ و میشه (توآیلایت خودمون). از لحاظ سیر داستانی ریتم سریعی داشت و کمتر به جزئیات میپردازه و مدام اتفاقات جدید میوفته که در نیمه اول اگر مجموعه گرگ و میش رو خونده باشید با اتفاقات آشنا خواهید بود و قابل پیشبینیه تاحدی اما از نیمه دوم دیگه کم کم داستان اختصاصیتر میشه یعنی از اون مجموعه فاصله میگیره و مستقل میشه و میره قاطی علمی تخلیا و مبحث مورد علاقه من یعنی مهندسی ژنتیک! به طور کلی کتاب خوش خوان و سادهای بود من دو روزه خوندمش نویسنده کتاب ایرانیه اما اسم شخصیتها خارجی و خب من دلم نمیخاد! :)) البته با توجه به داستان حقیقتا فکر نکنم تو چارچوب ایران بگنجه. من کتاب رو دوست داشتم، بچه بودم طرفدار توآیلایت بودم و واسم نوستالژیک بود. هرچند کتاب تو این جلد برای من تموم شد و احتمالا سراغ بقیهش نرم. پ.ن1: خلاصه پشت جلد کتاب رو نخونید اسپویله. پ.ن2: ولی کتاب یه ویراستاری میخواد به نظرم یا یه فونت بهتر که انقدر نصف کلمات نیفته خط یا حتی صفحه بعد.
آخ که چقدر پتانسیل داشت... فقط حیف که خوب بهش پرداخته نشده بود... رومنس داستان احمقانه و لوس بود، از هیچجا عاشق شدن، اتفاقات سری بود و مکالمات و توصیفات به شدت مصنوعی! ولی خب راحتخوان بود و جدا از همهی ایراداتش کشش داشت. امیدوارم جلد دوم بهتر باشه.
داستان و نوع نگارش خیلی پیش پا افتاده و سطحی بود اصلا اون انتظاری که ازش داشتم رو رفع نکرد. حتی یه جاهایی ایراداتی توی نوشته بود که داستان رو نقض میکرد و اون انسجام و گیرایی لازم رو نداشت