ماجرای اصلی داستان رویا فروش در سال 2059 و 15 سال پس از سومین جنگ جهانی ویرانگر به وقوع میپیوندد. ریشه های این داستان در گذشته ی بسیار دور واقع شده و تا آینده ای نزدیک نیز گسترش یافته است. دنیای رویافروش یک جهان مبتنی بر فانتزی است که در آن، مرز رویا و واقعیت در هم تنیده شده و روایتگر داستانی بسیار مهیج است. در این داستان پنج گروه اصلی و چهار قدرت برتر به زورآزمایی با یکدیگر میپردازند. بعد از وقوع جنگ جهانی سوم و ویرانی های گسترده ناشی از جنگ، روزگار مردم به سختی گرویده و دنیا دیگر شبیه گذشته نیست. پیدا کردن آب و غذا در اولویت امور مردم قرار داشته و آنها برای بقای روزمره ی خود میجنگند
This book is about a minority group, which is led by a man who calls himself the Guardian of Life. After the break out of a great war, three novel Fascist powers appears and now that minority group is determined to fight against them and their destructive forces which has been formed based on fascism and absolute power. The minority stands against this massive corruption by relying on their close cooperation, dedication and the use of their inner forces.
The story in its first volume deals with the roots of a devastating war and gradually takes its audience to a fantasy world parallel to the real world.
Saeed Farzpour is an international author who began writing short stories at the age of 9. in his teens he wrote several short stories and finally when he was 17 he wrote his first novel called Half Dream which led to the creation of dream seller world, 3 years later. the first volume of dream seller is now available to fans of fantasy genre.
من بدون هیچ فرض قبلی وارد این کتاب شدم، ولی از چند صفحه ی اول هم معلوم بود مشکلش چیه. همه چیز. وقتی ۱۴-۱۵ سالم بود سر کلاس هایی که دوست نداشتم داستان های فانتزی مینوشتم و میدادم دوستام بخونن. همیشه هم کلی تعریف میکردن ازم. ولی الان که به اون داستانام نگاه میکنم میبینم پر بودن از ایده های نپخته و دیالوگ های غیر واقعی. این کتاب هم دقیقا همونطوره، با این فرق که مشکلات نگارشیش بیشتره. فقط بعضی ایرادای کتاب که اگه ویرایش شده بود راحت برطرف شدنی بودن: -نمی زاره -خودشِ -این یه گردنبندِ (ه کسره را جدی بگیریم!) -آدام:«...» ( از کی تا حالا توی رمان مثل نمایشنامه اینطوری اسم طرفو میاریم با یک دو نقطه؟!) همه چیز خیلی تند تند اتفاق میفته و داستان پر از exposition های نابجاست. همه ی اسم ها غربی هستن، که باعث شد این کتابو حتی کمتر دوست داشته باشم. اگه میخواستم یه فانتزی غربی بخونم کلی انتخاب های بهتر داشتم. چیزی که ما تو ادبیات فارسی کم داریم یه فانتزی هست که بتونه به فرهنگ ما ربط پیدا کنه، نه که شبیه یه ترجمه ی افتضاح باشه. دیالوگ ها اصلا طبیعی و روان نبودن. کلا کتابی بود با پیام(!) و داستانی که تا حالا بهترش رو خیلی جاهای دیگه دیدم. واقعا ناامید کننده بود.
خب رویا فروش رو هم خوندم :) چقدر منتظر چاپش بودم.. تصوری نداشتم اما حس غریبی میگفت ارزش خوندن رو داره یه کتاب فانتزی از یک نویسنده ی ایرانی.. لابد آدم تصور یه شلم شوربایی مثل کتابهای بیشتر نویسنده های ایرانی دیگه رو داره! اما اینیکی واقعا متفاوت بود.. سبک روان و منطقی ماجراها آدمو به خودش جذب می کنه.. دنیای فانتزی و واقعی بشدت در هم تنیده شدن و یکی از نقاط قوت کتاب دقیقا همینه که اینکار بسیار حرفه ای انجام شده.. همیشه از کتاب های دارن شان بابت بی منطقی پشت ماجراهاش خوشم نمیومده اما کتابهاش جالب بودن و این پارادوکس کمی واسه یه کتابخون نیست... دنیای واقعی این کتاب آدمو میبره به دنیای 1984 و اگر طرفدار میرا یا دنیای قشنگ نو یا فارنهایت451 هم باشی یه گریزی به اونجاها هم میزنی.. دنیای فانتزیش هم یه سایرون مثل ارباب حلقه ها داره یا یه ولدمورت مث هری پاتر و یا یه ضحاک برای کاوه آهنگر..عاشق دنیای فانتزیش شدم چون آدمو به بینهایت میبره؛ میان این بینهایت میتونی از سرزمین عجایب تا نارنیا و کوچه دیاگون و شایر و ریوندل و خیلی جاهایی که دوست داری سیر کنی و در نهایت به خود مقصدی که نویسنده از اول واست درنظر داره برسی اینکه فاشیزم و نابرابری و بی عدالتی چی بر سر دنیا و رویای آدما آوردن همون تلخی تحمل ناپذیر زندگیه که روزانه باهاش درگیریم اما هنوز هم اطلاعات کافی درباره ش نداریم خلاصه اینکه توقع یه کتاب خوب رو داشتم اما نه عالی.. سورپرایز لذتبخشی بود
خیلی قشنگ همه چیو به تصویر کشیده و میشد همزمان به دنیاهای توکتاب سفر کرد و از اون لحظه لذت برد یا حتی ترسید ... و بی صبرانه منتظرم جلد بعدی و ادامه داستان رو بخونم ...
ماجرای اصلی داستان رویا فروش در سال 2059 و 15 سال پس از سومین جنگ جهانی ویرانگر به وقوع میپیوندد. ریشه های این داستان در گذشته ی بسیار دور واقع شده و تا آینده ای نزدیک نیز گسترش یافته است. دنیای رویافروش یک جهان مبتنی بر فانتزی است که در آن، مرز رویا و واقعیت در هم تنیده شده و روایتگر داستانی بسیار مهیج است. در این داستان پنج گروه اصلی و چهار قدرت برتر به زورآزمایی با یکدیگر میپردازند. بعد از وقوع جنگ جهانی سوم و ویرانی های گسترده ناشی از جنگ، روزگار مردم به سختی گرویده و دنیا دیگر شبیه گذشته نیست. پیدا کردن آب و غذا در اولویت امور مردم قرار داشته و آنها برای بقای روزمره ی خود میجنگند..
قبل از هرچیزی باید بگم همه ی عزیزانی که توی برسی کتاب ها از جمله ی (به عنوان فانتزی تالیفی و داخلی بد نبود یا خوب بود) استفاده میکنن، باید بگم، عزیز دل شما روشنفکر نمایی بیش نیستی🖐🏻 چرا که نویسندگانی داریم (جدا از کلیشه نویسان و..) که اثرهای شاهکاری خلق کرده و میکنند. و رویا فروش یکی از همون اثر های زیبا و به شدت جذابه👌🏻
خب.. واقعا نمیدونم چی باید درباره ی این کتاب و تفکر پویای پشتش بگم به طور کل اگر بخوایم بخش بخش به کتاب بپردازیم: طرح داستان طرح به شدت نو و جدیدی حداقل برای من بود.(شایدم بخاطر اینکه خیلی مبهوتش شدم) برخلاف کلیشه هایی که از تالکین به جا مونده و در گذشته های دور روایت میشه، این داستان به آینده ای نه چندان دور میپردازه و کاملا سعی نویسنده (آقای فرض پور عزیز) برای توصیفات و فضا سازی رئال در بند بند داستان مشخصه. آندیوم، جهانی به شدت گسترده و عمیقه که نویسنده نشون داده که به گوشه و کنارش آشناست و راه بلده قصست. یعنی جایی دچار گنگی از توصیفاتش نمیشید (حداقل من نشدم) داستان در فصول مختلف به شخصیت های مختلف میپردازه تا در انتهای داستان مسافراشو به مقصدش برسونه. و این به نظرم جذاب بود. چون گاهی هم گریز های کوچکی به گذشته و اتفاقات گذشته داشتیم که به اندازه و مورد نیاز بود. شخصیت پردازیشو دوست داشتم و به نظرم ملموس بود.
اما چیزی که بیشتر از همه ازش لذت بردم و منو تشنه به جلد های بعد مجموعه ی رویا فروش کرده، تفکر و طرز فکر نویسنده و ایده ایست که بهش پرداخته و بزرگش کرده.. در ملد یک طبق گفته جناب فرض پور حدود ۱۵ درصد جهان آندیوم معرفی شده و در جلد دوم (خاموشی یک رویا) بیش از ۳۵ درصد جهان آندیوم معرفی میشه و این به نوبه ی خودش جذابه. قلمشون برام روان بود و دچار دوباره خوانی نمیکرد (اما بازهم این بستگی به ذهن و پشتوانه ی ادبی خودتون داره)
در کل پیشنهاد جذابی بود بنظرم.. ایراداتی داشت، ولی احساس میکنم کفه ی مزیت هاش سنگینی بیشتری میکرد. (شایدم بخاطر حس خوبیه که به من منتقل کرده) درکل، ضرری از وقت و هزینه ای که کردم ندیدم و لذت بردم😅👌🏻
میتونم بگم هیچوقت توی کتاب خوندن یه ژانر به خصوصیو دنبال نکردم، کتابایی با موضوعات مختلف میخونم و برام این مهمه که کتابی که دارم میخونم چه حرفی برای گفتن داره. مدت خیلی زیادی بود که هیچ کدوم از کتابایی که میخوندم از هیچ نظر(شیوه روایت داستان، چیدمان عناصر کتاب، موضوع و محوریت آن، فضاسازی، اسم شخصیتا و مکانها و...) نظرمو جلب نمیکردن ولی رویا فروش از هر نظر یه کتاب رویاییه _ در پرانتز در بالا گفتم _ که اون حس عجیب و منفی درونمو از بین برده. حسی که باعث شده بود فکر کنم نویسنده ها هم گرفتار پوچی قرن 21 شده ن. پوچیِ تفکر، روح، ارزشهای اخلاقی و شخصیتی. بسیار خوشحالم که نویسنده ای همزبان خودم پیدا کرده ام که میشود روی فکر و ایده و در کل کارش حساب باز کرد (با احترام به سایر نویسندگان). فکر و قلم سعید فرض پور یک سر و گردن از 90 درصد اهل هنر بالاتر است. بی صبرانه منتظر خوندن جلدهای بعدی رویافروش هستم
کتاب زیبایی بود و از خوندنش بسیار لذت بردم. فضای داستان رو خیلی دوست داشتم.. توصیف مکان ها و شخصیت ها جوری بود که به راحتی میشد با داستان شخصیت ها ارتباط برقرار کرد. همه چی فانتزی و یک موضوع کاملا ناب با شخصیت های عجیب که هرکدوم داستانی برای گفتن داشتند موضوع داستان بسیار جدید و ایده خیلی جالب بود هرچی جلوتر میرفتی کشش داستان بیشتر میشد و در آخر داستان خیلی هیجان انگیز تموم شد . به شخصه شخصیت منفی ها رو همیشه بیشتر دوس دارم و جذبشون میشم تو این داستان هم شخصیت منفی بسیار خوب توصیف شده بود و من رو بیشتر از شخصیت مثبت داستان جذب کرد👍👍 امیدوارم بتونم کارهای بیشتری از نویسنده ی این رمان اقای فرض پور بخونم و بی صبرانه منتظر جلد دوم این داستان هستم. توصیه میکنم این کتاب رو حتما بخونید 👍⚘⚘
کتابی متفاوت با سبکی روان برای خواننده که خواندن این کتاب بسیار لذتبخش بود چون در لحظه به دنیاهای درون کتاب سفر می کردم. هم دنیای واقعی و هم دنیای فانتزی. متن شیوا که در لحظه آدم رو با قصه همراه میکنه و داستان جلوی چشمان آدم به تصویر کشیده میشه. در لحظه حس خوشحالی، ترس و ماجراجویی را لمس می کنیم. فکر و ایده داستان نویس رو ب��یار دوست داشتم چون برام جدید و شگفت انگیز بود. توصیفات بکار برده شده بسیار زیبا بودند. در فصل های انتهایی انقدر جذب و شیفته داستان میشویم که حتی نمیفهمیم زمان چطور گذشته است. شخصیت پردازی ها طوری بود که براحتی قابل ترسیم بودند. منتظر دنبال کردن ایده و فکر داستن نویس در جلدهای بعدی هستم. یک داستان زیبا با موضوع و طرح جدید خواندم و بسیار لذت بردم و اولین بار بود که یک رمان فانتزی منو جذب خودش کرد و حس خوب دنبال کردن این رویا برایم خوشایند هست و خواهد بود. توصیه می کنم که حتما این کتاب رو مطالعه کنید.
از موضوع کتاب هیچ اطلاعی نداشتم و از همون صفحات اول متوجه فضای فانتزی داستان شدم و به شدت مجذوب. شخصیت پردازی قوی داره و در عین فانتزی بودن منطق روایی درستی داره.من رو به فضای شاهکار نغمه آتش و یخ برد. صادقانه بگم انتظار نداشتم نویسنده ایرانی چنین فضایی رو خلق کنه. مشتاق جلدهای بعدی کتاب هستم.
با این تصور کتاب رو خریدم که با یک داستان متفاوت رو به رو هستم ولی متاسفانه اینطور نبود. مدتها بود که میخواستم کتابی در این ژانر که توسط یک نویسنده ایرانی نوشته شده باشه رو بخونم اما هر بار با دیدن ایده های نپخته و خام از خوندنشون منصرف شدم. این کتاب با نظرات گمراه کننده ای که براش ثبت شده بود من رو ترغیب به خوندن کردم و از همون فصل اول به کلی ناامید شدم. خلاصه ای از برخی مشکلات رو در ادامه شرح میدم اما بذارید اول با نکات مثبت شروع کنم. تنها قسمتی از کتاب که برای من جالب تر از بقیه بود فصل های دوازدهم و سیزدهم بود و با خودم گفتم کاش کل کتاب حداقل به این شکل بود تا از خوندنش خسته نشم. این دو فصل دست کم انسجام و ریتم درستی داشت اما مابقی کتاب یک روایت درهم برهم و به هم ریخته بود که خواننده رو خسته میکرد. و اما نکات منفی: در وهله اول منطق داستان بود که به گمونم حتی خود نویسنده هم نمیدونست داستانش از کدوم منطق پیروی میکنه. در کتاب های اینچنینی ما یک دنیای ثابت داریم که گاهی میتونه در کنار یک دنیای دیگه هم قرار بگیره اما حداکثر یک دنیا نه بیشتر. چیزی مثل داستان نارنیا که یه بخشش در جهانی خیالی روایت میشه و نیمه دیگه ش توی دنیای واقعی هست. شما میتونید چند نژاد رو در کنار هم قرار بدید مثل کتابهای خاطرات خون آشام یا سوکی استکهاوس یا مثلا نایت ساید اما دنیاها نمیتونن کنار هم قرار بگیرن. من در داستان رویافروش نفهمیدم با یک فضای آخرالزمانی مثل داستان مدمکس طرف هستم یا یک فضای سایبرپانکی مثل آثار ایزاک آسیموف یا یک دنیای جادویی مثل هری پاتر یا فانتزی مثل کتابهای دیوید گمل. فکر نمیکنم نویسنده خودش هم در این مورد تصمیمی اتخاذ کرده باشه چون بعضی جاها خودش حرفهای خودش رو نقض میکرد. نکته دوم روایت تاریخ داستان بود که به جای اینکه به شکل توضیحات نویسنده ارائه بشه در قالب نقل قول و از زبان کاراکترها بیان میشد که متاسفانه دیالوگ ها رو بسیار طولانی و حوصله سر بر میکرد. دیالوگ ها گاهی توضیحات اضافه به خواننده میداد به شکلی که یک کاراکتر سوالی می پرسید که جواب اون بله یا خیر بود ولی شخص دوم به جای جواب صریح فقط حرافی میکرد. نکته سوم رو نمیدونم چطور به شکل دقیق بیان کنم. اینهمه اشاره به تجاوز و آزار جنسی در داستان با این هدف که داستان غمگین به نظر بیاد اصلا ضروری نبود. توصیه میکنم به نویسنده که با سرمشق قرار دادن کتابی مثل بینوایان به این درک برسه که فقط آزار جنسی بدبختی نیست بلکه ملالت های دیگه ای هم وجود داره. نکته چهارم وجود صحنه های عشق بازی غیر ضروری هست. من موافق سانسور نیستم ولی صحنه های اروتیک باید به موقع ترسیم بشن نه اینکه به زور توی روایت قرار بگیرن تا صرفا بگیم داستان ما هم مثل داستان های غربی توش عشق بازی داره. به عنوان مثال در اوایل داستان فیلیپ از دست یه گروه خلافکار فرار میکنه؛ کاراکتری که از اون سر دنیا سفر کرده و خطرات بزرگی رو پشت سر گذاشته اول که میرسه خونه یه نفسی تازه میکنه و صبر میکنه تا خستگیش در بره یا نهایت میره کنار تخت زنش میشینه نه اینکه بره بی مقدمه شروع کنه ماچ کردن زنش. ایضا همین ایراد رو میشه به صحنه هایی که مربوط به مشروب خوری هست هم وارد کرد. نکته پنجم مربوط به کاراکترها میشه که چندان جذاب نبودن و مخاطب نمیتونست باهاشون ارتباط برقرار کنه. مثلا آدام هبر که در معبد و حین آموزش به گفته خود نویسنده چهل سال سن داشته دیالوگ هایی در حد یک نوجوان مثل رون ویزلی توی داستان هری پاتر داره. ایضا همین مورد در مورد شاگاد صدق میکنه. کاراکتری مثل روبرت با اینکه خیلی اول داستان شاکی هست و خودش رو پنهون میکنه یکدفعه مثل بچه ای که بهش آبنبات داده باشن بدون دلیل موجهی راضی میشه به آدام کمک کنه. هلنا در ابتدای داستان کلا نقشش این هست که بره و توی یک جنگل قایم بشه تا در انتها بیان و نجاتش بدن و هیچ وظیفه دیگه ای بهش محول نمیشه. داستان در مورد شخصیت های جانبی و اصلی به یک اندازه ناقص و ناکامل هست. حتی برای داستان های دنباله دار هم این حجم از ناقص بودن وظایف شخصیت ها قابل قبول نیست. نکته ششم مربوط میشه به شخصیت منفی داستان که با ماردوش بودنش عملا یک ضربه بسیار بزرگ بهش وارد شده. بین این همه کاراکتر غربی اشاره تلویحی به ضحاک ماردوش نه تنها چیز مثبتی نیست بلکه توی ذوق خواننده میزنه. این شخصیت من رو یاد انیمیشن آژی دهاک انداخت که اتفاقا اونجا هم سعی شده بود داستان استار وارز آمریکایی با داستان ماردوش ایرانی مخلوط بشه و ترکیب مضحکی به وجود آورد. اگر کمی خلاقیت در این زمینه صورت میگرفت آقای فرض پور میتونست کاراکتر منفی بهتری خلق کنه به عنوان مثال اگه این دوتا مار حالت مکانیکی و روباتی داشتن شاید بهتر با این شخصیت در سال 2059 میلادی همخوانی پیدا میکرد. نکته هفتم اینکه نویسنده بسیار از کنایه و ضرب المثل هایی استفاده کرده بود که ایرانی هستن. این مورد به ویژه برای یک داستانی که در غرب اتفاق می افته و کاراکترهاش همه غربی هستن یه مورد منفیه. به نویسنده پیشنهاد میکنم از معادل های غربی این ضرب المثل ها استفاده کنه اگر که میخواد اون تاثیر اصلی رو در مخاطب بذاره. کتاب های نویسنده های انگلیسی مثل آرتور کانن دویل یا نایت ساید از سایمون آر گرین برای پیدا کردن این ضرب المثل ها بسیار مفید هستن. مورد هشتم و آخر اطلاعات قدیمی و آپدیت نشده ای هست که گاهی توی ذوق میزنه. مثلا اینکه آمریکا از صندلی برقی برای اعدام استفاده میکنه. این صندلی ها حتی همین حالا هم از رده خارج شدن و آمریکا خیلی وقته از تزریق کشنده برای اعدام استفاده میکنه. یاد کردن از این وسیله نوستالژیک در داستانی که وقایع اون در سال 2059 در حال رخ دادن هست بسیار عجیب و مضحکه. همین مورد رو میشه در مورد وسایل نقلیه ذکر شده در داستان هم بیان کرد.
در پایان ذکر این نکته رو لازم میدونم که بگم: تا ایده ای پخته نشده و داستانی ده ها بار بازنویسی نشده اون رو منتشر نکنید چون اولین کسی که ضرر میکنه خودتون هستید.
کتاب جذابی که از خوندنش لذت بردم... کتابی با نوشتاری روان و دقیق در بیان شخصیت ها و مکان ها... کتابی که از کش دادن الکی داستان خودداری کرده و با تمرکز روی شخصیت های اصلی جذابیتش رو بیشتر کرده... قدرت انسان و نقش تصمیم هایی که میگیره در این کتاب به خوبی نشون داده شده... کتابی که تصویری از دنیای خیالی بود ولی بی شباهت به آینده دنیای ما نبود... بی صبرانه منتظر جلد دومش هستم💖
من به شخصه اهل فیلم و کتاب فانتزی نیستم. اما مشتاق بودم این کتاب بخونم. به جرات میتونم بگم این کتاب فوق العاده بود. با اینکه میدونستم فانتزیه ولی اونقدر جذاب به تصویر کشیده شده بود که میشد لمس کرد. یک سفر بی نقص بود به آینده. بی نقص و جذاب. بی صبرانه منتظر جلد دوم و سوم هستم. تبریک میگم به نویسنده خوب این کتاب جناب فرض پور و موفقیت روزافزونشونو آرزومندم.
کتابی فوق العاده جذاب که وقتی شروع میکنی به خوندن نمیفهمی کی تموم شد! فضاسازی ملموس، شخصیتها جالب و داستان هیجان انگیز...یک کتاب فانتزی اما شبیه هیچ کتابی که تابحال خوندین نیست... عالی بود👌👌